تا بگذرد این بی تو بودن ها

وقتی دوربرگردان را -به عمد- رد میکنی، تا یک سیگار بیشتر، تا یک آهنگ تکرار،..

زنانگی

دستها را حلقه‌ی انحنایِ گردنت کند
سر به گرمایِ سینه‌ات بسپارد
سینه به سختیِ شکمت فشارد
لطافتِ شکم به مردانگی‌ات حلال کند
نرمیِ پا به کشیدگیِ پاهایت بسپارد
و غرق بوسه‌هایت شود.

گاه یک زن را، گاه همین بس.

عادلانه نبود

بیا بازی از اول
این بار برعکس
تو چشم بگذار -دمی حتی-
من میروم -برای همیشه-

مرا به خیرِ تو امید نیست

یک جایی از آهنگ lost control هست که شاعر میفرماید: ?do you ever wonder why I prefer to be alone. حالا حکایتِ ماست!

میگویند آمارِ خشونت در کشورهایِ غربی کمتر از شرقیهاست و دلیلش آن است که اکثر آنها pet دارند و زندگی با حیوان از آنجا که هیچیک از دیگری توقعی ندارد باعثِ ایجاد روابطِ مهربان و سالم و آرام میشود. حالا عکس حکایتِ ماست!

از وقتی زندگیِ روزمره رنگِ خودش را گرفته و صبحها صبح است و کار، کار است و خانه‌ای و آمدی و شدی، شعارم شده: بگذارید زندگیم را بکنم، چه نیازیست به یک "دیگری".

وقتی به طور جدی وارد محیط کار شدم درگیرِ روابط اخلاقی شدم که چه ساده کسانی که "دوست" میپنداریشان چون به مقامِ "همکار"ی نزول میکنند برایِ حفظ منافع خود از هیچ تلنگر و تازیانه‌ای دریغ نمیکنند.

میگفت خواستگاری آمده میپرسیدم برایِ چی، میگفت برایِ تو، میپرسیدم برای ِمن یا خانه‌ام یا بدنم یادرآمدِ ماهیانه‌ام، میگفت نمیدانم.

لابد من هم همینم. لابد من هم مانند قریب به اتفاق دوستانم دیو.ثم، چه میدانم، همان به که به کنجی بخزم.

والسلام

مَردگی

قادرا!
این شب‌ها را تو روز کن..
روزهامان خودشان ساده ساده به شب میگرایند..

خدایا، لعنت به تو

کاش مرگ را مجالِ زندگیِ مجدد بود
حتی به قدرِ یک آغوشِ دیگر
یک آغوشِ آخر

خودمونی

مامان تعریف میکنه:
"تو هنوز به دنیا نیومده بودی، یه روز بابات وسط روز اومد خونه، نگران شدم که چی شده، گفت برو پرنیان رو صدا کن بیاد کارتون دارم، گفتم مگه الان نباید مدرسه باشی، گفت آره، زنگ تفریح بود اومدم یه سر میرم دوباره، گفتم چرا اومدی، گفت اول پرنیان رو صدا کن، منم صداش کردم، دل تو دلم نبود، بابات گفت تعاونیِ مدرسه یه بستنیهایی آورده اسمش بستنی زمستونیه، ارزون میده، سه تا خریدم آوردم با هم بخوریم، به هرکدوممون یکی داد، خودش هم زود باز کرد و شروع کرد به خوردن، بوسیدمش، برگشت مدرسه.."
مامان بغض میکنه:
"وقتی خبرِ فوتش رو شنیدم یه چیزی تهِ دلم خوش بود، اینکه حسین همیشه خوب زندگی کرد، از هیچی همه چی داشت، سی سال زندگیش رو زندگی کرد.."
مامان گریه میکنه.
من هم گریه میکنم.

کاش خیلیهایِ دیگر مرده بودند...

به احمقانه‌ترین وضع ممکن خبرِ مرگش را میشنوم!
مرگش مصادف بود با بیماریِ من و کسی خبرم نکرده بود، حالا امروز میکشاننم بهشت‌زهرایِ جهنمی، یک جوری ناجور نگاهم میکنند، میکشاننم تا دو متری قبرش و میگویند که کسی مرده، میگویند همان دخترک بیست‌و‌هشت‌ساله‌ای که ده سال قبل با لبخند پا به زندگیمان گذاشت و زنی شد تمام‌عیار و مادری شد خواستنی و سمبلی شد تا همیشه محترم.
نه، نه، نه، باید باور کنید که این پست مرده‌پرستی نیست! این دخترکِ طناز همیشه محترمم بود و هست، همیشه خواستنی، همیشه تک مثالِ واژه‌هایم درجایگاهی بهترین...
به معنایِ واژه گا.ییده شده‌ام و به احترامِ فریادش که آنقــــــــــــــــــــــــدر بیصدا بود -من هم حتی هرگز نشنیدم-، لب بر لب میفشرم...

+

.

آرایش میکنم؛ تموم که میشه، صورتم رو میشورم. میخنده: "از ترسِ گشت‌ه؟"
+ نه، از ترسِ خودم‌ه، از ترسِ خودم اون روزی که شبیهِ خودم نباشم...

این شکر که میگویم از صد فحش بدتر است اگر خدا بداند

گودر میخواندم دیدم یکی این آیتم را شِر کرده بود و نوت گذاشته بود که "دستتون رو هم سرِ شونه‌ی آدم نگذارید" و به یاد آوردم که چه همیشه اصرار داشتم شانه‌هایم را به دستش مهار کند و حالا که دیگر نیست شکرِ خدا میکنم که هرگز چنین نکرد برایم و لابد اوضاع سخت‌تر میشد.

همینجوریهایِ تنهایی

خسته از یک هفته بیماریِ لاعلاج، خسته از یک هفته‌ی بعدش، جنجالهایِ مداومِ محلِ کار، خسته از خوابِ ناخوشایند –خیلی ناخوشایند-ِ دیشب، نشسته بودم کناری و داریوش، در کناری دیگر، میخواند که "هر روز از ترسِ سقوط با کوه صحبت میکنه(میکنم)" و یکهو یادِ آن روزِ اردیبهشتیِ هفده-هجده سالگی افتادم که در خانه تنها مانده بودم، چند روزی بود، و حوصله‌ام به غایت سر رفته بود؛ آن روزها دوستی نداشتم –که نباید- و جز به کلاسِ کنکور، حقِ خروج از خانه نداشتم، همینجور در شصت متر خانه میگشتم و نمیدانم یکهو چطور شد که رفتم تیغِ جراحی که از مطبِ محمد کش رفته بودم را برداشتم و خیلی تمیز و حساب شده، لباسی عوض کردم و پارچه‌ای زیرِ پایم پهن کردم و گشتم بدنبالِ بی‌دردسرترین قسمتِ بدنم و خیلی مهربان تیغ را رویِ ساقِ پایم کشیدم!
فقط یک خراش: کفایت نمیکرد. یک بار دیگر، یک خراش دیگر. یادم میآید که چشمانم را بستم، تیزیِ تیغ را رویِ پایم فشردم و تقریبا با همان فشار ادامه دادم... چشم که باز کردم تمامِ ساقِ پایِ چپم را خون گرفته بود. پارچه‌ای دورِ شکافِ ده-پانزده سانتیِ پا بستم و خوشحال و شادان از خانه خارج شدم.. خیال نمیکردم کار به بخیه برسد که رسید و به یاد میآورم به همین بهانه توانستم دوست‌پسرِ آن روزها را ده دقیقه‌ای ببینم و به همین بهانه توانستم خواهرم را پس از چند ماه ببینم و به همین بهانه مادرم به مدتِ یک شب تا صبح به من توجه کرد...
دیشب به دکتر گفتم که گاهی خودم را محکوم میکنم به لوس شدن. گفت گاهی باید ناز کنی. پرسیدم برایِ کی. گفت برایِ روزگار. گفتم روزگار توجهی نداردم، ناز کنم، جز خودم، نازکش ندارم. افسوس خورد. خودم دیدم که افسوس خورد.
حالا شده حکایتِ این روزها. حکایتِ این سالها. مینشینم کنجی و میترسم. یکهو میترسم: نکند فراموش شوم!! پس بلاگی مینویسم. گاه خیابانها را متر میکنم. اعتراف میکنم شده بروم پشتِ درِ واحد بنشینم و به صدایِ بلند گریه کنم که نکند فراموش کنند این "مهربان همسایگانم" که من هم هستم. نکند فراموشِ دنیا شوم. نکند همین سایه‌ای که بر زندگیِ انسانها انداخته‌ام هم حتی پاک شود. نکند به اجبارِ روزگار، به حکمِ ناعادلانه‌ی پروردگار، ذره ذره بمیرم وقتی هنوز هر از چند گاهی نفس میکشم.

پ.ن. کجایِ زندگی رسیده‌ام که اینقدر ساده اعتراف میکنم؟

یک داستان عاشقانه

به کجا برم این غم؟
که من سرسپردمَش،
او به خدا سپردتَم.

یک عاشقانه

سیگار نکش، میمیری.

"او" "تو" میشود - 9

- چرا؟
+ عصبانیتهایش هم نجیب است.

هنـــــــــــــــــــــــوز

مراقبِ آخرین جمله‌ی آخرین دیدار باشید.
دردش زیاد است.

سهمِ ما

- این چه گُهیه که داریم توش دست و پا میزنیم؟
+ زندگی!