دیگه بسه


منم میام..


تو رو خدا منم ببر...


هرچی تو بگی، همون! فقط تنهام نذار..


تو رو خدا..


بذار بیام...


می خوام بیام...


..


منم ببر.

حرفی جز سکوت


راست گفتند که گفتند شکست آدمی را می سازد. راست گفتند که گفتند اشتباه، به انسان چیز می آموزد. و کم گفتند وقتی نگفتند که با شکست، باید قید خیلی داشته ها را زد. من شکست خوردم، به سختی، و از دست دادم، به شدت!




رفتم. بازگشتم، و نابخشوده نام گرفتم. حال، پس از سیراب کردن تک تک روزها، به مدت یک سال، هنوز، نابخشوده می نامند مرا. و من هرچه کردم، کردم، و هنوز نابخشوده می خوانم خود را.




گاه می اندیشم. به آنچه بودم. به آنچه داشتم. به آنچه نیستم و به آنچه ندارم. و باز می اندیشم، به آنچه ها که ساختم و ویران شدند. می اندیشم به خود، به خود، به خود که دیگر حق، ندارم. پس، سکوت!

مثل زنده ها


بالاخره مثل زنده ها شدم.



بعد از سه روز زندگی(؟)، زیر دو تا پتو، تو یه اتاق گرم و دمدار و تاریک، با پنجره هایی که پرده هاش، گویا واسه همیشه، سخت و سفت شده بودند و تنهای تنها،... امروز، صبح را دیدم.


دیروز، در آخرین ساعتها به فکر پدربزرگ پیر افتادم، او که قطعا زمانی، ساعتهایش را در مقابل آینه می گذرانده تا به دیدار مادربزرگ رود و امروز، ساعتهایش را، بلکه سالهای عمرش را در مقابل چشمهای خیس مادربزرگ می گذراند و نمی تواند دست مادربزرگ را بفشارد، او را در آغوش دریابد، حتی نمی تواند لبخند بزند و خیلیها که حتی -باور کنید- حتی نمی توانند نگاه خود را به نیاز خویشتن مهار کنند.





باز می اندیشم، به آنها که به خواست خدا و قسمت روزگار، هر روزِ همیشه، اینچنین اسیر بوده اند.





و خیلیها که ...! آه! راستی، چرا هرگز نخواستیم بفهمیم که هدف آنها و آنچه که به گوشه ای از دنیا پرتابشان کرد، چیزی بود به جز دریافت سهمیه ها و بیمه های رایگان و مسابقات دوی همگانی به احترامشان و فرستادن صلوات در ابتدای هر مجلس دولتی برایشان و ... . وای!





حال، به یاد تو افتادم. تو می آیی و من باز به یاد خود می افتم. خودخواه می شوم و می گویم کاش بودی، فقط بودی، حتی بیمار، حتی ناتوان، پیش من بودی، نه زیر اون سنگ لعنتی.): اگر بودی، دستای گرمت رو تو دستای همیشه سردم می گرفتم و از ته ته دل، در آغوش می فشردمت، می بوسیدمت، بهت لبخند می زدم و به تو نگاه می کردم. واسه همیشه. افسوس...