در آینده‌ی پیش از امروز

میخواهم پزشک بشوم
تا بیماری داشته باشم که از یک حمله ی قلبی بیهوش شده باشد
تا بروم پایِ بسترش
و از نقشِ رگهایِ رویِ پلکهایش
بخوانم که دستهایش سرد است
تا دستهایش را در دستهایم گرم کنم
-و میدانم- که چشمهایش گشوده خواهند شد
پس آنقدر مهربان نگاهش می‌کنم
که زبان بگشاید
و برایم بگوید
آخرین چیزی که به خاطر میآورد
یک خاطره است
از آخرین روزی که
آخرین عزیزش
رفت.