گل گندم.. ببینی خیر از این مردم

وسایل سفر را بسته ام. نهار بین راه آماده است. پسرک را حمام برده ام. خوابیده است. پدرش هم. این پست که تمام شود، شستشوی آخرین سری لباسها هم تمام خواهد شد. و در چنین شبی، دقیقا همین امشب به این فکر میرسم که مادر بودن فرصتیست برای پوشش عقده ها یا رویاهایی که آدمی یک روزی در زندگی شاید به آنها میاندیشیده است.
 آدم که مادر میشود این فرصت را پیدا میکند که راوی داستانهایی شود که دلش میخواسته یک روزی آنها را به گوش کسی برساند. همچنین میتواند با صدایش هر چند بد، هر چند ناموزون برای یکی آواز بخواند. آدم میتواند شعر بسراید و با اعتماد به نفس آن را بخواند کسی هم نمیتواند گله کند که این لالای چه بی قافیه است. هیچ کودک یک ساله ای نیست که از مدل مویش گلایه کند یا از لباسی که مادر بی هنری برایش دوخته. به عقیده ی خردسالان، مادرشان بهترین دستپخت دنیا را دارد. هممم..
آدم که مادر میشود عقده ای نمیشود. دست کم تا وقتی که پسرک عقلرس(؟) شود!

من

نزدیک به سه سال‌ است که همسر مردی شده ام. و معنای این جمله اصلا ساده نیست. کما اینکه مشاهده اینکه چه کسی بودم و چه کسی هستم برای خودم هم بسیار جالب و تامل برانگیزست.. و البته که این معنای سنگین تنها به خاطر یک تغییر نقش از دختر به همسر نیست بلکه روایتیست از هر لحظه از زندگی روزمره ام و هر تکه از احساساتی که در درونم جاریست.. نه از کسی که بودم و نه از کسی که هستم، میخواهم از این مهاجرت بگویم. روایتم از تفاوتهاست. نه تحسین و نه تقبیح. تنها روایت میکنم. و در شگفتم!
خدا میداند چند روز است که هوس کرده ام بیایم اینجا بنویسم از سفرم از زندگی دختری که جمعه صبح وقتی از خواب چشم میگشود دست میبرد و پرده ی اتاق را کنار میزد تا آفتاب بر صورتش بتابد و تکه سنگ سیاه از خاکستر را روی شکمش میگذاشت و سیگار ناشتا را آتش میزد و ساعتی چند در اندیشه فرو میرفت و خیالش را میان دود رقصان و گریزان سیگارهای ناشتایی تاب میداد.. به زندگی همسری که از پس پرده ی ضخیم اتاق هم میبیند که آفتاب زده و میفهمد که روز تعطیل است و یادش میاید آخرین پیج روی لپتاپش دستور پخت پنکیک بود دیشب و پس از دو سه بوسه ی صبحگاهی جلدی میرود که مردش را ساده، سورپرایز می کند.. به زندگی مادری که جمعه فرقی با روزهای دیگر ندارد، با غرغرکهای طفلش بیدار میشود و هنوز چشم باز نکرده کنار تخت پسرک است و هنوز لب باز نکرده باید لبخند بزند و آخ عزیزم.. عزیزم.. عزیز دلم..
خدا میداند چند روز است که هوس کرده ام بیایم اینجا بنویسم اما میان افکارم پسرک دستهایش را دراز کرده که آغوشم را میخواهد یا دستهایم را که به کمکش بایستد یا پستانی که با آن آرام گیرد یا شانه ای که بر آن بخوابد یا چمیدانم.. مادرش را خواسته دیگر.. گاهی هم پدرش صدایم میکند و راستش را بخواهید آنقدر خودم را در این کارها غرق کرده ام و آنقدر به این نقشها نیاز دارم که فرصت نشد بیایم از سفرم بنویسم تا امشب.. حالا هم که مینویسم، میخواهم بنویسم، میبینم نوشتن ندارد، دارد اما نمیشود، نوشتن نمیشود! باید زندگی کرد، همسر بودن را مادر بودن و یادش بخیر دختر بودن..

یک حس وصف ناشدنی

وقتی گه گاه چشم باز میکنه و نگاه خواب آلودش رو به صورتم میندازه و با دو دست انگشتانم رو فشار میده و باز به خواب میره، زنده بودنم ارزشمند میشه..

مادرانه

به پهلوی راست خوابیده.. با دست چپ گوشش رو گرفته و با دست دیگه به یقه بلوزم چنگ انداخته.. دهانش باز مونده و یک قطره شیر از گوشه لبهاش تا میون لپش چکیده..
«هیچوقت» «اینقدر» خوشبخت نبوده‌ام..

به یک باره

دلتنگی تلخ است. حتی اگر چندان هم سخت نباشد، حتما تلخ است. اصلا با تلخ بودنش شکل میگیرد. جوری که یکهو دلت بریزد و ته حلقت تلخ شود. سختیش اما کم و زیاد دارد. تلخیش که کامت را مسموم کند تازه سختیش فشار میآورد. با خودت میاندیشی و شاید به قصد یک دم زندگی، یادش کنی. شاید با یادآوری بدیهایش طاقت زیاد کنی. شاید هم بزرگوارانه با آرزوی خوش بودنش آرام شوی. سختیش فرق میکند. اما اگر مرده باشد، اگر عزیزیت مرده باشد، دستت کوتاه خواهد بود و بد بودنهایش فراموشت خواهند شد و افسوس که میدانی او خوش نیست، چرا که نیست و مرده است و دلتنگیت بسیار بسیار بسیار سخت خواهد بود. سخت است.

کاش دیرتر نشوم

چهار-پنج روز آغازین عمرش کنار هم نبودیم. در بیمارستان بستری بود و فرصت مادری کردن نداشتم. آن حداقل فرصت را هم خودم با ناشیگری و منگی حاصل از زایمان از دست دادم. از روز پنجم تولدش که توانستم در آغوش بگیرم و تیمارش کنم پیوندمان عمیقتر شد و عشقمان سوزانتر و به موازات آن، حسرت روزهای پیشین، روزهای دوریمان، پررنگتر شد…
حالا دیگر به هم خو گرفته ایم. میتوانم مادرش باشم، او هم فرزندی میکند: گریه میکند تا سیرش کنم، کثیف میشود و این فرصت را به من میدهد که تمیزش کنم، بدخوابی میکند و شانس آرام کردنش را به من میدهد. سخاوتمندانه افتخار مادر شدن را به من میدهد و من بسیار بسیار خرسندم. ارضا میشود نیازم به عشق ورزیدن. لیک افسوس که هرچه این رضایتمندی را بیشتر حس میکنم، بیشتر حسرت آن روزهای ابتدای زندگیش را به جان میکشم…
آن روزها سپری شد و من هر بار که یادش میفتم، بغض میکنم که فرزندم در اولین ساعات زندگیش چقدر تنها بود و چه بد کردم که کمک نکردم از دنیا نترسد!

این حسرت جای خود، زمانش گذشته، دیگر توان اصلاح ندارم، دیگر نمیتوانم خاطره اش را از رویای معصوم کودکم پاک کنم، اما یک ترس!
اصلا تمام این نوشتنم روایت یک ترس است. ترس روزی که آدم ببیند «دیگر» نمیتواند. دیگر فرصت را از دست داده. دیگر یک حسرتهایی دارد که نمیتواند به اقتضایشان برگردد پشت سرش را تمیز کند. دیگر فرصت تمام شده. دیگر فرصت نقشآفرینی تمام شده. مثلا فرزندت یک ساله باشد و دلت بخواهد از سینه ات تغذیه اش کنی، یا ده ساله باشد و حسرت بخوری چرا فرصت شکستن اسباببازیهایش را به او ندادی، یا بیست ساله باشد و یادت بیفتد باید غرورش را حفظ کنی، یا سی ساله باشد و تازه بخواهی مادری کنی….
آدم میترسد وقتش بگذرد که مادر باشد و تازه بفهمد. که فرزند باشد و تازه بفهمد. که دوست باشد و تازه بفهمد.. که دیگر فایده نداشته باشد.

اشتیاق

امشب یک شب گرم تابستانیست. همسرم خوابیده. پسرم هم. کلنجار رفتن با بالش و پتو چاره نشد. بدخوابم. به عادت سالیان دراز شیر و بیسکوییت میخورم. یک ساعت دیگر فرزندم گرسنه میشود. چهار ساعت دیگر شوهرم بیدار میشود. روز جدید. صبحانه، نظافت، شستشو، مطالعه، فیلم، .. . پسرک شیر میخواهد. پسرک آروغ میزند. پسرک خوابش میاید. پسرک پی پی کرده. پسرک پایش میسوزد. تکرار میشود. پدرش به خانه میآید. چای، حال و احوال، شام، اخبار، چای .. . روز تمام میشود.
ما گاهی از هایپرمارکت خرید میکنیم. گاهی هم مهمانی میرویم. گاه قدم میزنیم. پارک میرویم. بستنی میخوریم. سریال میبینیم. دعوا هم میکنیم.
میگوید خرید از فروشگاه های زنجیره ای، نمودی از روزمرگیست. میگوید زندگی نباید اسارت باشد. میگوید کی فکرش رو میکرد؟ میگوید یادش به خیر.. .
فهمیده ام روزمرگی ضدارزش است. اسارت هم. تحصیلات عالی و اشتغال ارزشند. پول داشتن ارزش است. اینها را پس از عمری که گذرانده ام فهمیده ام. در دو ماه اخیر اما، این روزها که «بهترین» را تجربه میکنم، تازه فهمیده ام که میشود «تنها» چیز ارزشمند در زندگی حسی باشد که در دل آدم، در روزهای زندگی آدم جاریست. یک جوری که دیگر همه چیز رنگ خود را از دست بدهد و برود در حاشیه گم شود. گم شود.


تو خونِ کسان خوری و ما.. هه

من در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم. از آن دست خانواده ها که پیش از انقلاب آدمهای معمولی و متعادل بودند و شیطنتهای عرف داشتند اما با وقوع اتفاقات پیش از انقلاب، پدرم به عنوان اولین نفر از بین آدمهای فامیل، هم انقلابی شد هم مذهبیتر. بعد هم که به عنوان معلم کارش را شروع کرد و جوّ فرهنگی بیش از پیش پابند اسلام و ایرانش کرد تا اینکه بالاخره عزم جنگ کرد و با شهادتش دست همه ی فامیل را چنان حنایی کرد که پس از بیست و پنج سال هنوز رنگش از چهره ی خواهرها و برادرهای شهید پاک نشده که هیچ، ریایش بیشتر هم شده!
البته همه اینها شنیده های من است چرا که از وقتی به یادم میاد پدرم دیگه نبود و پدربزرگم سینه چاک ولایت فقیه بود و عمه و عموها به صدای بلند ولالضالین میگفتند و ما، من و خواهرم، لچک به سر بودیم و به گفته همه آنهایی که دست رحمت به سر یتیمی ما میکشیدند بلکه ثوابی برند و گشایشی از برکت وجود شهید در کارشان حاصل آید، وارثانی بودیم که روی پیشانیمان نوشته بودند: بچه شهید. حجم فشارها و انتظاراتی که زیر این عبارت خفته، بماند. گمان کنم اولین شُک وارده مربوط به روزی بود که دیدم دو تا از عمه ها، مسافران ممالک غربی، البته به قصد تحصیل، چادر از سر انداخته و کاکل موهایشان را رنگ زده بودند.. شاید هم نه، شاید قبلترش همان روزی بود که شورت دخترعمه ام از زیر دامنش پیدا شد و کسی اعتراضی نکرد.. شاید هم نمیدانم بیشتر آن روزی تعجب کردم که دیدم عمویم لبهای نابجایی را میبوسد.. خلاصه اولش هر جا که بود چندان مهم نیست چرا که جریان ادامه داشت و چشمهای من روز به روز به ناباورانه های جدیدی گشاد میشد، اگرچه از دید همه پنهان بود اما ریشه ی سخت گیاهی را در وجودم میپروراند که رنگ و رو و ریای چهره های خواهرشهیدها و برادرشهیدها را نفرت انگیزتر میکرد. مثلا چادر زن عمویم سعی بر آن داشت که به پای این درخت نفرینی سر به فلک کشیده تیشه زند، اما دروغهای خانمان براندازش بس تاثیرگذارتر بود! نمیدانم این رنگ و ریا که بر چهره داشتند و دارند چقدر در مال و اموال ناشمردنیشان موثر بوده که پس از این همه سال، حالا که بچه هاشان همه برای خودشان صفحه فیسبوکی دارند و عکسهای سکسی و لایکهای آبروبر، هنوز، هر سال به سالروز مرگ پدرم، گونه های سرخشان را زرد میکنند چنانکه پدربزرگم سنگ قبر سنگین و سرد و رنگپریده پدر را رنگ میکند و گوشی تلفن من پر میشود از اس ام اسهای برگرفته از وصیتنامه پدر و زنها دوباره چادر به سر میاندازند و خلاصه کارناوالی به راه میافتد که صدالبته همواره جای هر دو دختر و همسر مرحوم خالیست چرا که جوانه های همیشه سبز درخت نفرتمان از زلالی چشمهامان پیداست و خب، سبزی را چه به زردی!؟
رفیقی هم داشتم که ماه رمضان و محرم عرق نمیخورد مگر یک شب عاشورا که نذر داشت شب زنده داری کند به حرمت خون «آقا»یش.

در ادامه

گرچه جمله ش در ابتدا خیلی ساده به گوشم اومد اما هرچی زمان میگذره بیشتر توی ذهنم خودنمایی میکنه و من رو سوق میده به فهم یکی از بزرگترین اشتباهاتم.
وقتی از بد کردنهای گذشته ام میگفتم و خودم رو واسه خاطر آدمهایی که دیگه نیستند و روزی که بودند مورد آزارم قرار گرفتند سرزنش میکردم، آدمی که امروز هست، آدمی که امروز مهمترین فرد زندگیم هست، بهم گفت که با خراب کردن امروز و دلسوزی بیفایده واسه آدمهای دیروز، آدمهای امروز رو آزار خواهم داد.
یادم میاد سارا، توی فیلم نجات سارا کین، دختریه که برای جلب توجه و علاقه ی غریبه ها، از نزدیکانی که بهش علاقه داشتند مایه گذاشت و در سراشیبی افتاد که انتهاش از دست دادن نزدیکانش بود. اونجا هم یکی از نزدیکانش این نکته رو بهش یادآوری کرد و اخطار داد که به خاطر اونچه امروز حقیقت نداره، داره عزیزان حقیقیش رو از دست میده. واسه بدست آوردن محبت داره محبتی که هست رو نادیده میگیره.
واقعیت اینه که واسه ی گذشته، امروز رو از دست بدی یا آینده رو، فرقی نمیکنه، در هر دو حالت این حال هست که به حسرت میگذره. حسرت هم که خب.. هیچ چیز خوبی نیست!
جمله ش توی ذهنم مرور میشه و وقتی میبینمش که چطور برای خوبیِ حالِ حالمون تلاش میکنه و به گذشته اعتنا نمیکنه، راهی نمیبینم جز اینکه به بودنش و جمله هاش و امروزمون چنگ بندازم و ستایشش کنم و بابت گذشته ای که دیگه هیچوقت توان اصلاحش رو ندارم، فقط، توبه کنم.

این تحملهای طولانی

شاید کسی باورش نشه اما واقعیت این هست که من هنووووووز خواب میبینم. خوابهایی که خیلی خیلی تلخ هستند. خوابهایی که میتونند نه فقط تمام روز، بلکه چندین روز از عمر من رو تسخیر کنند. انگار کاریش هم نمیشه کرد…
همیشه توی خوابهای من بعضیها بد هستند و بعضیها خوب. مامان همیشه آدم بده هست. بارنی اما همیشه خوب هست. آدم نیست، سگه، گاهی هم یه پسربچه، اما خوب هست. شوهر مامان نقشِ خیلی خیلی بدی داره. بابام نیست. بابام هیچوقت تو اینجور خوابها نیست. اون همیشه فقط توی خوابهایی میاد که مخصوص خودش باشن و هیشکی دیگه جز من و خودش رو راه نمیده. دلم براش تنگ شده! بابا حقیقیترین بخش خواب هست، چون نیست! مثل حقیقت، که همیشه بدونِ اون بود.
خوابها فقط خواب هستند که گاهی حالم رو بد میکنند. اما وقتی حالم بد هست، خوابها بهترین بهانه هستند برای یادآوریِ تلخیهای گذشته. برای یادآوری هرچه که بد هست. و مهمتر از این، برای به سخره گرفتنِ تمامِ داشته های امروزم. برای تحقیرِ وجودم و استقلالم. وقتی حالم بد میشه، مثل یک سال پیش میشم وقتی توی دفترخونه نشسته بودم تا عروس بشم. اون روز هم وقت «بله» گفتن، خیلی قاطع و عصبی، فقط گفتم «بله» و کلی کیف کردم که دیگه اونقدر مستقل شدم که مجبور نیستم واسه دوست داشتنِ کسی، به اجبار، جلوی دیگران از مامانم اجازه بگیرم. کیف کردم که دیگه اون بچه ی منزوی و ترسو نیستم. ولی کمی بعدش مامانم آدم بد شد. اراجیف میگفت و عمه ها و عموها، طرف دیگه ی اتاق مسخره ش میکردند و میخندیدند. اونقدر اوضاع فجیع شد که اصلا یادم رفت به خودم ببالم واسه «بله» گفتنِ بی اجازه م. اونقدر غمگین شدم که نیم ساعت بعد، توی پرایدمون، سرمو گذاشتم روی پای همسرم و گریه کردم. فقط گریه کردم.
اون روز، اونجا، آدم بدها بودند، و بابام نبود، مثلِ دیشب، توی خواب، که فقط آدم بدها بودند. گرچه.. گرچه حالا دیگه من کلی مستقل شدم.. اوهوم.. حالا در عوض اینکه رنگ از رخم بپره و منزوی و ترسو بشم، میتونم بشینم توی وبلاگم حرف بزنم، میون حرفهام سیگار بکشم، وقتی نوشته هام رو پابلیش کردم یه زاناکس بخورم و در عوض قایم شدن پشت در اتاق، بشینم همین وسط خونه، با هر یک آهنگ با بلندترین حد صدا، آتیش بزنم به یک نخ دیگه و سپری بکنم یک روز دیگه رو.
همگام با ثانیه شمار ساعتم، زندگیم میگذرد. میگویم زندگی، و اگر دقیقتر بشوم خواهم گفت: اتفاقها. حتی همان «هیچ خبری نیست»ها. اگر بخواهم صادق باشم ابتدا باید یک داستان کوتاه را بگویم و بعد با خواننده ی وبلاگم برسم به اینجا که هستم و میخواهم از آن بگویم: یک روز یک نفر آزارم داد. آن شب برای آن یک نفر، بهتر بگویم برای فرزند آن یک نفر آرزوی بدی کردم. چند ماه بیشتر نگذشته و فرزند آن یک نفر به آرزوی بدِ من، به نیتِ ناخیرِ من دچار شده و آن یک نفر در عذاب است. خوشحال شدم. همسرم ترسید از این خشم و سنگدلیِ من. خواهرم تعجب کرد. مادرم باورم نکرد. میگویند: بچه بیگناه است.. این خرسندی در شآن تو نیست.. تهِ دلت غمگین است.. و من مدام خودم را بازرسی میکنم و باز میبینم خوشحالم. توجیهی برای سنگدلیم ندارم اما برای خوشحالیم میخواهم بگویم از اینکه این دنیا «دار مکافات» شده است، خرسندم. هنوز آنقدرها هم عوضی نشده ام که این «از همان دست پس دادن» را صرفا برای دیگران بخواهم، خودم را هم شامل میشود. باور دارم.
حالا که چند ساعتی از خوشحالیهایم گذشته، سردرگم نشسته ام و به حقیقت فکر میکنم. به حقیقتی که نمیدانمش. میدانم که «حسود را هرگز نیاسود» منطقی است، درکش میکنم. میدانم که «خاله زنک»ها زندگیِ پرحسرتی دارند، درکش میکنم. اما اتفاقها.. دلایلشان.. واقعیتشان.. … نه، نمیفهمم.

بازی با یک رخداد بد آغاز میشود. درد میکشید و واکنش نشان میدهید:
اگر صادق و «جوالدوزباز» باشید از خود میپرسید: من چه کردم که مستحق این مصیبتم؟
اگر چلمنگ باشید میگردید به دنبال متهم، توبیخش میکنید، به همه خواهید گفت که «همه چیز» تقصیر اوست. حتی ممکن است آرام بگیرید.. اگر هم که خیلی صبور باشید و مسلمان رو به خدا میکنید و سرافکنده از «گناه»های خود، از او تشکر خواهید کرد که این لطف را به شما کرده و شما را مورد «آزمایش الهی» قرار داده..
نکته اینجاست که بازی تمام نمیشود. شاید رخداد بد رخت برکند اما همگام با ثانیه شمار ساعتهامان، اتفاقها حمله میکنند.. زندگی جریان دارد..

این پست آغاز داشت اما پایان ندارد.. همگام با ثانیه شمار.. من هم مثل یک آدم معمولی صادق و چلمنگ و صبور، گاه خمینی را به باد فحش میگیرم که چرا کشور و پدرم را به نیستی کشاند.. گاه به التماس میگریم و عذر کرده ی بد خود را میطلبم و به دنبال جبرانِ بدکرده هایم رو به آسمان میکنم و اعتراف میکنم که «ظلمت نفسی» و میخواهم از «غیاث المستغیثین» که «قو علی خدمته جوارحی».. و گاهی هم حتی میخندم که خیام، همان خیام سرمستِ خوش مشرب، روزی، جایی، نمیدانم در چه حالی!، گفته:
با فاقه و فقر همقرینم کردی
با درد و فراق همنشینم کردی
این مرتبه ی مقربان ره توست
یارب به چه خدمت اینچنینم کردی
همم… پایان ندارد، هنوز فکر میکنم کدامیک حقیقت دارد؟

امشب

بچه که بودم.. اوه! خیلی پستهای این وبلاگ با همین عبارت شروع شده: «بچه که بودم..» انگار «امروز» تمامش پر شده با «بچه بودن»هایم! و چه بد. روانشناسهایی که اینجا را بخوانند خواهند گفت که هی، دختر، دیروز گذشت، گذشته ها گذشته، امروز را زندگی کن و حرفهایی دیگر از همین قبیل ناممکنات.. خیالی نیست.. میتوانند نخوانند. اصلا نخوانند. روانشناسها که نباید وبلاگ من را بخوانند، چون من، دیروزم، از وبلاگم برمیآید، وقتی مدام مینویسم: «بچه که بودم..» من گذشته ام. و روانشناسها حتما میدانند که گذشته ها، گذشته؛ پس نمیخوانندم.
بچه که بودم، یک دختر خوب و محجوب و آرام بودم. دختری که بهتر از خواهرش بود. مادرم میگفت مدام. و من خیال میکردم گناه میکنم چون بهتر از خواهرم هستم. خیال میکردم گناه میکنم چون میدانستم که در واقع من اصلا بهتر از خواهرم نیستم اما مادرم میگوید هستم. بزرگتر که میشدم باز فکر میکردم به وقتی که بچه بودم و باز که فکرهایم را جمع میکردم میفهمیدم که من بدتر از خواهرم هستم چون مادرم همیشه به اشتباه گفته که من بهتر از خواهرم هستم. بیشتر که فکر کردم فهمیدم که «راستی! مادرم اشتباه میکرد» و این خیلی بد بود که من وقتی بزرگتر شدم فهمیدم مادرم اشتباه میکرده و بعد فهمیدم که من چقدر بدتر از خواهرم هستم چرا که وقتی بچه بودم خیال میکردم مادرم هرگز اشتباه نمیکند.
امشب که باز فکر میکنم و باز نشخوار میکنم و باز استفراغ میکنم، حس میکنم شاید تمام این سالها، بودم برای آنکه دیگران خیال کنند من بهتر از خواهرم هستم و دیگر هیچ. یعنی که من دیگر هیچ چیز دیگری نبودم. انگار فقط بودم که شاخص باشم. معیاری باشم برای بهتر یا بدتر بودن خواهرم. و کمی بیشتر، تمام این سالها که در درونم به وقتی که بچه بودم فکر میکردم، من فقط بودم تا سمبلی باشم از استقامت، آیینه ای از عبرت، دستی برای خودارضایی،.. و خلاصه هر چیزی جز وجودِ خودم. در عوض آنکه خودم را زندگی کنم، تحمل را به آدمها یاد دادم، درد را از آدمها گرفتم، سختی را برایشان ترجمه کردم، لبخند زدم و تجربه را خاک کردم. بعد، در یک صبح زیبای بهاری یا یک شب سرد و سخت زمستانی، چه فرق دارد، وقتی که فکر کردم به روزهای بچگی، فهمیدم که آدمها نیستند، بلکه من هستم تنها در همان حیاطی که بعد از مردن بابا درختها و گلهایش خشکیدند و آدمها باغچه اش را با موزاییک پر کردند و در زمستان همانجا آب جمع شد و یخ زد و من دوازده بار رویش لیز خوردم، چون کسی نبود که دستم را بگیرد با هر بار ایستادن باز لیز خوردم و نهایتا روی زانو راه آمدم تا از گودی حیاط خارج شوم و مادرم زانوان گلی و خیسم را دید و گفت که چقدر بد هستم و من نفهمیدم که چقدر بد، که آیا یعنی از خواهرم بدتر یا بهتر.. بله، فهمیدم که در همان حیاط ایستاده ام و آدمها نیستند.
حتی امشب هم که قلب من یک جوری شد، باز آدمها نیستند و مثل همیشه به راه خودند و من یک چیزی را در قلبم حس میکنم که خوب نیست و از آدمها بدم میآید و میاندیشم به روزهایی که بچه بودم.. هستم.. و گویی.. به واقع، اصلا نیستم. هرگز نبودم. نخواهم بود هم! چرا که از تاریخ تولد من، بسیار گذشته است. گذشته ام.

خاک

کودکیمان که خون باباها حلال بود..
دبستانمان هم پوشیدن کتانی سفید قدغن بود..
در نوجوانیمان نشانه های بلوغ، سبب شرممان شد..
جوانیمان، دانشگاهش ژست بود و شغلش خرحمالی، بی مزد پر از منت..
دادگاهمان بیشترین آمار اعدام در جهان را دارد..
انتخابات هم ده میلیون رای قلابی داشت..
راهپیماییهایمان.. آخ از آن راهپیماییهای خونین..
مجلسِ ما مردم، طبق نامه ی رهبر حکم میدهد..
هر دولت هم به زعم خود یک چند تلیاردی نصیب میشود..
دانشگاهمان را لاشخورهای بسیج پر کرد..
و دانشجویان قلم به دست، زیردست زندانبانهای شلاق به دست..

دینمان راستی، یادم نرود، دینمان شد:
آداب طهارت
سکسهای مشروع
هاله های نور
و یک عدد رهبر
‫.‬

بهارمان بی نوروز میآمد، نکند ملیگراها بر اسلامگرایان فایق آیند..
تابستانها گشت ارشاد بود و ترشیده های تسبیح بدست که نماز جماعتشان را با سردار زارعی نامی به جا میآوردند..
پاییز هم بوت نپوشیدیم که حاج آقا راست نکند!
زمستان آمد،
زمستان رفت،
منتظر ماندیم رویشان سیاه شود،
نشد!
فقط دلشان سیاه تر شد!
یک لنگمان اینور مرز، یکی دیگر آن طرفش، مدام زمزمه میکنیم:
«حراج» گران است، «تهران من» مفت، مفتِ چنگتان..


در حمایت و تشکر از مرضیه وفامهر، بازیگر نقش اول فیلم تهران من، حراج، که هم اکنون در زندان به سر میبرد.

ناجی

اگر هنوز کتاب «میهمانی خداحافظی» «میلان کندرا» را نخوانده اید، باید بگویم که اسکرتا یک پزشک است و یاکوب، دوست او، روزی به وی مراجعه کرده، تقاضای دارویی میکند که بتواند یاکوب را آسان و بدون درد از سختی زندگی خلاص کند. اسکرتا هم چنین میکند: قرصهای ریز آبی کمرنگ.
حالا سالها گذشته و یاکوب همچنان زنده است و قرصهای آبی کمرنگ نیز در جیب پیراهنش دستنخورده باقی مانده اند. او در شرف خروج از سرزمین مادریش است، آمده تا قرصها را به اسکرتا بازگرداند چرا که باور دارد با دوری از وطن، از انبوه بسیاری مصایب نیز دور شده و دیگر نیازی به قرصهای ریز آبی کمرنگ نخواهد داشت.

فرض کنید در هر لحظه از زندگی، در هر نقطه ی انتخاب، علاوه بر تمام راه حلهای ممکن، یک راه حل دیگری هم داشته باشید. اسمش را میگذارم راه حل آخر. این یکی هم مانند سایر راه حلها یک سری فواید و یک سری معایب دارد. هزینه های خودش را دارد. اما به هر حال راه حل محسوب میشود چرا که میتواند شما را از نقطه ی انتخاب و سردرگمی و دوراهی به نقطه ی دیگری انتقال دهد. وضعیتی دیگر.
فرض لذتبخشیست! در هر وضعیت سایرین ایکس راه حل دارند و شما، ایکس+۱. هرچقدر هم که این گزینه ناخوشاید و پرهزینه و … باشد باز همین وجودش در جایگاهِ دوستداشتنیِ راه حل، خوشایند است. شاید هرگز آن را انتخاب نکنید اما همین که هست، دلگرمی است. همین که وقتی بالاتر از سیاهی رخ نماید، درمانده نخواهید شد، حقیقت لذتبخشیست.
مردم گاهی میگویند: «میمردم و فلان اتفاق نمیافتاد..». اغراق میکنند اصولا، اما اگر بیاییم حرفشان را -دست کم در خیالاتمان- جدی بگیریم باور خواهیم داشت که در زندگی انسانها لحظاتی وجود دارد که راه حل آخر، نبودن و ندیدن و تجربه نکردن، به سایر راه حلها میچربد. گمان کنم در میان همه آدمها آنهایی که شکنجه در زندان را تحمل کرده اند بیش از دیگران دست به دامن راه حل آخر شده اند. دست کم اینطور که از خاطراتشان برمیآید.
بسیاری از ما تا به حال به این راه حل آخر فکر کرده ایم. حتی شاید بیشتر، بدنبال فراهم کردن ابزارش بوده ایم. اما کداممان با بدست آوردن ابزار مردن، باز همچنان راضی به مرگ خود بوده؟ چند درصد از مواقعی که به کشتن خود فکر کرده ایم، نهایتا یا در خیال رهایش کرده ایم یا با خود نجوا کرده ایم که «فلان تلاش را هم میکنم، اگر درست نشد راه حل آخر» یا «فلان روز دیگر تحمل میکنم اگر تغییر نکرد راه حل آخر» یا «بگذار ببینم چه میشود، بعدتر به راه حل آخر فکر میکنم» یا «برای راه حل آخر همیشه وقت هست».. . میخواهم بگویم این راه حل آخر، اگر بهترین گزینه نباشد، اگر اصلا راه حلی به حساب نیاید، دست کم یک تکیه گاه است. یک دلگرمی. آنقدر که سبب میشود یاکوب تمام سالهای پررنج را به سختی پشت سر بگذارد با این خیال که «اختیار خود را دارد که رنج را ببیند یا نه» چرا که مفر او، جایی نزدیک، بسیار ساده، درون جیب پیراهنش، روی قلبش، باقیست.
نپرسیدم اما حدس میزنم خیلی وقتها به فکر کشتن خود بوده.. گاهی حتی قرصهای آبی کمرنگ را از جیبش درآورده و از وجودشان اطمینان یافته.. و شاید بیشتر! در دهانش گذاشته.. اما نهایتا دست از آن کشیده.. با دلی قوی تر چرا که حالا او اختیاردارِ بود و نبود خود.. رنجیدن و نرنجیدنِ خود.. بودن و نبودن خود است.
در فیلم حکم هم یکی میگوید: «آدمیزاد یه سرمایه ی بزرگی داره: خودکشی»

میم الف دال ر

یک.
دخترش «عادی» نیست، پس مادر نگران است. نگران که نکند دخترک خوشبخت نشود، یعنی اینکه نکند ازدواج نکند، نکند بچه دار نشود، همین. در کارخانه کارگری میکند و در خانه هم. برای دامادِ بالقوه اش قرمه سبزی میپزد و فسنجان بلکه بالفعل شود و دخترکش خوشبخت. مادرِ فیلمِ «اینجا بدون من»، مثل خیلی مادرهای دیگر یک جای خانه اش توی ذوق میزند. مثلا مبلمان. و باور دارد که اگر مبلمان نو شود و خواستگاری بیاید و فسنجان رنگ خوبی بگیرد، دنیا به کام است.
دو.
از راه که رسیدیم دو لیوان شربت آورد. مریم گفت طعمش بد است. من هم آبش را بیشتر کردم، آخر سر هم اصلا نخوردم. اتفاقا مهمانهای قبلی هم لیوانهای شربت را نیمه باقی گذاشته بودند. پدربزرگ غرید که یعنی این چه شربتیست و این همه اصراف و باقی غرولندهای معمول پیرمردها. مادربزرگ اما بی سر و صدا لیوانها را برداشت و در یک پارچ یکی کرد و نشست نگاهش کرد. صبح روز بعد بود که بیدارم کرد و گفت ماده ی این شربتها را پدربزرگ خریده و تقصیر اوست که رویش را نخوانده و نگفته که هر یک بسته جواب یک پارچ آب را میدهد و مادربزرگ طفلکی که گناهی ندارد اگر سواد ندارد و … . تا شب آنقدر تملقش را گفتم که خیالش راحت شد از من که میدانم او یک زن تمام عیار است و گرچه حالا دیگر پیر شده اما زنانگی اش و خانه داریش همچنان پابرجاست.
سه.
بحث همیشه داغ و همیشه بی نتیجه ی سیاسی بین شوهر و پدرشوهرم بالا گرفته و نزدیک است که به یک جدال واقعی تبدیل شود. از آشپزخانه بیرون میآید، چای تعارف میکند، تلوزیون از شاپور بختیار میگوید، و میبینم مادرشوهرم را که برای اولین بار بدون نظر دیگران دست به ریموت تلوزیون میبرد و شبکه را عوض میکند. میبیندم که میبینمش، لبخندی میزند که یعنی: پدر و پسرند دیگر.. . میفهممش. مادر است دیگر.
چهار.
از آن پیرزنهاییست که هر روز ممکن است خبرت بدهند: مرده. گاهی سر میزنمش بلکه خودش نفهمد که از آن دست پیرزنهاست. مینشینم کنارش. بچه که بودم میگفتند از میان همه نوه ها من برایش عزیزترم. حالا اما بعید میدانم. (حقیقتش دیگر آنقدر بزرگ شده ام که برایم مهم نباشد برایشان عزیز باشم یا نه!) اشاره میکند به مادرم که دو سه روزی آمده تر و خشکش کند و میگوید قدرش را بدانم. میگویم میدانم، حتی بیشتر از خودِ قدرش! بی توجه به حرف من ادامه میدهد که این دختر خیلی خوب است. مادرم را میگوید. چیزی نگویم بهتر است. مادرش است آخر! پدربزرگ هم که مرد، هی میگفت الهی بمیرم برای مادرت که من نفهمیدم چه سختش بود وقتی شوهرش مرد. میخواستم بگویم حالا خودت را دریاب، بعد فکر کردم مادر است دیگر، نمیتواند، لابد، چیزی نگویم بهتر است.
پنج.
. ‫.‬ ‫.‬

بی نتیجه

یک.
تا سن خیلی بالایی با عروسکهام بازی میکردم. پنج تا دختر و یک پسر.. دور و بریهام مسخره م میکردن.. اما من زندگی میکردم. خوش بودم با بچه هام.. واسشون لباس میدوختم.. درز لبهاشون رو پاره کرده بودم تا «واقعا» بتونم تو بدنشون غذا بریزم.. هر شب یکی رو کنار خودم میخوابوندم.. وقتی پوشک کوچیکترینشون رو عوض میکردم دستهام رو میشستم.. دور و بریها طعنه م میزدن.. اما من مادری میکردم.. خوش بودم که مادری میکردم.

دو.
آبان سال قبل بود.. دو سالی میشد که کاملا تنها زندگی میکردم.. سن بیست و پنج سالگی و حسرت بچه ای که بتونم واسش مادری بشم کاملا برخلاف اون گونه ای که مادرم برای من بود.. بارنی رو خریدم. یک توله سگ دو ماهه. پا گذاشت به خونم. و نرفت. اومد، اما نرفت!
غذاش رو از دست من میخورد و روی پاهای من خوابش میرفت.. دنبال من میدوید و به صدای من اعتماد میکرد..
قایم موشک، دنبال بازی، توپ بازی.. سرگرم بودیم..
سه روزی که از سرماخوردگی تو خونه خوابیدم سرش رو روی شونه م گذاشت و نگاهم کرد.. عین سه روز..
پیش از اینکه خودم خبردار بشم میفهمید که حمله ی پنیک نزدیکه و شروع میکرد به پارس کردن و چرخیدن دورم..
روزهایی که بیمارستان بستری بودم، بارنی مریض بود..
حتی همون سه-چهار روزی که قاصدک - بچه گربه ی تنهایی که از گرما و گرسنگی و وحشیگری توی خیابون نجاتش دادیم - اینجا بود، بارنی بود که از سر نیاز به من، نیاز به توجه من، چشمها و گوشهای خودش رو زخمی کرد..
امان وقتهایی که گریه میکردم.. وقتهایی که صورتم رو لیس میزد و اشکهام رو پاک میکرد..
و چشمهاش..

سه.
دو روز پیش تصمیم گرفتم.. صبح بغلش کردم و رفتیم فشم بلکه باغی پیدا کنیم و صاحب جدیدی که مهربون باشه. مجبورم بگم صاحب چون انگار کسی نمیفهمه بعضیها واسه حیوونهاشون هم حتی مادر/پدر میشن.. که بعضیها نیاز دارند مادر/پدر باشند.. میگم صاحب که کسی بهش برنخوره: سگه، بچه ت که نیست! میگم صاحب اما به قولی «تو باور نکن»..
نوشته روی تابلو: بچه های آسمان.. بچه های آسمان یعنی هم بچه هم آسمان.. یعنی معصوم مثل بچه و مهربون مثل آسمون.. مثل بارنی.. معصوم و مهربون.. بچه های عقبمونده ی ذهنی/جسمی..
بارنی رو که بعنوان سرگرمی بچه ها به مجتمع سپردیم، جیغ زد.. مدام.. پشت سر هم.. من هم جیغ میزدم شاید بیصدا اما مدام.. پشت سر هم..
دور شدیم..
حالا دو روز گذشته و خونه دیگه خونه نیست.. از بوی ادرارش توی حمام گرفته تا انگورهای توی یخچال که خیلی دوستشون داشت.. آتیش به خونه میزنه و این خونه دیگه خونه نیست.. من هم من نیستم.. بدون شک من، من نیستم.. به باورم هم نمیگنجید که بتونم.. حتی یک روز.. دو روز گذشته و این من، اصلا من نیست.. بیتابم

چهار.
سیگار پنجم رو که روشن کردم یاد بچه ها افتادم.. بچه های آسمان.. صدها دختر و پسر.. با ظاهرهای ناخوش و لبخندهای گیرا.. میومد و میرفت: یاد هر یک مادر و پدری که با استیصال بچه رو به مرکزی میسپره.. یاد جیغهاشون.. جیغهایی پسری که نمیخواست نهار بخوره.. جیغهایی بارنی که نمیخواست بی من باشه.. جیغهای من که نمیخواستم نابود شم.. جیغهای دیروز مادر و پدری که امروزهیچ خبر از غربت بچه شون نمیگیرن..

پنج.
اینجا رو هم دیدم.. خیلی اتفاقی همین امشب.. پدری که نشسته پای کیبورد و مینویسه از عشقی که روبروش، توی رختخواب، معصوم و مهربون، سالهاست که جیغ میزنه..

شش.
کاش تا فردا صبح طاقت بیاره.. برگرده به خونه.. برگردم به خودم..

باقی، ظواهر است

کتاب «پنجاه و سه نفر» نوشته ی بزرگ علوی، مجموعه خاطرات زمان اسارت او در زندان رضاشاه هست. در فصل چهاردهم این کتاب، جایی میخوانیم:
«..آیا شرم آور نیست که یکی از سیاستمداران درجه اول (که در زندان با نویسنده همبند بوده است) از جن میترسید..»
خندیدم که انگار این قصه سر دراز دارد!!

دلتنگی

مثل خواستن کاغذ، وقتی نیاز داری بنویسی. یک چیزهای خاصی هست که یک وقتهای خاصی به اونها نیاز داری.

همین دو جمله را برایش نوشتم و سکوت کردم. بعد نشستم یک گوشه ای -که فقط خودم باشم- کاغذی پیدا کردم و بیشتر نوشتم..
از پدر نوشتم.. که وقتی نیاز داشتم تیزی ته ریشش را ببوسم، نبود..
از مادر نوشتم.. که وقتی نیاز داشتم موهایم را ببافد، نبود..
نوشتم.
از تمام نبودنها نوشتم.
گریه کردم.
پا به پای تمام نیازهایم گریه کردم.
به خاطر تمام حسرتهایم آه کشیدم.
از تمام جاهای خالی شکوه کردم.
شکوه کردم.. آنقدر که شب به نیمه رسید.
و
کاغذ تمام شد!
و
من هنوز نیاز داشتم..
بنویسم..
از جای خالی پدری که امروز بیاید و دخترش را عروس کند..
از جای خالی مادری که امروز بیاید و دخترش را زینت ببخشد..
از جای خالی محبت..
از اینها که نیستند.. که نبودند..
مثل کودکی
هنوز
درست
مثل کودکی
جمعه ها
خانه پدربزرگ
سرگردان در میان نوه ها
و صبحانه هایی که مادرها به نوه ها میدادند.. الا من.. که مادرم نبود..
و عصرها که پدرها نوه ها را به خانه میبردند.. الا من.. که پدرم نبود..
هوم..
درست مثل کودکی
و اینچنین بزرگسالی
اینچنین بزرگسالی، غرق در کودکی
اینچنین بزرگسالی، همسان کودکی
اینچنین بزرگسالی، دلتنگتر از کودکی

دعایم کنید

سه روز بیمارستان خواب بودم.. به جز شب آخر.. هر بار از خواب بیدار میشدم میدیدم یه قیافه آشنا وایساده و داره نگاهم میکنه.. عمو.. عمه.. بابابزرگ.. علی.. پرستار..
سعی میکردم لبخند بزنم و بگم خوبم.. باز خوابم میرفت..
شب آخر اما خوابم نمیرفت.. سُرُم رو بستم و گرفتم دستم راه افتادم تو سالن بخش.. سیگار رو گذاشته بودم لای کش شلوارم.. شلوار صورتی نخی که باید تا زیر سینه بالا میکشیدمش تا روی زمین کشیده نشه.. میرفتم توی اتاقی که خالی بود و پرستار بهم نشون داده بود.. پنجره رو باز میکردم.. سیگار رو آتیش میکردم.. پُک اول رو میزدم.. حالم بد میشد.. سیگار رو از پنجره بیرون مینداختم.. پاهام رو بالا میگرفتم.. سَرَم رو پایین.. فشارم برمیگشت.. تنفسم مرتب میشد.. چند دقیقه بعد برمیگشتم تو سالن و راه میرفتم.. بیست متر سالن با اتاقهایی -به حتم- پر از قصه.. قصه های -احتمالا- ناگفته.. قصه اون پسره که تمام سرش پر از سیم بود و روز قبل با یه تشنج هوشیاریش رو از دست داد.. قصه اون پیرزنه که به من میگفت جنی شدی.. قصه اون مرده که هیچ حرف نمیزد.. .. راه میرفتم از کنار قصه های آدمها میگذشتم و سعی میکردم قصه ی خودم رو به خوشبینانه ترین وضع ممکن به یاد بیارم.. نمیشد.. یک قطره اشک.. نمیشد.. دو قطره اشک.. نمیشد.. سه قطره اشک..
پرستار گفت: خوبی؟.. جوابی ندادم.. یا شاید هم دادم: قطره.. قطره..
نشستم گوشه سالن و به سقف نگاه کردم.. چراغها اومدن پایین و پیش از اینکه تو چشمهام فرو برن برگشتن بالا..
نشستم گوشه سالن و به در اتومات ورودی نگاه کردم.. باز میشد.. بسته میشد.. باز میشد.. بسته میشد.. شکل قهقه ی یه دیو شیشه ای..
نشستم گوشه سالن و به دستهام نگاه کردم.. رگهام به هم گره خورده بودند..
نشستم گوشه سالن..
پرستار نزدیک شد.. سُرُم رو قطع کرد.. سرنگ رو توی آنژوکت فرو کرد.. زل زدم به جریان مایع توی سرنگ.. که حالا دیگه تو تن من بود.. خطی به راستای ساعدم یخ کرد.. پرستار سُرُم رو وصل کرد.. دستم رو گرفت.. دستهاش گرم بود.. یا شاید دستهای من خیلی خیلی سرد بود.. بلندم کرد و گفت حالا میخوابی.. و من سعی کردم ثانیه های آخر بیداریم رو با خیال خوشبینانه ترین قصه ای که میشد حقیقت باشه بگذرونم.. قبلتر اما، خواب رفته بودم..

دروغ

یهو به خودم میام
میبینم خودم رو که ساعتهاست خیره شدم به نوشته هاش
خیره شدم
و فقط سرانگشتهام هست که میچرخه
گاهی
و باقی
باقیم
خیره
به خودم میام و میبینم گردنم بیحس شده
پام درد گرفته
مغزم داغ شده
چشمهام دو دو میزنه
خونم هم به گمانم خشک شده
و فقط نوشته هاش
در تمام این ساعتها
فقط نوشته هاش
چه خوب، چه موثر، چه دردناک میرقصیدن!
به خودم میام و فرو میرم زیر پتو
تا گردن
تا دهن
تا چشم
تا تمام من
اونقدری که اگه کسی وارد این اتاق بشه باورم نکنه
و هیچکس هیچوقت وارد این اتاق نمیشه
هیچوقت
هیچکس
و این منم
کم کم
که باور میکنم
باورنکردنیم!
میمیرم
همینجور ساده ساده میمیرم
و هیچکس باور نمیکنه