تلخ تر از شکست


حس می کنم که ندانستن گناهت و نیافتن لحظه ی اشتباهت، در یک شکست، بسیار سخت تر از پذیرش و روبرویی با آن شکست است.





چراکه در عذابم بس که از خود می پرسم: "اشتباهم کجا بود؟"




من دیوانه ام یا تو؟


می گن تو شهر دیوانگان اگه یه عاقل بیاد بهش می گن دیوونست، حالا حکایت ماست!"



مشکل از من نیست، اینکه در اولین دیدارها دوستدار مردم می شم و پس از گذشت زمانی - متناسب با شرایط - ازشون بدم میاد. مشکل از مردم هست که رنگارنگند!



متاسفم.


DOGville


دیروز لیلا حرف می زد، از وحشتش. وحشتی که همیشه در بر دارد و گه گاه می جوشد و او را از هر چه که هست، منزجر می کند.


حرفهایش را و ترسهایش را حس می کردم، باور می کردم، باور می کردم که چه حسیست که گاه حتی از زیباترین، عزیزترین و عاشقانه ترینت می ترسی! به خود نهیب می زنی: "چرا اینجاست؟ چه می خواهد؟ .... اصلا او کیست؟!"
ترس از آنکه تو در اشتباه باشی و .....


دیروز او و حرفهایش و ترسهایش را درک می کردم و نزدیک غروب..... لمس کردم.


کثافتی که چون افعی به دورم می پیچد و من با لبخند در میانش تقلا می کنم. زمانی که با تمام وجود به عشق آنکه خود را از عطر گلی مملو کنی و بهشتی بسازی، قدم بر می داری و آنچه با تو می ماند بوی زننده و متعفنیست که تا عمق هستیت را می سوزاند... شاید، فقط، شاید بتوانی در بلاگاسپات دمی برآری.


در لحظه لحظه ام، ساعت ساعت قلیان درون دخترک فیلم dogville را می نوشم. و بسیار، متاسفم از تمام آنچه که هست.


عاطفه

Reminder


واسه outlook من واقعا فرق نمی کنه. امروز که می خواست بهم بگه باید از مدیر مالی چندتا شرکت گنده آزمون بگیرم هم، مثل بقیه، مثل روز آزمون اون پسر داهانیه که بوی گند می داد و همش می خندید، یک ربع قبل واسم زد: reminder!



فقط همین.

بیش از دیگران


هی، مامان،


اگرچه خودت هرگز نتونستی بهم ثابتش کنی، اما وقتی دیدم همه‌ی دیگران دوستم ندارند، خودم فهمیدم که تو مرا بیش از همه دوست داشتی!

نمیشه!


هر چی فکر می کنم می بینم، برعکس خیلی فرضیه های دیگه، ثابت کردنش از نقض کردنش خیلیییی ساده تره!



قانون "six degrees of separation" رو می گم.