همانست که می نامندش: Major Depression


هی رفیق، وایسا! همینجا وایسا!


این بار من نخواهم گفت اما بی شک، این بار تو خواهی شنید. پس همینجا بایست:


و دستانم را در دستانت بگیر تا از لرزش رعب انگیز آن، وحشت درونم را لمس کنی.


و لبهایم را ببوس تا تلخ ترین و غم انگیزترین ناله های نگفته ام را نوش کنی.


مرا در آغوش بفشار، آنقدر که تپشهای بی وقفه ی قلبم، اندام شیرین تو را به لرزه وادارد.


و بمان، بمان و ببین تمام آنچه را که هرگز از واژه هایم باور نکردی. من، همین من ناخوب، هنوز هستم!


بیا؛ بیا امروز مرا ببین، تا بیش از این دیر نشده، تا دیر نشده بیا ببین که زندگی(؟)ای که از آن برایت می گفتم چگونه است.


بیا و تمام ضعف رقت بار من همیشه مغرور را ببین.


بیا و مهر تایید بزن بر کثافات درونم، بر درون کثافت بارم و باور کن؛


آری باور کن که بعضیها، برخلاف بعضیهای دیگر، آمده اند تا تمام بدها را تجربه کنند، سپس بروند. رخصت بده، ای خدای بعضیهای دیگر، رخصت بده، پیشتر، بروم. پیشتر از آنکه ... دلم می سوزد....


مهر


دلم می خواد یه روز بیاد که چشمهام اونقدر مهربون بشن که حتی ن. رو هم دوست داشته باشم.

گناه


خیلی تلاش کردم بهش بباورانم که خیلی خیلی خیلی ساده پا به این گناه خواهد آلود و داشته هاش رو فدای لذت ویران کنندش خواهد کرد...


یک سال نگذشت که با دیدن پاهای لجن آلودم لمس کردم که چقددددددددددررر ساده بود این آلودگی!


امروزها، او هنوز در تلاش است که سادگی این سقوط را باور کند و جاپای مرا، تحمل.


متاسفم برای آن انسانی(؟) که هستم.


تقوا

فروغ رو دوست دارم، شاید چون میگه:



"وه چه شیرینست


از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور


چشم پوشیدن."



شاید هم دلیل دیگه ای داره و نمی دونم!


....

"... امروز نمیدانم چرا اینقدر دلم گرفته؛ یهو یاد همسر و فرزندانم افتادم. یاد لحظه هایی که در کنارشان بودم. از خدا آرزو میکردم مرا ... به خانواده‌ام برگرداند.

یاد لحظه خداحافظی افتادم، چه سخت بود! یاد دختران کوچکم افتادم و نگاه مهربان همسرم. خدا نگهدارشان باشد.

نمیدانم چرا امروز اینهمه به یاد عاطفه افتادم! چند روز قبل که تلفن به منزل پدرم زدم.. گفتند عاطفه مریض حال است. حال هم در فکرشان هستم. از خدا میخواهم که خودش حافظ این عزیزان باشد و بسلامت باشند.... "

خ د ا


برنامم این بود که امروز برم بین اونها...




اونها از خدا(؟) حرف می زنن، بهش ایمان دارن و حضور من، در بینشون ممکنه راهساز باشه واسه یافتن/خلق ایمان!




واسه همین، برنامم این بود که امروز برم بین اونها...




خیلی اتفاقی یادم افتاد که یکی، آهنگهای جدید قمیشی رو می خواست، زدم که دانلود شه ... در حالیکه مشغول کار با سیستم اون دختر خوبه تو واحد R&D بودم، به آهنگایی که داشتن دانلود می شدن گوش دادم:




"خداجون ! متشکریم که چشم دادی بهمون


واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت


مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دوزدن


واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت


آخ که شکرت ای خدا


واسه جهان به این بدی


چی میشد اگه تو دست


به ساختنش نمیزدی ؟



خداجون ! ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما


تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم


خداجون ! مرسی از این دلی که تو سینه مونه


می تونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم


آخ که شکرت ای خدا


واسه جهان به این بدی


چی میشد اگه تو دست


به ساختنش نمیزدی ؟ "




پشیمون شدم، ترجیح دادم باقی امروز رو به گوش دادن به این آهنگ بگذرونم، و شاید حتی فردا رو هم و .... شاید همیشه - رو - هم.


سرمست


گاهی اوقات یه حس سرخوشی میاد و روی عریانی بدنم رد لبخند میذاره. یه حس سرمستی، از بودنم، از جاری بودنم از تمام آنچه که از من و روان، از من هست. می فهمی اصلا؟


یه جور رهایی، رهایی از هر چی وابستگی و چون و چرا، یه پرواز نرم.


ملموسترش کنم:


یک - یکیو دوست داری و همش تو ذهنته، خیالش نمی ذاره درگیر مطلبی دیگه بشی، در هر جا، ناخواسته، به یادش میفتی و گاها نگرانی از از دست دادنش، ازینکه الان کجاست و در چه حالیه، از اینکه نکنه یه روز نخواهدت.... خلاصه خودت نمیخوای قبول کنی، اما واقعیت اینه که اسیر شدی! اسیر اونیکه دوسش داری. فرق داری با اینکه اسیر کسی شی که دوسش نداری اما ... فرق چندانی نداره!!


دو - حالا یه تصور دیگه، یکی دوست داری و گاه بهش فکر می کنی و تو این حال ناخواسته یه لبخند خیلی نرم نثار خودت میکنی، خودت که می تونی این محبت رو لمس کنی و سرخوشی توأم با و ناشی از همین عشق درونیه که دستتو می گیره به سوی پرواز کردن.


بی شک، دومین حالت!


یه سرخوشی درونی.


نیروی کهن طبیعت! سپاسگزارم که لحظاتی از من رو با این سرخوشی، سرخوش می کنی. می بوسمت.