لعنت


خیلی ساده و احمقانست: به همون سادگی که از موجودی دارای جنسیت مرد به هیجان میام و دلبسته میشم، از موجودی دارای جنسیت زن نیز!


نهایت اشتیاق در وصال یک مرد در یکی دو ساعت س ک س خلاصه میشه و شبیه آن، نهایت هیجان در یک بیست و چهار ساعت گذران عمر لعنتی با یک زن خلاصه می شود، البته منهای اون یکی دو ساعت مذکور.


افسوس آنجاست که هیچ هیجانی خلا را تو را پر نمی کند.


پایان

ضعف


آیا لزوما حس نیاز از خلا پدیدار می شود؟


نیاز دارم. کاش نداشتم!


نباش!


نه، امروز نه! لطفا امروز منو نبوس.


تو عاشقی و بوسه هات رژ روی لبهامو پاک می کنه.


تو عاشقی و چشمهات به تکه تکه ی من خیره میشن و تو زخم لبهامو می بینی.


تو عاشقی و از دیدن زخم تازه و خون خشکیده روی لبهام دلتنگ می شی.


تو عاشقی و هرگز نمی فهمی که شکنجه ی رویای تلخ من از تو بود که خواب شبم رو آشفته کرد و لبهام رو داغدار!


"ناگهان چه زود دیر می شود!"


دیشب، با دیدن یک تابوت و یک جمعیت سیاه پوش انگار تازه فهمیدم که "خسرو شکیبایی" مرده.


انگار تازه شناختمش، لعنت به ما که همیشه دیر می رسیم!


علاوه بر یک مرد خاص، عجیب، دلچسب، دوستداشتنی با صدایی گیرا و جذاب و ...، خسرو شکیبایی یادآور لحظه های معصومی از زندگی من بود! اولین نوازشهای گرم زندگی من با "عاطفه" گفتنهاش شکل گرفتند و این در زندگی(؟) یکی مثل من خیلی مهم و با ارزشه!


هیچ فکر نمی کردم واسش بغض کنم اما کردم! و افسوس می خورم که چرا هیچوقت گرمای دستهاشو بو نکشیدم. و کاش کاش و کاش...


جایش برای همیشه خالیست!


نیاز


آغوشتو باز کن. تو گرمی و دلتشین. به پاکی آغوش گرمت، به من رحم کن. به تو نیازمندم. نیازمندم تا مرا برهانی از هرچه تلاطم است، از هر چه هیجان و بالا و پایین که هست. حتی از تمام اشتیاق دوست داشتن و دوست داشته شدن. من آرامش می خواهم، آغوشی ابدی و لالایی ممتد چون لالای باد که در کوهستان می پیچد. کاش شقایق همیشه وحشی دامان تو بودم! هیچ نمی خواهم، جز آغوش تو؛ که تو تنها آنی که مرا نوید صلح می دهد.




کتاب شیمی


زیبای مهربان و پاک،



منِ توام در اندوه، با شادی فطری تو، آینده ای ندارم. از این آمیزش، حتی دنیای بی قاعده نیز به اسهال دچار خواهد شد.



به لجنزار درونم، ایمان بیاور....



دلتنگت شده بودم، گویا!!



نباید تعجب می کردم! تو 8 سال با جسم من بازی کردی و 15 سال با روح من!! آدمیزاد به همه چی عادت می کنه. من به شکنجه های تو عادت کرده ام، راستشو بخوای امروز احساس امنیت بیشتری دارم، بعد از 2 ماه باز خواب تو، باز شکنجه های تو، باز نفرتهای من، باز فشردن دندانهایم به هم، باز ورم کردن لبهام، باز سردرد، ... و باز حس مخوف امنیت! من و تو تا همیشه با هم خواهیم بود، زندانبان!!



حقیقتی که یافتمش!!!!!!!!!!!!!


بیشترِ متمایل به تمامِ ما، در لحظه ی اکنون، باورها و عقایدی داریم که سخت ارزشمند می داریمشان و گه گاه، بسته به عقده های درونی خود، میزان شنوایی گوش مخاطب و برخی عوامل دیگر، به منظور اثبات حقانیت آنها، سخن می گویم. و چه نیروها، لحظه ها و احساساتی که در این پروسه هزینه نمی کنیم!


اندک زمانی، لازم، می گذرد، تحولی در داشته های درونی پیشین رخ می دهد و این باز همان ما (مجموعه ی منحصر به فرد از آنچه مشاهده می شود) است که به کلیشه های جدید روی آورده، داشته هایی بس متفاوت از بیانات پیشین را با جسارتی وصف ناپذیر بیان می دارد!!


این حقیقت(؟) شگفت انگیز خواهد بود وقتی از گامی فراتر به رویدادها بنگریم:


انسان، که در لحظه ی حال تمام نیروی خود را برای اثبات باورش از حقیقت صرف|تلف|استفاده|... می کند، فردایی آمدنی و نامعین به اثبات ساخته ای نو از حقیقت دست می برد و باور پیشینش را نقض می کند!!!


به همین سادگی! تک تک ما آدمیزاد، در آنی آمدنی و نامعین که به تصوری شاید نو، شاید بکر، شاید ... از حقیقت می اندیشیم و یافته های پیشین را به سخره می گیریم، آخرین نفس را کشیده و نکشیده تقدیم ابلیسی می کنیم که ما را به بازیِ مجازیِ حقیقت کشاند، با لبخندی از سر رضایت که همانا اکنون حقیقت در دستان ماست!


همینجوری


امروز یکی خیلی جدی بهم گفت: "من این حرفتو به فال ندیده می شنوم."



شارپ دش او