به بهانه ی امروز، استفراغ میکنم.

نشسته ام لبِ پلِ نمدارِ توانیر و مرور میکنم تمامِ این یک سالِ بارانی را با چشمانی که هنــــوز نمناکند:

ساده نبود در بیست و سه سالگی،
رها کنی بی آنکه برای آخرین بار تجربه کنی گرمترین آغوش را از دوستداشتنیترینت. کیسه کیسه کنی کرور کرور خاطره را. نابود کنی آن همه آرزو و خیال و رویا را که وعده کرده بودید -همین چند روز پیش- در کنارِ هم. دم نزنی. دلتنگ نشوی. نامی نبری. آدم باشی!. و تنها بنشینی کنجی.

در کنجی، تو بمانی و اندک تکه هایِ وارفته و سستِ پازلِ به جا مانده از زندگیت. تو بمانی و قضاوتِ بیرحمِ خانواده ای که غرورشان خدشه دار شده. تو بمانی و نگاهِ لزجِ مردکانی که "اتوبانِ آزاد" میبینندت. تو بمانی و متاهلینی که کناره میگیرند و مجردانی که عبرت!. تو بمانی و ترسهایِ شبانه. تو بمانی و وحشتِ گرسنگی. تو بمانی و ای کاش. تو بمانی و اگر. تو بمانی و شاید. تو بمانی و حسرت. تو بمانی و نفرت. و حتی تو هم دیگر نمانی هیچ.

آنوقت میروی رویِ خلوتیِ پل مینشینی، به هیچ کجا نگاه میکنی، اشکت را با باران پنهان میکنی، عقده ات را به هرمِ سیگاری فرو میبری، بعد یک-دوخط مینویسی و میشود این.
هیـــــچ ساده نبود. هنوز هم.


پ.ن. هنوز هم احساسم بر این پست سنگینی میکند! نمیشود نوشت، نمیشود..

آخرین بار بود.

پنجشنبه بود. باران هم میآمد.
بیدار شدم، رفتم شرکت، بیدار شد، تلفن کرد، حرف زدیم، خندیدیم، شوخی کردیم، خداحافظی کردیم، رفت شرکت، کار کردم، کار کرد، ناهار خوردم، ناهار خورد، برگشتم خونه، برگشت خونه، در رو به روش باز کردم، بوسیدمش، بوسیدم، گفتیم، خندیدیم، بحث کردیم، شوخی کردیم، شام خوردیم، س.ک.س کردیم، خوابیدیم و نُه آبانِ هشتادوهفت، آخرین روزِ زندگی مشترکمان، به همین سادگی(؟) تمام شد.

من ساده میگویم، تو ساده نخوان.
رها میشوم.
یک ظهرِ پنجشنبه، پاییزی و آرام. خیابانِ ولیعصر، آن یکی طرفش! اندکی نمِ باران، جا خوش کرده میانِ سنگفرشِ "قالیباف"یِ پیاده رو.
منم و چس.مثقال مو که رهاشان کرده ام میانِ کلنجارِ باد و شال!
منم و کوله ای با سه کیلو لپتاپ و چند گرم پول و کارت اعتباری و کلیدِ خانه و ... .
منم و امپیتریپلیرِ 256مگیِ شش سال پیش که کویین دارد، متالیکا دارد، پینک فلوید دارد، از همه مهمتر آناتما دارد و تعدادی جوانکِ نیم.بالغ که رپِ فارسی را پدرند!
منم و کفشهایی که پارسا گفت "مالِ باباته یا داداشت؟" و من نگفتم "نه بابا دارم نه داداش، مالِ خودِ خودِ خودمه" و فقط کمی الکی الکی خندیدم.
منم و چند ساعت فرصت میانِ کار و درس.
منم و همین!

رها میشوم. ثبت میشود.

با تشکر

مردانِ "بامرامِ" شهرِ من،
جا میکشند عزیزترینهاشان را برایِ آنها که جا کشیدند روزی، عزیزترینهانشان را براشان.

مـــــــــــــــــــــــــــا

حسِ "گاوِ ده من شیرده"ای را دارم که در شُرُفِ زایمان است!

read-only

و تجربه ثابت کرد که دورترین و دست نایافتنی ترینِ لحظات، همان "یک دم پیش" است که گذشته؛
و گذشته را هیــــچ مجالِ "باری دیگر" نیست.

بزن تار

من "ناخن" میخوانمش؛
مگر آن روز که زخمِ این دل را، به نوایی مرهم شود؛
که "زخمه" خواهَمَش خواند، زان پس.

هر دو باختیم

"جفت شیش" می آورد
مشت میگشایم
"جفت پوچ" آوردمَش
هر دو باختیم!

مرضِ جدیدیست

چند روزیست که تکرار میکنم:
یک نخ.
یک ضربه .
یک دم.
آتش را رها میکنم.
پُکِ اول:
هنوز خاموش است!
یک ضربه ی دیگر.
رهایش میکنم، بارِ دیگر.
پُک پُک پُک..


به کجا چنین شتابانم؟ نمیدانم!

رها خواهم شد

قفس، تنگ است.

این روزا

میرَم دارم کلنجار
کـــــــــلنجار میرَم دارم
میرَم کلنجار دارم
دارم کلنجار میـــــــرَم

و این شد پایانِ "تو" بودنِ تو

و تو ای "تنها" مخاطبِ دیروزِ عاشقانه نوشتنهایم:
این خانه، این بدن، این دل، این عاطفه، سهمِ کسی خواهد بود که باورهایِ دوستداشنتیِ خفته در "واژه"هایِ دیروزِ تو را، به "عمل" محقق سازد.
لایک نزن، سهمِ تو نیست.

به سلامت.


-عاطفه

و این منم

من همین چند کلامَم.
خوف نکن!
بخوانَدَم.

!

چه "پرده"ها که، بی"بکارت"، مانده!

دوستانه

ببین رفیق! پشتِ هر تصمیمِ این زندگی، یه پروسه ی محاسبه ی سود و زیان خوابیده؛ و مهم اون حسّیه که آخرِ آخر، اون تهِ تهِ فکرها و حرفها، باقی میمونه.
صادقانه فکر کن. اگر اونچه که میمونه ضرره، هیــــــچ معطّل نکن، بکش بیرون.
پیش از اونکه عنانِ اختیار بدستِ دیگری بیفته.

معرفی میکنم

mmmmmm
STOP!
sit and relax (all your life you've tried so hard! it's time to move on :)

so:
NO more "pain" !
NO more "love" !
NO more "crying in the night" !
NO more "faith"
NO more "trust" !

.. and I started to be wild..
Love and Emotion\ by Yahel ft. Melanie

"and the worms ate into his brain"

گذشته ها نگذشته. چِرت نگو!
مثلِ کرم میمونن. کرمهایِ موذی و دیو.ث. وول میزنن تو هوات، حمله میکنن -وحشیانه- به تهِ تهِ چشمات. از گوشِت هجوم میارن به مغزت و گاز گازش میکنن، همونجا هم میرینن، به مُخت، به خیالت، به فکرت. بعد، شُرّی میان تا رو زبونت، وَنگ میزنی، مثلِ سگ. گاهی هم میلغزند تا حلقت، تا گلوگاهت، گیر میکنن! همونجا بالا میارن، تو هم بالا میاری، با درد، بالا میاریشون، شاید هم با نیکوتین داغشون کنی، یا رویِ تیزیِ فریادت پرتِشون کنی، پرتِشون کنی دورِ دور. شاید هم ...هیچکدوم! تحمل کنی، فقط.
به همین مسخرگی.

این "حال"ِ تو هست، مملو از "گذشته"!

نبین، خوش باش!

بیچاره،
خیره شد به دیگری، که "خوش" بود؛
آنگاه با خود نالید: "پَ من چی خوب؟!"
پس خداوند، او را نیز "احمق" کرد!

معرفی میکنم

in every stone
in every leaf of every tree (if ever grown!)
in everything!
in every river that might flow
in every seed you might have sown
+
in every vein
in every beating of my heart
each breath i take
,anyway,
in every tear the time I shed
in every word i`ve never said!

چه خوب!

نامه رو میبینم.
بغض میکنم.
ایمیلش میکنم به دو تا از دوستام.
یک دقیقه و بیست و سه ثانیه بعد، یکی جواب میده: "الهی بمیرم برات".
چهار دقیقه و هجده ثانیه بعد، اون یکی جواب میده: "لعنت بهش!"
اشکهام رو پاک میکنم.
نامه رو هم.

معرفی میکنم

I HATE you, darling
I wish I could tell you
How you made me feel
The WORST to date
But my heart
S t i i i i i i i i i i l l, bleeds without you

گلوگاه

چاله ای هست که چون ضربه اش زنی به شتاب، خواهی مرد. و چون راهش دهی به هوا، زنده خواهی ماند.
در همین نزدیکی. زیرِ سراشیبِ گلو، بالایِ فراخیِ سینه.

بگذریم از این اوصاف، همین بس، تو بدان که میگیراندش بغضی ظریف، زود زود، سخت سخت.

که من چشمانم را نبسته بودم!

ترجیح میدهم به خود بباورانم که "نمیفهمی"،
در مقایسه با اینکه بپذیرم "نمیخواهی بفهمی".

واویلا

میتوانم بفهمم مادری را که از ابرازِ کینه اش، با انتقام گیری از قاتلِ پسرش، خودداری نمیکند؛
اما آنگونه قاتل-وار؟ نه!

میتوانم حس کنم کنجکاوی که به مشاهده ی فیلمِ روابطِ شخصیِ دخترکی می انجامد را؛
اما به تاراج نهادنِ زندگیِ او را، نه!

میتوانم مشاهده کنم آمیختن در وسوسه ی هرزگی را؛
اما محکوم نمودنِ دیگری را، نه!


به کجا؟ تا کجا؟

و میروم به سویِ سرنوشت

بو.سه ای که بر سرانگشتانت مینشاند،
دنیا، دنیا، فرق دارد،
با آنی که بر لبانت میفشرد.

حق

خاموش نشد، وقتی برایِ اولین بار گفت: "اگر بیهوده میگویم، مرا خاموش کن یارب"!
و حتی در اجراهایِ بعدی.
و حتی حالا، که نیست، صدایش اما هست!

چنته ات خالیست، مومن!

"اگر کفرِ کلامِ من
کسی حرفی بگه، بهتر.."

- منِ کافر

آیا میدانستید؟!

1. از قواعدِ حکمِ سنگ.سار آن است که اگر فردِ محکوم بتواند خود را از عرصه ی مکافات برهاند، حکمِ او "انجام شده" لحاظ شده و آزاد میشود.

2. از دیگر قواعدِ سنگ.سار آن است که "مردِ محکوم به سنگ.سار"، "تا کمر" و "زنِ محکوم به سنگ.سار"، "تا سینه" به درونِ خاک فرو باید رفت.


1+2: !

کامنت

بعضی حرفها را بی باور، بی نقض، بی مثال، بی پیشینه، بی هدف،.. فقط باید گفت.
باید گفت تا تکه تکه شود، کشف شود، ریز شود، کمی آشناتر و همین گونه ها. مثلاً این.


+ اینها میروند در پناهِ crazy words of mine

"من" در جنگِ با "من"

1. به نامِ بخشنده ترین و مهربانترینِ خدایان.1. به نیرویِ عشق و تمنایِ نیاز.
2. که من یک چهارم از عدالتم!2. و من، سراپا آلوده ام به دخول، به قضاوتِ یک نخ!
3. و این از برکاتِ ایمانم است که به مشت میفشارم، چرا که "هرگز گناه نکرده ام"!3. لیک، تا سینه، فرو میروم که بهشت را روزی چشیده ام!
4. مشت را به غرورِ "پاک"م، بر میآورم.4. چشم را، بر حقیقتی که میبینم، فرومیبندم.
5. خارجم از گودِ بی عفّتیم، به ایمانِ خود.5. اسیرِ عمقِ طبیعتم، به عملِ خود.
6. تکبیر میگویم و بسم الله القاسم الجبارین...6. فریاد را خفه میکنم به بغضی...
7. قبولم باشد.7. .

در بابِ سنگ.سار

همانطور که انقلاب نیاز به شهید داشت تا ریشه بگیرد، اخلاقِ عمومی هم نیاز به قربانی داشت.
-چاه بابل/رضا قاسمی

ماده 630 قانون مجازات اسلامی:

هرگاه مردی همسر خود را در حال ز.نا با مرد اجنبی مشاهده کند و علم به تمکین زن داشته باشد، می تواند در همان حال آنان را به قتل برساند.

منبع

خوب فکر کن

لذت ندارد داشتن آنچه که مجبوری پنهانش کنی!
کسی که دشواریهایِ نوشتن را تجربه کند، در عمل خواننده ی بهتری خواهد شد.

- چاه بابل/رضا قاسمی

میترسم

خواب میبینم؛ مردی، راننده ی یک وانتِ درب و داغون که بهم حمله میکنه و کمی بیشتر؛ که دیگه یادم نمیاد. چشمهامو که باز میکنم، اول لرزش پایِ راستمه که متعجبم میکنه بعد هم طعمی تلخ و تهوع آور. به سختی فکرهامو جمع و جور میکنم. چشمم همچنان به نمایی هست از نشیمن که از اتاقِ خواب قابلِ مشاهده ست. سرم رو که بلند میکنم، گیچ میره. صورتم یخ کرده. مثلِ سگ میترسم! از جا بلند میشم، درها، چراغها، پشتِ سرِ هم.
هیچکس نیست!

باور ندارم!! برمیگردم به رختِ خواب. این بار اما با چشمهایِ باز. با چراغهایِ روشن. با صداهایی که میشنوم. با پچ پچ و آمد و شدشون. و با وانتی که هر چند لحظه یک بار به درونم هجوم میاره!

عاطفه

این یک پستِ کاملاً شخصیست. درباره ی شخصِ عاطفه، که مینویسد.
بهانه ی تلخ نوشتنهایم است شاید.
یا تلخ بودنم.
بهانه ی بغضهایی که بیکباره میآیند و گاهاً میبارند.
مینویسم:

از بچگی، خوشگلترین دخترِ هر جمع بودم؛
و جزوِ باهوشترینها، در تمامِ زمانِ تحصیلم؛
بینِ دوستها، هم سن و سالهایِ فامیل، و در محلِ کار،.. مهربان، صادق و خوش خلق شناخته شده بودم؛
و جزوِ معدود دخترهایِ منطقی و عاقل و خوشفکر، به اعتبارِ قولِ خیلیها؛ ...

حالا شده ام بیست و چهار ساله. با "بدترین" شرایطِ زندگی در مقایسه با تکِ تکِ آدمهایی که به حالم غبطه میخوردند. به بودنم. به چگونه بودنم. دقیقاً "بدترین" شرایط، که منطقاً، مطلقاً هیچ امیدی به بهبودش نیست. (و نه حالی به اثباتش، حتی)
"بدترین"

به خودم فکر میکنم که به گمانم، به جز خانواده، همه چیز داشتم. و همین شاید دلیلِ "شکست"م شد در مقابلِ تمامِ اونهایی که فقط، خانواده داشتند. اونچه که داشتن و نداشتنش از اختیارِ من خارج بوده و هست.

این، انصاف نیست. این، حق نیست.
غصه میخورم.

تجربه ثابت کرد

واسه هیشکی نمیر!
خیالت راحت، هیشکی واسه تو تب هم نمیکنه.

معرفی میکنم

My Immortal, by Evanescence

nice Remix

من و مامانبزرگم!

- عاطفه جون، تو چاییتو با چی خوردی؟
+ هیچی. تلخ میخورم.
- وا! باریکلا، چه خوب، آفرین، پَ همینه جوون و "جاهل" موندی. ماشالا.

Attention

برادرا، میخواید بیاید تو واگنِ بانوانِ مترو، راحت باشید، بیاید، ما مشکلی نداریم. منتها خیلی خواهرانه خدمتتون عرض کنم که تو این واگنها یه خانومهایی میان که یه "چیز"هایی میفروشند!
حالا باز خود دانید.

حالا تا پریروز سوسک میخوردیما!

- آره خلاصه، میگفتم، دوره ی دانشجوییِ ما..
+ منظورت یه ماه پیشه؟ قبلِ دفاعت؟
- ها؟!

کاویان تو رو نمیگما:دی

اشتباه شد

از لحاظِ منطقی
توقع میره اوضاع بهتر از این باشه
اما خوب
این دلیل نمیشه که اوضاع بهتر از این باشه!

مخاطبِ خاص دارد.

"کثافت"

پ.ن. مخاطبِ خاص دارد.

بازی، تمام!

- و اینگونه نباشد که یک عده ای بیایند...
+ بزن پی ام سی.

میشکند

ما آخر سر نفهمیدیم این سردِ دردناکِ تلخ،
آیینه نام دارد
یا عاطفه!

سخته

خوبیِ ماجرا اینه که "سخت" با "غیرِ ممکن" تفاوت داره.

و گویی هیچوقت گرم نبوده ام

سرِ ما که بر ما گران میشود، آغوش شما را آرزو میکنیم، به دفعِ سرما!

دریاب

صرفاً کافیه به خودت "یادآور" شی که "این بار"، شاید، آخرین بارِ.
همچین بعید هم نیست!

این درد است که میگویمت. بیمارم.

گاهی "فقط" باید سَرَمو تو دستات بگیری و بگی "اوهوم".
فقط.

برو بعدی

با دیدنِ اون دخترکِ تو دل برو،
یکی به راست کردگی دچار می شه و دیگری به افسردگی.
و سرنوشتشان رقم میخورد.
به همین سادگی.
به همین مزخرفی.

همین

یک سری حرفها، "حرف"ند، صرفاً "فکر"ند، در همین حد و اندازه. حقانیتشان در "به عمل نشستن" نیست.
به گه نکشیمشان.

لذتِ زندگی

میتوانم باقیِ عمرم را در مقابلِ رقصِ زهِ سازی بگذرانم که از "اشاره"ای، "اوج" میگیرد، به خود میپیچد و اندکی بعد، آرام میگیرد.
و باز از نو.

کِسِل نخواهم شد، باور دارم.

هاهاها

گزارشگر، جوگیرِ گلِ بردِ استقلال اهواز است در آخرین دقایقِ مسابقه با استقلالِ تهران:
"گلللللل، گلللللل،..
عرض کردم، شنوندگانِ عزیز، من عرض کردم خدمتتون که در همین آخرین دقایق هم میشه نتیجه ی بازی عوض بشه،..
من عرض کردم خدمتتون، یادتون باشه، عرض کردم که نتیجه میتونه عوض بشه، یا به نفعِ استقلالِ تهران و یا اهواز،..
من عرض کرده بودم.."

به جونِ مامانم.
پ.ن. "نَ پَ"

اوووچ!

خواهرم ازدواج کرده و تقریباً هر هفته "پاگشا" میشه. میدونید لابد که در این رسم، به نوعروس و نوداماد، هدیه هم میدن.
حالا همه این "خاله خرسه"ها، کنارِ هدیهِ اونا یکی هم به من میدن که "حسودیم نشه" لابد!

پ.ن. بچه هم که بودیم، وقتی تولدش بود، واسه منم شمع میذاشتن. گرچه اون وقتها واقعاً حسودیم میشد.

شُکر

"ما را به سخت.جانی.مان، این گمان نبود!"

مجبور شدیم سکوت کنیم و احترام بگذاریم!

اوضاع وقتی خیلی وخیم شد که "اعتقادات" تبدیل شدند به "مقدسات".

شاید

استادِ عزیز
کاش میتونستم غرورم رو زیرِ پا بگذارم و بگم که اگر کار نکنم گشنه میمونم و اگر گشنه بمونم میمیرم و نمیخوام بمیرم؛ اون دقایقِ تهوع آور که از مقابلم دور میشدی و میگفتی: "خانوم کار نکن. دانشجو رو چه به کار کردن."

مینویسم که اگر روزی از این پست گذر کردی ، ببینی "اجبار"م را!

بپا به "کاش" نرسی

به خودت میآیی و میبینی تمامِ آن روزها که تلاش کردی برایِ فراهم کردنِ "شرایطِ مناسب" برایِ زندگیت، همان روزها نوشته شده به پایِ زندگی ات!

تکرار میکنم

یادم میاد که خیلی درگیرِ فکر بودم.
صبح ساعتِ هفت بود که واسه تمامِ کانتکتهایِ گوشیم سوالی رو فرستادم. جوابهایی هم گرفتم که هیچکدوم آرومم نکرد.
آخرِ شب هم نشستم و کلی گریه کردم.
گذری میکنم بر این پستِ پرخاطره.

برسان سلامِ ما را

به دیدارم میآید و "اعلام میکند" که "میخواهد" برود. برود جایی که هیچکدام نمیدانیم کجاست. نه من، نه خودش و نه تو که میخوانی. میخواهد به ناشناخته ترین جا برود، نمیپرسم چرا. به گمانم از شناخته ها خسته شده! میرود که بمیرد.

نمیگویمش بماند، نمیخواهمش تحمل کند، نمیپرسمش چرا. تنها دستش را خیلی خیلی گرم، دوست مآبانه، به دست میگیرم و میخواهمش پیش از رفتن تجربه کند..
طنینِ زهِ سه تاری را در سکوتِ آخرین ساعاتِ شب؛
لغزش نسیمِ خنک و نمناکِ قله را بر پست و بلندِ اندامش؛
ابهّتِ التهابِ شاهرگش را؛
مخفیانه آمیزشِ اشک و باران را بر رخسارش؛

و اندکی بیش را.

خودتی

مشکل اونجاست که بیش از اونقدری که احمق فرضم میکنی، باهوشم!

فکر میکنم

فرض کن، یک روز بری بشینی لبِ نرده هایِ دورِ میدونِ انقلاب و همینطور که به هیچ کجا خیره شده ای، سیگاری بکشی!

بعید میدونم هیچوقت چنین "ریسک"ی رو انجام بدم.
و بعید میدونم به عمرِ من قد بده اون روزی که اینچنین عملی برایِ یک دختر، "ریسک" بحساب نیاد.
اما اونچه میخوام بگم اینه که بالاخره میرسه یک روزی که اینگونه حرکتی، ریسک نباشه. و حالا فکر میکنم به تمامِ تابوها، ریسکها و غیرِ ممکنها، که به تجربه، روزی خواهد آمد که دیگه نه تابو باشند نه ریسک و نه غیرِ ممکن.

همین "واقعیت"، همین "دگرگونی"، همین "بی ثباتی"،... دنیا رو ناشناخته، مرموز و هیجان انگیز میکنه و دخترِ بی قیدِ اراذلِ امروز رو، روشنفکرِ فردا. همچنان که فروغِ هر.زه ی دیروز رو، شاعرِ سنت شکن و شجاعِ امروز کرد!


پ.ن. یک سری حرفها، حرفند، تفکرند، در همین حد و اندازه. ادعایِ دیگری نیست. و با حفظِ همین حد، پرهیز میکنم اکیداً از گرفتاری در دامِ ادعاهایِ "روشنفکری"(؟) این روزها.
- ادبِت کجا رفته؟
+ همونجا که شرافتِ تو. گرچه، نه به اون دوری!

"منم به جستجویِ سرنوشت"

باید ببندی و ببوسی و بگذاریش گوشه ای که دیگر حتی نگاهت هم هرگز به آن نیفتد.
حالا هرچقدر هم که قلبت بتپد، هرچقدر هم که کابوس ببینی یا رویا، هرچقدر هم که ناگفته و ناشنیده داشته باشی، اصلا مهم نیست. "اصلا" مهم نیست.
ببوسش، نخواستی تف بینداز رویش، اما بعد بگذارش کناری و برو.

حتی اگه باز لرزیدی، باز اشک ریختی، باز هوایی شدی، هر چه که شد یادَش نکن.
چمیدانم، بگو دلت گرفته است همینجوری. بگو هوا بد است و به تو نمیسازد. بگو نمیدانی. بگو اشتباهی شده. فقط اسمش را نبر. زنده اش نکن. بگذار همان گوشه خاک بخورد و بمیرد.

آناتما هم میگوید:
I accepted that somethings will never change.. \Lost Control

از "پایان" گذشتم

آرامشِ تلخِ کسی رو دارم که از خاکسپاریِ عزیزش برمیگرده.

واقعیت

اروپائیان میگفتند:"برایِ نشان دادنِ فاصله باید درختهایی را که دورترند کوچکتر کشید تا منظره واقعی باشد." اما چینیها پاسخ میدادند: "نشان دادنِ فاصله در جایی که هیچ فاصله ای وجود ندارد(سطح تابلو) به دور از واقعیت است."


- چاه بابل/ رضا قاسمی

این هم از این

واسه اونی که پدر نداره، "پدر" خطاب کردنِ دیگری کارِ سختیه.
و وقتی پذیرفت و صدا زد؛ دیگه هرگز صدا نزدنش، خیلی خیلی سخت تر!!

جمعه، حرفِ تازه ای برام نداشت. هرچی بود پیشتر از اینها گفته بود.

به خوشیِ مستی است، ظهرهایِ جمعه.
ولو شوی زیرِ آفتابش و بو بکشی، عمیق، آن باسلیقه سفره ای که مادری چیده. و گوش بسپاری به صدایِ خوشِ کودکی که پدرش، امروز، خندان است. و لمس کنی آرامشِ فرزندی که مشقهایش تلنبار نشده.

بعد از ظهرِ جمعه اما در کمین است. چون به خود مینگری که مانده ای و سکوت.
تلخ است. چونان تلخیِ پشیمانی از راستهایی که در مستی گفتی، چون به عقل(؟) بیایی.


عجب از این شرابِ زندگی که پر میکند جام و باز از نو..

گودرز و شقایق

یارو میخواد جنبشِ سبز رو حفظ کنه، شب جمعه ها تو اتاق خوابش آهنگِ "اوی"(بی نظیر) نامجو رو پخش میکنه!

هق هق

هی دختر
راحت باش
کسی نیست
راحت گریه کن
کسی نیست و تو تنهایی
گریه کن که تنهایی
از دردِ تنهاییت گریه کن
کسی نیست
غرورت نمیشکنه
راحت
گریه کن
.

نمیتوان گفت که!

اگه راس میگی کنارِ آپشنِ "show current music track" اضافه کن "show my current feelings".

پ.ن. جی تاک

من اسگلم؟

محاسبه ی سود و زیان که کردم دیدم بهتره در عوضِ صرفِ وقت و هزینه و مخ، برایِ طراحی و ساختِ ریموت برایِ خاموش کردنِ چراغِ اتاقِ خواب، هرشب، وقتِ خواب که دیگه نایِ کندن از رختِ خواب و خاموش کردنِ چراغ نیست، یه نیمچه سنگ بردارم و بزنم لامپ بشکنه و صبح، یه لامپِ جدید نصب کنم.

نخند، حساب کن!

نفسِ عمیق

میخواهم بگویم که هر آدمی، دوایِ دردِ خودش را فقط خودش میداند و بس.

توضیح آنکه چندی پیش، چشمتان روزِ بد نبیند، غمی بر ما عارض شد، بی ادبی نباشد، بس تخ.می(میگویم که عمقش را دریابی!). به همین بهانه، دوست و خویشاوند و غریب و آشنا آمدند و سخن گفتند، کم و بیش، روزهایِ بسیار، به گرمی و به سردی، منتها درمان نشد که هیچ، غمِ تنهایی را هم افزود که ببین هیچکس ما را نمیفهمد و ما چه تنهاییم و قص علی هذا.

ساعتی پیش نشسته بودم در بهترین نقطه ی دنیا: اتاقِ خودم، در خانه ی خودم. دلتان نخواهد ماکارونی دستپختِ شوهرخواهر میخوردم و به توصیه ی دوستی، پرینتِ -به خرجِ پرینترِ شرکتِ- کتابِ چاهِ بابل را میخواندم. نشنیده بگیری مارلبرویِ اصل هم میکشیدم از صدقه سرِ همین رضافندکیِ امیرآباد.
آن غم هم که معرف حضور است، لم داده بود، کمی آنورتر، با ابی میخواند.
همین. به همین سادگی. به همین آرامی.
و این همه سادگی، شد دوایِ دردِ ما! باور میکنی؟ از این هم ساده تر. من و کتاب و سیگار و غم، دورِ هم، "خوش" بودیم!

و چه بسیار، خویشاوند و دوستی که همین یک ساعتِ پیش، نشسته بودند ورِ دلِ خودشان و به خیالِ مهربان، ساده و گمراهِ خود چاره ی دردِ من میجستند! هه. دردی که امروز دیگر جایِ خودش را یافته، انس گرفته. اشکی که امروز دیگر بی هیاهو میآید گاهی و میچکد و بی هیچ نشان، میرود. غمی که امروز دیگر، چاره نمیخواهد.
همین. به همین سادگی.
زمان میگذرد. و خوب است زمان، که میگذرد.
شبِ آرامیست. نصیبِ شما هم بشود. شیرینترش حتی.

مشکل فلسفی

یک سوالی که پیش میاد اینه که الان تو یه متنِ فینگلیش، باید از p.n. استفاده کرد یا p.s.؟؟

+

و در جایِ دیگر میگوید:

"گفتم: "بیا و عاشق ماباش."
خداوکیلی وزنش هم قشنگ است. بدونِ رودرواسی بگویم اگر کسی به خودم گفته بود، میشدم."


پیمان هوشمندزاده

معرفیِ کتاب

گوشه ای از هنرنماییِ منحصر به فرد و قویِ "پیمان هوشمندزاده" در کتابِ "ها کردن":


+ اگر از ده هفت تا برداریم چی میشه؟
- چیزی نمیشه. یعنی نباید اتفاق خاصی بیفته. یا ما به اون هفت تا احتیاج داریم یا نداریم. اگه داریم که برداشتیم، اگر هم نداریم که غلط کردیم برداشتیم.
+ اگر از ده هفت تا برداریم چی میشه؟
- اگر بلد باشی هیچی نمیشه. فقط باس دل داشته باشی.
+ اگر از ده هفت تا برداریم چی میشه؟
- هیچ فرقی نمیکنه. ده تا همون ده تاست. حالا تو هی بردار.
+ اگر از ده هفت تا برداریم چی میشه؟
- اون هفت تا، نیست که نشده، هست؛ یه جایی هست. فقط ده تایِ ما هفت تا چیز شده که اینجاست و سه تایِ دیگه که یه جایِ دیگه ست.
+ اگر از ده هفت تا برداریم چی میشه؟
- اگر هفت تا رو برایِ خودمون ورداریم، هفت میشه. اگه سه تا رو ورداریم، سه.

آی لایک ایت

تو همین دو-سه ماهی که گودر سیستمِ لایک زنی رو راه انداخته، به گزارشِ خودش، من 1543 مورد رو دوست داشتم!
دو-سه ماه پیش فکرشم نمیکردم هنوز این همه چیز باشه که دوست داشته باشم!!
خوب بود.

شاید

روزِ بدیِ امروز.
من میرم فردا.
فعلاً.

اینگونه ایم

پُستی را مینویسی، دو روزِ بعد میبینی هیچکس لایک نزده، هیچکس شر نکرده، یادت میاید اما، که تو با این پست، با کلمه کلمه ی این پست، با هر هجایِ این پست چه گریه ها که نکردی، چه حسّها که دود نکردی، چه ها و چه ها.

و اینگونه است تنهاییِ انسان.

فریاد

گفتن نداره. همه میدونیم.

پ.ن. پس چرا میخوام دادش بزنم؟!

اینگونه است

"..چرخ در حسرت واماندنِ اسب
اسب در حسرتِ خوابیدنِ گاریچی
مردِ گاریچی در حسرتِ مرگ!"

-سهراب سپهری

هِه

نشستم تو جمع و دارم کتابِ آشپزی به زبانِ انگلیسی میخونم. میرسم به مواد مورد نیاز: "kidney":
من: اَه! فک کن. مواد اولیه گفته "کلیه"! حالم بهم خورد!!

خلاصه یه نیم ساعتی بحثِ جمع میشه پیرامونِ اینکه این اونورِ آبیها، گاهاً چه آشغالایی میخورن و ملت خاطراتشون رو میگن از تجربه هایِ تهوع آور و ... .

من، در حالیکه تازه دارم عکسشو میبینم: مامان! همم.. قلوه گوسفند، همون کلیه شه؟

جمعیت کتکم میزنند :دی

نوازش میخواهم

نترس. چیزی نمیشه. این دفعه هم میگذره. باور کن.
یا تحمل میکنی که خوب، خوبه، خدا رو شکر، میگذرونیش؛ یا ازَش میمیری که.. اینم خوبه دیگه! راحت میشی. راحتِ راحت.

سقفمون، تنِ ابرِ آسمونه

"راستی
خبرَت بدهم:
خانه ای خریده ام؛
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار!
هِی بخند،
بخند
بخند"

+
و بی سقف.

تو کجا و من کجا

همان "تو"هایِ شعرها و داستانها. همانها که خیلی خوبند، انگار. همانها که میآیند اما زودِ زود میروند. دیگر هم برنمیگردند، هرگز.
حوصله شان را ندارم دیگر!

آخر، خوب، یکی هم بیاید، دور از این همه "تو"، از "من" بگوید.
همینی که این گوشه کز کرده، به همین سادگی، به همین خوبی، به همین بدی. همینی که مدام از "تو" مینویسد.

ابراهیم حاتمی کیا

چقددددددددر دردناک است!
کمی میفهمم.
و بسیار بسیار بسیار سپاسگزارم. از دیروز و نیز امروز.
فرزندوار ستایشت میکنم.
امیدوارم بدانی.

"بهانه ی نوشتنم"

کجایم؟

زمانی بود که از تاریخِ مرگِ خودم اطمینان داشتم. خیلی سالِ پیش. و منتظر بودم. منتظرِ deadlineِ زندگیم. همانی که میدانستم.
deadline گذشت. نمردم.
حالا سالها گذشته. و هنوز میآید لحظاتی، دقایقی، ساعاتی حتی که از خودم میپرسم "نمردم؟ آنروز که میدانستمش، نمردم؟"
نمیدانم.

مرگِ شیرین

وقتی "تمامیتِ لذت" را در آن آغوش درک میکنی، چرا پایانش میبخشی؟

بمان.
باقی بمان.
میانِ همان دستهایِ گرم.
همنوا با همان تپشهایِ منظم.
و غرق در همان سینه ی پذیرا.
بمان.

فراتر از این لذتِ تمام، زندگی، به این کوتاهی، روایتی ندارد!!
باورم کن.
بمان.
در همان لذت که در این آن، از آنِ توست.
تا پایانِ این کوتاه زندگی، با همان لذت، بمان.
و آرام، بمیر.

بیا برویم

"دیگر از این همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته ام
بیا، برویم"

سنگ، سنگین است اما شرف دارد.

ما را به خیرِ شما امید نیست، بیخیال! زنده(؟) مپنداریدشان، مرده اند.
شما را به شرف"شان" قسم! بخوانید "شهیدان مرده اند" و دست از سرِشان بردارید.

کلیک میکنم قربة الی الله

یکی به این مدیرِ ما بفهمونه پروژه هایِ IT با "سلام و صلوات" به پیش نمیره!
لطفا تکنیکهایِ مناسبتری رو در جلسات مطرح کنید تو رو خدا.
تو رو خدا!

فک کن

من اگه نویسنده ی درس حسابی شم، میرم شبکه یک میگم مشوقم "فالوور"هام بودن و رازِ موفقیتم "رویتِ لایک"هایِ ملت بود.
به خدا
- شنیدی یارو نشسته بوده نون تو آبِ جوب میزده میخورده میگفته خدایا شکرت؛ بعد یکی رد میشه میگه بدبخت دیگه شکرت واسه چیه؟ بعد اون اولیه میگه این شکری که من میگم از صدتا فحشِ خواهر و خانواده بدتره؟

+ آره. تکراری بود.

دخترا

- شنیدم خوش تیپه، آره؟
+ آره خوبه، یعنی بد نی.
- بچسب بهش.
+ ول کن بابا! خنگه!!
- خره! مزدا تری داره!
+ خوب؟
- خاک تو سرت که آدم نمیشی!

پ.ن. این دیالوگ واقعیست.
پ.ن. معلومه من کدومم دیگه #-o