آتش!


تمام این یک ساعت و اندی، آروم سر جاش نشسته بود، نگاه از من بر نمی داشت، صرفا گه گاه سر تایید تکان می داد.


از شدت هیجان سر جام بند نبودم، گاه ناخواسته صدام بلند می شد. و گاه بغض، ساکتم می کرد. بالا و پایین می رفتم تا بهش بفهمونم اونچه که به این روز دچارم کرده.


بالاخره حرف زد: "عاطفه! از آدم، چیزی جز این انتظار داشتی؟"


فهمیدم که فهمید. سر جام نشستم.

پستی برای کامنت شما!

کامنت یک ناشناس برای یکی از پستهایم:



"نیستیم و انکار می کنیم که بودنمان آنقدر سایه دارد که دست کم ریگی را پناه می توانیم داد ...


تنها به اینجا پناه می آورم تا کمی آب شود سنگِ بغضی که راه گلویم را بسته است
تو هم که پریشانی اوراد خوانِ خلوتِ آدمی
پریِ پروانه های سوخته !


دلگیر که باشی
آسمان پاییز وظیفه ی ذاتی اش را گم می کند !


گم می شویم روزی !
آنقدر که سایه ای سرد هم نمی ماند از زمستان حضورِ ما !


آفتابِ سیگار به انگشتِ روزهای کسل
کمی صبور باش !"



قشنگ بود.

مستم


چشم تو مستم می کنه، دیوونم می کنه، خرابم می کنه، ...




اما مغرور نشو، ویس*کی قویتره!

سگ جون!


"ما را به سخت جانی مان این گمان نبود!"

نمیخواهدم . . .

- چند وقته که تصمیمو گرفتم: نمی خوامت.



- چند وقته؟



- چند وقته.



- چند وقته؟



- چند ماهه.



- . . . (لیلی جون

یه چیزی


می گقتی درباره این سه نقطه! بازم بگو!!)


این روزا

دلم بهم می خوره وقتی خودمو تو آینه می بینم. مثه یه موم شدم، شکل دست هرکی که بهم محبت کنه! تیکه تیکه لکه های سیاه رو تمام بدنم، رو تمام وجودم، به یادگار... .


ناشناسهایی که به سویم می دوند و آشنایانی که ترکم می کنند.


کم کم دارم کل تهران رو با خاطره هام به گه می کشم؛ و آهنگها رو و شعرهای شاعرها رو و آدمها رو.


بغضم نمیشکنه!

کینه


احمق نشو!


این دود، از کینه ایست که تو با شکستن حرمت بدن ناعریانم، در دلم نشاندی. هم اکنون، انگشتان عریانم، هم بستر با سیگار همیشه همراهم، خواهند سوخت، و تا عمیقترین کینه ام را خواهند سوزاند، تا دود این کینه، حلق همیشه حراف تو را مسدود سازد.


هزینه!


گاه باید چند روز اشک بریزی، تا چشمات پاک بشن اونقدری که بتونی خدا رو ببینی در گیاهی سرخ رنگ که از باران، تر است.



ببار، می ارزه!

من


"آره، من گناهم، گناهی که برکت داره."


شاهین نجفی