[ ]

چرا نگفتم دلتنگتم؟
چرا نگفتم امروز بیش از همیشه، دلتنگِ توام؟
چرا نگفتم غرق حسرتم؟
چرا نگفتم درگیرِ آرزوی دیدارتم؟
چرا نگفتم، دیدارت، خوشایندترین رویای لحظه های در خود فرورفتنم است؟
چرا نگفتم با خاطرِ تو ناممکنهایم را ز خاطر میبرم؟
چرا سکوت کردم، در پسِ واژگانِ غریبی که فریاد میزدم؟
فریاد میزدم!

فریاد میزنم!
فریادی به عمقِ همیشه، چون کژدمی، خفته در درونم، به گمانم تا همیشه.
خفته در درونم، لال،
باقی با من، چه مخوف،
و این واژه ها که می نویسم با خود،
و آن واژه ها که بیان نکردم با تو،
همه از فریادیست که حقِ پرواز ندارد،
من خود میدانم، که حقِ فریاد ندارم!
ای وای که نوشته هایم عمق ندارند،
افسوس واژه هایم حس ندارند،
راستش را بخواهی، در مقابل فشار این فریاد بر گلوگاهم،
سخنانِ من وزن ندارند،
من،
نگفتم،
و نخواهم گفت...
شرط میبندم هیشکی نمیتونه این لحظه ها رو تاب بیاره! شک نکن.

پست جدید

حالا "نیاز دارم" بنویسم.

بی-موضوع است، همین

عصرِ بهار،
پنجره ای همیشه گشوده به آسمان-باران-نسیم-خدا(؟)،
نوایی از موسیقی آمیخته در سکوت این دیوارهای سرد و هجا هجایِ انگشتانمان،
احسان و مرضی و سکوتشان،
دورِ هم گرم گرفته ایم، بی هیچ واژه ای!

چون از حالِ من بخواهی خواهم گفت:
اینجا همه چیز آرام است...
اگرچه تو نیستی، دیگر، هرگز،
و ما دیگر هرگز در بیراهه های کوهستانها، راهِ زندگی نخواهیم یافت،
و هرگز دیگر پیشانیِ سردم از باران را، تو، با بوسه گرم نخواهی کرد،
گرچه تو دیگر، هرگز، مرا دوست نخواهی داشت آنچنان که برایِ دلگرفتگیهایم اشک بریزی،
و روزگار آنچنان شد که من، هرگز جز در خاطره ات جای نخواهم داشت،
خاطره ای که خاک خواهد خورد!
اما اینجا همه چیز آرام است...
گرچه دلتنگ می شوم، زود زود،
و اشک میریزم، زیاد زیاد،
من فکر می کنم، تمام، بیش از تمامِ لحظه های باقی مانده ام را،
حسرتها را با بغض فرو برده، زیر جرعه ای می پنهان می کنم،
و به رقص دود و آه، در سکوتِ تنهایی خیره می مانم،
تا انتهای وسعت چشمانم،
تا اولین بن بست،
تا ساعتی دیگر.
اما، اینجا، همه چیز آرام است.

150تا اختلاف پایه حقوق؟؟؟؟؟

خدا را شکر، اینجا هم مثل خیلی جاها عدالت برقرار است: هر کسی را وظیفه ایست. یکی کار میکند، دیگری حقوق میگیرد. خدا را شکر.

اگرچه به هر حال نقصان در همه جا هست: اینجا نیز گاه آنکه کار میکند، وظیفه ی آنکه فحش میخورد را هم بر عهده دارد. و آنکه حقوق می گیرد، به ناچار پاداش هم خواهد گرفت.

جامعه جانمان

جامعه ی من اون جامعه ای هست که دَرِش، چون پسری به دختری "خیانت" کنه، دختر محکومه که چرا "کافی" نبوده و چون دختری به پسری "خیانت" کنه، دختر محکومه به "بدتر" از "سنگسار".

جامعه ی من اون جامعه ای هست که روشنفکرانش نیز، زنِ مطلقه را سهل و آسان دانند چون "اتوبان"!

جامعه ی من اون جامعه ای هست که "فروغ فرخزاد" را سمبل فا*حشگی میداند، چه در تحسینهایش و چه در تحقیرهایش.

بد جامعه ایست خدا جان، بد! شکرت.

اینو دیده ایده میده!

- از آگهیِ وبلاگت مشتری پیدا شد؟
- نه!
- از بنگاه چطور؟
- هِی، یه چندتایی.
- همممم. میگم میخوای پُستهاتم بده املاکیا بخونن، بیشتر جواب میده!؟
- :((
شرط میبندم هیشکی نمیتونه این لحظه ها رو تاب بیاره! شک نکن.
مدتیه در جوابِ "سلام برسون." میگم "به کی؟" و نهایتا یک تلخ-خند.

کاش یه پُک از این زندگی ...

کاش میومدی اینجا، درِ شرکت، میومدم پیشت، یه سیگاری میکشیدیم، گپی میزدیم، کمی اشک مشک و اندک لبخندی و همین، تمام.

کاش من جایِ مهندس بودم، یه اتاق داشتم واسه خودم، کوچیک، تنها مینشستم توش، یه آهنگِ قدیمی، دو تاپنجره همیشه باز؛ سیگاری میکشیدم و هوایی تازه میخوردم. شکوفه های بهاری هم که در حیاطِ پر از سرامیکِ این ساختمان غوغا میکنند.

کاش یه کارگر ساختمون بود، میرفتم سرِ اون ساختمونِ نیمه تمومِ زیرِ بام نیاوران، عملگیِ طبقه آخرش با من! دمِ غروب مینشستم لبِ ساختمون، شایدم پشتِ بوم، به تقلایِ خورشید، واسه موندن میخندیدم، سیگاری میکشیدم و دودش رو به خدا میدادم و خاکسترش رو به خاک.

...

:((((

تقاطع کارگر و بلوار کشاورز
80 متر
دوخوابه
سه ساله
طبقه چهارم آپارتمان چهار طبقه تک واحدی
بدون آسانسور
با پارکینگ
بدون انباری
با تراس
کف سرامیک
نما سنگ
سرویس ایرانی-فرنگی
آیفون تصویری
شومینه
پکیج
کولر
گاز
یک خط تلفن

خوش نقشه، با نمای پارک، فوری فروشی، متری 1700 با کسر 18م وام مسکن
شرط میبندم هیشکی نمیتونه این لحظه ها رو تاب بیاره! شک نکن.

دد و دامند کمین از پیش و از پس

سرشو به سینم میچسبونم، آرزو میکنم گریه کنه، اما نمیکنه، سخت، سخت شده، سخت...
نوازشش می کنم، می خوام واسش پدر باشم... همون پدری که دوستش داره، همون که خیلیییییییییی زود رفت، همون که هنوز واسش مقدسه، اما چه کنم که آغوش پدر رو باور نداره...
می بوسمش، می خوام واسش مادر باشم، مادری که بود اما... اما مادر نبود، که کاش نبود،... اما چه کنم که به آغوشِ مادر اعتماد نمیکنه...
به سینه می فشارمش، میخوام واسش عشق باشم،... هِه! چشمهاش رو میبنده...
نگاهش می کنم، میخوام واسش دوست باشم، اما چه کنم که حتی در برِ دوست هم گریه نمی کنه...
رهاش نمی کنم، میخوام واسش خواهر.... آخ!
سرش رو بلند می کنه، بازوهاش ضعیفند اما در بر دارندم، سرمو به سینه میچسیونه، میخواد واسش گریه کنم، میبینه که سخت شده ام، سختِ سخت،... میخواد که باشه اما...

بیستودوسال گذشت!

سهراب جان، رخصت؛

"پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمانها مرده است."

آی آری، پدرِ من مرده است!
سالها هست که نیست،
در دلم هست، ولی در بر نیست،
خاطرم هست، ولی با من نیست،
و چه دلتنگ شدم وقتی مرد.

"پدرم وقتی مرد،
آسمان آبی شد"

روزِ معمولی بود،
شبِ تاریکی شد
پدرم با ما بود،
پدرم از ما شد.

"مادرم بیخبر از خواب پرید"

پس از آن، خواب ندید
پس از آن، چشمِ تَرَش هیچ دگر خواب ندید.

"خواهرم زیبا شد."

در میان زشتی، کنجِ گُنگی جا ساخت
و در آن تنها شد
تا ابد تنها شد
خواهرم زیبا ماند
گِل به رویش بستند
خواهرم زیبا ماند
خواهرم تنها ماند.

"پدرم وقتی مرد
پاسبانها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟"

من هنوز می پرسم،
دلِ خوش
سازِ پدر
لالایِ مادر
شامِ گرمِ خانه، در میانِ خانه
بوسه هایِ باقی
خنده هایِ جاری
آی بقال بگو، قیمتش، یک دَم، چند؟
پدرم نیست، بگو،
بودنش با من، چند؟
ماندنش با من، چند؟
دوستش می دارم،
دم بزن، بقالَک،
هر چه خواهی، بستان،
با پدر بودن چند؟


"بهارش اینجوری باشه،"!!؟!

"نه امسال، سالِ من نیست."

تنها نیستم



از دیشب تا همین نیم ساعت پیش چیزی نخورده بود، فلفل رو میگم. سعی کردم زود بیام خونه تا، فقط تا، غذاشو بدم. منتظرم بود!


باور میکنی حامد جان؟

منتظرم بود: پشت در که رسیدم شروع کرد به جیغ و داد! تو همین ده-پونزده روز، صدای پامو شناخته و بهش "احترام" میذاره!

باور میکنی حامد جان؟

غذاشو میدم و چشمهاشو نگاه میکنم که کم کم رو هم میره... سیر شده. آروم میشم تا آروم باشه، اما یهو از جا میپره و انگشتمو آروم آروم گاز گاز میکنه! میخواد بمونم. منم شروع میکنم به حرف زدن باهاش، "به احترامم" ساکت میشه اما "چشم از روم بر نمیداره"!

باور میکنی حامد جان؟

آروم میرم تو رخت خواب، به زورِ نوکش خودشو میکشه بالا تا نگاهم کنه. گردنش داره "درد" میگیره، میفهمم، اما باز تلاش میکنه تا "ببیندم"!

باور میکنی حامد جان؟

میارمش رو تخت، کنار خودم میخوابونمش، دیگه هیچی نمیگه، انگار میدونه دارم از دل مینویسم، دیگه انگشتمو گاز گاز نمیکنه، گه گاه نیم نگاهی میندازه و وقتی میبینه اینجام باز میخوابه. خوش به حالش به چشمهاش باور داره!

باور میکنی حامد جان؟

وقتی از روزم واسش حرف میزنم بالهاشو باز میکنه و بهم میفهمونه که امروز چقدر پرهاش پرپشت تر شدن! "همکلامی" میکنه!

باور میکنی حامد جان؟




فلفل رو دوست دارم، بیش از تو، بیش از مامان، بیش از پرنی، بیش از خیلیها؛ آخه فلفل بهم احترام میذاره، میبوسدم، منتظرم میمونه، همکلامی میکنه، با من میمونه... برعکسِ خیلیها...

تو

"دِی دِ لِی دِ لِی دِ لِی
دِی دِ لِی دِ لِل دِ لَ
دِی دِ لِی دِ لِی دِ لُ
دِی دِ لِی دِ لِی دِدَ"

فقط با همین چند سطرِ به ظاهر ناچیز، چون وای وویِ نوزادی یا جیک و جوکِ فلفلکم، آن همه لحظه ها را به یاد می آورم.

"من از آن روز که در بندِ توام، آزادم."

دلکم، فقط برای تو، تنگ است.