حسي به نام محبت


شكسته دلي كه دوستش مي دارم سبب شد تا اين قطعه را تقديمش كنم:


سعي مي كنم از دور نگاه كنم،‌


"دوست داشتن،‌ آنچه‌ قديمترها برايم سنگين،‌ ويژه و دور بود.


اگر چه بسياري را به دل مامن مي دادم،‌ اما بس فريبكارانه از ابراز و پذيرش اين حقيقت
دوري مي جستم.


به اشتباه،‌ گويي ارزش دل به اين دور بودن است!


روزها گذشت


به بسياريها دل بستم و از اندكي دل بريدم."


امروز به خود مي نگرم،


"عده اي كه در كنارم بودند و امروز تنها در دلند.


گاه با دل خلوت مي كنم


و تنها افسوس است كه با من است.


و آنها كه امروز در برمند و هم در دل."


بالاتر مي روم.


"به زيبايي مي رسم.


به زيبايي كه مي تواند در يك لبخند باشد.


به زيبايي دوست داشتن،‌ دوست داشته شدن و لبخند.


به زيبايي تو را داشتن.


به اين زيبايي باور دارم،‌ به هيچ نخواهمش فروخت."


به اميد آنكه اين اندك نجوا،‌ مرهمي باشد بر دلي كه شكسته است.

اجبار و اختيار


دختربچه ها، در مدرسه اي، در كوچه ي ما، هر روز صبح، ‌مجبورند تكرار كنند "...لا اكراه في الدين..." !!

:(


21 سال گذشت....



:(

آنان


و آنان براي شرف شان جنگيدند. پس از جنگ يك قبرستان بزرگ باقي ماند و مقدار زيادي شرف.


copy right : ابراهيم نبوي

يكي


مهندس بهمن پوروطن


استاد دوست داشتني براي عده اي،‌ و منفور براي عده اي ديگر.
ترم اول دانشگاه، اولين درس 4 واحدي و اختصاصي دانشكده، هر استاد ديگه اي هم جاش بود واسمون خاص مي شد! چه برسه به اين آدم!!


حالا 5 سال گذشته و من در آخرين درسهاي دوره كارشناسيم، باز شاگرد كلاس همين استادم. مشتاقانه بهش احترام مي گزارم و قطعا هرگز از ياد نخواهمش برد.


يادم مياد ترم اول،‌از اينكه كد پاسكالم هيچ عكس العملي نشون نمي داد، ‌بغضم گرفت. رفتم اتاقش طبقه 3 دانشكده: "سلام، استاد كدم جواب نمي ده!" نمي دونم عجزمو از كجا دريافت كه بي هيج حرفي همراهم اومد تا طبقه همكف و كدمو چك كرد. اشتباهاتم احمفانه بود. اما اين اتفاق جاودانه موند!


حالا،‌ بعد 5 سال، همون موجود جاودانه،‌ باز خاطره آفريد. امروز گفت:
زمان،‌ معجزه ايست كه وقتي در مقابلته خيلي بزرگ مي بينيش و وقتي پشت سرته،‌ خيلي كوتاه به نظرت مياد.