آقایان نخوانند

وقتی میری تو رخت خوابِ طرف و در عینِ حال به گمانت داری "لطف میکنی" و از خودت "مایه میذاری" و منت میذاری که چه "سرویس"ی داری ارائه میدی...؛
فردا که لاجرم-جدایی رخ داد، میشینی یه گوشه میگی موردِ "سوءِاستفاده" واقع شدی!!

خوب آخه این چه طرزِ تفکریه خواهرِ من؟!

هیسسسس

آنقدر با "صبوری کن"هایت داغِ "انزاوایِ عاشقانه"هایم را تازه تر نکن!
میتوانستم، خودم میکردم، انبوه انبوه صبوریها را!

آرام خواهم شد، میدانم، میدانم

جایت که خالیست،
حرفی درش نیست،
بر منکرش،
لیک صد شکر که صدایت باقیست،
تا بر باد داده آرامشِ شبهایم را،
به بَرَم باز آرد.

چون خسروان در یادی و شکیباییِ صدایِ گرمت، در دل.

والا

اونوخ "شانس" دقیقا همون چیزیه که ما نداریم!

403 Forbidden

ما که بالاخره استفاده میکنیم(ال بروزرِ فعلی!) ولی گوگل خان، تو خیلی خری که با عنایت به سبز بودنِ ما و ا.ن. بودنِ اونها، هنوز حسابِ ما رو از حسابِ اونها جدا نکردی!!

پرگار


در دایره ی قسمت، ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی

زنانگی

زنِ تو، "او"ییست که از بویِ تنت، از ترتیبِ نفسهایت، از شتابِ قدمهایت و ضربِ انگشتهایت ببیند نیازت را:
در آغوش بگیراندت،
سیگاری بدستت دهد،
در چشمانت خیره بماند،
یا، حتی، برود!
برود، حتی!!

زنانه

میخوام همچین این پشت دست رو شل کنم بیام تو فکّت؛ اون موقع که دارم از عمیقتیرن احساساتِ زنانه ام میگم، بعد میای دستامو میگیری و با یه لبخندِ احمقانه میگی: "نزدیکِ پریودته عزیزم؟"

;)

ای بدبختی!
حتی دیگه نمیشه رو میزهایِ سایت نشست!!

بیشین بینیم بابا! اون روزا که تو تو حیاطِ خونه بابات جدول ضرب میخوندی ما داشتیم تو سایتِ دانشکده جفتک مینداختیم، حالا از پشتِ کنکور اومدی واسه ما شاخ شدی؟!
بچه پررو

عجبا!

دانشگاه کجا، محلِ کار کجا!!

رنگارنگ لهجه هایِ اینجا کجا و آن یکرنگ، لهجه ی بیرنگِ آنجا کجا!
کفشهایِ واکس ندیده، صورتهایِ اصلاح نرفته، لباسهایِ اتو نخورده ی اینجا کجا و رنگ و لعابِ آنجا کجا!
بویِ زننده ی سالنهایِ اینجا کجا و گرانترین و دلچسبترین رایحه هایِ آنجا کجا!
چشمانِ عاشقِ پسرکانِ اینجا محدود به صورتهایِ ساده و رنگ پریده کجا و هیزیِ مردانِ آنجا، بر افت و خیزِ اندامهایِ لوند کجا!
آرزوها و دغدغه هایِ اینجا کجا و دست و پنجه نرم کردنهایِ آنجا کجا!
ای بابا، اینها کجا و آنها کجا!
منِ روزهایِ فرد در دانشگاه کجا و منِ شاغلِ روزهایِ زوج کجا!!

دلنوشته

سالِ هشتادودو و هیجانِ دانشجو بودن.
کلاً اخلاقِ سگی داشتم آن روزگار؛ حقیقتاً لطف کرده بودند یاسمن و کاویان و علی و سحر که دوستم بودند؛ دوستم ماندند.
ترمِ سوم، تهِ تهِ عشق و عاشقیهایِ دانشجویی. باز هم به مرامت یاسمن جان، واسه تمامِ آن افطارهایی که میآمدی سلفِ برادران همراهم، پا به پایم، که حامد بیاید سرِ میزمان، که چار تا بگوید، که چار تا بگوییم، که بخندیم و کمی بعد برویم خانه ی پدر مادرهامان.
کلاسِ مدارهایِ منطقی، کلاسِ شماره ی 03. یکشنبه ها و سه شنبه ها. تعطیلیِ کلاس. شیطنتِ من و سحر و تمامِ انتظارِ حامد، پشتِ درِ کلاس.
آغازِ رفاقتمان، دی 83 و گذارِ آرامِ سالهایِ هشتادوچهار و هشتادوپنج. ساده و آرام.
و یک برزخ. برزخی دو ساله.

امروز، بعد از دو سال، آمده ام دانشکده، حاضر درِ کلاسی، در جمعی ناآشنا. دانشکده هم رنگِ دیگری دارد. انگار تمامِ این چیدمانِ جدید و تیر و تخته و سنگ و آجر را آورده اند ریخته اند سرِ تمامِ خاطراتت. رویِ کمدِ فلزیِ من و سحر. سرِ کلاسِ 03. سرِ کواسان+شیرکاکائو. سرِ آقا یعقوب و پاستیلهاش. سرِ تریبونهایِ آزاد.
حسِ خوبی نیست، اما حسیست، خاص.
یادِ آناتما افتادم که میگفت:
And the time when we were young
when life seems so long

سرِتان سلامت و دلتان خوش باد. یادِ ما هم بکنید رفقا.

پشه

چه بسا خلق شده که بگوید "حواست باشه انقدری حرص نزنی که آخر سر از سیری سنگین شی، بیفتی، بمیری، ویژژژژژ"

وب.گذر

ث.ک.ص با مامان و بابا و خاله جون و ننجون و گاوِ حسن و کوکب خانوم و مهمونِ کوکب خانوم اینا و مش رمضون و همهِ نوه هایِ ننجون و ... .


در راستایِ افزایشِ تعداد بازدیدکنندگانِ بلاگ!

پندِ مهم

از کسی که چیزی برایِ از دست دادن نداره بترس.


پ.ن. جمله ش مالِ خودم نبود اما تجربه ش که بود.

واژه شناسی

بد اونوخ همین "بعد اونوقت"ی که میآید اولِ پستهامان، خیلی معنیها دارد، خیلی حرفها دارد پنهان، نوشتنی نیست، گفتنی هم نیست، حسهاییست که بلاگرِ درمانده را میانِ میدانِ واژه و قلم و کاغذ رها میکند. تویِ بینوا همه را پشتِ نقشِ "بعد اونوقت" پنهان میکنی و مینویسی آن اندک را که قابل نوشتن است.

معرفی میکنم و لذت میبرم

من رو حالا نوازش کن
که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره
که این احساسِ زیبا هست
من رو حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم
اگه
لمسم کنی شاید
به
دنیایِ تو برگردم
هنوزم میشه
عاشق موند
تو باشی کارِ سختی نیست
بدونِ مرز با من باش
اگرچه دیگه وقتی نیست



نوازش- شاهکاری از ابی و شادمهر

وا؟!

جمهوریِ اسلامی
مردم سالاریِ دینی
رافتِ اسلامی
خامنه ایِ رهبر

انگار بگویی روزِ تاریک! یا بسی بدتر حتی!!

پ.ن. در کامنتدانی کاملش کنید، با تشکر.

نوش، به سلامتیِ خدا

خدایِ من هم، اتفاقاً، همانیست که در رگِ گردنم جاریست!
همان که به سادگی منقلب میشود از آغوشی. نیز از شنیدنِ جمله ای "خاص". از آمیزشی گرم. از نگاهی نافذ.
لمسش میکنم.

خدایِ من اما، محکوم نمیکند آنچه را که به جوش میآوردش. منصف است، آخر!

به همین غلظت

هنوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووز

هوی، یارب

"مرا، یارب، نیمخواهی
گناه از توست!"

-دوستداشتنی: هایده

احمقانست

خانواده ی محترم و احمق،
در عوضِ آن روزها که گیر میدادید "وای عزیزم چیزی شده رفتی پیشِ دکترت؟" نیکوتر آن است که اکنون وحشت کنید از ناامیدیم از دکتری که دیگر حتی به سراغش هم نمیروم!

واقعا که احمقید!

حالا تو بیا، ای عزیزِ رفته ;)

اون زمان که "عزیزمان میرفت"، کسی دل نسوزاند حالا شده اند مثلاً مهربان. چوب در ماتحتمان میکنند که چرا "بیا عزیزِ رفته"ی مهستی گوش میکنی!

ای زهرِ مار، واقعاً.

میخوام بدونی!

شاید بهتر بود. دستِ کم واسه من. دستِ کم واسه منِ حالا. زندگی کردن در آن روزگاری که واژه ها نبودند. تمام، همین بدن بود و حرکاتش. دروغ کمتر بود و باور ساده تر.

خاطره شد.

..از خواب بیدار شد، رو بهم کرد، صورتمو تو دو تادست گرفت، چیزی نپرسید، سرمو فشرد به سینه ش، داشت لِهم میکرد و دوست داشتم، انقدر که به هق هق افتادم.

تمامِ هستیمو تو دو تا دست گرفت و فشرد. داشت لِهم میکرد، داشتم له میشدم، دوست داشتم، اونقدر که خوابم رفت، میونِ دستهاش، میونِ هق هقهام.

کاش همونجور مست، میمردیم.

آخرین رخداد

دوست داشتم تمامِ پروسه ی پس از مرگم را خودم انجام میدادم..
از خبررسانی گرفته تا خریدِ قبر و شعرِ رویِ سنگ و ..
فقط "گریه"هایش یا چه میدانم "بیتفاوت سر تکان دادن"هایش، بماند گردنِ تو.

؟

الان من یعنی دقیقاً صرفاً یه مشکل دارم اونم اینکه "نمیدونم چه کنم"!

کلاهمان برود بالاتر

50+1% از سهامِ مخابرات، به شرکتهایی وابسته به سپاه.پاسداران فروخته شد!

میزنم فریاد: هرچه باداباد

تو نیستی،
شکرِ خدا، صدایِ هایده باقیست،
گرمتر از آغوشِ مادر.

آزادی

از وقتی یادم میاد، "شمال"، "تهرانِ آزاد" بود...
همان دورانِ کودکی، که دریا سهمِ هر زنی بود همراهِ خانواده اش.
یا نوجوانی، که ما دو را، به بهانه مشروعیتِ نسبتهامان مواخذه نمیکردند.
و جوانی، همین یکی دو سال پیش، که کسی شلوار و مانتومان را وجب نمیکرد.
یا حتی همین حالا که کسی سبزیِ دستبندهامان را به ابتذال نمیکشاند.

و اینگونه معنا گرفت، واژه ی "آزادی" در تخیلاتِ ما، دهه ی شصتیها.

مستی و راستی

وقتِ آن رسیده خدا و پیامبر و دین و کتاب و تمامِ گانگستربازیهایش را به جامی مِی معامله کنیم؛ و اوجِ عمقِ صداقت را مزه مزه کنیم.

تو را نگاه میکنم

دلم غنج میرود برایِ برقِ آن دو چشمانِ دوستداشتنیت که به سخره میگیرند واژه هایِ سردِ دهانت را!

:دی

بعد اونوخ خدا نکنه من از یه آهنگ خوشم بیاد.

+ بیست چار ساعتم طولانی تر میشه!

منِ اکنون

این جمله پُر است از احساس.
حسَّش کنید.

پَ اینیم یا اونیم؟

آن روز که در ایران اغتشاش کردیم:
سبز بودیم
فحش دادیم
کتک زدیم
شیشه شکستیم
آتش زدیم
کُشتیم
.

آن روز که در امریکا اغتشاش کردیم:
سبز بودیم
سبز بودیم
سبز بودیم
.

پ.ن. آره تو راس میگی!

مثلاً

باعثِ بسی شگفتیست که
این "اغتشاشگران"ی که در "ایران"ی که بحمدلله "اسلامی" هست و به برکت(؟)ِ "انقلاب"ش امن و امان و عاری از خلاف و خلافکار، در "اغتشاشات"شان ندا-مانندها را میکشند اما در آن بلادِ کفر و ناامن و جهانخوار، روزی چون امروز، میآیند "اغتشاش" میکنند بی "زد و خورد"، بی "گاز اشک آور"، بی "زندانی"، بی "قتل"، بی "شکنجه"، بی.. "بیدادگاه"!

جایِ بسی شگفتیست!!

كان اجمل يوم في حياتي، يوم ما قبلتك يا حياتي

معرفی میکنم

آدمیزاد

یک: میشه آدمیزاد جماعت رو تو یکی-دو تا دسته ی کت و کلفت جا داد، خیلی هم تمیز و شسته رفته.
دو: هر آدمی رو بگیری تو مشت، میبینی، به وضوح میبینی که چه تنهاست و متفاوت با هر کسِ دیگری، دقیقا با هر کسِ دیگری.

بعد همین "یک" و "دو" هم حتی، میتونن با هم، در کنارِ هم جا بشن، حتی در یک پستِ کوتاه! همین.

و از ما دهه شصتیها...

روزیکه رید بر تو دخترِ همسایه
روزیکه درّید پدرت را کشور همسایه
روزیکه مرگ از درِ بسته ز پنجره تو آمد.

روزیکه دو کانال بود
یک به جنگ میرفت
از دو
واتوواتو میآمد.

بسی رنج بردیم در این سالِ سی
بسی رنج بردیم در این سالِ سی
که رنج برده باشیم فقط!
مرسی.


دهه ی شصت/ محسن نامجو

مخاطبِ خاص

"تو
من
بی هیچ واژه
دست، در دستِ هم همچنان
همچنان
همچنان
راهی، در راه.ای بی ابتدا، بی انتها."


مخاطبِ خاصِ عاشقانه هایِ این روزهایم،
این نهایت و تمامِ رویایِ شیرینِ من است در این روزهایِ حقیقیِ تلخ!
نهایت و تمامِ آن.
تمامِ آن.

نمیدانم

وای اگر بدانی که نمیدانی!

محکوم نکنیم

تفاوتِ آن کودکی که روزِ اولِ مدرسه به وحشت ضجه میکند و آن یکی که به ذوق، به میانِ جمع میدود؛ تفاوتِ آن بالغ مردیست که تج.اوز میکند و آن پدری که بوسه بر پیشانیِ فرزندش میزند.

از یک جنسند. زایده ی یک خطا، سر زده از مردی و زنی.

میترسم

بدیِ قضیه اینجاست که تازه وقتی میترسیم و احتیاط میکنیم، که میفهمیم خطری بوده و ازش بیخبر بودیم و حالا خوشبختانه سرِمان سلامت مانده!

چشمها را باید شست، تمیز

اگر کسی از "خوب"ی حرف زد، قطعا "بد"ی رو میشناسه که در مقامِ مقایسه حرفی زده.

اگر کسی حرفی نزد، احتمالش هست که از "بد"ی هیییچ ندونه!

همینجا

مانده ام اینجا را بخوانم "وبلاگم"
یا "وبلاگت"
!

کینه

امشب، بی.بی.سی درباره ی هشت سال جنگِ ایران-عراق حرف میزنه...
گوش میکنم
گوش میکنم
گوش میکنم
سردم میشه
سردترم میشه
سعی میکنم گوش نکنم
گوش میکنم
سردتر..
سعی میکنم گوش نکنم
از اتاق میرم
سعی میکنم گوش نکنم
برمیگردم
تصمیم میگیرم خاموش کنم
سعی میکنم خاموشش کنم
میخوام برم رو پی.ام.سی
سعی میکنم برم رو پی.ام.سی
سعی...
سرد...
...
میام و مینویسم.

تو

ژانر: تو

دلقک

ژانر: اونایی که فک میکنن وقتی شوخی میکنی و میخندونی، خوش و سرِ حالی!

بکش بیرون

من اگر خدا بودم
به خدا قسم که
شرم میکردم و
از خدایی کناره میگرفتم
بلکه انسان شوم.

این تو، تو نیستی دیگر!

شده ام عینِ ساعتم:

دیگر به پیش نمیروم،
فقط میشمرم:
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی

!

تو که میگویی "نگرانت شده ام!" خنده ام میگیرد!!


چه بدتر از این احوال، که خود آگاهی..

میدانی؟

دیر زمانیست، زنده ام
چرا که گونه ی بهتری سراغ ندارم!

مستیم و خوش از مستی

تلخ مینویسم
خوب میدانم
تو خرده مگیر اما
اینجا، مقامِ تلخ نویسان است آخر!

کدام زاهد به میکده میرود به قصدِ ارشاد؟

این منم

از تو میبارم
و
با تو آرام میشوم.


چه، همه، توأم!!

سهمِ من این است

هان ای باکره ی کوچک
قصه ها را گوش کن
و سر بگذار، آرام به دامانِ دنیا
آرام باشی.
خوشایندت باشد ای کاش این بستر.
لیک به خاطر بسپار تمامِ این لذتِ نهفته در سهمِ تو
از تفاوتیست
که با سهمِ نحسِ من دارد،
از زندگی.


"اگر دستم رسد بر دورِ گردون
از او پرسم که این چون است و آن چون؟
یکی را داده ای صد ناز و نعمت
یکی را قرصِ نان، آلوده در خون!"

.

تب کرده ام به گمانم
هذیان میگویم
میدانم، میدانم
میگویم و میگویم.
مادر، به نامِ نامیِ مادر، غصه میخورد.
میبینم، مشت مشت غصه هایش را
که قورت میدهد
گرچه چشمانم را میبندم.
سیگار که میسوزانم،
او هم میسوزاند،
مانده هایِ تهِ تهِ دلش را میسوزاند.
اشاره ام میکند مدام،
مدام،
مدام.
پاسخی ندارم،
که خود، خود میداند.
تب دارم،
از درونِ درونِ درون میسوزم
حسرت میخورم.
میدانی مادر؟
حسرت میخورم؛
میدانی چه دردیست؟
میدانی.
میدانی که میروی تا نبینی سوختنم را
تو میروی
همه میروند
اما من باز
همچنان میسوزم.
حتی اشکهایم هم
گداخته اند.
میفهمی؟
به خدا که نمیفهمی
حق هم داری.
سیگاری میسوزانم
که سوزانده باشم
چیزی
جز خودم را.

بدان این متن،
حرف نیست،
شعر نیست،
متن هم نیست،
فقط هذیان است.
انگار که تب داری.
راستش را بخواهی،
چه غروری؟
من میبارم،
میبارم،
حتی بیشتر از آسمانِ این روزها
و این واژه ها
صدایِ گریه ی من است.
همه میدانند
همه میدانند
چه دردی دارد.
گرچه همه زردند.
حتی مادر که دیگر مرا از آنِ خود ندارد هم میداند.
حتی تمامِ فامیل که دلشان هنوز هنوز هنوز برایم میسوزد.
برایِ من
که مریضم.
حتی دوستانم
که در نبودِ من
از دردِ من روایتها دارند.
میدانی
من که تب کرده ام
گونه ایَند که گویی نکرده ام
اما کرده ام
همه میدانند
و در خانه هاشان از دردِ من میگویند.
چه فایده ی من!
اینها که میخوانی،
صدایِ گریه هایِ من است.
گریه هایی که صورتم را میسوزانند.
خیسِ خیسم
باید بدانی
و بیشتر دل بسوزانی.
این سیگار که میبینی
به این تقلا میسوزد
از درونم میسوزد
کبریت بهانه است
قوطی کبریت شعله ور شده
هُر هُر هُر
میسوزد میسوزد میسوزد.
گاه خودم با خودم ناصادق میشوم حتی
فریب میدهم خود را که این درد نیست
که این بیچارگی نیست
که نیازی به استفراغ نیست
تو خوبی
تو خوبی
تو خوبی
اما اشکهایم،
شر شر طعنه میزنند.
من به آنها باور دارم
و به این سوزش.
من هر روز بدتر از دیروزم.
این دردی که مرا تضعیف میکند
روز به روز ضعیفتر شکسته تر نابودتر میکند مرا.
حتی سینه ام دیگر پاسخگویِ ضربه هایِ هق هقم نیست.
این متن نیست
شعر نیست
نامه نیست
هدف ندارد.
فقط انگشتانم که از تب، یخ کرده اند
سرکشی میکنند.
پابلیش نمیخواهد
ادیت نمیخواهد
خواننده نمیخواهد
مخاطب خاص نمیخواهد
لایک نمیخواهد
شر نمیخواهد
برایِ تمامِ اینها بسیار بسیار نوشته ام.

این که میبینی
ناله است
درد است
سینه میخواهد
سینه ای فراخ
سینه ای مهربان
که در بَرَش گیرد.
خدایی که معجزه اش کند.
این،
آغوش میخواهد،
که ندارد،
ندارد،
ندارد
و نخواهد داشت.
این، عاطفه است.

خوب دلم تنگ میشه :(

کلاً میخوام بگم که اصلاً هیچ نیازی نبود دنیا انقدر گنده باشه که اونوخ یه "تو"یی باشه که بتونه بره یه جایی که "من"ِ نوعی نباشم و "من"ِ نوعی دلتنگش شم و اینا.
وجدانی!
اونوخ به جایِ این همه وقت که به چس-ناله میگذرونیم، میشستیم چارتا کارِ درس حسابیِ انساندوستانه میکردیم تلافیِ اون جماعتی که خلق نشدن هم در میومد.
فک کن. ایده خداست!

شوخی میکنی!!

کلاً تحقیرِ نقشِ "پروردگار"م، به یک شبهِ انسان که عصبانی میشه و خوشحال میشه و قهر میکنه و مکر میکنه و کلی لوس بازیایِ دیگه ی دخترایِ چهارده ساله رو داره، واسم غیرِ ممکنه.

واسه تو ممکنه؟ خوب، خوش باشید، همینجوری دورِ همی.


معتاد

"صد شکر که این آمد و
صد حیف که آن رفت"

یعنی مصداقِ واقعیِ یک انسانِ بی-ثباتِ متزلزلِ نمیدونه-خودش-چی-میخوادِ مسئولیت-ناپذیرِ معتاده!

تولدِ عیدِ شما مبارک

یارو حراستیه طبقه همکف میبیندم و حال و احوالیو "عیدِ شما مبارک".
مثه بز نگاش میکنم که یعنی مثلاَ "چه عیدی".
خودش میفهمه، صداشو در نمیاره تااااااا طبقه چهارم که من یادم میاد چه عیدی.
میام کم نیارم، میگم "نماز، روزتون قبول".
حالا اون داره مثه بز منو نیگا میکنه که "کره خر، هر روز ساعتِ دوازده میرفتی بقالی، دستِ پر میومدی..".
ولی من که دیگه رفتم تو اتاق دارم بلاگمو آپدیت میکنم!

هوی

برادرا!
من امروز هم حقوقمو گرفتم هم شناسنامم همراهمه. حالا دیگه خود دانید. گفتم فردا پس فردا نگید میدونست، نگفت.

دوسیب باشه

دادا، اون زغالو که داری میاری خودتم بیا یه دو دقه کارت دارم.
قربون دس پنجت.
آقا میگم یه چن روزیه بدجور فکریَم، گفتم به شمام بگم بلکه سبک شم.
میگم شمام نیگا کن، بگو. من که هر چی نیگا میکنم، اینور اونور میکنم میبینم همش رو هم، همچین چیزی نمیشه. یعنی بگیری سر و تهشو جم کنی سرِ هم یکی دو خط، فوقش شما بگو چهارخط، بیشتر نمیشه.
باور کن. آقایی که شما باشی یه چی دیدم که میگما، همینجوری که نیس که، بالاخره عمر گذاشتم سرش.
خلاصش اینکه این مُشتِتو بگردونی سرتاسرِش، حالا توفیری هم نمیکنه، بلاگاسپات، بلاگفا، حتی همین چس-نوتایِ گودر، کلش میشه چارتا کَلوم که حالا مثلا آقا، سرور، جیگر،.. ما شما رو دوس داریم و مثلاً حالا دلمونم تنگه و تنهاییم و همین دیگه. آره، همین.
منتها نکتش اینجاس که لامصب اصلا تکراری نمیشه. یعنی هر کدومش یه جور به دل میشینه همچین که هرچی زور میزنی باز مجبور میشی یه shareبذاری قَدش. اونوخ تازه انگار نفست بالا میاد! نمیدونم والا چه حکمتی داره. قدرتِ خدا از این آدمیزاد..

نمیدونم والا..

شوخی میکنم

قرار دادنِ من و تو، بر سرِ راهِ زندگیِ هم، جز از یک نظامِ پیچیده ی سادیستیک، بر نمیآمد.

میگویند..

یعنی واقعاً تمامِ این دفعاتی که من به اشتباه اسمِ تو رو میارم، تو داری به من فکر میکنی؟
ایول! خیلی مخلصیم با این حساب.

لایه ی استراتژیکم

خدایا، حالا من نمیگم که غیبت نشه، اما جونِ مادرت ما رو گیرِ این بندگانِ نفهمت ننداز.
انداختی هم بنداز، سگ خور، ولی آخه لامصب چرا مدیرِش میکنی؟؟

برایِ تاریخ

ساعت سه و سی و نه دقیقه روز دوشنبه مورخ سی شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی
دلم گرفت از یادی
و گلویم هم با بغضی.


گفتم که ثبت شود.

خواب

من میرم بخوابم.




یعنی تو واقعا فکر کردی بدونِ تو خواب به این چشمها میاد؟ نمیاد!

خدا؟

همان خدایی که اصرار میورزی بر بودنش،
همین من، نشانه اش هستم،
و مخلوقش،
حالا تو خود قضاوت کن او که میتواند باشد!؟

امید

در درونِ من هنوز
زبانه میکشد
"امید"ی آتش وار
به "محال"ی ابدی
!
افسوس

گهی زین به پشت و گهی برعکس

چهار وجه.. یک انگشت، برایِ هر کدام.. بهایَش بده: هرکدام، یک انگشت؛ هر کدام، یک وجه..
و اوج بگیر. با تمامِ انحنایِ گوگردیش..
خووب که بکِشی، شعله ور میشود. کبریت نه! خوب که بکشی، قوطی کبریت را به آتش میسوزاند.. تو فقط بهایَش بده..

هوی، عمو، ..

پاشو آقا،
پاشو دست-صورتتو بشور،
اون عینک ته استکانیتو بزن،
برو رو پشتِ بوم،
ببین اون ماه رو میبینی یا نه.

پاشو یه بادی هم به سر و صورتت میخوره، دیروز یادت میره، حالت جا میاد، دیگه هم غصشو نخور، ایشالا تو هم روت کم میشه، پاشو..

عاطفه

میخوام بدونم،
فقط بدونم،
وقتی بارون میباره اینجور تند تند، اینجور شُر شُر،
تو باز میتونی به یادم نیفتی؟
به یادم نباشی؟
به یادم نمونی؟

پ.ن. عاطفه

دیگر چه مانده؟

تعجب میکنه..
نوزاد از سینه ی مادرش،
کودک از نرمشِ نورانیِ ستارگان.

و ما که بزرگتر، پیرتر، میشویم و کمتر تعجب میکنیم.

تا آنهنگام که از تمامیتِ زندگیمان سقوط میکنیم،
و صعود میکنیم به قله هایِ عجایب،
عجایبی نو،
عجایبی عجیب،
تا پایان.
پایان، که سهممان آن گوشهِ تاریک است، سرخورده، زیرچشمی تماشا کرده، نجوا میکنیم: قدرت خدا را!


عجایبِ زندگیم به حداقل نزدیک است! تلخ است این حقیقت.

معرفی

معرفی میکنم
و توصیه،
قاعدتاً.

این

این دم، همان لحظه ی موعود است،
و این بغض، همان واژه که در نطفه کشته شد،
و حتی این پُست،
سه نقطه

دسته ی دوم

زمانهاییست باور داری بر جریانی که در آن گرفتاری مُشرفی و جوانب آن را میشناسی و هیچ مفرّی نیست. کمی بعد، زمانه به تو ثابت میکند که اشتباه میکردی. این هنگام، با شگفتی و البته رضایت، تکرار میکنی "این سیب رو که بالا بندازی تا پایین بیاد.."

و البته هستند زمانهایی که حقیقتاً، هیچ مفرّ و خلاصی نداری.

من، اما...


دیدنِ پشتِ بومهایِ کثیف، درهم و دودگرفته، از بالایِ پلِ حافظ، به نظرِ فریماه "شگفت انگیز"ه.


یادم تو را فراموش

آن روز که قول دادم عاشقانه ننویسم، باران نمیبارید!

درد میپیچد در تمامم

دیروز به خودم نهیب نزدم که
"شاید این آخرین باره"،

امروز نهیب میخورم که
"آن روز
آن بوسه
آن آغوش
آن لبخند
آن جمله
آن نگاه
آن ...،
آخرین بود"!

در گیر و دارِ بودنم

از چاله به چاه افتادن یعنی بعدِ دو روز مسمومیت، صبح پاشی ببینی گلودرد داری و ایشالا، به لطفِ خدا، داری سرما میخوری!

خواب

میخوام برم بخوابم.
لطفاً اون خوابی که دیشب ربودی رو پس بیار، میخوام باقیشو ببینم. میخوام باقیشو بدونم.

خواب

من میرم بخوابم.
اومدی، بیدارم کن وَرِت دارم بذارمت تو خوابم.

سوءِ تفاهم

خدا جان!
من خواستم خودم مادر شوم،
نخواستم که گاوم بزاید،
اینگونه تند تند، تند تند!

حرفِ حساب

تو را قدرت است که فرا میخواند به مبارزه

ما را اما،
هجومِ گمنامِ جنازه هاست در گورستانها،
ناله هایِ خونینِ جوانمردانِ دیروز است،
کینه کینه کینه ی خاک گرفته است،
بغض است،
رویاهایِ ناب، کهنه چون شراب است که فرا میخواند!


تو خود، به انصاف قضاوت کن، کدامیک جاودانتر است؟

نظم

attention: این پست ظرفیت میطلبد! از پذیرفتنِ کامنتهایِ مزخرف معذوریم :دی

همیشه هم همانی نیست که باید. س.ک.س را میگویم.

گاه شور است. انرژی. افتاده در جانت، مثلِ بادی که در شکم میپیچد. همین س.ک.سِ نوجوانانِ چهارده ساله، به گمانم. کوهنوردی را پیشه کنند، اثرِ بهتری خواهد داشت.

گاه مکاشفه است. کشفِ جنسِ دیگر. میخواهی تمامِ شنیده ها و دیده هایت را خفتِ هم بچسبانی. میخواهی لمس کنی. شاید هجده سالگی. اولین تجربه ها. همینجا هم هست که گاه رَم میکنی. وحشت میکنی. منزوی میشوی. و چه بد خواهد بود.

نیز مکاشفه ی دیگری. آنکه ناشناخته است برایت. یک ستاره ی هالی.وود. شاگرد اولِ دانشگاه. یک هنرمند. یا یکی که دوستش داری. کشف که میکنی باید بگذری. بروی مرحله ی بعدی(اگر داشته باشد). و الا نکته ی تازه ای برایت نمیماند. گیرم تمامِ استایلها و شرایط را هم تجربه کنی. زود تمام خواهد شد.

گاهی بد چیزیست! تلاشِ زنانِ نزدیک به یائسگیست برایِ جذاب ماندن! تلاشِ دخترکی که با.لغ شده، زن شده، مادر شده و به گمانش تمام شده؛ میخواهد مردش را نگاه دارد، برایِ خود، تنها.

گاه درونیست. میخواهی با خودت حرف بزنی. میخواهی بگویی بد موجودی هستی. یا به عکس، میخواهی بگویی میتوانی! میخواهی با خودت کلنجار بروی. مهم نیست زیر یا رویت که باشد. مهم تویی و آنکه در درونِ توست. باید خیلی حرفها را ثابت کنی... . تمامی ندارد این بازی.(American Beauty)

بسیاری زمانها ابزار است. تا فراموش کنی. تا سرگرم باشی. تا.. تا زمان را بگذرانی!!


در عینِ حال، همان س.ک.س، با همان مجموعه حرکات، با همان بودنها، میتواند یک س.ک.س باشد. فقط. یک جور ارضاست. ارضایِ نیازِ جن.سی ات. نه بیش و نه کم. تو برحسبِ اعتقاداتت وارد میشوی، س.ک.ست تمام میشود با رعایتِ تمامِ صفاتِ انسانی. تمام. میتوانی پس از آن به آغوشش روی و بگویی که عاشقانه میپرستیش یا چند اسکناس بگذاری کنارِ گوشش و بروی، بی آنکه نگاهش کنی. من به اعتقاداتت کار ندارم، از عَمَلت سخن میگویم.

س.ک.س باید س.ک.س باشد. نه بیش و نه کم. مثلِ نماز، که تا نماز نباشد نماز نمیشود! و گرنه آشفته میشوی. درمیمانی. با خودت درگیر میشوی. میفهمی؟

فاطمه براتی زنده است! چه جورم!!

امشب در بیست و سی:
یه دختره(چادر+عینک+دماغ).
به ادعایِ خودش، دانشجویِ امام صادق.
کارنامشو نشون میده، ممتازه.
برگه قبولیِ دانشگاه تهران هم نشون میده.
یکی کنارش نشسته به نامِ بابا، رو ویلچره، یعنی مثلا جانبازه.
یه شناسنامه، یه کارت ملی.
...


من بیشعورم؟ شاید ولی به خدا نه اینقد!!

نوستال

آخرِ هفته
احمدی رفته

پ.ن آرزو بر جوانان عیب نیست.

سبز و همیشه سبز

خواهرا برادرا،
فراموش نکنیم پیامِ رهبرِ فرهیخته را، برایِ "برجسته" نگاه داشتنِ راهپیماییِ روزِ قدس.

باید بَربِجِستونیمِش!

خواب

من میرم بخوابم.
تو هم زودتر گودرتو چک کن بیا به خواب م. منتظرتم.

زمان

- تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک..
+ ولی این اصلاً منصفانه نیست! من الان هیچ کاری، دقیقا هیچ کاری نمیکنم. تو حق نداری این لحظه های هیچ رو هم به حسابِ عمرم بذاری! میفهمی؟
- تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک..
+ نفهم!

زمان

و از معجزاتِ زمان همان بس که روزها با تو بودن را در چند لحظه خلاصه میکند و دمی بی تو ماندن را به درازایِ یک عمر، کسالت آور.

:)

چند میپرسی زِ جبر و اختیار؟
اختیار، آن بِه که باشد دستِ یار!


شاعر ناشناس

جی.اسپات

تو باطوم و شیشه نوشابه وارد میکنی؟ ما چوبِ پرچمِ قدس رو!

به زودی میبینیم کی زودتر ارگ.اسم میشه!

اوپسسس

"چند سالِ پیش،در یکی از کافه هایِ شمالِ افریقا، عده ای بومیِ همانجا، نشسته بودند برایِ بازیکنِ تیمِ فوتبالِ ایرانی کف میزدند.. . اینها یعنی ملتها، جماعتها، هواخواهِ نظامند."

نیازی به طنزنویسی ندارد. همین بس که بدانید عبارتِ فوق، دقایقی پیش، توسطِ رهبرِ یک نظام، بیان شد!!!
بیب بیب بیب بیب!

سبز و همیشه سبز

همان نگاهِ مظلوم و نجیبت، وقتی به متانت، در بهت و خشم، و در مقابلِ چشمانِ منتظرمان، میگفتی "بگید، بگید،.."، عاشقشم.

عاشقانه

یا "همیشه" را کوتاه کن، یا خودت را "ماندگار".

خلاصه "تا همیشه با من بمان".

بایسته و شایسته

مات و مبهوت، بینِ "باید"ها و "شاید"ها نشسته ام.
جستجو میکنم،
افسوس،
نمیابم،
آنچه را که "باید و شاید"، توأمان!

هوممم

همین چهارچوبِ شکلاتیِ "بلاگاسپات"،
و همین تک و توک ابزارِ اعمالِ "استایل"،
و کمی خرده پاشِ دیگر،
ترجیحا در "کروم"..
حسِ خوشایندیست.

خوشایند چون بویِ همیشه آشنایِ خانه.

آرامت میکند،
حتی اگر "پابلیش"ش نکنی.

باور کن

مادر-پدرها هم میتوانند نفرت انگیز باشند!

امشب هم

احتمالا خیلیها نمیدونید که مراسم شبهایِ قدر، هر سال در قطعه 44بهشت زهرا(شهدا) برگزار میشه.

همین، گفتم بدونید، شاید دوست داشته باشید یک شب از سهمِ 365تاییتونو در کنارِ مرده ها، به سر ببرید

نرو.

از این دورتر،
نرو.

نرو.

نرو.

شرم آوره

سه روزه دست به این قبضِ برق نزدم ببینم یه امام علی پیدا میشه تو این ساختمون بیاد شبونه ورش داره، صبونه پرداختش کنه.. . نبود!
حالا خوبه قبضِ موبایل نیست!!

گرگم به هوا

من میدوم
تو میدوی
من به سویِ تو
تو زِ سویِ من!

جامعه ی من

1. زنی میمیرد.
خُدام راضی نیست بندَش تو آتیشِ شهو.ت بمونه.. اون بنده خدا هم که دیگه رفت زیرِ خروارها خاک، الحمدلله مراسمِ هفتش هم که اونجور باشکوه برگزار شد. اینم بالاخره مَرده، زن میخواد، حق هم داره خوب..

2. مردی میمیرد.
به خداکه مُردم از خجالت وقتی شنیدم! حیا هم نداره، صبر نکرد حداقل بچه هایِ اون جوونمرگ رو به سر و سامون برسونه بعد بره سراغِ ج..بازیاش.. این از همون بچگیش هم سر و گوشش میجنبید..

to corner ME

"Panic" by Anathema

نِگا

همه دارند میمیرند، کم کم!

همه، حتی این نوزادی که همین حالا آمد. دارد میرود با هر بار که نافِ قلمبه ی رویِ شکمش پُف میکند و فرو میرود! و عجب زود زود !!

توضیحِ واضحات

اگر کسی ک.ن.گشاد نبود، کم احتمال داشت سراغِ اختراعی برایِ تسهیل انجام امور بره!
اگر کسی منزوی نبود، کم احتمال داشت درد و دلهاش رو واسه چند تکه کاغذ بگه!
اگر کسی سلطه گر نبود، کم احتمال داشت دیگران را به چوبِ قانون اسیر کند!
اگر کسی بدجنس نبود، کم احتمال داشت به امیدِ درد و بیماریِ دیگران زندگی بنا کند.
...

تمامِ این انسانهایِ شریف، از رذالتهایِ خود ساخت یافته اند.

مخلوقِ بهتر از خالق

"نویسندگان"ی که داستان را "بی پایان" به "پایان" میرسانند، "نویسنده" میسازند.

و عجب بخیل است "خدا"یی که جز "بنده" ندارد!

"من هنوز خواب میبینم"

ترجیح میدم باقیِ زندگیم رو تو خواب زندگی کنم.

پ.ن. "peak"هاش، peakتره.

آی آی آی

درد درد درد درد درد..
عفونت فکر است در سرم. درد میکشم تا استفراغ کنم چرکِ جاری در شریانهایِ گردنم را. میپیچد، میپیچد، میپیچد و میجوشد از پسِ سرم و چنان فشاری دارد که گیجگاهم را به تپش میکشاند.
این واژه هایِ مزین، هر یک حکایتیست از دردی، از فریادی، از من ای!

محکوم نکنیم.

من به بهایِ احساسات، زمان و داشته هایِ بسیاری از انسانها، به امروز و اینجا رسیده ام!
رویکردی متفاوت، فقط کمی متفاوت از آنچه یک قاتل دارد.

نتیجه؟

- فکرت رو کردی؟
+ فکرت رو کردم!

شاید

شاید این گربه هایِ ولو تو رستورانهایِ دربند، تکه گوشتها رو ببرن واسه اون بچه فال فروش، که کمی پایین تر، پاپیچ شده بود و بهش کمکی نکردیم که عادت نکنه به گدایی.
شاید.

چه کاریه؟!

از همون بچگیم، بکن-نکن هایِ مامانم، کاملاً بی تأثیر بود.
امروز هم، نیازی به داشتنِ خدا ندارم.

پیر شدم

بیاد بیاوریم،
"متولینِ هفتاد"، امروز، "دانشجو" هستند!!

بیاد بیاوریم صفحاتِ اوراقِ تقویم را.

بگو، میشنوم

از این به بعد گوشهام رو تیز میکنم، نه برایِ جمله ی خبری که در گوشم نجوا میکنی، بلکه آن جمله ای که پس از "اما"، "ولی"، "مگر"،.. میاوری.

پ.ن. "حالِ ما خوب است، اما، تو باور نکن."

لحظه

اگرچه سیبِ زندگیمان خیلی خیلی چرخها میخورد، باز باید برایِ "لحظه های فانی"، گریست، خندید، سکوت کرد، فریاد زد،.. تا زندگی شکل بگیرد؛ نقش بگیرد؛ دیدنی شود؛ خواندنی شود.

"همین لحظه" را ثبت میکنم.

!

نوشته هایِ حاصل از روزهایِ میگرنیَم، بیشتر "لایک" میپذیرد!!

پ.ن. گودر

دنیا کوچیکه اما پیچیده

روزی به خودم میگفتم: "الان دیگه نوشتن معنی نداره، همه، همه ی حرفها را نوشته اند و ناگفته ای باقی نمانده.."

امروز، بیش از یک ساعت به لغزشِ موزونِ قطرات آب رویِ بدنم، میاندیشیدم. وقتی خشک شدم، بزرگتر شده بودم! و هجومِ واژه ها.

جادو

واژه را طعم میبخشد،
نگاه را سخن،
سکوت را صدا،
چشم را عمق،
صدا را بغض،
... .

این "محبت"، الفبا را، حتی، ز یادت میبرد!

بزن، خواهم زد!

به گناهِ دیگران قربانی میشویم،
و همچنان به عدالت در عالَمی باور داریم که دیگران را به گناهِ ما قربانی میکند!


ما، که از کاستیهایِ مادرانمان زخم خورده ایم،
فرزندانمان را به تیشه ی پلیدیها و نادانیهامان، زخم میزنیم!

مرا ببوس

بوسه ای که بر پیشانی مینشیند،
با بوسه ای که گونه را مینوازد،
با بوسه ای که لب میسوزاند،
با بوسه ای که جاریِ شریانهایِ گردن را به جوش میآورد،
با بوسه ای که بر انگشتان نشان مینهد،
تفاوت دارد!

هر یک، سخنی دگر دارد از احوالاتَت، سخنی نو، سخنی ناب. و همچنان شنیدنی.

مرا ببوس،
به درونِ تو خانه خواهم کرد.

یک دعوایِ خانوادگی

گاهی، به یکباره میاید و همان پشت، آرام مینشیند و ساعتها در چشمانم خیره میشود؛ خیره سریست این دختر.
بارها نشسته ام رو برویش، زل زده ام به نگاهِ نافذش، بلکه شرم کند و برود، اما دریغ از کمی کرنش.
یک وزنی، هراسی، کاوشی، نیرویی در نگاهش هست که هنوز نمیدانمش. اما روزی خواهم دانست. روزی، به زودی، آینه را خواهم شکست، او را که آن پشت خانه کرده خواهم یافت، چشمانش را لمس خواهم کرد و خواهمش دانست؛ روزی از همین روزهایِ مجهول.

میخواهم کور باشم!!

در لحظه ای، به دلایلی، به "نظریه"ای، ایمان میاوری؛ با فکر، بی فکر، با تجربه، بی تجربه، از ترس، از حماقت، از عشق،... .
مهم نیست چرا، مهم آنست که پس از آن، "تو به نظریه ایمان داری"، و لذا دیگر، هرگز، به حقانیتِ "نظریه" نخواهی اندیشید، نتوانی بیاندیشی، بلکه به "تمامِ آن" اعتماد خواهی کرد، فقط.


حرفی نیست، ایمان بیاورید، اما پس از ایمان آوردن، هرگز در مباحثِ مرتبط با حقانیتِ "نظریه" شرکت نکنید؛ چرا که شما، کور شده اید.

پاییز نزدیک است

آسمان که گرفت،
دلِ من به خود گرفت،
گرفت،
و گرفتارم کرد.

ونک؟

عاشقِ اون پسرهایِ نوزده – بیست ساله ای هستم که صبحِ اول صبح، با چشمهایِ پر از خواب، کفشهایِ واکس زده، موهایِ سیخ سیخی، نیم لیتر عطر رو خودشون خالی کردن و پشتِ پرایدِ سفیدِ پلاک نخوردشون، نشستن و با قیافه ی مظلوم و پرخجالت میان جلوت بوق میزنن و تا میبینن داره سوءِ تفاهم پیش میاد بلند میگن: "ونک؟"

نه مسیر رو میشناسن، نه کرایه رو میدونن! حتی بوقهایِ ممتد نمیزنن واسه اون "مرتیکه الاغِ یابو" که وسطِ خیابون داره مسافر پیاده میکنه!

خلاصه من عاشقِ این انگیزه ی "مرد بودن"شونم و آرزو میکنم بعد از یک هفته هم همچنان دنبالِ مردانگی بدوند.

خاطره شد.

و حتی آن بوسه هایی که تحقق نمی یابند،
خاطره خواهند شد!

؟

وقتی سرگیجه داری، به مشاهده ات، این سقف هست که داره میچرخه.


گربه از درخت بالا میره یا درخت از گربه پایین میاد؟

:)

شبِ تو به خیر،
حتی اگر،
شبِ من به گا!

هوی، ...

در همین لحظه که مینویسم،
یک ...ای* رو کم دارم.


*کسی، حسی، حرفی، ..

بخوابم؟ نخوابم؟

لحظه هایی که مستِ خواب هستم، پُرم از هیجان؛ هیجانِ اون لحظه که خودمو زیرِ پتو فرو میبرم، و لَختیِ تنم، وقتی چشمهام رو بر هم میذارم، نیز، لذتِ -دقیقاً- همون لحظه که به "خواب" وارد میشم... .

واسه چشیدنِ هر چه بیشترِ این شور، باید بیدار بمونم، بیدار بمونم، بیدار بمونم؛
افسوس از آن لحظه که خواب میربایدم! به خواب میروم بی هیچ لذتی!!!

و چه زیادند، تضادهایِ این دنیا!

اما، اگر، مگر

با عصبانیت زل میزنم تو چشماش. صداشو مظلوم میکنه و به آرومی میگه:
"من از تو چیزی نمیخوام.."
اخمهام باز میشه و نرم نگاهش میکنم. ادامه میده:
"جز اینکه.."
محکم، میخوابونم زیرِ گوشش!!

احمق

مرتب میپرسه که "دلم چی میخواد"؛
افسوس، هرگز ترک نمیکنه اون چیزهایی رو که "دلم نمیخواد"!

طفل

در این دقایقِ بکر و آرامِ شب،
شاید محمد(چهل و چند ساله) که نمیدانم کجای خانه آرام گرفته، به خیالِ "فردا"یِ بچه ها باشد؛
شاید فرزانه(چهل ساله) که از خستگیِ "مادری کردن" از هوش رفته، رویایِ فرزندانش را با خود داشته باشد؛
و یا حتی منِ غریبه(بیست و چند ساله) سرمستِ زیبایی و بکارتِ این کودکان باشم؛

اما این، فقط، امیرحسینِ ده ساله هست، که واژه هایِ ساده و بیآلایشش، تب و دردِ فریماهِ شش ساله را از یادش میبرد و او را "دوستی" میکند و امشبش را میسازد! فقط.


کودکان را ستایش میکنم.

مثه حالا

گرچه "فکر کردن" از لذتبخشترین عاداتم هست،
ترجیح میدم تنها زمانی فکر کنم که "تصمیم میگیرم فکر کنم".

در باقیِ زمانها، یک "هر چه پیش آید"* ساده، کفایت میکند.


* "let it go"

امروز وی.اس دیروز

چنان با ولع میگیرانی و چنان عمیق پک میزنی و چنان به عشق فرو میبری همین سه نخ را، که آن ده-دوازده عادتِ روزانه را هرگز!

این که ترکِ عادت نشد، عزیزِ من! (و یک ناله ی عمیق، از سیگاری که در خود میسوزد..)

Come on! Turn the page, please

ثانیه شمار،
میدود،
میدود،
میدود،
تا باز، که بازمیگردد، درست بر همان "12"ی خودمان!


زندگی، تاریخ، دنیا، خدا، نیز، تکراری شده!

من، برگشتم. به همین سادگی.

من،
برگشتم.
به همین سادگی.