زندگی



من،

یک پنجره، رو به خنکی باد پاییزی،

مشتی خاطره ی خاک خورده و حقیقی تر از حال،

عصیان دود جانسوز و کینه ورز، در ذره ذره بافت لحظه،

یک تکه کاغذ و یک قلم، جاودان تر از جاودانی،

و تنهایی.



تمام سهم من از تو،


و هر قطره اشک من، از آن تو.




این است زندگی مسالمت آمیز من و دنیا.


راضیم، شکر.


فکرم مشغول است!


مدتیست، هر لحظه در فکر آنم که چه کنم تا اینطور بی تاب، هر لحظه عمر خود را در فکر تو نباشم.

بعضی روزا


امروز خیلیها دوسم نداشتند! دلم ناخوش شد!!


چرا بعضی روزا اینجوریه بعضی روزا برعکس؟؟!؟

من ِ در من


امروز، یعنی همین چند دقیقه پیش، بین آهنگهای درهم آرشیوم یه صدایی شنیدم تو این مایه ها:


آآییییییییییهیههیهیهیهیهیهه


در حالیکه foreground یه آهنگ عادی بود که صد دفعه تا حالا شنیده بودم. به سرعت دور و برم و نگاه کردم:


کیان داشت سیگارشو می پیچید و مثه همیشه در بخش تف مالی کاغذش گیر کرده بود، احسان که هدست تو گوشش بود و همزمان روی دو تا مونیتور زوم کرده بود و گلی که با متانت ناخواسته و همیشگیش اخماشو تو هم کرده بود و لابد داشت پیجهای Cisco رو میخوند! نه از اینا نبود، اینجا همه چی عادیه ولی اون صدا قطعی بود.


کم کم حس کردم صدا آشنا بود! هر چی آهنگو عقب جلو می کنم پیداش نمی کنم. صدا آشنا بود. ناله، آره ناله بود، ناله ای که ناخواسته اومد اما حالا که به خودم نگاه می کنم، می فهمم که غمگینم ... .


ناله آشنایی که منو غمگین کرد و هیشکی نشنید جز خودم، ناله، ناله ی خودم نبود؟ چرا! بود. چه دردی داشتم!!


My words, from his mouth


"LIFE! has betrayed me once again...


I accepted somethings will never change....

...

YES! I am falling!

how much longer till i hit the ground

I cant tell you why I'm breaking down

Do you wonder why I prefer to be alone?

Have I really lost control?!"

اون و من


اون می خواد بره، من نمی خوام.


اون میره، من می مونم.


دلم واسش تنگ می شه. (معلومم نیست که بعدش چی می شه.)


اون می ره چون اونجا رو دوست داره.


من می مونم چون اینجا رو دوست دارم. (اون از اینجا بدش میاد، خیلی.)


اما... اما نمی دونم چرا از وقتی اونو دوست داره، اون واسه منم محترم شده! Google رو می گم، من بهش احترام می ذارم و ازش دفاع می کنم! لابد چون اونو دوست دارم.

آی


"ابتکاری دیگر! کشفی بزرگ!! تبریک می گم دکتر، شما فوق العاده اید!!! چه قدرت تشخیصی چه درایتی چه چه چه..."


اینها از آنِ تو، آقای دکتر و از آنِ من، تنها یک برچسب! آره دکتر جان، این برچسب تو خوب چسبیده، برو خوش باش.




مادرم میگفت "بدنت ضعیف شده، پریودت کی بوده؟ اِ تازه تموم شده؟ اِ چند روز دیگست؟ اِ الانی؟ ... همون دیگه واسه همینه! منم همینجور می شم گاهی ... "


عموم می گفت "تو خوب غذا نمی خوری، چیه این آشغالای مغازه ها؟... امشب بیا اینجا"


همسرم می گفت "اینجوری فکر نکن، کتاب صادق نخون، سیگار نکش، ... اِ اِ اِ چرا قرصاتو نخوردی؟؟؟ امروز حتما برو دکتر."


دکترم (دکتر دو سال اخیرم)، می گفت "آره دیگه، اینجوریه عاطفه خانم. الان یه موج اومده، به نظرم حتما باید بیمارستان بستری شی، تو این دو سال خیلی خوب رشد کردیا...."


رفقا هم که به سادگی می گفتند "تو دیوونه ای"




من هنوز نا خوش بودم. حالا باز افراد خانواده به شدت راست کردند که من رو به راه راست بیارند! یه دکتر جدید.


اَه! دیگه حتی به بازی گرفتن موجودات روانشناس و روانپزشک و اعصاب و روان و داخلی اعصاب و مغز و اعصاب هم، واسم جالب نیست. عصبی کردنشون، کل کل کردن، مظلوم بازی، ... هیچی. تکراری شدن!


دکتر جدید، برچسب جدید قرصای جدید، ... .


آرایشگر 2: وااااای موهاتو کجا واست زده؟


دکتر 2: دکتر قبلی Litium داده؟ 300 تا؟ ما کم نمی آریم!! اونو قطع کن، در عوض Clozapine! *




تو این 2 سال اخیر می گفتن (MMD(M? Major Depression دارم، از پریروز می گن Schizophrenia دارم! نمی دونم چی می گن اما به نظرم من فقط کمی، فقط کمی دلتنگم. به همین سادگی.








* Litium واسه در حال دیوانگیهاست و Clozapine واسه دیوونه ها! یه قدم دیگه تا Olanzapine!!