به همین سادگی

ساده بگویم:
باختم.

نوشتنم است.

نوشتن دارد. یعنی در انتها باشی، در عمقِ تلف شدن، باز واجب است بروی به هر زور و ضربی، کناری پیدا کنی، بتمرگی یا حتی یک لنگه پا بایستی و این را، این در خود بی‌خود شدن را بنویسی. هیچ کس هم که نفهمد، حتی!

نکته

هر وقت فکر کردی میتونی از کسی استفاده کنی برایِ رشدِ خودت، بدون که اون هم همین فکر رو درباره تو کرده! پس...

-پرنیان

تجربه ثابت کرده است.

- تنهایی که خوش نمیگذره!
+ چرا؟
- چشمهاتو ببند و به یاد بیار بهترین لحظه‌های زندگیتو؛ تنها نبودی!
+ پوووف

باورت شد؟

نمیخواهد تلخیهایم را باور کند، هیچوقت نخواسته، میترسد، میترسد زیرِ بارِ تلخ بودنهایِ این دخترکش کم بیاورد، نتواند دیگر در آغوش بگیردش و بگوید درست میشود زیبایم، درست میشود عزیزترینم.
امروز هم نمیخواست باور کند، در آغوشم کشید، شاید شانه‌هایم لرزید که چشمهایم را بوسید و اشکم را نوشید، شاید هم لبهایش تشنه بود، نمیدانم..
لب تر کردم که بپرسمش چرا تمام نمیشود، چرا تمام نمیشوم.. جفت پا پرید میانِ ناگفته‌هایم و حلوا را مزه مزه کرد: خوشمزه شده، دستت درد نکنه.. جلف میخندید و اراجیف میگفت تا کنارِ در رسید و ادامه داد: اتفاقا امروز هم ناهار نداشتیم میبرم حلوایِ عاطفه‎‌مونو بخوریم...
+ حلوایِ عاطفه؟
تلخ شد، خیره‌ام شد، خیره‌اش ماندم و میشنیدم صدایِ تلخیهایمان را که قاه قاه میخندیدند..

دردم میآید

نه رفیق، ما به دردِ هم، هیـــــج، نمیخوریم.
تو خوبی و خوش قول، مانده‌ای وفادارِ قولی که گفتی میروی و باز نمیگردی..
من بدم و دهن‌لق، ببینی با زمین و آسمان و ماه و ابر و باران از تو گفته‌ام..
تو خوبی و من، بد.
آره رفیق، حق با تو بود، ما هیچ به دردِ هم درمان نمیشویم.


الهام گرفته از

عُق

دومین روزِ تعطیلی هم به هر زور و ضربی هست میگذرد. فردا هم باید بگذرد، یک جوری که نمیدانمش. باید بمانم و سفر نروم. سفر نرفته‌ام، اجازه نداشته‌ام: کسی چه میداند... میروی هتلی و کسی چه میداند چه میشود؟ یکهو دیدی شبانه یکی آمد.. کسی چه میداند... دخترِ تنها. راست میگویند، من هم میدانم، من هم میترسم و انواعِ قفلها را بر در میزنم، روبرویِ تراس را نرده میکشم، پرده‌ها را هم کلفت انتخاب میکنم.

تلفن زنگ میخورد، جواب میدهم، چرت میگوید، قطع میکنم. کیست؟ چه میدانم! شاید رنگرزِ خانه، شاید متصدیِ استخدام در فلان شرکت، شاید همین بقالِ سرِ خیابان، شاید هزار و یک جنسِ مخالفی که روزی روزگاری کارم گیرش افتاده، بنا بر روالِ طبیعیِ اجتماعی شماره‌ همراه را داده‌ام و حالا، امشب، حوصله‌اش سر رفته! به همین سادگی، به همین مسخرگی.

فیلمِ Kiss the girls را میبینم، اولش به خیالم عاشقانه باید باشد، اما نیست. از همین داستانهایِ واقعی/تکراری. از همینها که یکی دیوانه است، میآید دخترهایِ مردم را میگیرد، میبرد، فلان و بهمان. عقم میگیرد.

ول کن نیست، بیست و چهار تماسِ ناموفق در هفتاد دقیقه! پشتکارت را! ایرانسل است، آی آی آی ایرانسلِ لعنتی چرا شناسنامه نمیخواهی و انقدر زرتی به ملت سرویس میدهی؟! فکر کردی کجایِ دنیایی؟ نه، واقعاً؟!

کتابی ورق میزنم، داستانِ کوتاه، "از چهارده سالگی میترسم". میخواهند انتقام بگیرند از دختره‌ی قرتی که هنوز شوهر نکرده زیرابرو برداشته و وقت و بیوقت در خیابان دیده میشود و حالا زده گنده‌لاتِ محل را کشته، وقتی نمیخواسته کارِ دیگری بکند!

جوگیر میشوم، بیست و پنجمین تماس را جواب میدهم، میپرسم چه میخواهد میگوید میخواهد بیاید با پنج تا از رفقایش، من را بکُند! مروری میکنم بر روشهایِ روانشناختی منهایِ بیتفاوتی و تهدید که هیچکدام در این مورد جواب نداده‌اند، میگویمش که نمیدانم از کجا شماره‌ام را دارد و مهم نیست اما مهم هست که به خودش این حق را میدهد که زنگ بزند و این از مردانگی به دور است. جواب میدهد که مادرم را هم.

رویِ دورِ تند که بروی میبینی پلیس، قاتل بود و ای بابا، به هیچکس نمیشود اعتماد کرد و خوشبختانه دختر خوشگله‌ی فیلم زنده میماند و تمام.

چند صفحه‌ای ورق میزنم، دختره را قصاص نمیکنند، خوب که چه؟!

ویییژژژ.. بیست و ششمین تماسِ ناموفق. حرام.زاده. گوشی را خاموش میکنم. بزرگترین کاردِ جهازم را بر میدارم میایم مینشینم پایِ لپتاپ و پست پابلیش میکنم، خیرِ سرم.


***هستند در بینِ این همه خواننده کسانی که چنین کرده‌اند/میکنند، نوشتم که بگویم نکنید! انصاف نیست.

ویییییییییییییییییییییییژژژژژژژژژژژژژ

میخواهم یک بادبادک بسازم، یک بادبادکِ دنباله‌دار، با یک نخِ خیلی بلند، خیلی خیلی بلند، به قدِ همّتم، به قدِ عمرم..
و بفرستمش به آسمان
نخ بدهم و بفرستمش به آسمان
هی نخ بدهم، هی تو عاشقم نشوی، هی برود تا آسمان، هی نخ بدهم، هی تو عاشقم نشوی،
بفرستمش به آسمان
هی نخ بدهم، تا تو عاشقم شوی، یا نخ تمام شود بفرستمم به آسمان.

به سویِ خویش مرا میکشد چه خون و چه خاک

هوایِ خانه، چه دلگیر میشود گاهی
گاهی چون همین حالا. حالا که هشت ماه گذشته است از آن نمایشِ شوم و وقیحانه که ما، که ما مردمانِ گرسنه، خسته، خوشی ندیده، انقلاب دیده، جنگ دیده،.. تماشاگرانِ ناخواسته‌ی آن بودیم.

صدایِ زمزمه‌ی عاشقانِ آزادی، فغان و ناله‌ی شبگیر میشود گاهی
گاهی چون همین این شب. حالا که ما عاشقانِ آزادی، طالبانِ زندگی، ما که میخواهیم صبحمان صبح باشد و شبمان شب، ما که نشسته‌ایم گوشه‌ای و پناه برده‌ایم به سیاهیِ شب، پناه برده‌ایم به سیاهیِ شب.

کلامِ حق، دَمِ شمشیر میشود گاهی
گاهی چون همین امروزِ ایران.

بگیر دستِ مرا آشنایِ درد، بگیر
همین حالا. آشنایِ درد. هموطن. دوست. بیا دست به دستِ من بده. بیا دستِ به دستِ هم بدهیم و نترسیم. نکند بترسیم. نترسیم که این شب، رفتنیست. که آنها که رفته‌اند از دیارِ خود، که آنها که پناه برده‌اند به دوردست، که آنها که حبس شده‌اند در حبس، که آنها که همین امروز، با زانوانی لرزان و دلهایی گرم، همچنان امیدوار با چشمهاشان با چشمهامان سخن میگفتند، که آنها که آشنایِ دردند، هنوز آشنایِ دردند، همیشه آشنایِ دردند، باقیند. که ما، که ما بی.شماریم.


+

"ما" نمیشود اما!

"تو" را چه میشود که اینگونه دوستت دارم، "من"؟

های آدمیزاد! بیا شک کنیم

در فیلم in Bruges، پسربچه‌ای را میبینیم که به منظورِ طلبِ بخشش از گناهانش، به کلیسا آمده. وی گناهانش را، شاید به بهانه آنکه فراموش نکند، بر کاغذی نوشته: 1. این ماه، مودی برخورد کردم. 2. در درسِ ریاضی گند زدم. 3. غمگین بودم. همین پسربچه توسطِ مردی به قتل میرسد که گناهِ قابلِ اعترافش، قتلِ یک کشیش، صرفا به خاطرِ بدست آوردن پول بوده است. مردِ دیگری هم هست که دستورِ قتل صادر میکند. این مرد قواعدی دارد که تا آخرین دم، بر طبقِ آنها صحبت و عمل میکند. پیش از خودکشی نیز، جمله‌ای بیان میکند که ذکرش خالی از لطف نیست: “You’ve got to stick to your principles.”

در محلِ کارم عروسکی دارم، با یک صورتِ خندان و یک صورتِ گریان، پشتِ آن. هر روز صبح بلا استثنا، میبینم که دخترکم با صورتِ گریانش سلامم میکند و لابد گله میکند از پسرِ جوانِ خدماتیمان* که دیشب میزم را مرتب کرده و عروسکم را به این رو خوابانده!

در فیلمِ monster، شخصیتِ زنی به تصویر کشیده شده که به گناهِ کشتن مردهایی، محکوم به اعدام میشود. زن، از مردها پول میگیرد، سرویسی میدهد، آنها را میکشد. شخصیتی تقریباً مشابهِ همان خفاشِ شبِ منفورِ خودمان. نکته اینجاست که در سکانسِ مربوط به اعدامِ این زن، ما سه نفر تماشاگرِ فیلم، بغض کرده بودیم! صادقانه بگویم، نمیخواستیم این زن بمیرد. انصاف نبود!

چند روزِ پیش با مردی برخورد کردم که گمان میکردم ظرفِ چند روزِ آتی، پیشنهادِ ناخوشایندی به من خواهد داد، لذا، به خیالِ خودم، تا دیر نشده، برخوردِ نجیبانه/وحشیانه‌ای نشان دادم. امروز فهمیدم -اگر این بار درست فهمیده باشم- تمامِ تلاشِ او، صرفا برایِ مطرح ساختنِ خودش، و بع تبعِ آن بدست آوردنِ امکانِ اشتغال و نهایتاً ارتزاقِ تک فرزندش بوده است!

در کتابِ بیگانه‌ای در دهکده، نوشته مارک تواین، دو پسرِ نوجوان که یکی از آنها، در حقیقت یک فرشته(آگاه از همه چیز) است، به زندانی مراجعه کرده، صحنه‌ی شک.نجه‌ی مردی را میبینند. پسرک شکایت میکند که این یک عملِ حیوانیست! فرشته به سرعت پاسخ میدهد: "نخیر! این عمل انسانی است... این اعمال برازنده‌ی نژاد پست و حقیر شماست.. هیچ حیوانی هرگز مرتکبِ عملِ بیرحمانه نمیشود. این عمل منحصر به کسانیست که قوه‌ی تمیز اخلاقی دارند... "**.


شک میکنم.

* همان پسری که بویِ تهوع‌آوری میدهد و شبها که همه میروند زبان انگلیسی میخواند.
** برگرفته از متنِ کتاب، ترجمه نجف دریابندری

روزی که زن شدم.

جمعه ظهری است که چندان به ظهر نمیگراید، خورشیدش را نهانده پشتِ ابر و سایه‌ی خنکی انداخته بر نوشتنهایم. جمعه است، لباسها را شسته‌ام و ظرفها را هم، خانه را هم خوب چیده‌ام. ترمِ جدید/آخر دانشگاه از فردا آغاز میشود، فعلا فارغم. نشسته‌ام کناری و برایِ خودم چای سبز میخورم با نبات، اگر این حفره‌هایِ گرفته‌ی سینوسی هم مجال دهند، کمی سیگار میسوزانم.
هنوز نوه ندارم، بچه هم ندارم، شوهر هم، اصلاً مرد نشده‌ام که! اما نشسته‌ام شبیهِ پیرمردهایِ پُر، رویِ صدایِ سیمین غانم و بنان، مینویسم از.. از خودم.
به خودم نگاه میکنم، مات، منعکس شده بر صفحه‌ی مانیتور، هنوز صورتم چین نیفتاده اما چهره‌ام جا افتاده است. چشمانم چین دارند، چروک شده‌اند، گرچه هنوز شفافند و پرحرف.
به خودم فکر میکنم. یادم میاید روزی که یک ضبطِ طوسی رنگ در خانه بود، و اگر خواهرم نبود که به زور مدرن تاکینگ پخش کند، نوارِ فرهادِ پدر را با صدایِ بلند گوش میدادم. یادم میاید خانه‌ی خاله‌ام رفته بودیم، ضبطی خریده بود که دو تا کاست میخورد، دو تا هم باند داشت، چپانده بودش زیرِ میزِ تلویزیون و درِ شیشه‌ای میز را هم قفل کرده بودند که یعنی فقط ببینید. حالا همین دو روز پیش را نگاه میکنم که چه بزرگوارانه(!) برایِ شنیدنِ موزیکهایِ دلخواهِ خودم، به سلیقه‌ی خودم اسپیکر خریدم!
تنهایم، کلاً در زندگی تنهایم. این بد است که کسی نمیخواهدم تا باشمَش ولیک دلخوش از آنم که کسی را نمیخواهم که باشدم! حسِ آزادیِ خوشایندیست.
روزگاری دخترکِ زیادی ریزه بودم که اطرافیان میترسیدند قدّم بلند نشود، میترسیدند خپل شوم، میترسیدند ناپدریم آزارم کند، میترسیدندم.. همان روزگار که رویِ دوچرخه‌ی قرمز رنگِ به ارث رسیده از خواهرم، دورِ حیاطِ کوچکِ خانه‌ی پدری، ساعتها، رکاب میزدم، گریه نمیکردم، حرف هم نمیزدم، به خیالم الیزابت نامی بودم که ملکه‌ی جایِ بزرگی بود به نامِ آمریکا، جک و آلن را که هر دو عاشقم بودند، مثلاً، ترکِ دوچرخه سوار میکردم و طیِ دو ساعت خوابِ بعد از ظهرِ خانواده که باید در سکوت سپری میشد، میرفتم سری میزدم به انگلیس که دخترعمه‌ام آنجا بود، و سرِ راه پیتزاهایِ خوشمزه میبردم برایِ دخترخاله‌ام که مادرش دوستش داشت و ناپدری نداشت و فرمان میدادم پسرعمه‌ام که پدرش خیلی پولدار بود، بیمار شود بیاید زودی درمانش کنم...
من، رویِ رویایِ جاری در آن حیاطِ همیشه مانده در خاطر، "زن" شدم!
آرام آرام، بسیـــــــار دردناک، گذر کردم از دخترعمه‌ها که امروز شده‌اند روزمره، گذر کردم از پدر و مادرهایِ فامیل که احسنتم میگویند، گذر کردم از دوستانم که به بودنِ با من مفتخرند، گذر کردم از شوهر و خانواده‌اش که خاطره‌ام را تا همیشه با خود دارند، گذر کردم از همه و آمدم به این روزگار که بشوم کامل‌زنی، بنشینم برایِ خودم، برایِ فقط خودم، زندگی کنم.

پ.ن. امید که از حالم پرسید گفتمش شاید تلخ باشد اما خوشم که "میتوانم" "بنشینم" گوشه‌ای و این تلخی را به درازایِ سیگاری بسوزانم.
پ.ن. دیشب هم مهمان داشتم، عمو گفت همّتم باورنکردنی است و خواهرم گفت نمیدانسته اینچنین خانوم شده‌ام و عمه‌ام گفت به من افتخار میکند و بچه‌ها دور و برم میپلکیدند و میبوسیدنم و میگفتند دوستم دارند و .. .
پ.ن. منِ بیست و چندساله را، همین بس.

نصیبمان

چند روزی هست که میخواهم از دوست داشتن بنویسم و مینویسم لکن هر بار ذخیره نکرده چنان شیفت-دیلیت میکنمش که ایده‌اش هم به کل از سرم میرود؛ متواضعانه گذر کرده، یک موزیکِ عاشقانه انتخاب میکنم، میروم چای میخورم، سیگاری خاموش میکنم و تمام. انگار نه انگار فکری دارم و بلاگی و فرصتی و نیازی و .. انگار نه انگار.
میخواهم از دوست داشتن بنویسم، نه از عاشق بودن، نه از محتاج بودن، نه از کسی، نه از هجرتی، نه از داستانی، بل فقط و فقط از خودِ همین دوست داشتن و بگویم که چقدر دوست داشتنی است این حسِ دوست داشتن.
میخواهم از دوست داشتن بنویسم و بگویم که پس از اندکی فارغ بودن از حسها و فرو رفتن در روزمره و نیز دور ماندن از تکه پاره‌هایِ تجربیات، چه این دوست داشتن میچسبد! مثلِ سیگارِ پشتِ یک غذایِ چرب و نرم، مثلِ ساعتها خوابیدن پشتِ یک هم.خواب.گیِ تمام عیار، مثلِ یک بطری آب معدنی پشتِ یک دویِ بیوقفه،.. میچسبد.
میخواهم از دوست داشتن بنویسم و یک جورِ دیگری بگویم "من به پایان دگر نیندیشم" و اینها.
میخواهم از دوست داشتن بنویسم که گاهی چه دلتنگِ همین حسِ همیشه بکر و هیچوقت تکراری میشویم.
میخواهم از دوست داشتن بنویسم که تا آدمیزاد بوده، بهانه‌ی هر رخدادی از جنگ تا صلح، بوده و هست و پیشداوری میکنم که خواهد بود.
میخواهم از دوست داشتن بنویسم و چند روزی هست که میخواهم از دوست داشتن بنویسم و نمیدانم چرا هر بار کفایت نمیکنند واژه‌ها و عجب حسی‌ست! نصیبتان.

عمیق

لب‌َت که نیست
مینشینم لبِ پنجره
بوسه بر لبِ سیگار میفشرم

خدا شدم!

حذر کن از من
که به ریزشِ باران
خطر میکنم و عاشق میشوم و عاشق میرقصم و عاشق میپرم و چک چک چک چک

پ.ن. نقطه ندارد!