در attefeh.blogfa گفته بودم: نهایتا

‫ببین عاطی، سیستمت از دو حال خارج نیست

‫۱- یک نویسنده ی مطرح میشی

۲- خود کشی می کنی

این دو وضعیت از logic OR تبعیت می کنند! ‫

در attefeh.blogfa گفته بودم

سلام، به یاد تو فرهاد گوش می کنم. یادی از تو نیست، عزیزترین. آنچه هست ... مهم نیست، مهم تو هستی، که دیگر نیستی!
چه بودی؟ نمی دانم. و به چه می اندیشیدی؟ نمی دانم. ... از تو هیچ نمی دانم و چه سخت است که من اینچنین در اندیشه ی تو باشم و تو را ندانم.
من تو را هرگز نداشتم. تا چندی پیش، دوم بهمن بود که دیدم، روشنتر بگویم: «بازدیدم»:
« دیواری بلند در مقابلم، سایه ای از تو در پشت سرم (سایه ی حمایتت، سایه ی عشقت به من، عشقی که فقط از آن من بود، عاطفه ی زیبایت. راستی آن روزها چقدر زیبا بودم که تو را داشتم!). من به امید حمایت تو، تاب می خوردم. آنقدر بلند پروازم می دادی که بلندی دیوار سنگی را سپری کردم. تاپ بود، مثل کوه، پایین و بالا، بلند و کوتاه. و تو بودی و من. آری عزیزترینم، تو تمام پشتوانه ام بودی!(هستی.؟!) »
پس از سالها، دوم بهمن اینسال، این خاطره را به یاد آوردم. و در همان روز بود، من در تنهایی شب، در میان آواز فرهاد شنیدم که یکی گفت دوم بهمن سالروز تولد توست!
بلند بالایم، تو در آن روزهای روشن در چه فکر بودی؟ شاید تو فکر یک سقفم، یک سقف بی روزن..
ولی... (زیبایم، قصه ی با هم بودنمان ولی داشت!)ولی تو رفتی. و من، در این روزهای تاریک، فرهاد گوش می کنم: سقفمون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه/یه افق یه بی نهایت، کمترین فاصلمونه
‫آه، که چقدر به سینه ی گرمت نیاز دارم تا با اشکهای سوزان و سوزناکم، غم سردی تکه سنگ روی اندامت را فریاد زنم.

در attefeh.blogfa گفته بودم: آمار - خدا - من

‫داشتم آمار می خوندم، (آره عزیزم هنوز پاس نکردم، دقیقا به همون دلیل که تو هنوز مثه من شعر نگفتی، مکتوب ننوشتی، شنا نمی کنی، قدرت و ‫سخاوت و محبت نداری، on so and! پس...)
خلاصه،
‫بعد یادم افتاد که خدا آمار نمی دونه، (بدیهیه دیگه! اینم باید بگم؟ چون با توجه به فرض خدا بودنش، از این مطلعه که یه سکه رو چه طور ‫بندازه تا خط بیاد و رو زندگیت یه خط پررنگ بکشه تا همیشه قیافت خط خطی باشه..) اما من این علم رو میدونم، پس چیزی هست که من میدونم و خدا نمی دونه!!
‫اینجوری شد که تو یه loop فلسفی گیر کردم و هی بافتم و رشته کردم. این ترم هم باز!!! ((=

در attefeh.blogfa گفته بودم

"‫کشمکشی پایدار و مکرر
برای انتخابی درست و صادق
آیا من به خود وفادار خواهم ماند؟
یا راه سهلتر را بر خواهم گزید؟"
اینا رو یه احمق از خدا بی خبر با نام مارکوت بیگل در توصیف زندگی گفته.

‫نه واسه اینکه به خودم افتخار کنم. نه واسه اینکه واسه تو افه بذارم. نه واسه اینکه حرف خوشگل با انرژی مثبت زیادی زده باشم.... به هیچکدومش نیاز ندارم. به راحتی میگم که:
راه سهلتر را برخواهم گزید!

در attefeh.blogfa گفته بودم: جوگیری پس از فیلم میم مثل مرگ(دو روز بعد یارو مرد تو روزنامه نوشتن میم مثل مرگ! به من چه!!)

‫برای آغاز... چه دیر است. حال که قلم به دست آمده میدانم که پیش از این، تنها کافی بود بخواهم. میخواهم و میبینم اگرچه دیر است.
‫حال دیگر از پس پرده ابهام انگیز اشک نیز میتوان دید.
‫حال حتی با چشمان فروبسته از خوف نیز میتوان دید.
‫حال این من نیستم که میبینم، آنهایند که دیده میشوند.
‫حال اگر خدای مهربان و قهار نخواهد هم باز میتوان دید.
‫خداوند! آشناست اما چه غریب رهاشان کرده! چه خنده دار است وقتی میبینی همانا خداوند آنان...
‫"چشمهاشان را کور کرد"
‫دیگر جه فایده از تلسکوپمان؟ چه اهمیت دارد قاب عینک، تاب مژگان یا رنگ عنبیه؟ (لابد مردمک چون از مردم است، کورتر است!!)
‫"و خداوندی که زبانشان را الکن ساخت."
‫حال به من چه که پدران پدرانم چند زبان می شناختند؟ تو جه فایده داری که با یک زبان به جند زبان از ندیدنیها با من سخن میگویی؟ (بدون ‫ابزار هم میتوان گفت آنچه را که باید!)
‫"و آنها را کر کرد تا نشنوند."
‫فریاد خداوند خشمگینتر از آن بود که با سمعک جبران شود. (میگویند گاهی خداوند در یک RPG فریاد میزند.)
‫همان خداوند خواست آنها راه نروند، اگرچه ما برای تفریح به کره ای دیگر میرویم!)
‫خداوند...! گاهی در جستجویش با سفینه ها به جاهای دیگر سرک میکشیم.
‫گاهی از ترسش، ناجی خداکُشی را میجوییم که از جانب خدا می آید!!!
‫گاهی سرگرم تعداد ترانزیستورهایی یک chip می شویم، تا فراموش کنیم که او باید باشد.
‫گاهی ادعا میکنیم او را یافته ایم و چون زمان بیان شود تا پایان عمر فلسفه می بافیم. (و سفسطه ها چه کمک می کنند!)
‫و هزاران گاه و بیگاه دیگر...
‫دیگران چه خداها دارند و ما چه خداها داریم. خداشان نخواست نباشند و خدامان نخواست چون آنان باشیم.
چه شب روشنیست.
پایانی که پایان نیافت!

در attefeh.blogfa گفته بودم: ‫چه می دانم

‫کودکی را در خیالاتی بس عظیم، به سر بردم و فراموش کردم که برای خود کودکی بسازم!
‫خیالاتی که زندگی ام را ساخت و به امروزم کشانید
‫حال، پس از بازه ای جدایی از اوهام خویش(به سبب آشنایی با علم TA)، می بینمشان که بر روی کاغذهای کتابی، مرا به سو خود می خوانند
‫و من پوزخند زنان در این تفکرم که آلفونس دو لامارتین، چگونه هنوز می تواند با خیالاتش زندگی کند و اثر خیالی رافایل را خلق کند!؟
‫داستان دو دیوانه ی در شرف احتضار، که در یکدیگر عاشق می شوند!
‫من فقط با 20 سال دیدن، حالا فهمیدم که زندگی خیالیم یه مشت اراجیف بوده، اسب سفید که سهله، دیگه منتظر کره الاغم نیستم! من دهنم صافه که ‫هیچکدوم از رویاهام تعبیر نشده بعد این لامارتین که جای بابابزرگمو داره هنوز تو توهمه!! نمی دونم، اون زمان علم TA که نبوده، لابد واسه ‫همینه!
‫حالا این همه گفتم که بگم، اینا که همش تمثیله، ولی این ملتو بگو، با وجود علم TA هنوز نشستن یکی بیاد و با رایحه ی خوش خدمتش همه چیو اون ‫جوری کنه که اونا می خوان، بد سرکارنا!!
‫هَه...

در attefeh.blogfa گفته بودم: ‫آغازی در ادامه

‫یک شب پاییزی، بدون آنکه اتفاق خاصی رخ داده باشد، آمدم و آغاز کردم!
‫هیچ کس،
اوست که هر روز بر سر راهت است اما تو هیچ نمی بینی
اوست که به تو زل زده، و تو از چشمانش هیچ را می خوانی
اوست که به تو لبخند می زند تا درش یابی اما تو هیچ را در میابی
اوست که هست اما برای تو هیچ است...
‫(تو=همه=هیچ)