خفه شید!

حولِ میدانِ ولیعصر..
کمی دورتر از انقلاب..
نرسیده به آزادی..
خونی، هنوز گرم، جاری بود؛
های، حرمت‌نگه‌داران! شما لگدمال نکردید؟

..

هم.خوابگی نکن با کسی که در خلوت و تنهاییِ شب، به آغوش نمیخواباندت.

سهمِ من

گورِ پدرم تا نیمه پر شده.. نیمی از اندامش جا مانده، در عراق شاید.. پس سهمِ من از این خاک شد یک گور و نیم!
میستانمش.

جنون

"ندا نتر.س، ندا نتر.س، ندا.. واااای واااااااای دیو.ثا.. واای.."

"بابا.. سه دفعه از روش با ماشین رد شدن.. سه بار از روش با ماشین رد شدن.. ای خدا ای خدا ای خدااا.. سه بار.. ماشینِ نیرو.ی انت.ظامی.. مردمو کشتن..."

"الهی بمیرم.. خسروو.. خسرووووو... خسروووووووو"

میطلبم

حق، گرفتنی‌ست.

یه کاری کن!

دبل کلیک.
پلِی.
دورِ کند.
چندمین بار است؟ نمیدانم. باز، زل میزنم به گرفتگیِ پنجره‌ی راننده، باز در جستجویِ چشمهایش، وقتی جلو میرود، وقتی عقب میرود، وقتی باز، جلو میرود..
خون میدود در گلویم و پنهان میشود نگاهم در پسِ اشکی بلکه نبیند خونی که جاری شده بر انتظارِ میدانِ "ولی عصر(ع)"، نبیند دو اندامِ بیجان را که اندکی پیش "جان" داشتند، نبیند التماسِ دستهایِ بیجانِ مردمم را، نبیند...
خدایا! تو چی؟ تو هم نمیبینی؟ نکند تو هم داری میباری؟!
دانلود

نوش

+ انقد نخور لامسب.. همین حالاشم چشات تابلوئه.. به خدا میگیرنمون میبرنمون کهر.یزک چوب میکننا..
- اه‌ه‌ه.. چقد میترسی تو! گفتم که آشنا دارم، کاریمون ندارن..
+ حالا این آشنات کی هست انقد خیالت تخته؟
- رئیس مبارزه با قاچاقِ مشروبات الکلی.
+ زکّی! مملکته؟

بترس از من

هوی مردک!
علیرغمِ تمامِ تقلایت، تو را نابود خواهم کرد،
همچنان که
علیرغمِ تمامِ ف.یل.ترینگهایت، هم اکنون در بلاگرم مینویسم.

عاشورایِ هشتادوهشت

عجب روزها و شبهایی شده‌اند! عجب شبهایی شده‌اند! مانده‌ام در درماندگی انسان، به کجاها که نمیکشاندش. رویِ تقویم راه میرویم و هر بار عده‌ایمان به سادگی، به سختی، کشته میشوند، عده‌ایمان شکنجه میشوند، باقیمان سرخورده و همینجور، باز راه میرویم. چرا که نرویم؟ چرا که نمیریم؟
ساده نیست. میروی، با پایِ خودت میانِ میدان، خدا نکند گیرشان بیفتی، آن وقت هست که حسی غریب، غریب، غریب، تمامِ اندامت را تسخیر میکند، خدا میداند در آن لحظه چه میکنی، میدوی، فریاد میزنی، لال میشوی،.. خدا میداند. کم که نیست که، استیصال است. تمامِ تنت یکپارچه استیصال است. پیش از این فقط شنیده بودیم، چند ماهی‌ست دیده‌ایم، میبینیم، ولی باز هم میرویم، با پایِ خودمان میانِ میدان، ساده که نیست، لیک از آن سخت‌تر در خانه ماندن است. قضیه همینجاست. در خانه ماندن، برایِ ما سخت است.
باز هم روزها میگذرند، باز هم روزها، شب میشوند، باز هم ما میاییم، باز هم شما میایید، باز هم ما میمیریم، باز هم شما میزنید، منتها.. چه میتوان کرد؟ ما خشمگینیم، پس باز هم میاییم، باز هم.

no!no! no no no

It's real love,
that you don't know about!

download link
lyric

جایِ خالیِ سلوچ

کتابِ "جایِ خالیِ سلوچ"*، همین حالا، تموم شد.
مستقل از خودِ کتاب، که به شدت فکرمو مشغول کرده، نکته‌ی دیگه‌ای درگیرم کرده:
شباهتِ این رمان به رمانِ صد سال تنهایی(1967 م.)، از لحاظِ ساختاری که برایِ بیانِ مفهوم انتخاب شده.
قلمِ من عاجز از ادامه‌ی این پست هست.

*نویسنده: محمود دولت آبادی/ 1357 ه.ش.

منصفانه؟

شنیده‌ام عکس‌ت را پاره کرده‌اند؛
این در، به آن همه عکس که بر دیوارهامان به جا گذاشتی!
آن همه، فقط، عکس!

نوش

آن جام که تو نوشیدی،
زهر نبود،
نوشدارویِ هضمِ آن همه خون بود که همین تو فشاندی بر بیکفایتیِ زمین،
نوش.

حکمشان باطل

منتقدانِ شعرِ من که آخر ندیده‌اند تو را که، مخاطبِ شعرِ من!
حکمشان باطل.

.

again
again
again
and again without a gain.

لاب لاب لاب

ببینی بعضی وقتها مینشینم حرف میزنم برایت، هی تند تند، از شادی، از غم، از سیاست، از خدا، از بیخدا،.. .
تو آیا میدانی که تمامِ این کلنجارِ کلامم برایِ فرار است از بیانِ همان یک جمله؟ که تو هم میدانیَش، که من هم میدانمش؛ لیک جرأتِ بیانش نیست، زمانِ بیانش گذشته، گفتن ندارد، گفتن نشاید، گفتن نباید..
همان وقتها که چشمانم به همه جا مینگرند، جز چشمانت!
"آیا همه‌ی شما بیگناهید؟؟"

پ.ن. حکم آنست که اولین سنگ، در اعمالِ مجازاتِ سن.گسار توسطِ فردی پرتاب شود که تا آن زمان منزه بوده‌است از گناه.

کجایید؟

مادربزرگ، به حج رفت..
کمی بعد،
نوه، آنفولانزایِ خوکی گرفت و به گ.ا رفت.

اگر دین ندارید، آزاده باشید.

باز هم به قدیمترها.. نه چندان دور؛ یادِمان که هست. دسته میآمد، ذوق میکردیم میدویدیم به حیاط و مادر میگفت: "حجاب کن، نیامده‌اند به گناه بیفتند!" ما هم حجاب میکردیم و لذتی میبردیم، خدایی شکر میگفتیم.
حتی همان روزها هم که دیگر راهمان را از وجودِ هرچه خدا و دین و پیامبر بود جدا کردیم، باز حرفی نبود. دینشان بود، به ما چه. هر کس به طریقی و قص علی هذا..
ولی این روزها دیگر ساکت ماندن دشوار است. بینی سفره‌ای پهن شده پربار، برایِ اهلش و هرچه نااهل است آمده ناخنک میزند! چه ناخنکهایی!!
"ذکر" را تکنو میزند! چه چهره‌هایی میشتابند به "پیرویِ قیامِ عاشورا"! طرف، شب پایِ عرق.خوری نشسته که بتواند دو روز بیدار بماند، میخواهد برایِ امامش آشپزی کند. گرسنه گرسنه مردم نان به آب میزنند – به اعتقاداتم قسم که دیده‌ام-، گروهی دیگر نشسته‌اند گاو به خوردِ گاوهیبتان میدهند! شب تا صبح پایِ بساط است که صبح تا شب تعزیه کند! در خلوت فحششان میدهی و در صفِ غذایِ به نامش، پیشی میگیری؟ چه بلا!
فدایِ سرتان، میخواهید کارناوال راه بیندازید، دختر تور کنید، مفت مفت بلمبانید، بکنید! جایِ دگر اما.

خود دانی

میتوانم نگویم.
نمیتوانم نفهمم.

بی خیال‌ش

به خیالم تو هستی..
از خیالم سرمستم..
در خیالم تو ماندی..
با خیالم چه شادم..
بی خیال‌م، چرت میگویم، بی خیال‌م..

نمیآید

فا.حشه نبود!
فقط منتظر بود، و گه گاه اشتباه میگرفت پرادو و پراید و بی.ام.دبلیو را با اسبِ سپید و مردکان را با مردی که مادر وعده داده بود، روزی، میآید.

مادرها که دروغ نمیگویند! میگویند؟

ساده بود؟

دیگر چه جایِ من است برایِ تو که گذراندی یلدایت را؟
شبی،
آنچنان طولانی!

اینگونه‌ایم

یک وبلاگ‌نویس، که دیگر نمینویسد، دارد در یک وبلاگِ دیگر، بی نام و نشان، مینویسد.

همه میشنوند

صدایم را
به تیزیِ بغضِ نبودَت،
خَش انداختی.

بگو، تو، بوسه

تو با بوسه پر میکنی، یا من با بغض پر کنم،
این خالیِ گودِ گلوگاهم را؟

آخ.. همان

آن انحنایِ حاشیه‌ی گردنت را میگویم..
همان.

اینگونه اسگلهایی هستیم ما!

- و خداوند زن را آفرید بعدش فهمید چه اشتباهی کرده کلی پشیمون شد.
+ ولی دیگه راهِ برگشتی نبود! مرد، احمقتر از اون بود که عاشقِ این اسگل نشه!

هممم

دکترجان
آن بیماری که همه شب با من هم.خوابگی میکند را، تو در کتابها خوانده‌ای فقط!
خودت قضاوت کن، کدامیک نزدیکتریم؟

so tired of these days

I need to imagine that there's no tomorrow..

مملکته؟

حالا شما هر فرمولِ آماری رو هم میخوای بیار، باز این "همیشه ویران‌ شدنِ روابطِ عاشقانه‌ی من" نقضش میکنه!

دِ سِیم از آلویز

خطابم کرد:
قلبِ تو قلبِ پرنده، پوستت اما پوستِ شیر

باورم کرد:
تنهایی، اولین و آخرین حرف، حرف هر روز و هنوزه

امیدم داد:
کسی شاید باشه، شاید، کسی که دستاش قفس نیست

به اوجم رسانید:
کسی که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره، برای دلواپسی هات، واسه سادگیت بمیره

تمامم کرد!:
زندونِ تن رو رها کن،
پر بگیـــــــر



دانلود

نامردها

وقتی در رسانه‌ی مثلا ملّیتان راست راست مقابلِ این همه چشمِ گرسنه دروغ میبافید، مردانگی زیرِ سوال نرفته؟
وقتی دخترِ مردم را به ضربه‌ای نقشِ بر زمین میکنید، مردانگی زیرِ سوال نرفته؟
وقتی شغلتان شده برانداز کردنِ اندامِ زنان به منظورِ نهی از منکر!، مردانگی زیرِ سوال نرفته؟
وقتی چوب در ماتحتِ مردم میکنید تا دروغ بگویند، مردانگی زیرِ سوال نرفته؟
وقتی جرأتِ بیانِ آنچه میکنید را ندارید، مردانگی زیرِ سوال نرفته؟
...

"مجید توکلی" مرد است، شما فرهنگِ لغاتت را اصلاح کن.

ب‌ن‌دازم و برو

- مگه من مُردم که بذارمت برم؟
+ تو نه، اما من آره! بذارَم و برو.

.

این "قصه‌"هایِ تلخ که میگویمت را
"زندگی"(؟) کرده‌ام.

ای عجب!

ساده ساده
الکی الکی
تند تند
مفت مفت
به گا میرویم!

یادم رفته

پیر میشویم
به سرعتِ از یاد بردنِ طعمِ "بوسه‌هایِ یواشکی"
همانها که هیچکس نمیداندشان
جز "ما"
جز "ما"یی که به خاطره پیوسته است
و دیگر هرگز نخواهد بود.

نه به پایِ عمرِ من!

"لحظه‌ها رو میکشیم، نمیشماریم"

پ.ن. شبهایِ بیقراریَم را ابی میگذراند.

زکی

ای خدایِ مهربون،
کجایی پس؟ بیا ما رو از شرِّ این پارتنرِ نامهربونت نجات بده!
تو رو خدا!

مینگرم

تو همان "آخرین جرعه"ای.
نه میتوان نوشیدت، نه میتوان چشم پوشیدت.
مینشینی در عمقِ جامی و میمانی دست‌نایافتنی و میروی تا کهنگی و میشوی خواستنی، هی خواستنی، هی خواستنی.

باوفاست!

میآید و نمیرود،
خوابم!

گفتنیها کم نیست

دوستم(؟) از آن سویِ آبها، به لطفِ جیبِ پدرش، به شکلی انقلابی(!) ایمیل فوروارد میکند:
"ویدئوی اعتراضاتِ دانشگاه بهشتی"

می‌اندیشم به واژه‌ی "شهید" که از قلم "افتاده شده"! می‌اندیشم به روزی که همین دوستِ انقلابیِ خوش‌غیرت(!) از قلم خواهد انداخت...
بگذریم، گفتن ندارد. گفتنی نیست.

چه خَرَم من!

هنوز دلم واسش میسوزه!
هر روز دلم رو میسوزونه..

تا "دیر" نشده

شانه‌ات "باید" باشد، بسترِ خیسیِ گونه‌هایم.

لطفاً

دفعه بعدی که نامم را بر زبان راندی،
خفه شو!

چه‌ها که آموختیم!

از هجده‌سالگی تا بیستوپنج‌سالگی، هفت سال فاصله هست. یعنی خیلی زیاد.
از سی‌ویک‌سالگی تا سی‌وهشت سالگی، هفت سال فاصله هست. یعنی خیلی کم.

خاطرنشان میکنم

آدمیزاد، ارزشِ آنچه دارد را نمیداند،
وقتی از دست دادَش،
سه نقطه

بپا

هر بازه‌ی زمانی، لذتهایِ خودش را دارد. خواستنیهایِ خودش را. تو در آن زمان سِیر میکنی و از لذتِ رخدادهایش سیر میشوی.
سپس میآید روزی، نه چندان دور، که زمانِ آن خواستنیها و دوستداشتنیها "گذشته" و تو فقط میتوانی بخوانیَش: "گذشته". میتوانی بنشینی کنجی و به یاد بیاوری لحظه‌هایش را و جاری کنی شیرینیِ خاطره‌اش را بر زبانت. میتوانی چشمهایت را بر "حال" ببندی و "گذشته" را، از دور، از میانِ غبارِ رخدادهایِ دیگر مزه‌مزه کنی. همین؛ و نه بیش. تلاش نکن باز‌تکرارش کنی. تلاش نکن دستکاریش کنی و بکشانی بیاوریش در" حال". نکن! گند میزنی به همان خاطره‌ی نازنینی که باقی مانده، حتی. نکن! حیف میشود. فقط مزه‌مزه‌اش کن. نشخوارش کن.
کمی بعد هم چشمهایت را باز کن و برگرد به "حال" با تمامِ بدحالیهایش حتی.

به همین سادگی

اگر آن شب پدر بداخلاق بود..
اگر مادر پریود بود..
اگر مهمان میامد، سرزده، یکهو..
اگر
اگر
اگر
من نبودم!

یک جورِ متفاوتی

یک قدم مونده بود تا ترکِ حریمِ همیشه‌امنِ اتاقش،
مکث کردم،
دلم نیومد نگفته برم،
یک جورِ دیگه‌ای نگاهش کردم،
لبخند زدم،
شوری اشک لغزید رویِ زبونم،
گفتم: "ممنون، خیلی خیلی وقت بود که گریه نکرده بودم".
فهمید.

مملکته؟

روش تربیتی مامانم، تلقینِ مثبته:
"عاطی جان هیچ خودت متوجه شدی چقدر کمتر از دو ماه پیش سیگار میکشی؟ باریکلا عزیزم، ایشالا کم‌کم همینم کنار میذاری.."

روش تربیتیِ عَموم تخریبه:
"عاطی خیلی داری سیگار میکشیا! حواست باشه، خودت متوجه نیستی، من که از دور میبینم واسم محسوسه.. بپا.."

خوب هماهنگ تربیتم کنید، معتاد نشم دیگه خوب!

!

"نجابت وقتی معنا پیدا میکنه که راه دومی هم وجود داشته باشه"

خانه ای روی آب ، بهمن فرمان‌آرا

نفسش از جایِ خیلی خیلی گرمی بلند میشود!

آرام نجوا میکنم: یکی باید باشد..
تند و رسا جواب میدهد: باید لیاقتتو داشته باشه!
می‌اندیشم به این تنهایی که زاییده‌ی بی‌لیاقتیِ همه(!) است، لابد!

+

مزخرف

از آن اعصاب.خرد.کنهایی که یکجا بند نمیشوند.. میایند و تا میایی بفهمی چه خبر است، یکهو میشوند یک چیزِ دیگر.. امروز پرحرفند فردا لال.. دقّی میایند و تندی میروند و تو را میگذارند میانِ یک مشت "نمیدانم".. خیلی خیلی خوبند و بی نهایت افتضاح.. نمیدانی متنفرشان باشی یا عاشق..

اینگونه "گُه"ِ "ناب"ی هستم، من!