لیلی جون مبارکه!! ;)

ری استارت

اولش جواد بودم تو خط بلاگفا کار می کردم.
"attefeh.blogfa.com"

دومش اردینری بودم با بلاگاسپات، خوش بودم، هر دو راضی بودیم.
"attefehblogspot.blogspot.com"

تا یه غروب سرد زمستونی، ییهو نفهمیدم چی شد که فهمیدم یه نویسنده ویژه و معترض و باحال و جذاب و ... شدم: فیل*تر شدم!!
خلاصه گفته باشم که الان با یه نویسنده خفن روبرویید.
وِلِتون کام.

آخرین، حتی در پستهای یک بلاگ!



ضمن تشکر از حامد و پروانه عزیز، دو تا خواننده پر و پا قرصم (; ، به دلیل اطلاع رسانی و careشان نسبت به این بلاگ، و اعلام شوک زدگیِ خود از مشاهده ی این رخدادِ غیرمترقبه در چنین بلاگی، و ابراز صادقانه ی حس هیجان و افتخار خود از این "آدم حساب شدن" بدین وسیله بلاگ جدید خود را خدمت مشتاقان معرفی می نمایم:


(;




بای بای آتفهبلاگاسپاتداتبلاگاسپاتداتکام تا حضور مُنجی و خانواده!

می ترسم، مثه سسگ


همه آدما عوض می شن ...


شاید دیر، شاید زود اما با ضریبی نجومی!


من از این "حقیقت" می ترسم. به خدا می ترسم.


آدما به شدت عوض می شن، همشون، اوناییکه خیلی دوسشون داری یا ازشون متنفری یا هیچِ هیچ، همشون...
می ترسم.



پ.ن. جالبش اینجاست که با این وجود در هیچ اسلایس زمان، نمی تونی ببینی دو تا آدمو که در استیت(شخصیتی) یکسان باشن!! دقت کن.



پ.ن. لیلی چندین ماه پیش این "حقیقت" رو می دونست: ازش پرسیدم من ترسناک ترم یا نوید؟ گفت، نمی دونم!
می دونست که منم می تونم خیلی زود بد بشم مثه نوید!

همینه که هست!


گاه خسته ایم اما شاد ...


گاه خسته ایم اما پر هیجان ...


گاه خسته ایم اما امیدوار ...


گاه خسته ایم، فقط از آنرو که "خسته نباش" ای بشنویم ...


گاه خسته ایم، تا بدانیم هستیم ...


و بسیار "گاه" های دیگر که به "خستگی" رنگ می بخشند.



من، خسته ام.


نه حرفی خواهم زد، نه کسی خواهم جست، نه سخنی خواهم شنید، نه دستِ برادری خواهم فشرد و نه خواهم ماند!


نخواهم دوید، نخواهم فریاد زد، نخواهم جنگید، نخواهم خواست!


زندگی، همانگونه، ادامه خواهد یافت؛ خواهمش پذیرفت. خوش خواهم بود، خسته نخواهم ماند، باقی داستان کلاَ به تخمم!


معذرت می خوام.


معذرت می خوام.

استوارم!


در هیجان، وحشت، انتظار، غم، اوج، باخت، س.ک.س، فرار، رقص، پرواز و ...، بوی تلخ و گیرای سیگار را، به جا مانده در حدفاصل دو انگشت دست راستم، ترجیح میدهم به سنگین گرمای آغوشی، که وحشتِ جدایی را، تا همیشه نصیبم می کند.



افسوس با تو، که من بی نیازم!

الهم الرزقنی


خدایا جان! یه ماشین را به من عطا کن.


به خاطر خودت میگم و الا من که پا دارم!!

CARE


فکر می کردم فقط مهم اینه که نسبت بهم care داشته باشی؛ حالا می بینم، حس میکنم و باور دارم که با تمام استواریم، تویی رو میخوام که بیش از همه، و نه حتی در حد ماکزیموم نسبی، نسبت بهم care داشته باشی!

"حقا که غمت از تو وفادارتر است"


تروخیو، تو کتاب سور بز، یه شخصیت فوق العاده قوی هست، از خیلی جنبه ها، از جمله قابلیتها و جذابیتهای جنسیش. بطوریکه با همسرانِ بسیاری از زیردستهاش، که همه جزو کله گنده های کشورند، سکس داشته و خانمها به این قضیه، حتی یک بارش هم، افتخار می کردند!


حالا فرض کن این آدم رو زمانی که بیمار شده: کنترل ادرارشو نداره! هر چند لحظه یک بار، در هر جایی که فکرشو بکنی مجبوره لباسشو چک کنه که آیا کثیف شده یا نه! همش نگرانه که این ناخواسته مهمان، کار دستش نده، آبروشو نبره، از کار و زندگی نندازدش، ضعیفش نکنه، داغونش نکنه، نابودش نکنه، بذاره زندگیشو بکنه... . آخه! لامصصب ولم کن! این خاطره ی تو هم شده بدتر از دردِ تروخیو، در اوج آرامش و لذت، گند می زنه به همه چی! گند می زنم به همه چی.


تروخیو همیشه از اون دخترک می ترسید؛ دخترکی که وسط سکس باهاش، بی هیچ اختیار از خودش... .

راضیم، شُکر!


آه، دنیا جان! چه کاستومایزبلی!! (خیلیَم زبلی)


آخه واسه هرکی همون قد که ظرفیتش قد میده، تخ*می رقم می زنی.



از طرف همه آدما ازت تشکر می کنم.

یک شبِ دیگر


امشب...


چه شبِ سختیه.

راه های مختلفی وجود داره...


- تو هنوزم بهش حس داری؟


- نه! حسسمو جمع کردم بردم چپوندم تو ک.و.نِ اون خره که سرِ کوچه داره جفتک می زنه!!!

بهانه ی نوشتنم


چقدر این فونت "ب میترا"، نازه، خوشم میاد بنویسمش.

تو هم برو، به این بهانه!!


سعی میکردم روشنفکر باشم، یا به قول لیلی کووووول.


با وجود این، دستهام می لرزید! دستام یخ شده بود، و تمااااام تنم داغ. از یه طرف حرفایی که به هم زده بودیم، تمام اون افه|های روشنفکری و اگزیستانسیالیستی و از طرف دیگه این دگرگونی ناخوشایند فیزیکی و روحی من با دیدن "واقعیت"ای که پذیرفته بودم.


تلاش می کردم تمام ضعفم در همین لرزش خلاصه شه و چیزیو خراب نکنم... . انگار راه نداشت! باید میریختم بیرون این حس گه رو! اما چی می گفتم؟ این تمام اون چیزی بود که خودم، در حرفهایی که پیش از این میزدم و میشنیدم، پذیرفته بودم!


متاسف بودم اما باید می پذیرفتم که نمی خوام هزینه|ی حرفها رو پرداخت کنم! درِ روشنفکری و گذاشتمو رفتم زیر کرسی!! دست کم اینجوری دیگه نخواهم لرزید.

بزن اون پستو لامسب


از دیدن این همه پست تو یه ماه جنیوری، حس مزخرفی/بدبختی/تنهایی/پرحرفی/دل پُری بهم دست میده.

لذت


الان اگه از خود من بپرسی "در چه صورتی احساس خوشبختی میکنی؟" 48 دقیقه فک می کنم، بعد میام یه "دست نیافتنی"ای واست ترسیم میکنم که بیخیال این سوال فلسفیا بشی. ولی اگه وجدانی، لحظات زندگیمو بخوام مرور کنم، هه! چه لحظه های ساده ای بودند اون زمانها که حس خوشی کردم:


یه نیمروز جمعه، حدود ساعت 11 صبح، خوابیدن زیر آفتاب.


خوردن یه بستنی چوبی کاکائویی کاله، بیخیال از تناسب اندام و ... .


دنبال کردن دود سیگاری که رو شیشه ی سرد پنجره رد میذاره.


بازخونی آهنگای آلبوم سال 73 معین، با صدای بلند.


جی*ش کردن وایساده، با لباس.


امتحان یه رژ لب جدید.



ههه، انقداام سخت نبود، این زندگیه که به گه کشیدیمشا!

تحولی در اقتصاد نوین جامعه بشریت قرن بیست و یک اینترنشنال


"من: مهندس(هیئت مدیره) وام میخوام.


مهندس: نمیدم."



سه ماه بعد همون مهندسه بیسوچند میلیون تومن میده واسه دوره ی SAP واسه 10 نفر، حالا فرض کن مارو تو کارگاه:


گ: اس ام اس بازی


ف: چرت می زنه


ا: کتاب می خونه: "رازهایی درباره مردان" (به جونِ مامانم راس میگم)


ک: ولگردی در فیسبوک


و بهمین ترتیب( بقیه دور بودن و غیرقابل مانیتور)



خدایا منو بکش!


هوم!




خواب بود یا بیداری؟ اون بعد از ظهری که هنوز نمیدونم تو کدوم غار، تو ارتفاعات کدوم روستا، روی زمین نمدار، برای اولین بار در کنار هم خوابیدیم. تو برای اولین بار میشنیدی:


"تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من..."


در حالیکه همو می بو*سیدیم، چشمامونو بستیم و چه حسسی!! تو اون خنکی غریب، خواب رفتیم:


"پس از تمام انتظار، عذاب و اضطراب من..."


از سکوت پس از تموم شدن موزیک، هر دو از خواب پریدیم:


"[سکوت]"


لبهامون هنوز بر هم بود.



حالا، تو این شب سرد و تاریک، تو دیگه نیستی، پس من لبهامو بر هم میذارم، سکوت می کنم و گوش میسپارم:


" تو را نگاه می کنم... "

فکر را نیز...


فک کن هیشکیو نخوای!
فک کن بخوای!!
نه نه! گور باباش، فک نکن برو بکپ.

آه می کشم، بس سوزناک


وقتی نباید باشی، باید نادیده بگیرمت.

شادی آور


چه حالی میکنم من با این آی اس پیه که یادش رفته فیسبوکو فیل*تر کنه!

شارپ دش اُ


ما هر سال دوازدهم فروردین، با کل فامیل میریم سیزده به در.


کجا میرین اصولا؟


جایی نمیریم، خونه ایم، آخه شلوغه!

زندگی


"- عاطفه جان! به فکر خودت باش عزیزم، بخدا یه روز به خودت میای میبینی زندگیت تموم شدا! آدم فقط یه بار زندگی می کنه عزیزم...."


"- آره راست میگی."



لبخند رضایت داره از تو چشماش میزنه بیرون. یه پک دیگه می زنم و برای اولین بار تو این نیم ساعت، به چشاش زل می زنم و ادامه میدم:



"تازه اونم اگه شانس بیاره، و الا باقیش همش زندگیه که داره می کندت!!"



وحشی میشه.



"- همون لیاقتته زمین و زمان ...."



لبخند میزنم. بیچاره، اون هیچوقت نمی تونه چنین لبخندی بزنه! بیچاره!!


مُنجی


تو تاریکی که باشی، می تونی منتظر کسی باشی تا سر برسه و ... .



برگرفته از فیلم "شبهای روشن"

إهِممم


- تو هنوز شعر میگی؟


- شعر که نه، اما شر چرا.

Some Facts



خودت * نیستی، دوستات * هستن: آرزوته باشی، عرضشو نداری.


خودت * نیستی، دوستات * نیستن: نمیشه قضاوتی کرد.


خودت * هستی، دوستات * هستن: طبیعیه و جای نگرانی نداره.


خودت * هستی، دوستات * نیستن: نیستی! پیش اومده که اینگونه عمل کنی.



*ج*ن*د*ه

اشتباهات متداول


همه میگن که تو اشتباه کردی...



ولی به نظر من اشتباه نکردی، فقط اونیکه باید رو نکردی!!

خوابم یا بیدارم، تو با منی با من؟


باز هم بیخوابم...


و در بیداری، کابوس می بینم.

اووچ!


راستی!! با خاطراتمان چکنم؟

تایتل!


بدم میاد از این عبارت، اما حرف دیگه ای نمی شه زد:


"ای کاش ..."





شده تا حالا کاری بشه اما هرچی بهش فک می کنی باورت نشه؟

شده تا حالا کاریو بکنی، خودت، اما هرچی بهش فک می کنی باورت نشه؟



هرکار می کنم، باورم نمی شه که دیگه نیستی و هیچوقت نخواهی بود!

هی هی



همه آنلاین بودند، ناگهان...


هیچی!! هیشکی هیچی نمی گفت!

شرحی بر تنهایی


وقتی میری خونه، وقتی تنها نیستی، وقتی مشغول روزمرّتی، وقتی یه فکری به کلّت می رسه، وقتی با صدای بلند فکرتو میگی، حتما یکی یه جوابی میده و تو هم جواب میدی و همین مکالمه میتونه تمام اون شب رو درگیرِ خودش کنه.



وقتی میری خونه، وقتی تنهایی، وقتی مشغول روزمرّتی، وقتی یه فکری به کلت می رسه:
فکره تو کلّت غوطه ور میشه، با خودت حرف میزنی، فکره یه جایی خودشو قایم میکنه، یه جایی تو کله ی شولوغت، به یاد وبلاگت میفتی، روزی 800 تا پست می زنی.

چند دقیقه


منو تنگ گرفته بود و به آرومی درِ گوشم نجوا می کرد... یه لحظه ساکت شد، باز ادامه داد: سعی می کرد وانمود کنه که نمی دونه خیسی گردن و سینه اش از چیه؛ چند باری تقلا کرد بالاخره ساکت شد.


با لحنی کمی بلندتر، و البته واقعیتر گفت: "خیلی سخته که همه تلاشتو بکنی تا هیچوقت اشکهای عزیزتو نبینی، بعد خیلی ساده، چیزی که دست تو نیست باعث بشه عزیزترینت اشک بریزه و تو! هه!! هیییییییییچ کاری نتونی بکنی."


حسسش می کردم. باز ادامه دادم: اینبار بیشتر، عمیقتر، سوزناکتر و البته واقعیتر.

آزادگی


چه آزاده اند این فا*حشه ها!


دیشب وقتی لای سه پتو و چندتا بالش، در حریم اتاق خوابم، در سکوت و سکون خانه خودم آرام شدم، باور کردم که چقدددددر اسیرم و به یاد آوردم که این جماعت فا*حشه ها، چه آزاده اند وقتی هر شب را بی بندی و قیدی در گوشه ای ناآشنا و در آغوشی نامحسوس به صبح می رسانند.

بیشین بینیم بابا


"سوته دلان یکی یکی تموم شدن


سوته دلی نمونده، حتی خودِ من"



گذشت تمام اون روزهایی که فکر می کردی تو خاصی و احساساتی و متفاوت، عاشق پیشه و صادق، پاک و یگانه، ...


ریدی عاطی جان! ریدی. تو هم یکی مثه بقیه!! "تذکره الاولیا" رو بذار تو کتابخونه، "زندگی جن*سی مردان" رو بخون.

هلپ هلپ هلپ


مغزم شولوغه شولوغه شولوغه!
:((


چی کار کنم؟

غلط کردم!


پیش میاد در زندگی اون لحظاتی که اگه خوب بخوای برخورد کنی، باید یه نفس عمیق بکشی و بگی: "غلط کردم"

جیککت درآد، درِت میارم!


هی میشینم فکر می کنم که آخه چرا ...


ییهو خفت خودمو میچسبم که: "بسسه دختر! حالا گیرم هرچی، دیگه هیچی که عوض نمی شه که! خفه شو عزیز درونم، خفه شو."

فرهنگ سازی


(بالاخره همه رفتن، رفتم کنار پنجره و یه سیگار روشن کردم. دوید طرفم، یه پسربچه 3 ساله:)- اِ! چرا سیگار می کشی؟


- چیه مگه؟


- سیگارو مردا می کشن! بندازش دور!!


- منم مردم، ببین موهام کوتاهه!


- منم میخوام بیرونو ببینم.


(بغلش کردم و لب پنجره نشوندمش. به خونه کناری نگاه کرد:) - حسینیه بست؟


- آره.


- چرا؟


- چون امام حسین مرد دیگه، تموم شد همه چی.


- مرد؟


- آره، اما سال دیگه باز زنده میشه.


- زنده میشه؟


- آره.


- پس چرا مامانم گریه می کرد واسش؟


- بس که دیوونس!


(داد) - دیوونه خودتی که دختری و سیگار می کشی، خیال می کنی نمی فهمم؟!

عمر خود را چگونه گذراندیم؟


یه آهنگی می گفت: "... این دمِ آخر، بذار دستاتو بگیرم..."


بیش از دو ساعت رفتم تو فکر اینکه اگه دمِ آخرم بود چه می کردم... .

لکه ننگ شدیم، رفت!


اگه اون روزی که سر آستینم کثیف شد، می دونستم که دیگه هیچوقت تمیز نخواهد شد و تا همیشه بر زیباترین لباسم، همیشه بر تنم، باقی خواهد ماند، آنگونه ادامه نمی دادم!

حسرت را می خورم، به به


اگه اون روزی که سر آستینم کثیف شد، می دونستم که دیگه هیچوقت تمیز نخواهد شد، حتما از کان*دوم استفاده می کردم!

هی، تَکسی تَکسی تَکسی


در طول سالهایی که سیستمهای مختلف، استفاده شده در ارگانهای مختلف این کشور، "کامپیوتری" شده اند، تجربه ی "هنگ" کردن هر کدام را داشته ایم جز تاکسیمتر!

...


سفری رفتم غریب، به امید آشنایی؛ به امید آنکه به تکه تکه های تو، به قطعه قطعه های خود چنگ اندازم و این بود را سامان دهم؛ به امید آنکه آشناتر شوم با تو، با خود؛ با خون تو، که در من است؛ با هویتمان، با هویت هردومان ...



سخت نگیر، مرد! این نیازِ نوع بشر است؛ نیازی به یافتن منشا، اصل، بود، ... . این تمام خلاءِ در من، این تمام سردرگمیم، این تمام نیاز من به تو، ... . که میداند که چه خواستنیست اگر تو را یابم؛ چه خواستنیست که خود را یابم.



افسوس، که تمام این سالها، تمام سهم من از تو همین اندک کاغذ دستنوشته ات است، و اندکی عکس -دوبعدی-، یک ساعت صدای گرمت، و قطعه ای سنگ، قطعه سنگی بس سرد، قطعه سنگی سرد بر نیمی از اندام تو، تنها نیمی!


به دیدار تو آمدم، به این غریبِ ناآباد به دیدار تو آمدم، به دیدار نیمی دیگر از اندامت؛ به دیدار آنچه تو را یارای جدایی از من، عزیزت، داد؛ به دیدار آنجا که تو، عزیزِ من، به عزمش شتافتی...


آمدم تا تو را دریابم، تا خود را. چرا که بس خسته بودم. خسته از این هوار گشتن و نیافتن، خسته از تمام آنها که ...




و در آن لحظه ی موعود، در آن ساعت رویارویی، در آن موحش، سرزمینِ نفرت انگیز ...


به امید گرمای دستان تو بودم تا برای همیشه خود را بدان بسپارم..


به امید چشمان نافذ و پرواژه ی تو بودم تا بخوانم، تا بشنوم، از تو..


به امید لبهایی بودم که پس از تمام این سالها، بر گونه هایم، بر قطره قطره اشکهایم بوسه زند..


به امید سینه ای که مرا در آغوش گیرد و چنان بفشارد که هرگز، هرگز، خدایا هرگز دیگر جدا نشویم...


و در آن لحظه ی موعود، در آن ساعت رویارویی، در آن موحش، سرزمین نفرت انگیز، جز توده توده خاک، خاک غریب، خاک سرد (آه باز سرد) هیچ، هیچ نیافتم!



افسوس که باز نیافتمت.

عاطفه

هر روز بدتر از دیروز


بچه بودن چه شرافتمندانه است...



بچه بودم، همیشه واسم سوال بود که چرا سشوار رو به برق می زنی اما یه چی توش می چرخه! حالا باز اگه هل می داد منطقی تر بود اما حتما باید یه چی بچرخه تا یه چی دیگرو بچرخونه.. . همین باعث شد که در یک فرصت مقتضی، یدونه از این سشوار چسکیای بچه بازیو بردارم و استپ بای استپ بازش کنم و تحلیلش کنم... . همه چی خوب پیش رفت تا نهایتا رسیدم به یه موتور - که البته اون موقع نمیدونستم موتوره - و انگار درهای علم و اختراع و نبوغ ییهو به روم بسته شد! یادمه مدتها اون موتورو عین آینه دق قاطی وسایلم نگه داشته بودم.(اون سشوار هم دیگه هیچوقت کار نکرد و منم کتکشو خوردم)


یه بچه دیگه با آجر میزنه تو شیشه تلوزیون که ببینه اونورش چیه! (خدا می دونه اون موقع پاملا اندرسون بوده یا مدونا یا شارون استون!!)


یه بچه دیگه هم هر چند وقت یک بار میزده آینه رو میشکسته!!! دلیلش واضحه!


خلاصه که افسوس که دیگه "فکر" نمی کنیم...

رژیم غذایی


آره تو الکلیجات نمیخوری، می دونم، حق داری خوب بس که گه می خوری، می دونیم، هر دومون...


پس دیگه افه نیا! همون گه-خوریتو ادامه بده.

کاظم بابایی(با رعایت حقوق هر کی حق داره)


یکی از رفقا، پستهایی داره که شامل گفت و شنودهای "آقا کاظم و پسرش" می شه. واسم جالب بود که اینا رو از روی اتفاق realای می نویسه یا کاملا حاصل تخیلات خودشه... . امروز تو جمع بچه ها چند تا اتفاق افتاد که باعث شد نتیجه بگیرم که نه این نویسنده خیلی تخیلیه نه آقا کاظم خیلی صبور و البته نه پسر آقا کاظم، اونقدرها اسگل! یکیش:



"ایمیلی از واحد اداری دریافت شد که به مناسبت محرم فردا نهار میدن. ما چهارتا، دور همیم تو یه اتاق.


من: ایول! بالاخره یه خیری از این امام حسین به ما رسید.


(13 دقیقه بعد)


مرضی: اِ! بچه ها فردا ناهار مهمونیم.


لیلی: چرا؟


مرضی: ایمیلتو چک کن...


لیلی: به چه مناسبت؟


مرضی: ایمیلتو چک کن...


لیلی: شرکت می ده؟


مرضی: آره، ایمیلتو چک کن...


(10 دقیقه بعد)


لیلی: یعنی فردا ناهار نیاریم؟


من: کاظم بابایی!! تو هر غلطی میخوای بکن فقط ساکت شو. اون ایمیلم پاک کن!


(40 دقیقه بعد)


فرشته: اِ بچه ها! فردا شرکت ناهار میده!!"





حالا بازم از این جور چیزا زیاده، این پستو آپدیت می کنم.





پ.ن(فردا شد): خودم امروز ناهار آوردم!!!!!!!!

ترکیب آدمیزاد


می خواستم یه سری چیزا رو پاک کنم؛ یه سری عکس و دستنوشته و ...، اونایی که حتی یه نیم نگاه بهشون هم می تونه حالمو بد کنه! خیلی با خودم کلنجار رفتم، نهایتا پاک نکردم:


"نمی خوام آنچه که گذشته رو پاک کنم. می خوام همیشه یادم بمونه تمام آنچه که کردم و داشتم و بودم، هر چقدر هم بد! گاهی لازمه آدم به نقاط متعفن زندگیش خوب نگاه کنه، عمیقا بو بکشه، تا خوب بدونه کی بوده، کی می تونسته باشه، اند سو آن.


آنچه که در باقی دیدم این بوده که خیلی خوب و ساده، حقایق رو ایگنور می کنن، خیلی ساده خودشون رو فریب می دن، حتی آنچه در حال هست رو هم با فوتوشاپ مانندی تغییر میدن چه برسه به گذشته... . اما من نمی خوان اینگونه باشم و اعتراف می کنم به تمام بدی که بودم، و یا هستم؛ این همیشه من رو در یک تب و تاب تغییر نگه میداره و این خوبه، خیلی خوب."