از پسِ پرده نگاه کن

قسمتی از شعرِ موزیک شطرنج، با صدایِ داریوش:

"تاج و تختِ شاهِ دیروز، درِ قلعشون نمیشه
به خیالشون که این تاج، سرشونه تا همیشه!
یادشون رفته که اون شاه، که به صد مٌهره نمیباخت
تاج رو از سرش تو میدون، لشکر پیاده انداخت!!"

پ.ن. از پسِ پرده نگاه کن.

عاطفه

امروز یکی از دوستام، با دو سال سابقه دوستی، بهم گفت:

"...يه روز تحسينت می کنم،
یه روز برام عجیبی،
یه روز نمیبینمت،
یه روز اذيتم میکنی،
یه روز درهای رحمت باز میشه...،
یه روز حالم بد میشه،
یه روز می خندم از دستت،
یه روز کف می کنم از اون کار گُندهه که کردی،
یه روز ميگن عاطفه فلان! من پیش خودم اوونجوري فکر نمی کنم،
...بازم بگم؟..."
- بگو!

ولی دیگه نگفت، هیچی نگفت. حالا انگار غوطه ور شدم در خودم، و هی دَق و دَق میخورم به در و دیوارِ وجودم و سرم گیج میره از ناشناخته هایِ درونم و .. نمیدونم، یه جور گیجیه! باید آب بخورم، آبِ یخ.

اغتشاشگر


تصویری که مشاهده میکنید، متعلق است به زمانی که من کاملا مشغولِ کار بودم و فارغ از اطرافیان(همکاران)ی که در اطرافم شیطنت میکردند!
1 و 2 هر دو، دو پایِ متعلق به منند.

به بچه هامون چی بگیم؟

توصیه اکید میکنم به دوستان، که حتی برایِ یک بار هم که شده در جوِ این راهپیماییها و تظاهرات همراه با تهدید و خشونت، که با حضورِ نیروهایِ مزدورِ رژیم هست، قرار بگیرند؛ تا فردا روزی که فرزندِ شما از 31خرداد-مانندی پرسید، پاسخ قانع کننده و ملموسی ارایه بدید.

پ.ن. فردا، احتمالا، آخرین فرصتِ حضور خواهد بود. در اعتراض به رأی نهایی شورایِ نگهبان، خودی نشان دهید.

!

دخترِ بیست و چهار ساله ای هستم که سیگار میکشم.
بنابر این، من دختر بیست و چهارساله ای هستم که سیگار میکشم. فقط همین! فقط همین. میفهمی؟ فقط همین.

ندا-ها

باز هم از شاهین نجفی:

صبح بلند شد از خواب و تو آینه خودشو دید که شده بود عینه
یه جنازه که خیلی وقته مرده بود اون زندگی نکرد فقط زنده بود
تلویزیون و روشن کرد و دید خیابون پر از مردم بعید
که این همه زن و مرد و پیر و جوون ریختن بیرون و وقتش رسیده
که شنیده بود حق گرفتنیه حق میمونه ناحق که رفتنیه
مادرش نهی ش کرد و گفت نرو این همه که مردن یا تو بندن چی شد؟
کسی میاد بپرسه حالشونو کی جواب میده و میدونه دردشونو
بخدا تکون نمیخوره آب از آب حق چیه فقط اسمش اومده تو کتاب
اما ندا ندایی از تو خیابونا میشنید که میگفت ندا بیا
امروز روز توی توی خیابون میخوان عروسی بگیرن برات ندا جون
که مسیح مرگ و بزایی باکره امیر آباد خون می خواد منتظره
داماد گلولست و میشینه تو تنت حجله آمادس واسه بردنت
“خدا ببین حرمتت و شکستن مریم باکرت و به گلوله بستن
ببین افتادیم گیر یه مشت درنده ببین قیمت آدم اینجا چنده”
تو با نیگات چی میخواستی بگی ندا من خفه خون نمیگیرم این صدا
جاریه توی کوچه پس کوچه های شهر از خون تو قرمز سنگ فرشا
بخواب چشماتو رو هم بذار ندا دیگه ترسی نداری که چی میشه فردا
بخواب که اگه من و ما بیداریم اسم تو تکثیر میشه تو خیابونا
دست از خونش بردارین بند نمیاد این خون هزار ساله که جاریه
این خون ندا نیست خون وطنه وطن غریب وطنی که بی کفنه
وطنی که از توش من و فراری دادن آدمایی که حتی با خودشون بدن
چه انتظاری که کسی مث ندا رو نکشنش و به گلوله نبندن
من ولی اما اگر شاید دیگه نمیگم فقط یه چیز باید
من حقم و میخوام و صد تا مث ندا تو خیابونن همه یک صدا
بکشید مارو حق گرفتنیه حق می مونه نا حقه که رفتنیه
تا وقتی که کسی حقمون و نداده هر روز هر شب همین بساط

لینک دانلود
اینکه هر کس، هر کاری که ازش بر میاد رو انجام میده، خوبه، کافیه.

محمد

رو به عَموم میکنه و ازم میپرسه:"باباته؟"
خجالت،
خشم،
حقارت،
لرزش،
ترس،
نگرانی،
شرم،
عشق،
و یه مشت حسِ ناشناخته دیگه.
جواب میدم:"آره، بابامه."


پ.ن. لذت میبرم.

نظامِ ج.ن.س.ی در ایران

مردهایی که با دیدنِ زنی سَرتر از زنِ خود، پیش از نگریستن در آینه، رم کرده، در هم شده، گوشه ای کز میکنند.
دخترانی که با پرده هایِ بکارتِ دست نخورده س.ک.س میکنند.
زنانی که به رویایِ "خواستگارِ-به-اشتباه-رد-کرده"شان، هرگز در بسترِ همسر ار.گا.سم نمیشوند.
و پسرانی که تا همیشه چشم براهِ استریپریند، با منش و دستپختِ مادرشان، تا آنها را همسر باشد!

فارسی را پاس بداریم

مقدمه:
بعضی واژه ها به مرورِ زمان معنای جدید میگیرند تا حدی که گاهی معنایِ پیشینِ خود را از دست .میدهند؛ مثلِ واژه ی "ریدن"
بدنه:
"ریدن" نه در معنایِ خروجِ فضولات، که در این معنا عملیست بس نیکو. بویژه چون پس از آن از سیفون نیز بهره جوییم. بلکه در این مقال سخن از آن ریدنیست که الحق و والانصاف، ریدن باشد. چونان قومی که ریدند به پرچمِ این مملکت. یا همانها که ریدند به آرایِ این ملت. و آن جماعت که ریدند که دین و اعتقادِ جاری در این مردم. یا سرودِ حماسی که خون را در رگ میجوشاند.....
نتیجه:
نرینید!

بازم دلم سوخت!

تا کی باید به واسطه اونچه که بینمون "بود"ه، "نابود" بشم؟

هر شب بهتر از دیشب

ولو شدم رویِ ده-دوازده تا کوسنِ رنگ و وارنگ روی تخت و "قصه های عامه پسند"ِ "چوبسفکی" میخونم. باید همینطور ادامه بدم. سعی میکنم بهش فکر نکنم: خطِ سوم، خطِ چهارم، خوبه.
شروع میشه: مردی از دوردست. مثلاً توجه نمیکنم: خطِ سوم.
صدایِ چند دختر، در هم میلولد، از شمالِ خیابان، به گمانم. بتمرگ عاطی جان.
هنوز به صفحه برنگشتم که مردِ دوردست تکرار میکنه. لعنتی! برمیگردم خطِ سوم.
حالا از چند طرف، صداها هجوم میارن. لعنتی لعنتی لعنتی! از دیشب که اومدن رو پشتِ بوما، مثه سگ ترسیدم؛ کاش خونه عمو بودم، اونجا امنه، اگه پیدامون کنن هم به من کاری ندارن... . باز هم صدا، همه با هم. حتی یک لحظه هم توقف نمیکنن.
برمیگردم به صفحه، خطوط سبز شده اند. صداها اوج میگیرند. صداها میرقصند. رقصم میگیرد! نسیمی پرده رو کنار میزنه، بویِ بهار میاد، به گمانم.
الله اکبر...
بر... نمیگردم! نمیتونم!! خطِ سوم کتاب رو به پشت میذارم رو تخت و میام سرِ لپتاپ، مینویسم، با کلی غرور با کلی عشق با کلی احترام، تقدیم به هممیهنانم.

تابستان آمد

مژده - مژده

حراجِ فوق العاده "سه تیکه" در ایران:
کلاه خیلی سفت - باطوم - از اون شیشه پلاستیکیا (تمام قد)

همین حالا

تیکه تیکه عضلاتِ صورتم، مثه این رقص نورهایِ جلف و رو اعصابِ ویترینِ مغازه ها، با نظم و بی نظم، میگیره و اگه خدا بخواد، که اصولا نمیخواد، ول میکنه. شاید هیچوقت چنین سردردِ شدیدی رو واسه دو روزِ متوالی نداشتم! اینم خودش رکوردیه و به همین واسطه، جالب.

بچه ها همه رفتن و منم تنها با این آقاهه که تازه اومده و واسه اینکه مثه قبلیه اخراج نشه همینجور چای بسته به شیکمم! منم کم نمیذارم، هی میخورم(مینوشم!!). تو پرانتز اینکه الان یادِ خدمه قبلیه افتادم که با چه فضاحتی اخراجش کردن اما ماشاللا وقتِ خدافظی میگفت: من دیگه نمیتونم با اینا همکاری کنم، دارم میرم!!

فلفل باز هم مریض شده، باید مثه بچگیاش، خودم بهش غذا بدم!! شاید واسه همینه حال ندارم پاشم برم خونه. عجب بیصفتیما!! نه وجدانی واسه این نیست؛ مثلا همین الان حالِ دستشویی رفتنم ندارم اگرچه خیلی فوریه(با در نظر گرفتنِ چایی لیوانیا!)

دبروز مرضی میگفت از کار و زندگی افتادیم این چند روزه. حالا کار و زندگیمون هم در جایِ خود جالب بود: مرضی: به عروسیش و این جنگولک بازیاش فک نکرده! لیلی: با هیچ خواستگاریش ملاقات نکرده! فِرِش: لوازم آرایش جدید نخریده! عاطفه: با هیچ پسری به هم نزده!

نه فایده نداره، هرچی هم که بنویسم این سر دردِ بیخِ گوشمو گرفته، مثه سگ(تا میتونی با تشدید بخونش)

ای بابا! چرا انتخابات اینجوری شد؟! گندش بزنن، بدتر از سردردِ ما.

تا آرامش

تلوزیون را خاموش میکنم، صفحاتِ وبلاگها را باز.

ناله

با عرض معذرت از همه ی دوستان و امیدواران و انقلابیون و غیره و ذلک، میخوام یکم ناله کنم واس خودم:
"روزهایِ روشن،
خداحافظ
سرزمینِ من،
خداحافظ
..."

شنبه...

شنبه...

:*

با وحشتی شبیه به وحشتِ شنبه صبح، 23خرداد، نوشته هایِ دوستانم رو چک میکنم: آره همه، مثلِ خودم، سردِ سردند. دلم سخت میگیرد؛ تا شب، اندکی پس از ساعتِ ده شب؛ وقتی فریادِ الله اکبر همسایگانم رو میشنوم؛ این بار پرشورتر از هر شب؛ به خداوندیِ خدا که پرشورتر از هر شب است.
تمامِ وجودم را شوق، در بر میگیرد.
وای که مردم جان، چقدر متشکرم.
مردمِ گرسنه، خسته، داغدار،.. متشکرم.
عاشقانه، سپاسگذارم.

پ.ن. برایِ "فردا" آماده ام.

اشتباه کرد

تلاش کرد با استفاده از مشروعیتِ پذیرفته شده ی خود، این دولت را نیز به ملت بقبولاند؛ و چه اشتباهی!
وی، با اعلامِ مشروعیتِ دولت، حقانیتِ خود را نیز در اذهانِ ملت، نابود کرد!!

بزن باران

کشته شدند و کشته دادند...
تو خندیدی!
کشته شدیم و کشته دادیم...
باز تو خندیدی!
میبارد و میباراند...
همچنان تو میخندی!

شهامت با ما و ننگ با تو
جسارت با ما و ننگ با تو
آسمان با ما و ننگ با تو
خدا با ما و ننگ با تو

"بزن باران، بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب نام و ننگ کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار رای پایکوبیست
مزار تشنه جو باران پر از سنگ
بزن باران که وقت لایروبیست
بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو!! بباران!!!
بزن باران بشور آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران"

این ساعات

این ساعات، چه زود به شب میرسند و شبها چه دیر، صبح(صبح؟)!
های، آسمان! چقدر مانده تا صبحمان؟ صبحِ ما.

شما نکردید؟

تقلب نکردید؟
پس چرا یک هفته است که سرویس اس ام اس قطعه؟
چرا از شنبه بعد از ظهر، سایتهایِ خبری و اطلاع رسانیِ مردمی فیلترند؟ ف.ی.س.ب.و.ک، ب.ی.ب.ی.س.ی، ت.و.ی.ی.ت.ر، ف.ر.ن.د.ف.ی.د.ز، ق.ل.م، م.ی.ر.ح.س.ی.ن،...
چرا هر روز از ساعت 16 تا 24 خطوطِ موبایل قطعه؟
چرا اینترنت اینقدر کنده و ساعاتی قطع؟
چرا این همه دستگیری، دستگیریِ حامیانِ نظامِ خودتون حتی؟
چرا این همه توقف چاپ نشریه؟
چرا شبکه هایِ ماهواره، شبکه هایِ خبریِ ماهواره قطعند؟
چرا؟
راستی، عکسهایِ اراذل اوباش و خس و خاشاکِ دانشگاهِ تهران و کویِ دانشگاه که میکشند مردم را و میشکنند شیشه ها را و میسوزانند اموالِ ملی را، کجاست؟
راستی، ما را چقدر احمق یا چقدر ضعیف تصور کرده اید؟
راستی، شما تقلب نکردید؟

پ.ن. شما تقلب نکردید؟

شطِّ رنج

پیش از 22 خرداد:
پسری از میانِ زنجیره سبز فریاد میزنه: "اگر تقلب بشه، ایران قیامت میشه." و ما، هزارها ما، میلیونها ما، تکرار میکنیم: "اگر تقلب بشه، ایران قیامت میشه."

پس از 22 خرداد:
پسری از حصارِ دورِ میدانِ ولیعصر که سیاه پوشانِ سبزنشان احاطه اش کرده اند بالا میره، نگاهی به اطراف میندازه و به آرومی نجوا میکنه: "واییی.. قیامته!"

در عجبم از این زندگی/بازی!

"زندگی تکرار میشود"

همین یک هفته کافی بود تا بفهمم چطور یکی از زندگی، همسر، فرزند، پدر و مادرِ خودش میگذره واسه مردمِ کشورش، واسه کشورش؛ و نیز اونکه رها میکنه هستیشو، فرار میکنه از سهمش و پناه به غربت میبره؛
آیا ما نیز، چون نسل پیشین، سرخورده خواهیم شد؟ چرا؟

جالبه وقتی حس کنی باکری، جهان آرا، چمران، آوینی،... و نیز هایده، داریوش، عارف، ویگن،.. را.

به کجا چنین شتابان؟

تا امروز، به خاطرِ کشورم، به واسطه ی سیاست، با آهنگ "روزهای روشن" هایده، ... اشک نریخته بودم. تا همین امروز. ولی فقط تا امروز.

یک سوال ساده

"زندگی" اولین حقِ هر انسان/بشرِ زنده ایست.
این روزها، مردمِ ایران، کشته میشوند.
حالا یک سوالِ ساده: "شیرین عبادی، این روزها کجاست؟"

چگونه بگویم، عزیزم، بسیجی بود؟





این دست نوشته، کارِ من نیست، حرفِ من هست.



"متاسفانه وقایع اخیر کامِ هر انسان آزاده ای را تلخ کرده و گلوی هر آزادمردی را میفشارد.
متاسفانه دیروز تنی چند از بسیجیان به سوی مردم بی دفاع آتش گشودند و گرد سیاهی را به روی اجتماع پاشیدند.
بسیج "مدرسه عشق" بود و بسیجی بودن افتخار، ولی امروز آن عاشق دستانش به خون برادرش آغشته!
چطور به نسل آینده بگویم، بسیجی که دیروز حافظ خاک و ناموس و وطن عزیزمان بود، امروز به روی ملت بی دفاع آتش میگشاید؟
بسیجی امروز، چطور فردا به صورت شهیدانی که جان خود را دادند تا دشمن نتواند ب روی ناموسشان دست بلند کند نگاه خواهند کرد؟ چطور خود را همرزم شهید جهان آرا و باکری ها خواهد خواند؟! و چطور به صورت راست قامتان تاریخ نگاه خواهد کرد؟!
اگر چماق دشمن دست بگیری و بر سر خواهران ومادرانت فرو آوری تو و دشمن را چه فرقیست؟
برادرم تو قبل از اینکه بسیجی باشی، ایرانی بودی، برادرم بودی، فرزند ایران بودی، چه بر توگذشته؟ چطور بر برادر خود اسلحه میکشی؟ چطور بازوی خود را برای شکستن قامت راست خواهران و برادرانت بالا میبری؟
فردا چطور به برادر شهیدم بگویم که جانشینان سلفش با چماق دخترانش را نوازش میکنند؟ چطور به زبان بیاورم که برادر شهیدم، بسیجی بود؟"

شادم



اعضایِ گل تیم ملی کشورم، بهترین گونه عمل کردید. از نمادهایِ سبز و سفید و سیاهتان بسیار سپاسگزارم. به امیدِ پیروزیتان.

مرا دریاب



برادر جان! ایرانی منم یا تو؟

گزارش فوری

سلام، من از ساعت سه تا پنج و نیم، خیابانِ ولیعصر بینِ میدان ولیعصر و میدانِ ونک بودم. گزارش میکنم که:
1. خیابانِ ولیعصر به علت حضور مردم(سبزپوشان) مسدود شده و امکانِ عبور وسیله نقلیه نیست.
2. ساعتِ پنج و نیم جماعتِ سبزپوشی بینِ پانصدهزار تا یک میلیون نفر، در سکوتِ کامل به میدان ونک رسیدند و علیرغم حضور نیروهایِ پلیس نیروی انتظامی، گارد ویژه و لباس شخصی در مرکز میدان و حاشیه خارجیِ آن، بدونِ هیچگونه برخورد، حتی لفظی، میدانِ ونک رو به سمت شمال ترک کردند.
3. خواهش اکید دارم، همین حالا و پیش از بروز هرگونه اغتشاش به این جمع بپیوندید نظر به اینکه این جماعت خودجوش بوده نیاز به هدایت و راهنمایی افرادی آگاه و انسجام بیشتر دارد.
4. در صورت حضور، توصیه اکید به حفظ سکوت فراموش نشه.



پ.ن. دوستانِ من نگرانم نباشن من این روزها موبایل ندارم. اینترنتی ارتباط برقرار کنند.

تو هم بیا

حرف دارم..
وقتِ نوشتنم نیست،
فریادش خواهم کرد،
فریادش خواهیم کرد،
من رفتم.

تو هم بیا

حرف دارم..
وقتِ نوشتنم نیست،
فریادش خواهم کرد،
فریادش خواهیم کرد،
من رفتم.

سوگواری

سوگواری:
دوستانم در دانشگاهِ تهران

!!!هوی

عزیزِ تحریمی!
شناسنامه-سفید!
روشنفکر!
آگاه!
تحلیلگر!
که این روزا میشنی تو ماشینت، شیشه ها رو تا آخر بالا میکشی و کولر رو میزنی و این افزایشِ ترافیک به مزاقت خوش نیومده؛
که میری میشینی خونه، مقابلِ بی.بی.سی و وی.اُ.ای هندونه میخوری و سرِ افسوس تکون میدی!
..
لطف کن یه چند روزی خفه شو، ببینیم چی کار کنیم.
ممنون

طرفند میزنی؟ موش بخورَدِت

خطر داره:
بچه بخوره "مسموم" میشه، "میمیره"!
"داغ" که بشه "آتیش میگیره"، "آتیش میزنه"!
"رایحه"ش هم که بده، انقد که آدم سرش "گیج" میره!
تازه "لکّ"ش هم "پاک" نمیشه، میمونه "واسه همیشه"!
...
سوءِ تفاهم نشه فدا، دولتتو نمیگم، نفت رو میگم!!
آره دادا، بستنی یخی بهتره، اونم مجانی!!: خنکمون میکنه. خنک! ولی میگم کاش میاوردیش سرِ سفرمون؛ آخه میدونِ ولیعصر دور بود، ملتِ گُشنَت نیومدن! نیومدن!! نیومدن. هِهه!


پ.ن. این ایده ی پرچمِ ایران هم خوب چیزی بود!! منهایِ پرچمِ ایران بودنش، چوبش هم کاربرد داره، به خوبی!

ایرانِ این روزها

پشیمان نیستم

دوستِ(؟) تحریمی، اگر رأی نمیدادیم، هرگز عریان نمیشدند!
پشیمان نیستیم.

قصاص

هی، برادر جان، یقه پیرهنتو باز کن، میخوام خرخرتو بجَوَم!

هه

این، تلوزیونِ ایران، از ایران میگوید؟؟؟؟

ما، بیچاره ها

اون پسری که تو راه پله ی خونه ی من خون بالا میآورد؟
اون دختری که جیغ میکشید تا گاردت از تو اتاقش خارج بشن؟
اون زنی که میلرزید و پسرش رو میخواست؟
دو تا دخترکِ گریانِ همسایه؟
...
بگو، بگو کدومشون جزوِ اون بیست و چند میلیونت بودن؟

ایران

پیامِ تبریکِ رهبرِ ایرانم رو میشنوم و یخ میکنم؛ بیحس میشم.
فیس بوک رو میبینم که تا دیروز، پر بود از شادی و هیجانِ "جوان"هایِ هم میهنم و حالا سیاه شده، کاملا سیاه. دلم فشرده میشه.
باز پیامِ رهبرِ کشورم رو میخونم: تبریک؟ واقعا تبریک به ما؟ به ما که با چشمهایِ اشک آلود، رنگهایِ پریده، دکمه ی F5 رو رویِ سایتهایِ خبری میزنیم و دم بر نمی آریم؟
طاقت نمیارم؛ به خیابانی میام که کمی پیش صدایِ "الله اکبر" مردمِ "مسلمان"ش رو میشنیدم. خیابانِ ولیعصر(پهلوی؟) از توانیر تااا تخت طاووس: دستِ کم دوازده لاشه سوخته موتورسیکلت، شیشه تمامِ بانکها خورد شده، خیابان خالی از اتومبیل، مملو از آدم، و پر از گاردِ ویژه است! با خودم میگم اینا واسه چیه؟ واسه اینکه "رأی" دادیم، بالغ بر 80%مون رأی داد؟ واسه اینکه به منتخبهایِ همین نظام رأی دادیم؟ گله گله آتش و خاکستر، اینها از "جشن"یست که به دستورِ رهبرِ کشورمان برگزار کردیم یا خشمِ هم میهنانِ گرسنه و خسته ام؟
اجازه ی ورود به خیابانِ تخت طاووس رو نداریم. نگاهی به خیابون میندازم، رهبرِ کشورم، "جشن"ی که گفتی اینجاست؟ پس چرا ما را راه نمیدهند؟ صدایی از پشتِ سر میگه: برو، برو وای نسا، برو گفتم. با دیدنِ چهره ی سیاهِ میونِ ماسکش، زانوهام سست میشه. تقریبا میدوم.
میدانِ فاطمی، پسرِ بیست و چند ساله ایست که از رویِ موتور پرتانده میشود و در کمتر از سه ثانیه زیرِ مشت و لگدِ مردانِ(؟) تنومندِ سفیدپوشی ناپدید میشود. آیا این مراسمِ بیادماندنی از "شادی"ست؟ آیا این جوان و من و مردمی که هو میکشند نیز، از آن "بیست و چهار میلیون"ند؟ گارد به سمتمان هجوم میآورد که هو نکشیم! چرا؟ مگر ما "بازی" نیستیم؟
خیابانِ فلسطین، بالغ بر پانصد نفر، با شکمهایِ برآمده، ریشهایِ درهم و تسبیح به دست ایستاده اند، رو به جنوب. به تقاطع بلوارکشاورز(الیزابت؟) نرسیدم که جماعتِ پنجاه نفریِ دخترها و پسرهایِ حدودِ سی ساله رو میبینم که فریاد میزنن. از دیکتاتوری! های، رهبرِ کشورم، این شادی از دموکراسیست یا دیکتاتوری؟
هنوز به بلوار نرسیدم که هجومِ مردم از میدانِ ولیعصر، دورم میکنند. من هم میدوم. مخاطم میسوزد، به شدت میسوزد. همراهِ جماعت می ایستم و بغضم میگیرد وقتی جماعتِ چند صد نفریِ جوانها را میبینم که باز به دلِ دود و گازِ اشک آور و فریاد باز میگردند در حالیکه "صلوات" میفرستند! "جشنِ" عجیبیست رهبر جان! نیستی که ببینی، کاش بودی و میدیدی که برادران و خواهرانم، در عزایِ دو جوانِ امروز کشته شده شان، جشن میگیرند! تو گفتی جشن! جشن؟ شاید واژه ها را ز خاطر برده ام.
پیرمردی از کنارم عبور میکند: مثلِ سی سالِ پیش. بیچاره ما!
حس میکنم، این "بیچاره ما" را بیشتر از آن "شادیِ ملت" که تو گفتی، حس میکنم.
کودکی اشک میریزد. لبخندش میزنم، بیشتر میگرید. پدرش نیز پر است از اشک. بغض میکنم.
به خانه که میرسم دلم میشکند چون عکسِ میرحسین موسوی را میبینم که هنوز بر درِ خانه باقیست. آنلاین میشوم تا با دوستانِ اینترنتی ام، جشن بگیرم. نیستند رهبر جان!! هنوز سه ساعت از "تبریکِ گنگِ" تو نگذشته که تمامِ سایتهایِ چپگرا، حامیِ موسوی، وحتی فیس بوک فیلتر شده اند!!
در میانِ لرزشِ دستانم، پیامی میرسد از اینکه خطوطِ موبایلِ مخابرات نیز، مانند اس ام اس ها قطع شده اند. صحت دارد، قطع شده اند! چه ضیافتی!! چه ضیافتی!!
سعی میکنم آنقدر شجاع باشم که این دست نوشته ها را از مرزِ خانه ام خارج کنم. چرا که من، گرچه از آن بیست و چهار میلیونِ تو نیستم اما، اما ایرانیم، و پدر و مادرم هم. من رأی دادم. من یک هفته ی تمام با لبخند، نظامِ تو را حمایت کردم. من نخوابیدم و فریادِ همبستگی سر دادم. من جوانِ این مملکتم. من محقّم. من انسانم. من در این کشور نوشتم. من برایِ این کشور، پدرم را دادم!! من برایِ این کشور، پدرم را دادم. من برایِ این کشور... چه ها که نکردم... ما، برایِ این کشور، چه ها که نکردیم!
در ادامه ی این و این بخوانید این را.

آری

- جمهوریِ اسلامی؟
- آری
هُل نکنید و جبهه نگیرید؛ فقط چند دقیقه وقت بگذارید. ممنون.

داستان1
شلوغیهایِ انتخابات 88، میدانِ ونک:
مرد1 بطریِ آب معدنی را پر میکند و از جمعیتِ حامیِ موسوی به سمتِ جمعیتِ حامیِ احمدینژاد پرتاب میکند.
رهگذر: "آقا! نزن، میزنه. نکن، شعار بِده، این چه کاریه؟"
مرد1: "غلط کردن، الان اونا زدن خورد تو سرم!" و بطری را پرت میکند.
داستان2
پسربچه ای در محوطه خارجِ متروی میرداماد دور و برِ مادرش میپلکد و ناگهان زمین میخورد. مادرش به سویش رفته چندتا پسگردنیِ بچسب میزند و در همان حال با صدایی آمیخته در صدایِ گریه ی بچه تشر میزند: "خاک تو سرِت بی لیاقت، مگه نمیگم آروم بگیر از فردا دیگه همون لباس قدیمیاتو میپوشی...."
داستان3
راننده تاکسی، پسری حدود بیست سال: "هرکی به موسوی رای بده کرایش مجانیه."
دخترِ بیست و چند ساله ای، سرنشینِ جلو: "واقعاً؟ دستِ شما درد نکنه، ایشالا رای میاره." کمی بعد پیاده میشه، در حالِ بستنِ در میخنده و میگه: "وقتی خرهایی امثالِ تو طرفدارشن عمراً رای بدم." و در حالیکه سریع دور میشه، راننده فریاد میزنه: "زنیکه حرومزاده...."
داستان4
برایِ یک بار هم که شده، سعی کنید از تاکسیهایِ مستقر در اطرافِ میدانِ راه آهنِ تهران استفاده کنید. بیشک، واژه هایِ جدیدی خواهید شنید از رانندگانی که منتظرِ مسافرند. حتی اگر شما یک خانمِ جاافتاده و همراه با همسرتان باشید!
داستان5
آمارِ مرگ و میرِ ناشی از سوانحِ رانندگی در ایران.
داستان6
آمارِ کتابخوانی در ایران.
داستان7 و 8 و ...

من به جمهوریِ اسلامیِ ایران آری میگویم...
چون نظامی مناسبتر سراغ ندارم که –لازم باشد- بر سرِ این من و این هم میهنان و هم فرهنگهایم بیاید، باشد و بتواند بماند.
اسلامی، چون با تمامِ وجود در اسلاممان –حتی اسلامی که نمیخواهیمش- غرقیم و خو گرفته ایم با تمامِ عاشورا و نذری و قربانی و دخیل و از آب گذشته و ... هایش.
چون انقلاب و تکه پاره هایش را دیدیم و تنشهایش، با قطره قطره خونهایِ هرگز جبران نشده اش، با عقده هایش، ... و امروز همه هاج و واج و انگشت به دهان همچنان به دنبالِ معنایِ عبارتِ "آرمانهایِ انقلاب"یم، همان عبارت که کافی بود برایِ انقلابِ همین پدر و مادرهایی که اکنون یا زیرِ خاک یا گوشه ای پست تر از آن سرخورده و پشیمانند.

در این نظامِ جمهوری اسلامی، دولتی میخواهم که بتوانم در آن بنویسم، بخوانم، تربیت شوم، تربیت کنم، تربیت شویم، سازنده شویم، نظامی بسازیم استوار بر فرهنگ و دانسته هایِ خود.
 لذا امسال نیز رای خواهم داد.

شب-داری

خواب به چشمهام نمیاد... مرور میکنم:
نامه ای که پاییز84 نوشتم؛ تاااااا نامه ای که خرداد86، باز برایِ تو، نوشتم. و بسیاااااااار در شگفتم! تمامِ این همه، در این اندک روز؟ باور نمیکنم.
نامه ی اردیبهشت86 که برای روزِ تولدم نوشتی و یادآوریِ آنروز... نفرت انگیزترین، دقیقا نفرت انگیزترین خاطره ام است. نفرت انگیزترین، در این 24 سال و شاید برایِ همیشه... از خودم بیزارم میکند و به عمیقترین لجنزارِ درون، فرو میبردم. باور نمیکنی؟ نیکنی، میدانم. راستی، با نفرت انگیزترین خاطره ها چه میتوان کرد؟ میتوان کرد؟
در این میان نامه ای دارم برایِ اردیبهشت87، مملو از بیزاریهایم و عقده هایم، برایِ دیگری، بهانه ی بدیهایم، بود اما تو هم خواندی و خوب به یاد دارم که دوستم میداشتی، هنوز. من عقده هایم را برایت خواندم، و این، تنها، تو بودی که برایش خواندم و تنها، تو بودی که در برم گرفتی و تا کنون نیز حتی دیگر هیچکس!
از 84 تا 86، و این 87 ِ لعنتی و حالا این 88 ِ لال است و من ...
چه سست است این زندگی، باز از این حیرتم، خواهم گفت، به زودی، شاید نیم شبی دیگر، پیش از طلوعِ، ای کاش، آفتابی!

ای بابا

وای که چه سخته دلت بخواد تانگو برقصی اما، ولوم موزیک به اندازه کافی بالا نباشه!!

ای بابا

وای که چه سخته دلت بخواد تانگو برقصی اما، "یک"ی باشی!!

ای بابا

وای که چه سخته دلت بخواد تانگو برقصی اما، سرِ کار، تو شرکت باشی!!

! کرّه خر

جرأت داری امشب آمارِ اقتصادی بده!!!

دلم

دلم، "کُنج" میخواهد.

no description!

چیز شده!

"شاهین نجفی" آهنگی داره به نامِ "چیز". این آهنگ در آبانِ هشتاد و هفت پابلیش شده، منظور اینکه این اصطلاحِ "چیز" ربطی به تکه کلامِ میرحسین موسوی نداره.
بررسیِ اینکه این شاهین نجفی کیه و آیا هنرمنده، رپخوانه، درست میگه و .. از صلاحیتِ من یکی خارجه اما من به شدت به این آهنگ علاقه دارم. خشم رو به خوبی بروز میده، اونجوری که نفسم سبک میشه.

قسمتهاسس از متنِ آهنگ:
"این چیزی که من میخوام بگم یه چیز دیگس
چیز داره توش ولی‌ قاطی با چیزای دیگس
...
تو که مدرک دکتراتم چیزیه
اگه تو اینجور چیزی پس دیگه چیز چیه؟
گیرم بین ما حالا یکی‌ هم چیز خرده
چیز میماله و بیاد شایدم چیز بده
...
چیز نکن بزا منم پس چیزمو رو کنم
اگه تو یه چیزی میگی‌ پس منم چیز کنم
ببین تو یه جورایی ما رو چیز فرض کردی
یه چیزایی‌ بگم بهت واسه سرگرمی

عمو اگه چیز بد ،چیز ،چیز بد؟!
یه کم از اون چیز بد بده به ما یه ذره

تو از چیز خودتم, عمو وحشت داری
از چیزه مردم بالا میری و چیز میزنی
چه چیزی بین ما و تو یکی‌ شبیه همه
دنیا که ما رو به چیزه خودش نمیگیره کمه؟
...
اگه چیزی اون بالاس ،تو بهش معتقدی
چیزی اگه به این چیز‌شعرام گوش ندی
...
راستی‌ یه چیز دیگه بگم تا یادم نرفت
تو این سه سال سر سفره ما جا نفت ،چیز رفت!
...
این حق هر بنی بشره چیز بخواهد
یه جور چیز چیز میکنی‌ که چیزم میاد
چیه مگه چیز ترس داره،نکنه شما-
چیزتون توفیر داره با چیزه ما؟
چرا یکی‌ چوبه دو سر چیز بشه این وسط؟
چرا چون چیز نمیدم به چیزه بدم؟!
تو که چیزی واسه چیزه ما نذاشتی که عمو
برو ،برو همون چیزتو بکش چیز نگو"
لینک دانلود آهنگ
سایتِ رسمی شاهین نجفی

دیگر آهنگهایِ خواستنیِ شاهین نجفی:
عمو کریس تاوون داره
حاجی ما آخر خطیم
حرفِ زن

کشوَرَم

مناظره ی امشب، مناظره ی سوم، ادامه ی مناظره ی اول بود. هم برایِ ما و هم برای احمدی نژادیها.
گذشته از ترس، از اینکه اینبار هم اگر "چیزی" شود، باز پَرِش طبقه هایِ پایین و متوسط جامعه رو میگیره، ما رو میگیره، خوشحال شدم که برایِ اولین بار، حرفهایِ صرفا اینترنتی، صرفا وبلاگی، صرفا بینِ جوانهایِ دانشجو، از رسانه ی متعلق به دولت، پابلیش شد.
آقایِ کروبی، نمیشناسمت، اما به خاطرِ همین کارِ امشب، متشکرم. شاید احمق باشم اما صداقتت رو حس کردم، متشکرم.
متاسفم که بینِ ما و آنها، آنها فنِ بیان دارند! کاش به جایِ صداقتِ مظلومانه ی موسوی و دلسوزیِ هیجانی و صادقانه ی کروبی، خاتمی-مانندی بود که زیرکانه عمل میکرد.
آقایِ کروبی، به خاطرِ خطاب کردن آقای موسوی با عبارتِ "آن مردِ شریف" متشکرم.
مناظره تموم میشه، VOA به شدت پارازیت داره، و BBC با ایرانیها حرف میزنه و من... انگار خانه ی خودم هست که بر سرم خراب میشه! متاسفم که هموطنانم میگن:
احمدی نژاد که صادقانه گفت بیاید ببینید من چی دارم و چی ندارم...
دیدید کروبی آخَرَم نگفت جریانِ کرباسچیش چی بود؟!
کروبی فقط توهین کرد و وقتِ احمدی نژاد رو گرفت!
سخنانِ آقایِ احمدی نژاد با مدرک بود، دیدید؟ نمودار داشت.
آقایِ احمدی نژاد کوچکترین مشکلِ مالی نداره، و الا نمیتونست اینقدر راحت اسم بیاره.
کدوم مهمانی به میزبانش میگه من دارم میام، اسمِ خلیجو اونجوری بنویس که من میخوام.
...
وای وای وای خدایا!
وقتی حرفهاشونو میشنوم، وا میرم. احمدی نژاد مردمی میشه، یا اینکه مردم احمدی نژادی شدند. جوابِ سوالِ BBC واسم روشن میشه: "آره، برنده ی امشب احمدی نژاد بود." نه، بهتر بگم: "بازنده ی امشب، ما بودیم، تمامِ ما، طبقاتِ متوسط و پایین."
خیابان شلوغ میشه، صدایِ فریاد و شادی، میبینمشون، وااااای پرچمِ ایران! چه نفرت انگیز شد این نماد، از وقتی ابزارِ این بی-حیا شد.
حسِ سرخوردگی دارم. گویا "باید" بروم.

در کش و واکشِ مرگ و زندگی

هنوز چند ساعتی نیست که از ICU مرخص شده، باز مرگ چنگش میزنه؛ امانش نمیده. وحشت میکنیم. به هرچه داریم، که هیچ نداریم، دست میندازیم. توانی نداریم! مدتِ درازی میگذره، نیم ساعت شاید، به گمانم خیلیییییییییییی بیشتر؛ چشمهاش رو باز میکنه. آروم شده، میشینه. هراسمون رو میبینه و من نمیدونم که این قدرشناسی از چیست، اما نوازشمون میکنه. فرار میکنم.
از این ضعفِ مخوف که در همجنسِ خود میبینم، فرار میکنم. و از این سستیِ بودن و نبودن. از حقارتِ غرورِ انباشته در آینه ها. از ناتوانیهایم فرار میکنم. میترسم و میگریزم و میدانم که مفری ندارم.
حلقه ی اشک که رهایم میکند، خودم را میبینم، طبقه ی آخرِ ساختمانی دوست نداشتنی، روبروی پنجره ای گشوده به دورترین فاصله. اندک قوایم از درونم فر میریزد، مینشینم: یادگاری، یادگاری، یادگاری، یادگاری.... تمامِ دیواره ی پنجره پر شده از یادگاریهایِ انسانهایِ نیم-جانی که آخرین تلاشها را برای ثبتِ خود به کار گرفته اند.
یادگاریهایی؛
برخلافِ یادگاریهایِ داخلِ کابینهایِ نمک آبرود: اینجا خطِ یادگاریها، خوش است.
بر خلافِ یادگاریهایِ دیوارهایِ خانه هایِ کهنه ی یزد: اینجا به هر یادگاری، حداکثر یک نام نسبت داده شده.
و بر خلافِ یادگاریهایِ آثارِ باستانیِ شیراز: اینجا همه از مرگ گفته اند.

وحشت میکنم از این همه نمیدانمهامان. چشمانم را میبندم اما... افسوس که باز میبینم!

هواداری

گردهمایی حامیان میرحسین موسوی،
فردا، یکشنبه، ساعت 16 الی 20 در مصلایِ تهران،
با حضور میرحسین موسوی و محمد خاتمی.

update: شایعه بود!!!

دیگران نوشته

از مانیا نامی

چه میتوانم کرد؟

تمامِ گذشته ای که حسرتش را و افسردگیِ از دست دادنش را در خود دارم
و آینده ی مجهولی که قطعا، هیچگونه مطلوب نخواهد بود.
بسیاااااااااااااااااااااااااااار دلگرفته ام؛ حتی شاید هرگز این اندازه، نبوده ام.

the you in me


I had a dream of ...
hmmm, forget it, that was just a dream!

ناگفته ها

بگم؟ بگم؟ بگم یا نگم؟ جونِ مادرت بگو نگم! ولی حالا بگم؟ بگو بگم یا نگم! صدا نمیاد، بلندتر، بگم؟ نه اینجوری نمیشه، راستشو بگو، بگم یا نگم؟ آقا من نمیگم اصلا اما شما بدونید!

ما هنوز میفهمیم!

علیرغمِ تمامِ درگیریها و مشغولیتها، از دیشب که مناظره رو دیدم منتظرِ فرصتی بودم که بیام اینجا و صرفا از "وقاحت"، "بی-فرهنگی" و "کثیفیِ شخصیت" محمود احمدی نژاد، و در مقابل "تسلط"، "حیا"، "صداقت" و "ادب" آقای میرحسین موسوی بگم. و خوشبختانه حالا که فرصتی دست داده میام و میبینم که مضمونِ "تمام"ِ وبلاگها و ایمیلها، بیانِ حرفها و احساساتم هست!!

خوشحال میشوم.
به امیدِ پیروزی مهندس میرحسین موسوی...

دعایش کنید.

حامد میگه: "آدم تا کسیو از دست نده نمیفهمه که چقدر دوستش داره!" و بغضِ عمیقی ساکتش میکنه. سرشو به سینه میگیرم و انقدر گریه میکنم تا بشکنه این دلتنگی رو و بباره.

حامد میگه باهاش قهر کرده چون وقتی پیشش میره نگاهش نمیکنه. اما من میدونم که قهر نیست. آره حامد جان، قهر نیست، اگر نگاهت نمیکنه واسه اینه که نمیخواد اشک رو تو چشمات ببینه، نمیخواد شکستنتو ببینه، نمیخواد ضعفِ چشمهاشو ببینی. باور کن. چون من دیدم، و شکستم.

بعد از مدتها میبینمش، کمی متفاوت، نه، خیلی متفاوت. حالا دیگه اون پسرِ بیست و دو ساله ی خوش خنده ی پر سر و صدایِ خستگی ناپذیر نیست؛ حالا یه ... نمیدونم. کاش هنوز مثل قبل بود، اگرچه دور و نه نزدیک و اینگونه بیجان!

چی میشه که یهو تو چشمام زل میزنه؟ نمیدونم. به زور بغضمو فرو میبرم: میشناسیم؟ با حرکتِ سر میگه آره. دستشو میگیرم: اسمم چیه؟ چشمهاشو میبنده و دستمو فشار میده. میشکنم.

خدایا،
حمیدمان را برگردان...
تا کودکان رو شاد کند، مثلِ همیشه؛
تا پاهامان را لگد کند، مثلِ همیشه؛
تا پایه ی همه ی خوشگذرانیها باشد، مثلِ همیشه؛
تا احمقانه قهقهه بزند، مثلِ همیشه؛
تا سوالهای اعصاب خورد کن بپرسد، مثلِ همیشه؛
تا ...
باشد.

پ.ن. دعایش کنید.

دعا

به بهانه ی فروغ:

خدایا،
آدم رو مادر نکن؛
اگر کردی، بچشو بی پدر نکن.

تقدیمی

از هر چیزی و هر کسی که بگذرم، هرگز از دوستانِ خوبم، که تعدادشون کم هم نیست، نخواهم گذشت، به هیچ قیمتی.

دوستی دارم که به نظرم حضورش در زندگیم، و بطورِ خاص، همسلیقگیمان در موسیقی، بسیار شبیه به معجزه هست. در این حد که بهترین و لذتبخشترین تفریحِ دونفره ما، گوش دادن به موسیقی هست. دامنه ی موسیقیهایِ مورد علاقه ما، به حدِ خوبی وسیع هست: از شهرام ناظری و محمدرضا شجریان و همایون شجریان... گرفته تا بنان... تا فرهاد مهراد... تا پینک فلوید و آناتما و متالیکا و کویین... تا... تا نداره!
یک بار جمله ای گفت که به شدت به فکرم وا داشت: "این لحظه هایِ همراهیِ ما در موسیقی، جزوِ عمرمون حساب نمیشه."

دلم میخواد درباره این جمله بنویسم اما نیاز دارم بیشتر فکر کنم.


پ.ن. در همین راستا چند آهنگِ شگفت انگیز و پِرفِکت رو معرفی میکنم: شیدا شدم: شهرام ناظری، آتش در نیستان: شهرام ناظری، until it sleeps: Metallica، Turn the page: Metallica، Lost Control: Anathema،... اصلا ولش کن، اینجوری حیفه، ترجیح میدم دستِ کم یک پست به هریک، اختصاص بدم.