کم میاوَرَد

تلاش میکنم بنویسم،
میخواهم بنویسم تاااااااااا آرامش،
واژه را پیدا میکنم: "چقدر..."
و چون حسَش میکنم، مینویسَمَش: "چقددددددددددددددددددددددد...."
باز هم کم است، نمیرسانَدَم،
نمینویسم.

کینه ام را کثافت گرفته است...

کاش ننویسم، تا نخوانیَم، تا سرِ آرام بر بالین مگذاری به خیالِ آنکه میدانیَم...

من رای میدهم

کروبی و رضایی وضعشون معلومه، رای نخواهند آورد.
یمونه احمدی نژاد و موسوی. منی که هم در دوره ی خاتمی زندگی کردم هم احمدی نژاد، زیستن در کشوری با ریاست جمهوری خاتمی رو ترجیح میدم. پس به فرض رای دادن، به خاتمی(شبهِ خاتمی) رای خواهم داد.
و رای خواهم داد چون به قول لیلایِ عزیز، رای ندادن به معنیِ موثر نبودن در انتخابات نیست. پس به جایِ اینکه تاثیر بذارم و خودم نفهمم چه غلطی کردم، رای میدم تا بدونم چه غلطی کردم.


پ.ن. حالا شما همگی خود دانید منتها خواهشا خودتونو گول نزنید، سفسطه هم نکنید.

ف ی فرحزاد

غروبِ جمعه!

شبهایی از عمرم

خودش خواست که به آغوشش برم.. میدونستم که به محبت کردنِ به من نیاز داره؛ با غرور پذیرفتم و معصومانه سر بر سینه اش گذاشتم. نوازشم میکرد. بدون آنکه بگوید "این چه موهاییه، بذار بلند شه، کلی قیافتو بد کرده" یا "باز تو ازین مزخرفات زدی به سرت؟ عقلت نمیرسه دیگه" یا " اَه چه بویِ سیگاری میدی"...

موزیک عوض شد: "عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره...."
یادم اومد که از چه روزهاییم بیخبره. جَری شدم، دهانم باز شد و واژه ها فرار کردند:
"چه شبهایی داشتم من با این آهنگ"
نگاهش متمرکزم میشه.
"دو ماهِ تماااام"
گُنگه از آنچه که در سر دارم.
"شبها مینشستم، با یه شیشه وی.سکی، چند پاکت مارلبرو، از ترس همسایه هدفونو تو گوشم فرو میکردم، صداشو تا آخر زیاد میکردم، فقط همین آهنگ، دو ساعت، سه ساعت، چهار ساعتِ تماااام، فقط همین آهنگ"
خوب میشنود، به سینه میفشاردم و قطره اشکش به صورتم میلغزد و در میانِ اشکهایم غرق میشود.
"و نمیفهمیدم چی میشد که سست میشدم و به خواب میرفتم."
به خواب میروم.


فهمید آن روزهایم را؟ نه! اما این بار، شنید. ممنون.

پستِ اجتماعی اول، یک

میخوام یک سری مطالب اجتماعی بنویسم و میدونم که یک پست گنجایششو نداره واسه همین سریالی مینویسم، خوشحال میشم نظر بگیرم.

مریض شدم

فقط کافیه طرف از یه مقدار بیشتر واسم ارزشمند باشه، درجا ترسِ از دست دادنش(به طرقِ مختلف) میاد سراغم مثه سگ و این انقدر کش پیدا میکنه و آزاردهنده میشه که از ترسِ رخدادِ چنین اتفاقی، به هر جون کندنی شده ایگنورش میکنم و کلن قضیه رو بیخیال میشم.

وای! واقعا حالم بده!!

من از دستِ خدا هم گله دارم...

میخوام برم، خسته شدم از این آدما... نگو که همه جا همینه، بگو که هر جا دردها و مشکلاتِ خودشو داره تا منم بگم که میدونم، اما من از مشکلاتِ اینجا فراریم شاید جهنمِ دیگری مفرم باشه...
میخوام برم، خسته شدم... من فقط دنبالِ سرزمینیم که آروم باشه، برم، بیام، اگه کار به کارِ کسی ندارم، کسی هم پاپیچم نشه...
اما تا وقتی هنوز درگیرِ شما، مردمم، التماس میکنم بفهمید که من گناهی ندارم اگر "مجبورم" به تنهایی شبهام رو صبح کنم، پس واسه گناهِ نکرده، عذابم ندید. متشکرم.

بگو بدونم..

"کی با یه جمله، مثلِ من، میتونه آروومت کنه؟"

copyright

ماچارتا

9:30 am
اتفاقی سایتِ IKEA رو میبینم، خوشم میاد و لینکشو واسه سه تا از "ماچارتا" میفرستم.

9:35 am
کاشف به عمل میاد که هر چهارتای "ماجارتا" داریم دکوراسیون بِدروم رو میبینیم!

پ.ن. گفتم که بدونید ما جقدر با هم تفاهم داریم و اینا. فقط همینا.

ouch

How... ?
:(

عاشقانه ها

وقتی برمیگردم و به داستانهایِ عشقیِ زندگیم نگاه میکنم، در تمامِ اونها یک سری نکاتِ مشترک و حائز اهمیت میبینم. مثلِ اینکه به نظرت طرف، بهترین چویس در کلِ زندگیته، یا اینکه بدونِ اون دیگه هرگز خوش نخواهی بود، یا اینکه بعد از اون دیگه هیچکس رو اینقدر زیاد دوست نخواهی داشت، ... .
حالا با وجودِ این کشفِ تاسف بار و در عینِ حال جالب، نکته ی قضیه اونجاست که اگه همین حالا هم یک قضیه ی عاشقانه جدید رخ بده، باز عینِ آمارِ نکاتِ مشترک، در این رابطه هم تکرار خواهد شد و یک جمله ی [صفت] که در پایان به خودت میگی: "این، فرق داره."

نایس

این قضیه ی بیخوابی هم جالب شده! هر روز چند دقیقه ای به این فکر میکنم که امشب تا صبح رو چی کار کنم!!

حرکتِ انقلابیِ امشبم، گوش دادن به آهنگهایِ سیاوش قمیشی، بود بی هیچ فیل.تری. واقعا لحظاتِ شگفت آوری خلق شد: کاملا بر گشتم به 7-8 سالِ قبل.

خلاصه اینکه کارِ جالبی هست به شما هم توصیه میکنم هر از چند گاهی چنین کنید. خواننده هایی مثلِ ابی، هایده، سیاوش قمیشی، داریوش، گوگوش، فرهاد،... هرگز تکراری و ناپسند و قدیمی نمیشن، و در هر زمان میشه حسهایِ جدیدی رو در آوازشون کشف کرد.

پ.ن. فردا شب چی کار کنم؟ ;)

به این ویژگی چه میگویند؟ شاید صداقت...

دو حالت بیشتر نداره:
1. میخواهید یکی که واقعا اهلِ کتاب و ادبیات و .. هست از شما خوشش بیاد؟ پس نرید شضت ساعت وایسید جلویِ این دست فروشا که چهارتا کتابِ پاره پوره ی ..شر و به عنوانِ "کتابِ نایاب" چیدن کنار خیابون. طرفِ مورد نظر میدونه که از این افه ها چیزی حاصل نمیشه، نهایتا یه پوزخند میزنه میره. خیلی کار کنه میاد تو بلاگش بهتون فحش میده.
2. در صورتی که سوژه اهلِ این چیزا نیست، خوب نیست دیگه! برید واسش پارمیدا بخونید.

خلاصش اینکه خواننده بودن به عینک و کتابخونه ی خوشگل و در دست داشتن یک کتاب در هر شرایطی و .. نیست. صرفا کافیه بالغ بر 80% کتابهایی در یک زمینه ی خاص رو خونده باشید. بیشتر هم که چه بهتر.
نقاش بودن هم به این نیست که با دیدنِ چهارتا رنگِ قاطی پاتی دقی بزنید تو پیشونیتونو .. ! کافیه یه نمایِ واقعی رو تا حدِ خوبی شبیه خودش بکشید.

پ.ن. یکی از رفقا وقتی میره نمایشگاه هنری لباسایِ غیرِ قابلِ مصرفش و از رده خارجشو میپوشه.

بَد




متاسفم که امروز سوم خرداد است.
متاسفم که امروز، سالروزِ فتحِ خرمشهر است.
متاسفم که به یادم میآورد اندک خاطره و دانسته ام را.
متاسفم که هرگز، هرگز، هرگز، هیچ نفهمیدیم چه کردید.
متاسفم که اخراجی شناختیمتان و حس نکردیم موجِ احساستان را و کشتیمش، یا اوج و ارتفاعِ پروازتان را که حقیرش ساختیم، ... .
متاسفم که دوریم آنچنان که شمایِ شما را با مایِ ما پیوندی نیست.
متاسفم، نه برایِ شما، بلکه ما.
متاسفم که نیستید و هستیم.
باران هم بارید.

داستان سوم

دستانم را حلقه ی گردنش میکنم و تمامِ خود را در آغوشش جا میدهم. رهایم، به دستانِ او. تنگ در برم میگیرد آنچنان که با دو دستش هستی ام را احاطه میکند. پاهایمان درگیرِ هم میشوند و چون چشم در چشم، لب بر لب، سینه به سینه و خویش در خویش میشویم، به "ما" پرواز میکنیم.
نفوذ میکند، نفس زدنهایش به "ما"یمان آن زمان که با هر بازدم مرا دور میکند. سرد میشوم. در دَمَش نزدیک میشویم و باز، بازدم.
میخواهمش، دوریَش را هرگز نخواهم پذیرفت، نزدیکتر میشوم و تنگتر میفشارمش.
نفس میکشد و در سرمایِ بازدمش مرا دور میکند.
میخواهمش، تنگتر میفشارمش.
نفس میکشد.
تنگتر.
نفش میکشد.
تنگ تر.
نفس نمیکشد.
نفس نمیکشد.
نفس نمیکشد.
آرام میشود. آرام میشوم. دستانم هنوز بر گردنش عشق میورزند.

هواداری

هواداری
فلفل بویِ سیگارم رو دوست داره، خیلی. شاید چون با این بو، میفهمه که من با او هستم.
مامان از بوی سیگارم بدش میاد، خیلی. شاید چون با این بو، میفهمه که "میتونم" با او نباشم.

زندگی

دیروز یه ریویو از زندگیم به یه دوستِ جدید و نه غریب ارایه دادم؛ حالا دارم بهش فکر میکنم و خندم میگیره، خیلی زیاد. میخندم از این زندگی، وقتی میبینم تمامِ اونچه که واسم شده فکرِ صبح تا شب، واسم شده کابوس و رویایِ شب تا صبح، واسم میباره از در و دیوارایِ این شهر و این خونه، واسم رو میشه با هر نگاه به هریک از این چندین چندین عکس، واسم اشک میشه و میباره های های، واسم خنده میشه و میمونه، واسم ...
واسم همه چی میشه رو تو کمتر از پنج دقیقه گفتم!!!

باز هم علامت تعجب

چی میخوام؟

داره صبح میشه...
به گمانم کمتر از دو ساعت خوابیدم. خوبه که صبح میشه، میرم سرِ کار، دیگه اینقدر با چشمام کلنجار نمیرم که بسته بمونن.
خوب نیس که صبح میشه، میخوام همینجور آناتما گوش کنم و بنویسم و فکر کنم و خودمو تو آینه نگاه کنم و ... .

سر به سر

دقیقا زمانی که اقدام میکنم واسه تکاندنِ خاکسترِ سیگار، میریزه زمین! زمین که نه، میریزه رو تخت! ای گند زدم.

بیخوابی

آسمون هم کم کم داره روشن میشه و من باز، بیخوابم. این بیخوابی هم مقوله ی جالبیه: به واسطه ی زمان بیشتری که داری، بازدهیِ زندگی بالا میره تا یه جایی، و نه دقیقا معادلِ همان مدت افزوده، بلکه کمتر. چرا که این پدیده علیرغم ارایه مدت زمانِ بیشتر برای زندگی، بازدهیِ فیزیکی رو کاهش میده.
یه همچین چیزی.

چه؟

امان از "یادِ تو" که مجالِ بی-تو-بودن نمیدهد.
بیشتر
بیشتر
بیشتر از تو میخواهم.
آنقدر میخواهمت که هیچگونه از تو آرام نمیگیرم.

پ.ن. دنیاجان، خرابی، چرا که رخصتِ این همه دوست داشتن را داده ای و خود در مقابلش وامانده ای! خلق کن آن عمل را که این تاب را آرام کرده، در آغوش بگیرد.

ترس

از اینجا میخوانم:
"...از جنس آن ترس که ناگهان متوجه می شوی مدتیست به دیوار سردخانه ی بیمارستان تکیه داده ای..."
از درون میلرزم. سردم شده است و دهانم تلخ.
حالم که جا بیاید از این ترس خواهم نوشت!
آغاز میشود....
من، رها میشوم در برِ نسیمِ خُنُکی که در میانِ اندامم میرقصد،
و امن میشوم از آوایِ نوازشِ جاروی آن مردِ همیشه گمنام، بر رخِ خسته و محکومِ زمین ،
چه زیبا میشوم از درخششِ حضورِ ماه و ستارگان بر تک-تک، مردمانِ چشمانم،
نیز، آرام میشوم چون صدایِ سکوت، بر گوشهایم، سنگین، مینشیند،
حال، خفته میشوم چون شبِ یکرنگ، پلکِ چشمانِ خسته ام می...

من عشق می ورزم.

من تسلیم میشوم هر بار که فکر میآید،
و در بَرَم میگیرد.
رها میشوم در آغوشش و میرقصم پا به پایش، تا آندم که از پایکوبه هایم واژه ریزد.
ناگاه، چه وحشیانه، جمله بر اندام عریانم میخزد،
و بکارتِ ناشناخته هایم را نابود میکند،
و فریادهایِ فروبرده ام را ز هم میدرد،
پس من به درونِ آرامِ خویش صعود میکنم.
شاداب از این همخو.ا.بگی،
و ارضا از این آمیزش،
دست نوشته هایم را به سینه میفشارم،
و چون تو از در آیی، تقدیمت میکنم.

تو میپذیری و هرگز نمیدانی هرز.گیهایِ منی را که پایبندم به عشقت.

کره اسبی تقریبا سفید

خواستگار که میاد،
حسِ جوانی میکنم!
شما چطور دوست عزیز؟

داستان دو

بویِ متعفنی چشمانم را میسوزاند. اشک نزدیک میشود، پَسَش میزنم. اینجا همه سیاهند و سیاهپوش. مفرّی نیست، مگر شاید آسمان. آبیست، چون همیشه، همه جا، آسمانِ این گورستان نیز، حتی، آبیست. فریادی از کنجی میآید. زنیست سیاهپوش که به اندامی سپید پناه میبرد. اندامی که سرد است. کاش تو هم میآمدی، زودتر، اینجا هوا دم دارد، از این همه اشک در این همه آه، هوا دمناک است.
سختم میشود. دور میشوم. فریادی دیگر، این بار تو میآیی. بازمیگردم، میدوم، نزدیک میشوم، دور میشوی، میدوم.
دویدم و دویدم و به دشتی رسیدم. دشتی تا دور؛ تا آنجا که آسمان تمام میشود. اما تو زودتر رسیدی و من باختم و تو اول شدی. نگاهت میکنم:
بلند قامتی و متین، چون همیشه.
نگاهت میکنم، دوست دارم دیدنت را، حتی بیش از همیشه. گویا این آخرین بار است و این آخرین مکان، دیگران میگویند. من بیشتر نگاهت میکنم. منتظر میمانم تا نگاهم کنی، نمیکنی! شاید باید بیشتر منتظر بمانم، میمانم.
میآیند و تو را در بر میگیرند؛ صادق باشیم، حسادت میکنم. و برایت لالایی میخوانند: "لا الله الا الله محمد رسول الله لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك و له الحمد يحيي و يميت و هو حي دائم قاهر قادر عادل فاضل لاينام و لايموت و لايفوت و لايحول و لايزول ابدا ابدا ذو الجلال و الاكرام بيده الخير و هو علي كل شيئ قدير". احمقند، نیازی نیست، ساعتهاست که تو خوابی.
تو چه آرام، به یک وجب سهمِ خود قدم میگذاری. به گمانم زود است! بنا به عادت تو باید بازگردی، نیم نگاهی عمیق بر من به یادگاری گذاری و چون لبخند زنم گویی: "زود برمیگردم". اما نمیکنی، آرام فرو میروی.
خشن میشوم، به سویت میآیم تا چشمانم را نشانت دهم و چون پرده از رویت بردارند، شاد میشوم از آنکه این، تو نیست: چه بسیار سردتر، بیرنگتر، بیحستر، تلختر و نامهربانتر از توست. فریادِ لبخندی از درونم فرار میکند. تو نبودی و من از این خوشی، دور میشوم از سیاهپوشانی که اکنون وحشیتر از همیشه مویه میکنند.

از مرگ میگویم.

4:30: بیخوابم. پنجره رو باز میکنم، آسمان زیر ابرها گم شده. میترسم ابر بماند و باران نبارد و آسمان سنگین شود چون سینه ام.
سرمو زیرِ پتو میبرم.
5:45: به نیروی عادت از اتاق خارج میشم. کلیدی که پشتِ درِ خروجی باقی مونده و گوشی تلفن که سه تکه، کفِ اتاق ناله میکنه، خارج از عادته: آها، یادم اومد، دیشب ترسیده بودم، آنقدر که خواستم یکی را، هر یکی را، به حریمِ خود دعوت کنم، و چون کسی نبود... . بیاد دارم که چشمانم را بستم آندم که به خود گفتم: "مگر دیگر چه میتواند شد؟"
به اتاق برمیگردم.
پس از 6: بیشک ساعت از شش گذشته که موبایل، اینقدر بیقراری میکنه. کمی منتظر میمونه و بعد میره. مهم نیست. سرم زیرِ پتوست.
همچنان موبایلم را میلرزانند.
7:00: بعادت باید لباس بپوشم. تا کار کنم. تا پول داشته باشم. تا گرسنه نمانم. تا نمیرم. تا...، تا چه؟ چیزی نمانده.
سرم زیرِ پتو میماند.
15:00: تنم از این در جا ماندن به درد آمده. 23 میسدکال، مهم نیست، دیسمیس آل. از جا که بلند میشم سرم گیج میره، چرا؟ آها یادم اومد از پریشب چیزی نخوردم. آبمیوه میخورم، بالا میارم، برمیگردم به اتاق خواب. باران نباریده، وای، گوشه ای از اتاق چمباتمه میزنم.
صورتم خیس میشود.
17:14: فلفل جیغ میکشد و اون دوتایِ دیگر که هنوز اسم ندارند، هر یک به نوبت، گاهی هم خارج از نوبت. مهم نیست، خوابشان میرود و گرسنگی را ز یاد میبرند.
کمابیش نفس میکشم.
17:40: چک میل میکنم، موبایل زنگ میخورد و خاموشش میکنم، 44 آنرید میل، مهم نیست، گوگل ریدر، مهم نیست.
به اتاق برمیگردم.
18:30: خستگی. چه در پیش است؟ کار، دانشگاه، کارِ دوم، کارِ سوم، داستانِ جدید، ... اه، مهم نیست. چه کنم؟ رگ؟ کمخونم، پیدا کردنش سخته. هشتاد میل کلونازپام؟ باز خواب! نه. آتش؟ خوبه، عالیه.
18:31: دو تا قوطی زیپو. دستانم میلرزند، میترسم، صورتم خیس میشود، خیسِ خیس، آنقدر که با این اندک آتش خشک نخواهد شد.
میاندیشم، بیاد میآورم که مرده ام.

های زندگان، حقِ نظر ندارید.

my P-M-C

یکی از محاسن افشین نسبت به شهرام صولتی اینه که ویدئوهاش به طرزِ صادقانه ای نزدیکتر هست به اصلیت و شخصیتش.

می توانم، میدهم، فحش را.

مامان بهم زنگ نمیزنه،
به گمانم چون به تازگی در آغوشم گرفته!
مثلِ تو که هر وقت دوستات نیستن سراغمو میگیری،
یا تو که وعده ی بودنت یک ماه پس از هر بار ار*گاسمته،
یا تو(ها) که ...
هجومِ بن بست.

ماحصل

فرصت ما، پس از چهار سال، پایان یافت. امروز تمامِ دلخوشیِ این منِ بر جا مانده، یادآوریِ آن لحظه است که گفتی:
"باور دارم، هیچکس، هرگز، مرا آنچنان دوست نخواهد داشت که تو داشتی."
سپاسگزارم.

فوبیام

یکی از بزرگترین ترسهای زندگیم اینه که هیچوقت کسی(پارتنر) در زندگیم نباشه که "اساسی" دوستش داشته باشم؛ اونجوری که دلم میخواد.

زندگی

یک بعد از ظهر
روزی از روزهای هفته
در فصلی
محدود به کُنجی
صاحبِ تکه آسمانی، کمابیش آبی
آن هنگام که قلمی و تکه کاغذی از آنِ من است
و می توانم ثبت کنم فریاد کودکِ همسایه را:
"ماماااااااان بگو بزنه کارتوووووون"
،
خرسند میشوم
چرا که زندگی را زندگی میکنم.

ما چار تا



1: عاطی جان روسریتو آوردم، ممنون.
عاطفه : خواهش عزیزم.
2: بذا ببینم، آخیییییی عاطی بوی تو رو میده . . . نه! بوی 1 . . . نمیدونم ولی بوی یکیتونو میده.
3: بده ببینم.
3: خریدهاااا! بوی (بی اف 1) رو میده.

1: تو بویِ (بی اف 1) رو از کجا میشناسی؟؟

عاطی و لیلی: هاییییییییییییی فایییییییییییییییییو

داستان یک

هنوز دو قدمی از اتاق دور نشدم که باز، برمیگردم، چراغو روشن میکنم و خودمو تو آینه برانداز میکنم:
"خوبه، یعنی بد نیست، نه، واقعا خوبه فقط فرق داره با خودم". از خودم خوشگلتر شدم.

صدایِ بوقِ تاکسی، به سمت درِ خروجی میکشَدَم. حال و هوای داخل ماشین از بوی عطرم عوض میشه. خوشم میاد. به عادتِ همیشه پنجره رو تا آخر پایین میارم.
دستمو به کیف میبرم که سیگاری بردارم: "نه! بوش میمونه. خوب نیس". یک حسِ افسوس، توام با امید تو دلم میپیچه.
به اتوبان چمران که میرسیم باد تندی تو صورتم میزنه: "لعنتی". پنجره رو بالا میبرم و موهامو مرتب میکنم.

نگرانیِ اینکه چه خواهد شد، حوصلمو سر میبره. یه پروپرانول40 میخورم. به سختی خودمو تو آینه کنار ماشین پیدا میکنم:
"خوبه...، حیف که موهام کوتاهه، خیلی کوتاهه، کاش این بار نزده بودم...
البته نمیدونستم هم که حالا یهو فلانی جلوم سبز میشه!
فلانی چیه بی ادب، تو کلِ زندگیت آدم اینقدر درست حسابی دیده بودی؟"
میخندم:
"نه! هِه. حالا خیلیم بد نیست، آرایشم که خوبه."
کمی نیمخیز میشم و لباسمو مرتب میکنم که چروک نشه: "مردک، هف تومن گرفت واسه یه اتو! دزد!!".
"هِه، فکر کن، یه روزی اینا واسم مهم نباشه، اصن دمِ چشمم نیاد، دور نیست. واقعا دور نیست. همین امشب، شانس همینه دیگه. بزنه یه همچین کسی عاشقِ من بشه!! همین امشب، اگه همه چی خوب پیش بره، به زودی من میشم صاحب اون ماشین، من میشم خانومِ اون خونه، من میشم عشق و همسرِ چنان مردی، من میشم دخترِ چنان خانواده ای. خودِ خودِ بهشت. واقعا چرا این بشر از من خوشش اومد؟! خودمم نمیدونم. خودشم نمیدونه، اما نمیذارم پشیمون شه. میتونم، میدونم. فکر کنم به همین میگن جهش، تو این بحثهایِ تکامل و اینا."
سوزشِ انگشتم، بَرَم میگردونه به اتوبان چمران-شمال. "اوی! کاش دستمو نگیره، بد میشه اگه ببینه ناخونهامو میجَوَم! بعضی چیزارو هیچ جوره نمیشه مخفی کرد."

میونِ ترافیک، سنگین میشم از نگاهی:
یه دختربچه 5-6 ساله، پنجره اتوبوس رو دودستی چسبیده، کنارش، صورتِ زنِ تکیده ای، سرد و خشک، منگِ خواب، به شیشه چسبیده. بعید میدونم خوابی ببینه.
نگاهمو به ساعتم میندازم: "خوبه، دیر نمیشه".
هنوز سنگینم:
به ساعتم خیره شده، دورِ مُچِش یه تیکه لاستیکه، از نگاهم شرم میکنه. چشمهامو میبندم و تکیه میدم تا خووووب نگاهم کنه. مثلِ قدیما که دوست داشتم خوب نگاه کنم. مثلِ 20 سال پیش، صورتکهایی هوس-برانگیز و حسرت-آور، آنقدر زیرچشمی خیره میشدم تا تو رویاهام خوب به خاطر بیارمشون، با تمامِ داشته ها و نداشته هاشون، با تمامِ داشته هاشون. سمبلهایی که تو خردسالی، ایده آلِ آینده ام بودند. اونها که رویاهام رو میساختند، رویاهایی که سبب شد تمامِ این بیست و چند سال "تلاش کنم"، "قوی باشم"، "بینیاز باشم".
حسش رو حس میکنم:
حسِ حقارتی که با امید به فردا، همراهه: "من هم اینگونه خواهم شد." "من، خودم، اینطور خواهم شد." "من، خودم، همه چیز رو درست خواهم کرد." "من، خوشبخت خواهم شد." "من، خودم رو خوشبخت خواهم کرد.". . .
چشمهام رو که باز میکنم از ترافیک خبری نیست و نه از اتوبوس و نه دخترک، سمبل کودکیهام.
- "ببخشید، لطفا برگردیم."
- ؟
- "برگردیم."
- !

آرام میشوم وقتی سنگینیِ رنگِ ماسیده بر لبهایم، روی فیلترِ سفیدِ مارلبرو، بجا مانده، بر زمین میافتد و از من دور میشود.
آرام میشوم وقتی نسیمِ خنکِ چمران جنوب، آشفته سیمایم میکند.
آرام میشوم.

24 ساله شدم.

امروز تولدمه.
با وجود همه چی: بزرگ شدنها، فلسفه بافیها، منطقها، تحلیلها، افسردگیها و ...، امروز، روزِ خاصیه.
24 ساله شدم.

دنیا

یک چیزها/زمانها/حسها/موقعیتها/... هستند که اگر از دست بروند، "هرگز" تکرار نخواهند شد.

چند تصویر

این مهمونی با همیشه فرق داشت. ما دو تا تنها بودیم. حتی لباسهامون رو هم خودمون پوشیدیم. مامان جدا بود. با ما نبود. مامان اصلِ کاری بود، اما ما، نه. مامان لباسِ سفید پوشیده بود و بالا نشسته بود. من نرقصیدم، اصلا نرقصیدم. بعضیها من رو به هم نشون میدادن. اما من همه حواسم پیشِ مامان بود که اصلا حواسش با من نبود! بالای اتاق، روی مبل نشسته بود، کنارِ همون مَرده که اون روز اومد خونه و منو بوسید. چقدر خجالت کشیدم!
به مامان نگاه میکنم: خوشگل شده. نامهربون شده. اصلا نگاهم نمیکنه.
شب میشه. آخرِ شب میشه. کم کم مهمونا میرن. پس ما کِی میریم؟! چرا مامان نمیاد پیشِ ما؟ چرا مامان اینجوری شده؟
ما بچه ها باید بریم تو یه اتاق، خاله میگه. یه اتاق با درهای چوبی سفید، مثه لباس مامان، سفید و سرد، مثه لباس مامان. یه اتاق با درهایِ بسته، همیشه بسته. به شیشه های ماتِ میانِ درها نگاه میکنم شاید مامان رو ببینم. نمیاد، یعنی امشب کنارِ مامان نمیخوابیم؟ مگه میشه! آخه چرا؟ من میخوام امشب هم دودستی دستشو فشار بدم به سینم تا نترسم. مامان، چرا اینجوری شدی؟
بچه های فامیل، کنارِ ما خوابیدن. همه حرف میزنن، جز ما دوتا. بچه ها تعریف میکنن که امشب خیلی اتفاقا میفته. میگن مامانم پاره میشه، درد میکشه و ازش خون میره. میترسم. چرا باید درد بکشه؟ بچه ها میگن بهش خوش میگذره بعدش. فقط همین یه بار دردش میگیره... .
گریَم میگیره. میخوام بدوم تو اتاقی که مامانم زندونی شده، دستشو بکشم و با خودم ببرمش خونه، تو رختخواب خودمون. اما میترسم، از اون مَرده، میترسم.
صبر میکنم، مامان نمیاد، صبر میکنم، مامان نمیاد، صبر میکنم، مامان نمیاد. حسودیم میشه، لجم میگیره، بدم میاد، از همه.
مامان نیومد، نه اون شب، نه هیچ شبِ دیگه.
بَدَم اومد، از همه.

بیا دروغ بگیم.

چرا مجبورم میکنی ازت متنفر باشم؟

من محتاجم دوستت بدارم.

گُه گیجه

تو که قابل اعتمادی و دوست، و مومن به این "ما" که ساخته ایم.
من که از تو و نبودِ تو، دلگیرم.


متناقض است، خطا کجاست؟ نمیدانم.

درگیرِ مکافاتم

گناه کرده ایم، ما، همه ی ما.
مکافاتِ تک تکِ آنها را، نه خیلی دیر، به چشم خواهیم دید و به دل خواهیم پذیرفت.
اعدام، نهایتِ مکافات نیست.
گاه، به پای جنایتی، زنده باید ماند تا مکافات، به هیچ کم و کاست درک شود، تا تحقیر شویم و عذاب بکشیم و نابود شویم، پس از تحققِ مکافاتی که سهممان شده.

پ.ن. تا کِی؟
یکی از بزرگترین حسرتهای زندگیم اینه که کاش "صادق چوبک"، بیش از این، کتاب نوشته بود.