امشب

حتی امشب هم،
صبح خواهد شد!

وسوسه 2

برایِ بارِ سوم، فیلمِ Unfaithful رو میبینم. بخشی از دیالوگِ Paul خطاب به Con:

"Drink wine, this is life eternal
This, all that youth will give to you
It is the season for wine, roses And drunken friends
Be happy for this moment
This moment is your life..."
و سپس تلاقیِ گمنامِ چشمهاشان.

پ.ن. خیلی فکرها دارم، برایِ کردن! خیلی.

وسوسه 1

فیلم Unfaithful، روایتیست بسیار قابل لمس از تشکیلِ رابطه ی مثلثی.(مثلثِ عشق، س.ک.س، ... قضاوت نمیکنم.)
مستقل از گونه ی پایان(؟) یافتن ماجرا در این فیلم، درگیریها و چلنجهایِ افرادِ درگیر، به ویژه فردِ واسط، جایِ تفکر دارد، به شدت.
نظر به علاقه ی شخصیِ خودم برای فکر در مورد این دغدغه ی "معمول" در جوامعِ امروز، پستهایی را تحتِ موضوعِ "وسوسه" ارایه خواهم داد.
از هرگونه اظهارِ نظرِ شما، خرسند خواهم شد.
در همین زمینه فیلمهایی چون Match Point، Damage و... توصیه میشود.

مختصر آنکه، زوجی با نامهایِ Con و Ed صاحبِ یک فرزند، با یک اتفاق روبرو میشوند: Con(زن) واردِ رابطه با مردِ جوانی به نامِ Paul میشود.

عاطفه
بتاریخِ نه مرداد هشتاد و هشت

اکنونِ من

بکارتِ سکوتِ نیم شبِ شهر
که به دستِ رفتگرِ ناچیزِ محل، پاره میشود
و در مردانگیِ صدایِ همیشه مهربانِ لئوناردو کوهن، برجا میماند.
متن
لینک دانلود

1

روزی دیگر،
و ترکیبی جدید از واژگان، در من.

اما، تو، شبِ قبل، بی من، کاغذهایِ سفیدم را سیاه کرده ای!

آرام نگاهشان میکنم،
آرام نگاهم میکنی،
خاطره ی امروز را، "تو"، ثبت کرده ای!

آرام نگاهت میکنم
و سپاسگزارت میمانم.

مهندسی

طراحی سیستمی که "خاطره"ای به "مغز"ش برخورد کنه،
سپس "دل"ش بلرزه،
سپس "گلو"ش بگیره،
سپس از "چشم"ش "اشک" بیاد،
و پس از عبور از "پهنایِ صورت" به رویِ "دست نوشته"ها بچکد.

بیست و سی

از شکایتهایِ یک شهروند:

صدایِ الله اکبرتان گوشِ بیغیرتیم را آزرد.

همین حالا

همین حالا، دقیقا تازه فهمیدم که "درد خود به که گویم در درون قفس" چه کنایه ی سنگینی رو در بر داره:
وقتی در "درونِ قفس" هستم، بیام چی بگم؟ بگم که تو قفسم؟ اگر نمیبینی، پرواضح هست که نخواهی شنید!

من از خیلی قدیم این آهنگ رو دوست داشتم، گوش میدادم(متفاوت است از شنیدن!)، و از بر بودم اما حالا این جمله رو میفهمم!! دیروز از این ناآگاهی آگاه نبودم. به گمانم هنوز باید زنده باشم.

پ.ن. "میزنم فریاد، هرچه باداباد، ..."
پ.ن. مرضی، کاش اینجا بودی :(

سولوشن

- همه چی خیلی بد شد! حالا چی کار میکنی؟
- اوهوم... منتظر میمونم.
- منتظر؟!
- منتظرِ زمان؛ تا بگذره.

پ.ن. گفت و شنودِ خودم و خودم.

این پست

و این

اولین پست
پس از آخرین بار

برایِ کسی که بود
و نباید،
پس نیست

از طرفِ عاطفه
که هست
همچنان
اگرچه نیستی

به خواهشِ دلم
که همیشه.... هست.

تو را مینگارم

پنجره ی باز
کاغذ
قلم
مارلبرو لایت فیلتر سفید
و من، حاصلِ تمامِ سالها که دَرَش زیستم؛

میشود
شاید بشود
تلاش میکنم، اما نمیشود:

تویی که در من به جا مانده ای.


پ.ن. همچنان مینویسمت و همچنان نیستی.

.

"آنکه میگوید دوستت میدارم"
.
.
.
احتمالش خیلی کم است که دوستت داشته باشد!

روحیات

چقدر انرژی صرف کردم تا بهش ثابت کنم روح وجود داره،
وقتی باور کرد،
دیگه انرژی نداشتم تا برینم تو اون روحش!

روزمره هایم

ای بابا،
باز یادش کردم!
گلوم گرفت!
سینم تپید!
دستام لرزید!
اشکم چکید!

رای بدید

رای بدید:
1. دلت درگیرِ یکی باشه و هی بش فک کنی و تو خواب و بیداری جلوت باشه و ... (خلاصه هیجانِ عشقی)
2. "نه بسته ام به کس دل/ نه بسته کس به من دل/ چو تخته موج بر آب/ رها رها رها من (خلاصه آرامش)


پ.ن. من به شکل مازوخیسمیِ خفنی میگم یک.

hey James! Come on

یک روزِ تاریخی در زندگیِ من، یک دستنوشته ی بیاد ماندنیم، که تا همیشه با خودم خواهمش داشت؛ لو رفته.
Never free
Never me
Cause I'm the unforgiven, too [Unforgiven II]


سَرَم خیلی درد میکنه. تو اتاقِ تاریک نشستم. سَرَمو محکم بستم. پنجره ها بسته و کولر خاموشه. گرمه، خیلی. متالیکا میخونه، دوست دارم، با صدایِ خیلی خیلی بلند، کر کننده و اعصاب خورد کن.
Speak the words I want to hear, to make my demons run [Unforgiven II]


تمامِ راه هایِ ارتباطی به بیرون رو بستم، جز اینترنت که اون هم با استتوسِ no chat محدود شده. و عصبیم.
Never cared for what they do
Never cared for what they know
but I know [Nothing Else Matters]


این روزا سر دردهام زیاد شده. یه نقطه هایی بینِ گردن و پشتِ سَرَم تیر میکشن. میاااااان تا میخورن به پشتِ چشمام. بعد شقیقه ها که تاپ تاپ میزنن و آخر همه، دندونهام بس که به هم فشارشون دادم. درد دارم.
So tear me open and pour me out
There's things inside that scream and shout
And the pain still hates me
So hold me until it sleeps [Until It Sleeps]


از تنهایی، حساس شدم، زیادی، اخلاقِ گهی پیدا کردم که از هر چیزی ناراحت میشم، به اضافه ی مقدارِ زیادی عاطفه، که داره توم قل قل میزنه. عشق و وابستگی و دلتنگی و همین خزعبلات.
You pretend it doesnt bother you, but you just want to explode [Turn The Page]


دو بار بالا آوردم اما کمه بازم باید بریزم بیرون. هنوز خیلی کثافت باقی مونده.
Where do I take this pain of mine
I run but it stays right by my side [Until It Sleeps]


نامه ی لو رفته رو پیدا میکنم و کلی بار میخونمش. باز هم حتی میخونمش. حتی باز هم.
Let my heart go [Mama Said]


همین.
And here I am, on the road again [Turn The Page]

.

این شتریه که درِ خونه همه میخوابه. آخرش جایِ هممون تو اوینه.

.

"در این درگه که گَه گَه کَه کُه و کُه کَه شود ناگه"
مثه هر قبرسّونِ دیگه ای باید بشینی بسوزی و بسازی

نیناشناش

- من یه پیشنهاد دارم.
+ جان؟
- بیا با هم برقصیم.
+ ولی اگه...
- گفتم برقصیم، نگفتم فک کنیم!
+ [سکوت]

و اینگونه بود که نیناشناش را فرا گرفتیم.

در احوالاتِ ما

- ساعت هفته. میری خونه الان؟
- آره دیگه.
- یعنی الان تو میری خونه چی کار میکنی؟ همینجوری علاف(؟) میشینی تا شب شه بخوابی بعد صب پا میشی میری شرکت؟
- هممم... نه خوب.... . تنها فرقِ من با تو اینه که من تو خونه کسیو ندارم که باهاش حرف بزنم... . و خوب این مشکلمو حل کردم!
- ؟
- تو بلاگم، من با پستهام و خواننده هام با کامنتاشون. میگیم و میشنفیم! کافیه.


پ.ن. دروغ گفتم، کافی نیس.

.

عاشقانه ی گودر!:

چه بسیار لحظه ها که تو، بی تفاوت، برایِ shareکردنت دست دست میکنی، در حالیکه من بارها، refreshکرده ام، shared itemهایِ تو را.

:((

امشب...
یهو، کاملا یهو، وقتی داشتم به یه خاطره ی خوب فکر میکردم، (باز هم) یهو، دلم لرزید.
دقیقا لرزید، اونقدر که نگاهم هم و شر شرِ اشکی که نمیدونم از کجا پیداش شد.
چرا که دیگه هرگز اون خاطره ی خوب تکرار نمیشه.

امشب، یهو، دلتنگِ ممنوعی شدم، که حاضر بودم، برایِ یک ساعتش باقیِ زندگیمو بدم. خواننده ها، باور کنید این کار رو میکردم.

امشب یهو چنان دلتنگ شدم که صفحه ی کتابِ زیرِ دستمو پر کردم از: "همین حالا، همین حالا، همین حالا"

نشد.
هیچ "خوبی" نشد و به تجربه، نخواهد شد.

به زبانِ خودت میگویم، بل بفهمی

بیست خرداد، وقتِ اضافه ی نوزده دقیقه ای که بیش از بیست و پنج دقیقه طول کشید، لحن و لهجه ای که به کار برد رو بیاد دارید؟
حالا میخوام فریاد بزنم:

اعتراضاتِ میلیونیِ به انتخابات، در همین کشور، فریادهایِ همچنان مستدام و طنین اندازِ الله اکبر دروغه؟
افرادِ با لباسهای نظامی و غیرنظامی با باطوم و گاز اشک آور که تک تکِ ما به چشم دیدیم، دروغه؟
بدنهایِ خونینِ ندا و سهراب و خیلیهایِ دیگه که صرفا بیان نشده اند و خدا میداند چه انسانهایِ دیگر، دروغه؟
از افتخاراتِ دولتتان، دولتِ مهرورزتان، 168 آدم که ساده و بیصدا "کشته شدند"، دروغه؟(اغراق نمیکنما! 168تا)
"کشته شدنِ" 17آدم در صانحه ی هوایی دروغه؟
این همه بلا و بسیاری دیگر، در یک ماه و اندی، دروغه؟

بگم؟ باز هم بگم؟

مردک، اینها همش راسته، اونچه که دروغه، تویی! نمیخواهیمت.

واااااااااااااااااااااای

نمیخوام باور کنم.
هواپیمایِ هفته ی پیش و 168نفر..
حمله به مسافرهایِ ایران در عراق و 5-6نفر...
هواپیمایِ امروز و 17نفر....

نمیخوام باور کنم.
کم آوردم..

وب گذر

از آمارِ بلاگی که در آن به سر میبرید:

حالا مستقل از اینکه این جستجو چطور به اینجا رسیده، ولی واقعا احسنت داره این خلاقیت! زبان، قاصره وجدانی. من بمیرم واسه این جوونامون!!

.

هر چی بخوای میگی، خارج از هر قید و بند. ساده و وحشی و رها.
اسمت رو خودت انتخاب میکنی و حتی چهره ای که به اون شناخته میشی رو.
هر وقت بخوای هستی و خیلیهایِ دیگر هم. و وقتی نخواهی، به سادگی میتونی نباشی.
این تویی، فقط تو، که انتخاب میکنی چی/کی رو ببینی و چی/کی رو نه.

اینجا گودر است!
پ.ن. مسافر، میامی، دل،... (دونقطه ایکس)
پ.ن. همچنان شِر خواهم کرد.

با شاملو

"...بگذارید این وطن دوباره وطن شود...
...بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند...
...بگذارید این وطن دوباره وطن شود...
...این وطن هرگز برای من وطن نبود..."

ا.شاملو

کشتنِ خود

چند روز پیش با یکی از دوستانم درباره خودکشی صحبت میکردیم. در کل بیش از سه ساعت شد به گمانم. از همون روز میخواستم یه چیزایی بنویسم اما باز نیاز به فکر داشتم. حالا میخوام بنویسم. نمیخوام شخصیش کنم، این جنرال بخونید.

وقتی بهش فکر میکنی، قصدشو میکنی، یا حتی وقتی اقدام میکنی، چه منصرف بشی و چه نه، یه حسِ دلتنگیِ غریبی بهت دست میده. دلتنگی واسه چیزایی که هیچوقت تصورشم نمیکردی ارزشی داشته باشن مثلِ بازی با یه مورچه!

وقتی میخوای شروع کنی به خودت میگی حالا چه عجله ایه؟ میتونم یک ساعت فکر کنم، یک ساعت ول بچرخم، خوش بگذرونم، فیلم ببینم، کتک کاری کنم، س.ک.س کنم، برقصم، موزیک گوش کنم و ... . حالا چه عجله ایه؟ حیفه فلان لباسمو نپوشم، حیفه فلان مقدار پولی که واسم مونده رو به خوشی خرج نکنم، حیفه... . و فاجعه اونجایی رخ میده که به چنین تحریکاتی جواب مثبت میدی و وقتی یک ساعتت گذشت دیگه یاریِ برگشت نداری! دیگه انقدرها هم انگیزشو نداری.

شاید دیوونگی باشه اما خیلی وقتا دقیقا به واسطه ی همین تجربه، سعی کردم خودمو مجبور کنم که در آن(لحظه) تصمیم بگیرم و دیگه دس دس نکنم که نکنه انگیزه و قدرتم رو از دست بدم. دلیلِ این کار از اون چیزاس که هیچ قابل بیان نیست. و اینکه چه مکالماتی بینِ من و من شده، تا امروز که حالا اینجا دارم مینویسم.

ادامه دارد.

گودر

از وقتی گودر public sharing راه انداخته، دیگه نیازی به subscribe کردن نمیبینم. هرچی لازم هست رو دوستان share میکنند؛ و نیز خیلی چیزها که لازم نیست را!

.


لیلی(خشمناک): یعنی عاطی، ما برینیمم تو میری تو بلاگت مینویسی؟
من: هممم.. اگه سیفون خراب باشه، آره!

یک اصل

"همه ی ایرانیای مسلمون یه دوره ای تو زندگیشون داشتن که نماز میخوندن."

با اجازه حاج آقا نوروزی دامَ برکاته، این ضعیفه لینک مینماید

این دوستِ ما اینگونه که از بلاگش برمیاد، همچین علاقه ای به خانوما نداره، کلاً هم حقِ نظر دادن رو صلب کرده! ما هم که خوب بخیل نیستیم!! تازه انقدا هستن که آرزوشون باشه ما به عنوانِ یک خانوم واسشون نظر بدیم، اووووه.. خیلیا! والّا!!

حالا خدا رو شکر حقِ لینک دادن داریم: اینم لینکش

پ.ن. کسی غیرتی نشه! همه اینا رو از سایدبارِ همین بلاگش خوندم.

+18

آقایون گرامی، یکی بره ترتیبِ این خانومِ مدیریت رو بده، اینا دیگه دس از سرِ تنگ و گشاد کردنِ حلقش بردارن بلکه به مملکت برسن!

مرتبط:
1 , 2 , 3 , 4 , 5

ابراهیم گلستان

فردا، سه شنبه، ساعت 18:30 شبکه BBC Persian مصاحبه ای داره با "ابراهیم گلستان". از دستش ندین.

168 = 1 + 1 + 1 + 1 + 1 + ...

168نفر مردن اما آنها فارغ از اینکه 168آدم مرده، نشستند "کیو"هایی مینویسند که میتواند به این "پ"یِ مرگِ 168موجودِ زنده ربطی داشته باشد و در عینِ حال نانشان را در روغنی پرملاتتر چرب کند.

افسوس از 168قربانیِ این بازی!

.

سخن که میگویی با من، چه دلی میسوزاند این "م"، وقتی دیگر هرگز پشتِ واژه ی "عزیز" نمیآید!

سولوشِن

کاش هر سه سال یه بار ضربه مغزی.ای، چیزی میشدم، همّه چی یادم میرفت. هر سه سال یا چار سال...

پ.ن. "دور از جون" و کوفت! تو مطمئنی که الان وضعِ بهتری دارم؟

گوش کنید

دیدی صَدّامو کشتن؟
.
.
.
دیدنی نیس، باید حسّش کنی!

س.ا.س.ی م.ا.ن.ک.ن
و در آخر می افزاید: منو آشغال فرض کن، مهم نیس.

پ.ن. یه حسِ مادرانه ای نسبت به این بچه(شما بخون ساسی.مانکن) دارم!

یافتم!

به گمانم ریشه ی رفتارِ دیکتاتور-مآبانه ای که روزهایِ اخیر مشاهده کردیم، پنهان است در همان روزی که یِیهو کرامتِ پیامبرِ اکرمشان را فروختند به عظمتش!

آنها که به مرده ی پیامبرشان هم رحم نمیکنند!

O. O. ! !

علاوه بر موارد مشترک ذکر شده در آیین نامه هایِ مربوط به جرایم اینترنتی در دولتِ ایران و سایر دول دنیا، آیتمی با نامِ "داده سری" در نسخه ی ایرانی وجود دارد که هنوز تعریف مشخصی ندارد!

پ.ن. همه با هم، در آینده ای نزدیک، خواهیم رفت به گا!

در این لحظه

خوبه...
همممم به حسابِ من الان موند رهبرِ فعلی و مصباح یزدی یه طرف،
کشور و ملت و کله گنده هایِ سیاسی و اقتصادی و روشنفکرا و هموطنانِ مقیمِ خارج و خلاصه الباقی ایرانی-جماعت، طرفِ دیگه.

هوممم، خوبه!

دق کردیم، رفت!

ایول پی ام سی:
امروز بعد از ظهر با "بست آو داریوش"

غمبادمان را دو چندان کردی، خدا همه چیزت را دو چندان کند!

روح و مسایل جانبی مربوط به آن

بیتا: خالهههههه...
من: ها؟
بیتا: میگم اون آش رشته ی بستنی بود اون روز دادی بهم، دوسش نداشتم. بدمزه بود.
من: بیتا جون، تو به روح اعتقاد داری؟
بیتا: ها؟
من: هیچی فدا. زود برو خونتون، بدو برو.

پ.ن. واللا!

میروم

در سکوتِ موسیقیَم فرو میروم،
تا که هیچ نشنوم.

جمعه ی نمازین

برادرا خواهرا التماس دعا.

اینم روش

کوتاه و خلاصه میگم فقط بخونید ببینید چه مملکتیه اینجا:

فرزانه، ساعت هشت شب، پنجشنبه یه پرواز داره به مالزی با ایران ایر.
از هشت تا یازده، کلیه مسافرها تویِ هواپیما نشسته اند منتظر اینکه پرواز کنه اما نقص فنی وجود داره و به دلیل جلوگیری از دوباره کاری، همچنان باید بشینن تو همون یه وجب جا.
ساعت یازده اجازه میدن پیاده شن اما حق ندارن از محوطه ی گیت خارج بشن. به دستورِ سپاهِ فرودگاه امام، امکانِ چک مجدد بلیطها وجود نداره. حالا اینو لحاظ کنید که "هیچ" امکانات خریدِ خوراکی در این محدوده نیست. فقط آب، توالت، یه صندلی!
ساعت یک میشه فرزانه خبر میده که میخواد برگرده اما نمیتونه! چون امکانِ تحویل دادنِ بار و کارتِ پرواز وجود نداره!
حالا ساعت نزدیکِ سه هست. هنوز پرواز انجام نشده، هنوز حق خروج ندارند، هنوز حقِ انصراف از سفر ندارن!!

پ.ن. به گزارش فرزانه، ساعت یازده شب پنج شنبه، مسافرینِ پروازِ ساعت شش صبحِ ترکیه، همچنان لنگ در هوا منتظر بودند! حالا منتظرِ چی، من نمیدونم!

خندم میاد

قدیما با حامد مینشستیم لبِ پنجره، صبونه میخوردیم و جمعه ایرانی گوش میدادیم. بعد حامد که سیر شده بود، شروع میکرد به نمک پراکنی که: "عاطی بیا ببین این خانوم چادریه داره اینوری میره یعنی میره نماز جمعه یا مثلا اون پسررو ببین خوش-تیپه اما داره میره پایین، یاد بگیر. اونها چی؟ نه اونها اومدن دیدن اینور نماز جمعه-ست در رفتن..."
خلاصه سیستمی بودها! حالا دارم فکرِ فردا رو میکنم. از فکرش هم خندم میگیره. من میشینم صبونه میخورم و جمعه ایرانی گوش میکنم و هِر هِر میخندم به تیپ و قیافه هایی که دارن میرن سمتِ نماز!! وای که چه خنده ای میشه!

پ.ن. آخه خونه من طبقه چهارم(مشرف) یه آپارتمان روبرویِ پارک لاله هست.
پ.ن. پذیرایِ نمازگزارانِ گرامی خواهیم بود :دی
پ.ن. اصلا اینجوری نیگام نکن که راا نداره! عمرا برم.
پ.ن. حالا دیدی یه وختم رفتما! حالا حتما باید چادر سر کنیم؟
پ.ن. خندم میاد.

دینگ دینگ دینگ

دارم فکر میکنم
دنبالِ یه فکرِ اساسی میگردم
فکری که اساسِ نداشتَتو زیر و رو کنه
بر همِت بزنه
بی اساست کنه
...
ساکت، دارم فکر میکنم.

.

یادت نره، تو همونی هستی که میگفتی بی من شبت صب نمیشه، بی من هیچ اتفاقِ خوبی واست نمیفته و خلاصه بی من اله بله جیم بله.

یادت رفته؟ حدس میزدم! اما من، یادمه و یادم میمونه.

دوستی یا دشمن؟

"دشمن دانا به ز دوستِ نادان" رو همه شنیدیم. اگه نشنیدید هم، حالا بشنوید!

فک کن دوستت احمق باشه(حتما داری!). حالا فک کن این دوستِ خیلی نزدیک باشه بهت. اصلا فک کن نزدیکترین کسِت باشه، واقعا فاجعه است!!
بهمین ترتیب مشاهده میکنیم هرچی اون "دوست"ِ نام برده در ضرب المثل بالا نزدیکتر باشه بهت، اوضات بدتره. اما این حد داره! حدش هم خودتی!! اینکه خودت احمق باشی اصلا ناراحتت نمیکنه!

کلا جالبه دیگه که این ضرب المثلِ همگراست به حدی مشخص!

اگَرَم به نظرت جالب نبود میتونی صَب کنی تا پستِ بعد.

تیریگر

وبلاگِ یکی از دوستانم رو میخوندم، نمیدونم کجایِ پست بودم که صورتم از خاطره و خشم، خیس و بر افروخته شد!

"آفتابِ داغِ حیاطی که وقتی بابا زنده بود پر بود از بنفشه، مو، رز،... و پس از آن، دیگر هرگز!
دوچرخه ی قرمز و گداخته ی خواهرِ بزرگتر که به کارش نمیآمد و سهمِ من بود از خواهرِ کوچک بودن ...
و دور زدنهایِ پیاپی، حولِ حیاط، تا زمانی که لکه هایِ سیاه جلویِ چشم، و سرگیجه، مانع شوند ...
سنگینیِ خوابِ نفرت انگیزِ بعد از ظهرشان که تلوزیون را از من ربوده بود!
پنجره هایِ باریک و مخوف مشرف به زیرزمینِ همیشه خاموش، که سایه ی تهدیدِ مرگ و جنایت و تجاوز و سیاهی را تا همیشه برایم نگاه میداشتند...
و تمامِ توهماتِ زاییده ی آن روزها و توام با آن خاطرات، که اعتقادات و باورهایِ این روزها و امروزها و منِ امروز را ساختند."


به پایانِ پستش میرسم و نامِ نویسنده را بازمیخوانم. نامی که پس از گذارِ آن همه سال، حرفها، پستها و بلاگهایی دارد شبیه به گفته ها و ناگفته هایم، حاصل از کودکیهایِ شبیه بهم. کودکیهایِ نفرت انگیز...

سرویس ریکوئست

مرضی جان، هر وقت سَرِت خلوت بود بگو من بیام یه نیم ساعتی سرمو بذارم رو پات، یه دلِ سیر گریه کنم.

قربونت

is there anybody in there?

"ای خدا...
ما که هستیم و نمردیم، پس چرا عشق رو به دیگرون سپردیم؟..."

"ای خدا،
برنده باشیم، ما که زندگی رو باختیم!..."

"ای خدا...
مگه ما رو دوست نداری؟..."


خواننده: هایده

خشممان

فیلم "آژانس شیشه ای"، در سالِ 1376 و به کارگردانی "ابراهیم حاتمی کیا"، اکران شد. در قسمتی از فیلم، "یکی" رو به جبهه-رفته ی سرخورده ای، با بازیگری "پرویز پرستویی"، میگه:

"ببینم؛ مگه واسه اون هشت سال "کشت و کشتار"، از من اجازه گرفتی که الان حق و حقوقتو از من میخوای؟ برو این وظیفه رو از همون کسایی بخواه که اونو بهت تکلیف کردن!"

حالا دوازده سال از فریادِ این دشنام گذشته و هنوز هیچ حرومزاده ای جوابی نداده!
یالا!! جواب بدید؛ اینجا خیلیها منتظرند... اینجا خیلیها بیجوابند...

پ.ن. کاش دیرتر از این نشه!
پ.ن. موسیقی فیلم

فالوده با آبلیمو و شربت آلبالو

به قصدِ خریدِ آبمیوه، واسه مهمونایِ امشب، بهنیان(بهنام+پرنیان) واردِ مغازه میشم. فالوده داره. هوس میکنم. میخوام بخرم یادم میاد که ملتِ اینجا زیادی ارازِلند، نمیشه نشست، فالوده خورد. زهرِ مار میشه. اما هوس کردم: "آقا ظرفی دارید بتونم فالوده رو توش ببرم؟" –"آره."
فکر میکنم که اگه تو بودی الان همینجا مینشستیم و ... خوش هم میگذشت! به همین سادگی.
منتظرم. در و دیوارو نگاه میکنم. رویِ تابلویی نوشته: "فالوده 500تومن". به ظرفِ فالوده نگاه میکنم: "100تومن هم نمیارزه! خوب مگه ویار داری؟ نخور! حالا دیگه رومم نمیشه ردش کنم، بیخیال."
فکر میکنم خوردن نداشت! که چی حالا؟ برم بشینم تو خونه، تک و تنها، واسه خودم دلخجسته فالوده شیرازی بخورم؟ مطمئنم تلخیِ بغضم شیرینیشو به گُه خواهد کشید! ولی دیگه چاره ای نیست، آماده اش کرده.
پول رو که میدم یه قاشق پلاستیکی از اینایی که لب و دهنو پاره میکنه میده دستم. فکر میکنم رَدِش کنم، میرم خونه قاشق هست دیگه؛ اینم که سرویس میکنه. اما حالِ حرف زدن ندارم. میگیرَمش و میام بیرون.
تو راه، از اینورِ خیابون به اونور فکر میکنم که چه خوب شد قاشُقَرو گرفتم! فالوده ی کثیف، که بویِ کودکی رو میده باید با همون قاشق پلاستیکیه خورده بشه که وقتی بچه بودم فک میکردم شیشه ایه.
تو هم فالوده میخوردی؟ راستی، هیچوقت ازت نپرسیدم فالوده میخوردی یا نه! حالام که دیگه وقت تمومه.
سرِ کوچه که میرسم بیتا رو میبینم. داره با دو تا جغله/جقله دیگه، کوچیکتر از خودش، ول میچرخه. میبینَدَم. دست تکون میده. نزدیکتر که میشم، نزدیکم میشه: "سلام خاله." – "سلام فسقلی، چطوری؟" – "خوبم. خالههه این مالِ خودته؟"(و به ظرفِ فالوده اشاره میکنه!) زیاد فکر نمیخواد: "نه گلم، مالِ تو. فقط به دوستاتم بدیا، حتما." انگار نمیتونم دل بکنم: "بشین یه گوشه نریزه زمین." مدتهاست دور شده.
از پله ها که بالا میرم، میخندم. با صدایِ بلند میخندم. میخندم به اینکه نباید فالوده میخوردم، میخندم به اینکه بی تو نباید فالوده بخورم، میخندم به اینکه دیگه هرگز فالوده نخواهم خورد،... ها ها ها ها ها ...

از هجده تیرِ هشتاد و هشت

وقتی رسیدم پشتِ چراغ قرمزِ کارگر-بلوار، هنوز نمیدونستم واسه گیجیِ سرم و سوزش حلقم، تمومش کنم و از همینجا برم خونه یا واسه این خاک و خون، ادامه بدم!
از پنجره به خیابان نگاه کردم و سعی کردم بر "ماندن" و "رفتن" تصمیم بگیرم که اون "مرد" رو دیدم؛ در حالیکه به پرایدِ سفید و کثیفش مشت میکوبید، خودش رو رو زمین کشید و کنارِ جوب رفت. تنها بود. بوی تندِ سرکه از شالم، به سمتَش کشیدَم. کمی بعد میدویدم.
جلوش زانو زدم و دو نخ سیگار رو به سختی روشن کردم: گویا خیلی طول کشید. پنجاه ساله به نظر میومد با ته ریش. چشمهاش سرخ شده بود و صورتش خیس؛ از اشک بود؟ اشک یا "اشک"؟ نمیدانم. دستمو به زمین زد و به سختی ناله کرد. نزدیکتر شدم: "شیمیاییم..." فرو ریختم.
دو نفر پلیس نیروی انتظامی نزدیک شدن: "آتیش بگیر جلوش". به اخم نگاهی انداختم: "شیمیاییه احمق!" به گمانم "شرم" بود، اونچه که به عقب کشیدشون.
شالمو از سر باز کردم و به زحمت روی صورتش نگه داشتم: "عمیق نفس بکش؛ سِرکَست... عمیق... خوبه... عمیق..."
حالا دیگه چند نفری جمع شده بودن. "کی آّب داره؟ آب؟" بطریِ آب رو رو سرش خالی کردم. نفس میکشید: "خوبه... عالیه... خوب شدی... گذشت... آروم باش... خوبه... عالیه... ."
"آمبولانس خبر کنید تا من ماشینشو پارک کنم." جلویِ فرمون پره از سکه و اسکناسِ خرد. موبایلش رو برمیدارم تا شماره خودمو بگیرم وقتی قفلشو باز میکنم عکسِ آشنایی میبینم: باکری.
وقتی همه چی رو تحویل میدم، یه بطری آب معدنی میخرم با یه ظرف سرکه؛ باقی پول رو تو کیفم میذارم در حالیکه بازوبندِ سبزم از میانِ کارتها جلوه میکنه و عکس بابا که لبخند میزنه.
به سمت شلوغیهایِ کوی حرکت میکنم و با خودم فکر میکنم:
اگه بابا، کمی شانس آورده بود الان جایِ این آقاهه بود!
این پول خردها، همون حقوق و مزایایِ جانبازیست که مردم ازًش دم میزنند؟!
این مرد، اینجا چه میکرد؟
کاش هرگز تمام نشویم!

تقدیم به "تو"

میخوام یه چی واست بنویسم.
یه چیزی، یه حرفی، یه پستی که فقط واسه تو باشه. سخت نیست، اصلا سخت نیست(که پیش از این هم نوشتم!)، اما کمه. مشکل اینجاست که کمه. یه حرف، یه پست، یه وبلاگ،.. واسه تو کمه. خیلی کمه. شاید.. شاید "من"، بد نباشه واسه تقدیم کردن به "تو". تقدیمت! اگه کم بود، ببخش، بیش از این نداشتم.

پ.ن. این روزها، بیش از همیشه، به گمانم، به یادتم!
پ.ن. کاش بودی.
پ.ن. دارم کم میارم.

سنگِ صبور هم تمام شد

"صادق چوبک" در آخرین جملاتِ داستانِ "سنگ صبورِ" خود، ایده آل عمل کرد:
1. آخرین پاراگراف از زبانِ گوهر(زنِ صیغه ای که از این راه امرار معاش میکرد و جز یک بار هرگز به "حرام"ی با کسی ه.م.ب.س.ت.ر نشد!) است.
2. رویِ سخن در آخرین پاراگراف با "خدا"ست.
3. پاراگرافِ آخر: "از خودش و جونوراش فرار کردیم و عطاش رو به لقاش بخشیدیم. یه بویی میداد که آدم عقّش مینشس. آدمم داره از عقب میاد. حالا یه سوراخی میجویم که توش قایم شیم. خودش هم دنبالمونه. ولمون نمیکنه. انقده بمون گشنگی داد که نزّیک بود بمیریم. تازه وختیم یه میوه بوگندو از باغش چیدیم این الم شنگه رو سرمون در آورد و بیرونمون کرد."

کوری

کتابِ "کوری" اثرِ "ژوزه ساراماگو" برنده ی جایزه نوبلِ به گمانم 2001 رو خیلی سال پیش خوندم.
امشب فیلمشو دیدم.

1. فقط سناریوهایِ س.ک.س.یش یادم مونده بود!! (از لحاظِ توجه به عجایبِ خلقت آدمیزاد!!)
2. استثناءً فیلمش در حدِ کتابش خوب بود!
3. دادا! شوما کیتاب نیمیسونید و نیمیخونید، خوب نِخونید. فیلمش کی میبیند که!! (غرض لهجه ی اصفهانی بود که انشالا حاصل شده باشد ;))

نامربوط. ماه، مهتابه؛ افتاده رو مخم به شدت.

لیلا

عشق یعنی یه روز که من سردرد دارم و به قولِ احسان(بی ادب) سگ شدم، بیای این رگهایِ اسپاسم زده ی گردنمو بسّابی.

.

دیگر، هیچ، نقطه ی گنگی باقی نمانده:
تا وقتی تصمیم نگرفته ام که بمیرم، زنده ام.
آنقدر کار میکنم تا شکمم گرسنه نماند.
درگیرِ هیچ دیگری نخواهم شد.
در لحظه تصمیم میگیرم، عمل میکنم، ترک میکنم، خراب میکنم،... . چه ساده!

پ.ن. مطابق شده ام با ماری که آنی در خود میپیچد و تاب تاب میخورد، شایسته و ناشایست و در خود فرو میرود و تا "معلوم نیست کی"، به "سکون" و "سکوت"ش عشق میورزد.
پ.ن. خواستی بخوان، نخواستی نخوان.

ایران

کشوری که گشنه دارد، یا سیری نفهم، و یا جمعی سرخورده و دیگر هیچ.

های های! من مرده ام

سکون، بر شهر حکم فرماست. سکونِ نظام، سکونِ اعتراضاتی که روزی، نه چندان دور، فریاد بودند، سکونِ احساسهامان و سکونِ گرد و غباری که چند ساعتیست احاطه مان کرده.
آیا ما همان جنازه هایی نیستیم که شسته-نشسته در حفره ای، زیرِ هجومِ همیشه ی موریانه ها و سکونِ سنگینِ خاک و سکونِ سنگینِ تکه سنگِ زینتی، خانه کرده اند؛ تا .. شاید همیشه؟ شاید باشیم.
باشیم یا نباشیم، مرده ایم. من زیرِ سکونِ ناخواسته ها و اجبارها، سکوت کرده ام! من مدتیست مرده ام!!
تو زنده ماندی؟

برو گمشو

از آن زمان که انگشتانم به رقص روی دکمه هایِ کیبورد و هم.بستری با قلم خو گرفته اند، بی نیاز شده ام. مینویسم و مینویسم و مینویسم. خرده نگیر که تنها مانده ام، من گونه ای دیگر زنده مانده ام. من، مینویسم و مینویسم و مینویسم. 



"so as I write to you ..
of what's done n to do ..
maybe you'll undrestand ..
and don cry ..."

Low man lyrics by Metallica

زیبا

زیباست...

چشمهایی که بر هم خواهند ماند، پاک خواهند ماند...

لبهایی فشرده، بسیار فشرده بر هم، که آه را فرصتِ فریاد نمیدهند...

و خروشی که هوش از هستی ات میبرد...

رها! رهایِ رها، زیبایِ زیبا! سهمِ تو که تکه سنگی را چنین دوست، پنداری.

پیر شدم

تمامِ مدتی که تو دستشویی نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم که امروز چندمِ ماهه!
روبرویِ آینه که ایستادم، فکرِ جدیدی اومد: چقددددددر بزرگ شدم! با وجودِ موهایِ کوتاه و صورتِ بی آرایش، اما خوب معلومه که سنی ازم گذشته و کلم پره از فکرهایی که از چشمهام بیرون میریزن.
دخترک سفید-طلاییِ توپولی بودم که وقتی مامانم مینشست یه گوشه کیفشو خالی میکرد رو زمین، میدویدم طرفش و لایِ دست و پاش و تکه کاغذها و کارتهاش وول میخوردم.
یادمه مامان همش میگفت: "اینارو پخش و پلا نکنیا، همش مهمه." واسه اینکه مچشو بگیرم یه تیکه کاغذِ درب و داغون پیدا میکردم: "اینم میخوای؟" نگاهم نکرده میگفت: "آره بذارش سرِ جاش." –" مامان، آخه نگاش کن. اینم میخوای؟" نگاهی می انداخت: "آره عزیزم .. این.. ببینم.. آره ... اوه اوه خیلی هم مهمه... ."
یادمه مامان خیلی کند حساب-کتاب میکرد. من به نظرم خنگ میومد! آخه کاری نداشت که! تاریخِ امروز رو از سی یا سی و یک کم میکنی و میفمی چقدر مونده این ماه تموم شه. خیلی وقتها به من میگفت حساب کنم، منم کلی کیف میکردم؛ اما آخرش باز به حسابِ خودش پیش میرفت. سه ساعت لفتش میداد، ده بار تکرار میکرد، آخرم گوشه کنارِ دفترچه ها و کاغذها یه چیزایی مینوشت که هیچوقت نمیفهمیدم.
اون روزا من فکر میکردم مامان داره کیفشو مرتب میکنه. اما امروزها، اگر چه متاسفانه هنوز مامان نشدم، اما مثه مامان، همش دارم کیفِ پر از دفترچه قسط و فرمِ وام و .. مرتب میکنم! چه زود، پیر شدم!!

فرهنگ لغات

ج.ن.د.ه به روایتِ "صادق چوبک":
"یه جام بلور بود که از بس آبِ آلوده ریختن توش مثه سفال شده."

کتابِ سنگ صبور

خوش باش

"اگر فلسفه ی خیام همین "خوش باشی"ِ الکی بود، دیگر چرا دنبالِ حلِ معادلات جبریِ درجه سوم میرفت؟"

یادِ بعضی نفرات، سیمین بهبهانی، ص294

ایمرجنسی

من به شدت نیاز دارم خانم "سیمین بهبهانی" رو برای یک دقیقه ببینم. اگه کسی کانتکتی از ایشون داره بده. خواهش.

دلم تنگته

دلم برات تنگ نشده؛ باور کن.
.
.
.
باور کردی؟
بس که خری! مرتیکه مهربونِ خوش-باور!!

روشنفکران بخوانند

دسته اول، عوام هستند. خودشونم میدونن، ادعایی هم ندارن.
دسته دوم، اونهایی هستند که ادعایِ روشنفکری دارن. یه سری واژه ها، عبارات، جملات، اعمال،... خاص هم در بینشون مشترکه.
اینجا مهم این نیست که واقعا روشنفکر هستند یا نه، فقط مهم اینه که اعتقاد دارند روشنفکرند.
دسته سوم هم اعتقاد دارند روشنفکرند اما خیلی زیرکانه این ادعا رو بیان نمیکنن. کاری که میکنن اینه که نسبت به دسته دوم کهیر میزنن! خیلی آداب و عاداتِ اونها رو به مسخره میگیرن و با همین حربه به همه نشون میدن که روشنفکرِحقیقی هستند. (یادِ اسلامِ واقعی و امریکایی افتادم!)
من خودم به نظرم جزو همین دسته سومم؛ ولی نکته ای که میخوام بهش اشاره کنم آفتیه که تو دسته سوم افتاده. دیگه اِنقد تعصب نشون میدن به افه(؟)هایِ روشنفکری که گندشو در میارن! کسی جرأت نداره دهنشو جلوشون باز کنه!! زشته دیگه.
پ.ن. کتابِ "در خدمت و خیانت روشنفکران" اثرِ "جلال آل احمد" از غنیترین و با ارزشترین آثارِ اجتماعی فارسی هست. قبل از ارسالِ نظر برایِ این پست، این کتاب رو بخونید.

جنایت(؟)

1
با یه "بهبود-یافته" (معتاد بوده، ترک کرده) صحبت میکردم، تعریف میکرد:
"وقتی تریاک میکشیدم میگفتم معتاد نیستم، آخه تریاک که اعتیاد نداره...
وقتی حشیش بود، میگفتم معتاد نیستم، آخه من که تزریق نمیکنم...
وقتی تزریق میکردم میگفتم معتاد نیستم، اونیکه تو جوبِ معتادِ....
وقتی تو جوب افتادم... ترک کردم!"
2
به پارتنرم خیانت کرده بودم، شب و روزم به هم ریخته بود، همه چی داشت دیوونم میکرد، وقتی با دوستم حرف زدم... نهیَم کرد، توبیخم کرد و ازم کناره گرفت. یادم میاد وقتی لب میگزید!
3
امروز، دو سال بعد از (2)، دوستم از وسوسه ی خیانتش حرف میزنه؛ گویی از چشمهام میخونه، سریع اضافه میکنه: "البته من که این کار رو نمیکنم!"
خوب میدونم که حتی حالا هم وقتِ "گفتن" نیست، آخه هنوز "تو جوب نیفتاده"! "سکوت" میکنم، میدونم که به زودی وقتِ "گفتن"م میرسه.
4
کتاب "جنایت و مکافات" اثر "داستا یوفسکی" رو بخونید. انقدر بخونید تا این پست رو بفهمید!
5
چقدر احتمال میدید قبیحترین عمل، از نظرِ خودتونو، انجام بدید؟
6
[جایِ فکر]