احتمالا دارم افسرده میشم!


صبح که بیدار شدم از اینکه باید یه دس لباس پیدا کنم که اتو شده و مناسب باشه، کلافه شدم. پیدا نکردم!



داشتم لباسمو اتو می کردم که مثه همیشه، سر و صدای بوق ماشینا، همه با هم از خیابون بلند شد. با وجود اینکه دیرم شده بود چند لحظه ای ناخودآگاه بی حرکت موندم. فقط یه تصور از اینکه کاش میشد الان بر می گشتم تو تخت و "بیکاری" می کردم. و اینکه آیا می شه الان نرم شرکت و بعد فکر اینکه نه، همینجوریم اینا صداشون در اومده، اخراجم می کنن. و بعد فکر اینکه اصلا دیگه کار نکنم و بعد خیلی ساده به خودم گفتم اینجوری یک هفته بیشتر برجا نخواهم بود. و خیلی ساده تمام این تصور تموم شد و به کارم ادامه دادم.



رسیدم به آخر پله های آپارتمان، قبضهای برق و گاز و تلفن رو بعد چند روز برداشتم. در کل راضی بودم از اینکه بالاخره پیگیر این قضیه شدم. به وسط کوچه رسیدم، به خودم نگاه کردم قبضها مچاله شده تو یه دستم، کمربند مانتو و کاپشنم تو یه دست دیگه. کیفم رو یه دوشم و کیف لپتاپ رو یه دوش دیگم. مسخره بود! باز چند لحظه، از خود بیخود شدم. وایسادم وسط کوچه: "اه! نمی خوام. نمی خوام. می خوام یه دختربچه بیستوچن ساله باشم." برگردم؟ نه، از دیدن خونه چندشم شد، یاد لحظاتی گه که گاهی تو همین خونه خفتم می کرد، حتی یادشم مزخرف بود. راهی نیست جز همین روزمره. به راهم ادامه دادم.



وارد شرکت شدم.

نگهبان در با همون سلام علیک همیشگی...

بچه های طبقه ساعت زن، با همون قیافه و برخورد همیشگی...

جو همیشگی اتاقمون...

نه! هیچکدوم بد نیست اما خوب هم نیست. اوف!

به همین زندگی(؟!) ادامه دادم.



نظر ندید، پست گهی بود می دونم.

ناگفته ها و شنیده ها xor ناشنیده ها و گفته ها


- تو شنیدی من چی گفتم؟


- و همچنین اونچه که نگفتی رو!

آنقدرها هم به اصول اطمینان نکنید!


1. امروز به شدت یاد یکی افتادم که دلم واسش تنگ شده و دیگه ازش دورم.


2. به شدت حس کردم که کاش بود.


3. یاد یه روزی افتادم که اون بود اما من نمی خواستم باشه. یعنی می خواستم که باشه اما "به خاطر آینده" و "به خاطر آینده نگری" گفتم که نباشه.


4. حالا اون نیست. حالا اون آینده هم نیست. اون آینده غیرممکن شد.


5.حالا فکر می کنم به اینکه از این آینده نگری چه حسرتی بر دلم مونده!! و چه اشتباهی کردم که اون زمان، آینده نگری، این کار خوب و پسندیده رو کردم!!!

در فواید اپیلاسیون


یکی الان(بعد از ظهر) یه چیزی گفت که من صبح کلی بهش فکر کرده بودم:


"با موعد اپیلاسیونهام که حساب کنی، می بینی عمر خیلی زود می گذره!"


ان شا ء الله


1. آااااه


2. آه خداااااا


3. آه خدا! شُکرت...


4. آه خدا! شِکَرِت...


5. آه خدا! شِکَرِتو!!


6. +18

یک شب vs. یک عمر

سکانس 1:


یه روزی که با یه بدن خسته میام خونه. لباسامو، درنیاورده می رم تو تخت و وقتی نمیگذره که دیگه هیچیو نمی فهمم.



سکانس 2:


انگشتای سردت موهامو کنار می زنه و به صورتم می خوره. چشمامو به اکراه باز می کنم. سعی می کنم بهت لبخند بزنم. به آرومی و با زحمت می گم: "ببخشید، خیلی خسته بودم؛ یه چیزی از تو یخچال ..." که می پری وسط حرفم: "راحت باش عزیزم، بخواب."



سکانس 3:


ساعت 2 و 3 صبحه. چند ثانیه ای میگذره تا بفهمم کجامو این نور سفید اتاق از کجاست. بلند می شم تا برم دستشویی و تو رو می بینم متمرکز بر لپتاپ: درباره ی گوگل می خونی، یا تو یوتیوب داری می چرخی، شایدم لاست می بینی.


وقتی از دستشویی بر می گردم، بی اونکه بهت نگاه کنم، با لبخندی بی اختیار می پرسم:"نمیای بخوابی. ساعت 3 شده. فردا بیدار نمی شی!" و در حالیکه منتظر جوابی نیستم، می شنوم که میگی: "چرا عزیزم الان میام" من میدونم که "الان" نمیای. واسه همینم دوباره به سرعت به خواب می رم.



سکانس 3، در یک شب خاص:


خنکی مطلوبی کم کم سرتاسر بدنمو می پوشونه، تلاطمی کوتاه بر تخت خواب و یک سکون. فشار دستاتو رو کمرم حس می کنم. چشمامو باز می کنم تا این واقعیت رو خوب ببینم: آره خودتی، با یک لبخند.


دستامو دور گردنت حلقه می کنم و صورتمو به گلوت می چسبونم. حالا می تونم بو بکشمت و هر لحظه ببوسمت. با دستات کمرمو، با پاهات پاهامو در بندی دلنشین می بری.


چنان فشارم میدی، انگار همین حالا، یکی خواهیم شد.



دلم تنگ است، برای همان یک شب خاص!

اکنون نیازمند محبتتان هستیم!

حالم اصن خوب نیست.


سرماخوردگی خرکی و سینوسام، درد جای پنسیلینم، سردرد یک هفته ایم، کلی حسهای منفی تو کلم، یه عالم دلتنگی و از همه بدتر خستگی از زندگانی کوفتی ... .


خوابم نمیره، اگر چه خسته ام.



لطفا دلسوزی کنید، دست کم تو دلتون!

اطلاعیه

سلام
من هیچ کامنتی رو هیچوقت پاک نمی کنم!

پ.ن.: در مورد "اون کامنتی که زده توسط نویسنده پاک شد"، بابا به جون مامانم، توسط "نویسنده کامنت" پاک شده!!

http://attefehblogspot.blogspot.com/2009/01/blog-post_640.html

اینجا تهران است.


شرکت آ...، ساعت 2 بعد از ظهر، واحد فناوری اطلاعات، اتاق اینوریه، ما چهارتا، لیلی -که پریودش بد عقب افتاده و دهن اعصابمونو سرویس کرده- :



یعنی هر کدوممون جای خود یه سریال مهران مدیری ایماا!

من پست می زنم، تو پستم را می خوانی، او اوناهاش!


لیلی: ساکت! بذارید می خوام وبلاگ این دیوانه رو(اشاره به من) بخونم. پست جدید داده.


من: ایول! داری وبلاگ منو می خونی؟! ایول!!


مرضی: به جای این کارا، تو(اشاره به من) همینجا بشین زرتو به این(اشاره به لیلا) بزن.


فرشته: ساکت! من می خوام فُکُس کنم!! اصن من از فردا می رم اون ساختمون.

فلسفه ی درون من!


سناریو یک:


تو سریال lost، سه نقش اصلی هستند: Kate، دختری خوشآیند، Jack، یه دکتر خانواده دار و استاندارد و Sawyer، شخصیت محبوب من، پسری وحشی و بی قید. یه جاهایی توی بیننده به این می اندیشی که Kate با Jack باشه یا Sawyer. جالب اونجاست که جوابهای آدمای مختلف به این چلنج کاملا متفاوت هست.



سناریو دو:


مرضی: تو الان نمی تونی خوب تصمیم بگیری چون خسته ای. وقتی اوضات اکی شد، بعد حق داری بشینی تصمیم بگیری چنین کاری بکنی یا نه.


من: هیچ زمانی نخواهد آمده که بشینم بگم الان چنین تصمیمی گرفتم و تو بگی باشه، عیب نداره، تصمیم گرفتی و می تونی عمل کنی بر اساسش.


مرضی(کمی سکوت، فکرهای در هم که از چشماش بیرون می زد،...): آخه بعضی چیزا واقعا اشتباهن. مثلا تو
نمی تونی بگی من می رم با یکی که ایدز داره می خوابم، تصمیم میگیرم ایدز بگیرم. اگه بگی من میگم احمقی. معلومه که با یه ایدزی خوابیدن، معتاد شدن، ... نادرسته.


من(در درون): معلومه که نادرسته؟




من یه فکرایی میکنم که نمی خوام رو در رو به ملت بگم، نمی خوام ادا و شعار بشه، واسه همین به بیانش در همین جا اکتفا می کنم.
دنیا همه چیو به خودش می بینه: مریض، شاه، معتاد، پزشک، خوشگل، زشت، .. و با همین ها، دقیقا با همین ها، تواما، شکل میگیره. کی می تونه قضاوت کنه که اون معتاد داغونی که باعث نشر سیستم NA تو دنیا میشه، کم از اون آدم خوبه داره؟ کی می تونه قضاوت کنه که اگه صادق هدایت، با همین نوشته های دارکش، که حس تنها نبودن رو به یک بیمار دیگه القا می کنه، می رفت دکتر و بهش قرص می دادن و رواندرمانی می کرد=))، دنیا بهتر می شد؟


راحت تر بگم، گاه خیلی خیلی وسیع نگاه می کنم و می بینم. می بینم که وجود همه ما برای مسیریست که دنیا باید درش جریان پیدا کنه. حس می کنم که از هیچی نباید بترسم چراکه هیچی انقدر بزرگ نیست! حس می کنم که اگه من گرایشی دارم که تو نداری، پس من برای دنیا اونی هستم که می تونه این گرایش رو محقق کنه و تو نیستی.



لطفا نظر بدید!

باور نکن، این، من نیستم!


باور نکن، این من نیستم، من، دیگری هستم. دیگری که همبازی تو نیست....




"بیش از اینها، آه آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند


می توان ساعات طولانی، با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت، خیره شد در دود یک سیگار، خیره شد در شکل یک فنجان، در گلی بیرنگ بر قالی، بر خطی موهوم بر دیوار


میتوان با پنجه های خشک پرده را یک سو کشید و دید: در میان کوچه باران تند می بارد، کودکی با بادبادکهای رنگینش ایستاده زیر یک طاقی، گاری فرسوده ای میدان خالی را با شتابی پر هیاهو ترک می گوید.


می توان بر جای باقی ماند، در کنار پرده اما کور اما کر


می توان فریاد زد، با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه، : دوست می دارم


می توان با زیرکی تحقیر کرد هر معمای شگفتی را، می توان تنها به حل جدولی پرداخت، می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دلخوش ساخت، پاسخی بیهوده آره پنج یا شش حرف


می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب، حاصلی پیوسته یکسان داشت


می توان چشم تو را در پیله ی قهرش، دگمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت


می توان چون آب در گودالِ خود خشکید


می توان زیبایی یک لحظه را با شرم، مثل یک عکس سیاه مضحک فوری، در ته صندوق مخفی کرد


می توان در قاب خالی مانده ی یک روز، نقش یک محکوم یا مصلوب یا مغلوب را آویخت.


می توان با صورتکها نقطه ی دیوار را پوشاند، می توان با نقشهایی پوچ درآمیخت


می توان چون عروسکهای کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید


می توان در جعبه ای ماهوت، با تنی انباشته از کاه، سالها در لابلای تور و پولک خفت


می توان با هر فشار هرزه ی دستی، بی سبب فریاد کرد و گفت آه من بسیار خوشبختم! "



فروغ فرخزاد

امروز


یه مشت فکر پرت و پلا تو سرم بود؛ با لپتاپم خزیدم زیر پتو، تا کله! خونه مثه قبرستون آروم و بی تحرک بود، ویوی پنجره هم بدتر از اون!! انگار دونه های برف، آروم آروم کینه و غمو واسمون میاوردن رو زمین.


در حالیکه بین دو تا متکا، آره دو تا(!)، خودمو فرو می بردم، دکمه های کیبوردو با یه دست زدم، انگار پروگرم شده بودم تا فولدر میوزیک. تنها برای چند لحظه، چیزی شبیه فکر، اومد سراغم:


"چه آهنگی؟"


و زود رفت، فکررو میگم.


انتخاب کردم، fade to black رو، صرفا واسه اونجاییکه میگه



"No one but me can save myself, but it's too late


Now I can't think, think why I should even try"




و چشمامو بستم. چشمامو به روی همه چی بستم.

به جون مامانم! :(


I Love You.

در احوالات ما


یه چند روزیه که تو جمع رفقا این جمله افتاده: "اونی که به ما نریده بود کلاغ کو*ن دریده بود!"


همچنین یه چند روزیه که قصد داشتم در این باب نطق کنم و فرصت نمی شد تا امروز که همون کلاغه هم رید! به جون خودم! دیگه گفتم اصلن آی ام ساپوزد تو که این پستو بزنم و زدم.


والسلام


:(((

اندر وصف تنهایی بنده


بعد 5 سال همو دیدیم. گفت: "چرا اینقدر خودتو تنها کردی بچه؟"



یاد Anathema افتادم:

"do you ever wonder why I prefer to be alone?! have I really lost control?"



اومدم جوابشو بدم، یاد LOST افتادم؛ بهش گفتم:

"cause I am supposed to!"



هیچی نگفت. دوباره تو خودم فرو رفتم.
حالا یاد Pink Floyd میفتم:

"and the worms ate into his brain"

دنیا، زندگی، آدمی


گاهی می تونم برم اون بالای بالا، از اونجا ببینم که دنیا چقدر کوچیکه...


گاهی تو همین لحظه ها خفه می شم و حس می کنم که چقدددددددددر کوچیکم!

A Message From Lost


"Nothing is forever."

دلتنگم


گاهی دلم واسه یه کتلت عروسکی مامانم تنگ میشه.



لطفا با گوجه و نون بربری، خودش سر راه از مدرسه که بر میگرده می خره.

آگهی


و من از همه شما عزیزان استدعا دارم، آن هنگام که در استیصال خفن فرو رفته بودید، بیشک، به


این بلاگ


سری بزنند، مفید واقع خواهد شد.


با تشکر

وبلاگی که در آن به سر می برید!


- سلام، من وبلاگتونو دیدم واسم جالب بود. می تونم بیشتر باهاتون آشنا شم؟


- چه چیزی تو وبلاگم جالب بود؟


- عکسش!


- !

قرارمون یادت نره...


"اینقدر میان من و این دیواری که روبرویم قرار دارد قرار نگیر، قرارم را نگیر."


گوشزد

ترک


دم، دمِ رفتن است: رفتنی که هیچ برایم ندارد. می روم، چرا که باید نباشم؛ و نه بیشتر. آیا این دلیل، کافیست تا مانع از اشکهایم شود، از شکنجه ی این همه جدایی؟؟ باور ندارم. چنین حسی ندارم.


نه دیروزی که به یادش شاد شوم، نه فردایی که به امیدش نیرو یابم و نه حالی که در آن بزیم!


حال-م پک شده در کارتنهای چیپس و پفک و موز!! و چه حس غریبیست. حس غریبیست، اکنون، که تمام حاشیه ها، ارزشمند و منحصر بفرد می شوند. اصلها، چون زندگیم، همتراز با حواشی، چون کفترهای روی تراس، دوست داشتنی و ترک ناشدنی می شوند. دست و دلم به این رفتن نمی رود. دست و دلم نمی رود که قاب عکس قدیمی را، از جا برکنم و در پاکتی خاکی خلاصه کنم. دست و دلم نمی رود که این "هنزلهای جاگیر" را رها کنم.


حال، تمامِ خودم، چون کارتنی در بسته، در این بین مانده؛ حاوی دنیا دنیا حرف ناگفتنی، دنیا دنیا تنهایی همیشگی، دنیا دنیا آرزوی دست نیافتنی، .. وه که چه شومم! دل کنده ام، از همه دل کنده ام، به خداوندی خدا قسم که از همه دل کنده ام. و از این تنهاییست که می بارم. از این موفقیت، از این کندن است که می بارم. باور نمی کنی، از این سرسختی که در خود می بینم، بیزارم. به هیچ کس، دقیقا هیچ کس نیاز ندارم، چه شوم! کاش (وا)بسته بودم، (وا)بسته و مانده در جمعهای گرم و سرد خانواده نامها!! از این وجودم، که "همه" را در خود دارد، می ترسم. سردم، سردِ سردِ سرد