یک تصویر تکراری

این مهمونی با همیشه فرق داشت. ما دو تا تنها بودیم. حتی لباسهامون رو هم خودمون پوشیدیم. مامان جدا بود. با ما نبود. مامان اصلِ کاری بود، اما ما، نه. مامان لباسِ سفید پوشیده بود و بالا نشسته بود. من نرقصیدم، اصلا نرقصیدم. بعضیها من رو به هم نشون میدادن. اما من همه حواسم پیشِ مامان بود که اصلا حواسش با من نبود! بالای اتاق، روی مبل نشسته بود، کنارِ همون مَرده که اون روز اومد خونه و منو بوسید. چقدر خجالت کشیدم!
به مامان نگاه میکنم: خوشگل شده. نامهربون شده. اصلا نگاهم نمیکنه.
شب میشه. آخرِ شب میشه. کم کم مهمونا میرن. پس ما کِی میریم؟! چرا مامان نمیاد پیشِ ما؟ چرا مامان اینجوری شده؟
ما بچه ها باید بریم تو یه اتاق، خاله میگه. یه اتاق با درهای چوبی سفید، مثه لباس مامان، سفید و سرد، مثه لباس مامان. یه اتاق با درهایِ بسته، همیشه بسته. به شیشه های ماتِ میانِ درها نگاه میکنم شاید مامان رو ببینم. نمیاد، یعنی امشب کنارِ مامان نمیخوابیم؟ مگه میشه! آخه چرا؟ من میخوام امشب هم دودستی دستشو فشار بدم به سینم تا نترسم. مامان، چرا اینجوری شدی؟
بچه های فامیل، کنارِ ما خوابیدن. همه حرف میزنن، جز ما دوتا. بچه ها تعریف میکنن که امشب خیلی اتفاقا میفته. میگن مامانم پاره میشه، درد میکشه و ازش خون میره. میترسم. چرا باید درد بکشه؟ بچه ها میگن بهش خوش میگذره بعدش. فقط همین یه بار دردش میگیره... .
گریَم میگیره. میخوام بدوم تو اتاقی که مامانم زندونی شده، دستشو بکشم و با خودم ببرمش خونه، تو رختخواب خودمون. اما میترسم، از اون مَرده، میترسم.
صبر میکنم، مامان نمیاد، صبر میکنم، مامان نمیاد، صبر میکنم، مامان نمیاد. حسودیم میشه، لجم میگیره، بدم میاد، از همه.
مامان نیومد، نه اون شب، نه هیچ شبِ دیگه.
بَدَم اومد، از همه.

قسم به تو/من

من بغضم میگیرد، نمیتوانم بگویمش، شما اما به این شاهین دوستداشتنی بگویید که نمیتوان، پس از پس زدنها و رفتنها، دیگر نمیتوان برگشت به آخرین بوسه، من بغضم میگیرد نمیتوانم بگویمش، شما بگوییدش که دیگر تمام شد، اگر بغضتان نمیگیرد..

خودمونی

هوا گرم بود و سنایی خلوت، کتابها رو که به قیمت خونِ بابایِ نشریه چشمه خریده بودم چپوندم تو صندوق و سنگین شدم از نگاه دخترکی هم سن و سالِ خودم که در تمامِ این کمتر از دو دقیقه، به طرز چندش‌آوری زل زده بودَم.
اصلا خوشم نمیآید، اصلا خوشم نمیآید کسی بنشیند بر و بر نگاهم کند، شاید چون نمیدانم در جواب چه باید بکنم! اصولا چنین زمانهایی اساسی قیافه میگیرم، به گمانم به همین خاطر هم هست که همه دوستان صمیمیم میگویند که روز اول در نگاه اول چه گهِ نچسبی بوده‌ام!
داشتم مینشستم که دخترک آمد جلو و پرسید مسیرم کجاست. در عجب مانده بودم از جرأتی که به خرج داده بود، گفتم انقلاب، گفت من مستقیم بالا میرم، تکرار کردم که من انقلاب میرم. اصلا انگار نه انگار، گفت من بالا میرم لطفا من رو برسونید. مانده بودم در راستایِ درمانِ ناتوانیم در "نه گفتن" این بار اقدامی کنم یا باز مثلِ همیشه خودفریبی کنم که دیدم نشسته سرنشین جلو! نشستم و همینجور مانده بودم این دیگر کیست!؟ که موبایلش زنگ زد، گوشی را داد به من گفت پدرم است لطفا آدرس را گوش کنید ببینید میشناسید.
انقدر وقیح بود که من خجالت کشیدم. خجالت کشیدم! گوشی رو گرفتم، چیزی نگفتم، صدایِ خشداری از میان سر و صدایِ ناخوشایند خیابان انگار از تهِ چاهی گفت تخت طاووس پشت چراغ قرمز سلیمان خاطر، گفتم میشناسم و گوشی رو قطع کردم.
اینجا دیگر اوضاع عوض شده بود، طرف حساب من این دخترکِ رنگ و وارنگ و اسگل نبود که قرمزیِ ناهمگونِ لبهایش بر دندانهایش ماسیده بود، بلکه یک مردِ ناشناس بود، مردی که نگران بود. همین. نگران بود. حرکت کردم –آخر مرد نگران بود-. دخترک شروع کرد به حرف زدن: خوش به حالت ماشین داری، راحتیه تنها میشینی واسه خودت میرونی، تا هر وخ دلت بخواد تو خیابونایی، خیلی حال میده نه؟
+ نه اونقدری که به نظرت میاد.
- ولی من که خیلی خوشم میاد، یعنی آدم راحته‌ها.
+ کارِ سختی نیست، مجردی (داد میزد!!)، پولهات رو جمع کن شد سه تومن برو قسطی بخر.
- نـــــــــــــــه، من گواهینامه ندارم، و الا بابام میگه تو تصدیق بگیر من واست ماشین میخرم.
برایِ بار دوم از لحظه‌ای که دیده بودمش باز نگاهش کردم، نه! راه نداشت، ادامه دادم:
+ آدم که جوونه کار میکنه پول در میاره که راحت باشه دیگه.
- شما (تا پیش از این تو بودم) کار میکنی؟
یک کسی در دلم پقی زد زیر خنده یکی دیگر دودستی کوبید بر سرش:
+ از فردایِ روزی که کنکور شرکت کردم. چهارراه بعدی سلیمان خاطره.
- الو، بابا، فلاشر بزن پیدات کنم، آها آها، دیدمت.
- میبینی تو رو خدا این بابایِ ما رو، کجا اومده قرار گذاشته، خله.
برایِ بار سوم نگاهش کردم. متفاوت.
+ این هم چراغ.
- ببین برو جلوش که ببینه با یه "دختر" اومدم..
+ کدوم ماشینه؟
- اوناها.. سلام.. بابا.. کجایی تو آخه......
پدر را دیدم. پدر را نگران دیدم. نگرانی پدر را خوشحال دیدم. اصلا میخواستم حالا جفتشان را سوار کنم ببرم آن سرِ دنیا.
پیاده شدم، سلام کردم، در تمامِ مدتی که مردِ ریزنقش تا کمر خم شده بود و تشکر میکرد و دخترش به مسخره میخندید که یعنی دیدی گفتم خله، نمیشد ایستاد. قبول کنید نمیشد ایستاد. شما از من بپذیرید این ضعفِ من را در مقابلِ آن تو که یک پدر است، که یک پدر نگران خوشحال است. کم آوردم. خواستم بنشینم که دختر آمد مقابلم گفت با موبایلت شماره‌ام رو گرفتم، خیلی خوبی، مرسی، دوستت دارم. داشتم میگفتم پدرت خل نیست.. انگار، که نشست جایِ سرنشین جلوی سمند و دور شد.
نشستم.
در حالیکه دور میشدم.
دورتر.

از همه

- چرا دیگه قرصهات رو نمیخوری؟
+ سیر شدم.

تا بدانید

خودکرده را تدبیر نیست
لزوما تقصیر هم نیست!

یک شب

پنج سالی هست که هم رو میشناسیم. دوستیم، واقعا دوست، یعنی که دلمون واسه هم میتپه، یعنی که میشه ماه‌ها از هم بیخبر باشیم اما یادِ هم هستیم، مثلِ مامان‌ها میبینمش، شاید چون تپلیه، بغلم که میکنه خوشم میاد، گرم میشم، مثه مامانبزرگ که خیلی ساله بغلم نکرده، امشب یهو میاد و میکشدم کنار، میگه عاطی چته؟ میگم چمه؟ میگه دیروز به مامانم میگفتم این عاطی خیلی ساکت شده، آروم شده، زیادی آروم شده، عاطی، زیادی آروم شدی! میپیچونمش و میگم شاید بزرگ شدم. میگه دیگه از این بزرگتر؟ میخندم، میگم مدیرم هم همینو میگه، موضوع رو عوض میکنم و میگم مدیرم میگه مثه زنِ شصت ساله میفهمم، نمیذاره ادامه بدم میگه اینجوری نمیشه، میگم چمه بابا، گیر دادیا، میگه عاطی، عوض شدی، آروم شدی، ساکت شدی، مظلوم شدی، صدات، نگات، حرفات، انگار داری میمیری، نکنه داری میمیری؟، نگاش میکنم، طاقت نمیارم نگام رو بر میدارم، دستش رو میذاره رو شونه‌ام، نگهم میداره، میگه عاطی نمیخوام بری، ساکتم، میگه دختر، به طرزِ عذابآوری آروم شدی، بدم میاد، فربد سر میرسه، میگه صدات خش داره، میگم سیگاره، میگه بیشتر، میگم گیر دادیدا، ملی از دور داد میزنه عاطی عن شده، میگم خفه شو، میگه پس قر بده، میخندم و میگم خفه شو، مریم میرقصه میاد دستمو میگیره می بره وسط میدون میگه قر بده کور شه، قر میدم، میترا میگه مرده‌شور، درست برقص، میگم جمع کنید بابا دیوونه‌ها، بابک ریز میخنده، نگاش میکنم، رفاقت نداره، دروغه، عینِ دروغه، نگاش میکنم، میگم خوشی؟ میگه ها؟ نمیپرسم که آیا خوشی که ناخوشم، میدونم جوابم رو، میگم خوش باش، زهرش رو میریزه، باید بریزه، پیغام رسونه، میذارم بریزه، به دروغاش نمیخندم، به پیغامش نمیگریم، میذارم جولان بده اسبِ چموشش رو میونِ احساساتم و من رو بکشونه به دو سال قبل، بذار ببینم چی میشه، باید ببینم، آدم گاهی خودش رو ول میکنه وسط معرکه، که ببینه آخرش چیه، ته‌ش چیه، افتادید رو دورِ کل با دنیا؟ درد داره، ولی خوبه، یه جوریه، علی میگه عاطی حرف بزن، میگم چطونه شما امشب؟ زینب میگه دوستت دارم، علی میگه دوستت دارم، مریم میگه دوستت دارم، میترا میگه دوستت دارم، فربد میگه دوستت دارم، نسرین میگه دوستت دارم، ملی میگه دوستت دارم، بنیامین کوچولو هم میگه که دوستم داره، برمیگردم به آغوش نوا توپولی که عینِ مامانها میمونه، میگه چه مظلوم شدی انگار داری میمیری.
دارم میمیرم؟

من از انتهایِ جنون آمدم.

تقدیم به کسانی که میفهمند، و به کسانی که نمیفهمند و کاش میفهمیدند.
من از وقتی که به خودم اومدم پدر نداشتم، شوهرِ مامان داشتم، اونقدر نفرت‌انگیز که هنوز اجازه ندادم اسمِ ناپدری رو روش بذارم. ابتدایی که درس میخوندم بچه‌ها همه بی‌پدر بودند، بعضیها ناپدری داشتند، تعدادِ کمی ناپدریهاشون رو دوست داشتند، اما بیشتر بی‌پدر بودیم، بعضیها هم بودند که پدراشون جانباز بودند، بدترین حالت اونهایی بودند که پدراشون "موجی" بودند، گاها چند روز غیبت میکردند و وقتی میومدند مشقهاشون رو ننوشته بودند و بعضی جاهایِ بدنشون کبود بود، پیش میومد که تا چند روز تغذیه نمیآوردند و اگر میآوردند هم تویِ جمع نمیومدند بخورند، تا بالاخره چند روز بعد که همه چی مثلا عادی بشه.
گاهی با سحر مینشستیم یه گوشه و تعریف میکردیم که کاش ما هم بابا داشتیم، حتی "موجی".
یک بار هم که با سرویس برمیگشتم خونه شوهرِ مادرم رو سرِ راه دیدیم، اومد سوار شد و باهامون اومد، با هم یک جا پیاده شدیم و رفتیم تا خونه. یادم میاد که وقتی از سرویس پیاده شدیم دستم رو گرفت، عقم گرفت. از فرداش تا چند روز سحر باهام حرف نمیزد. تا بالاخره یه روزی مامانِ خودش هم عروسی کرد. چند روز بعدش بود که یک روز اومد کنارم گفت عاطفه، تو هم بابات دستمالیت میکنه؟
راهنمایی که بودیم اکثریت با بابادارها بود، من و سحر هنوز هم کلاسی بودیم، زهرا بابا داشت، سوئد هم میرفتند گاهی، زهرا اول دوستِ سحر بود و من از سحر بدم میومد که با زهرا دوست شده، چون زهرا بابا داره پس یه خائنه، اما کم کم خودم هم با زهرا دوست شدم، شاید واسه اینکه سحر رو از دست ندم.
دبیرستان که رسیدم خونه و محله رو عوض کرده بودیم، مامان هم جدا شده بود، من و مامان با هم زندگی میکردیم، من خواستم از نو بشم، سالِ اول دبیرستان میگفتم بابا دارم و کلی خالی میبستم که بابام دیشب چی گفت و چی نگفت، دو تا دوست داشتم که دوقلو بودند، حسنیه و ملیحه، خیلی صمیمی بودیم، اونها باباشون رو خیلی دوست داشتند، خیلی بیش از مامانشون، و همه‌ش از باباشون تعریف میکردند، من هم گاها داستانهاشون رو به نامِ بابایِ خودم با آب و تاب بیشتر واسشون تعریف میکردم. به یک سال نکشید، بالاخره رازم رو بهشون گفتم، اونها دلشون سوخت، یادمه.
سه سالِ باقیِ دبیرستان و پیشدانشگاهی رو با واقعیت گذروندم، از پدرِ مرده‌ام متنفر بودم، چون نبود.
دانشگاه رفتم. با حامد دوست شدم. قضیه جدی شد. کشیده شد به خواستگاری و در ادامه، همون شب، بله‌برون. بله را گرفتند و رفتند. حامد پدر داشت. حامد پدرش رو خیلی دوست داشت، خیلی بیشتر از مادرش، پدرش هم من رو دوست داشت. میگفت من رو از هر سه تا بچه بیشتر دوست داره، ساعتها مینشستیم حرف میزدیم، وقتی از سرِ کار برمیگشت من بودم که واسه‌ش چای میبردم، همیشه هم تو دعواها طرفش رو میگرفتم، بهش میگفتم "بابا" و اون همیشه میگفت من چهارتا بچه دارم و من ذوق میکردم. یک روز نشسته بودیم دورِ هم، مامانِ حامد گفت الان خانواده حسین فهمیده چه حالی میکنند، کلی پول بهشون رسیده، بابایِ حامد هم تایید کرد، من بغض کردم، اما گریه نکردم، نباید با پدرش مخالفت میکردم که اگر میکردم دیگه دخترش نبودم، دیگه عزیز نبودم، رفتم تو اتاق دخترشون و گریه کردم حامد دید، گفتم ببخش که گریه میکنم ولی باید برم بهشت زهرا، گفت برو، رفتم، خالی شدم، برگشتم، باباش رو بوسیدم و واسه‌ش چای ریختم. بعد از اون روز دیگه همیشه همین بود، باباش میومد واسه‌ش چای میریختم، میرفت سراغِ دخترش میبوسیدش، دخترش میگفت ریش داری دردم میگیره، اما من مینشستم پشتِ میز، منتظر میموندم تا بیاد و ریشش رو تو صورتم فرو کنه، گاهی میکرد، گاهی نمیکرد.
شما نمیفهمید، اما باید بفهمید چون من هم یک آدم هستم، و با این حرفها های های گریه میکنم، باید بفهمید و دلتون بسوزه.
هر هفته میرفتم سرِ قبر، وقتی کسی نمیدید، سنگش رو میبوسیدم، ریش نداشت، سرد بود، خیلی خیلی سرد.
جدا شدیم. و دقیقا از روزی که از خونه خارج شدم هیچ خبری از پدرش نشد. از کسی که من "بابا" صداش میکردم. به همین دروغی.
مامان نبود. پرنیان ایران نبود. و بابا فقط یک سنگِ سرد بود. من گریه میکردم، و هیچکس نبود.
میرفتم پیشِ عمو، میبوسیدمش، میگفتم دوستش دارم، تویِ موبایل به اسمِ dad شماره‌ش رو ذخیره کرده بودم، هر بار که از خودم حرف میزدم اون از بچه‌هاش حرف میزد، لجم میگرفت، میگفتم بابای ِحامد، میگفت دیو.ث بود، میگف اشتباه کردی که بهش اعتماد کردی، میگفت دیدی همه‌ش دروغ بود، راست میگفت، دردم میگرفت، گریه‌م میگرفت.
شما میفهمید که وقتی آدم درد داره و درمون نداره میگرده دنبالِ دلیل، میگرده دنبالِ بهانه، میگرده دنبالِ یک چیزی/کسی که بزنه زیرِ گوشش و بگه "همه‌ش تقصیرِ تو بود" و خیالش راحت بشه.
من پدرم نبود. هیچوقت نبود. چون یک روز جنگ بود، مامان میگفت قسمتش بود اگر جنگ نبود هم یک جورِ دیگه، اما من راضی نمیشدم، فحش میدادم به خمینی، نفرت داشتم از آدمهایی که زنده‌اند، نفرت داشتم از آدمهایی که زمان جنگ جبهه نرفتند، نفرت داشتم از آدمهایی که زمانِ جنگ مونده بودند تو خونه‌هاشون، و فکر میکردم که اگر نمونده بودند، پدرِ من مونده بود، که اگر پدرِ من مونده بود، حالا این من بودم که زندگیِ اونها رو داشتم.
شما نمیفهمید. یک بار هم سارا شاکی شد، بهم گفت مگه بابایِ من از دیوارِ خونه شما بالا رفته، راست میگفت باباش از دیوارِ خونه ما بالا نرفته بود، اصلا هیچکس بابام رو مجبور نکرده بود که بره جبهه، اون هم میتونست نره، ولی من که نمیتونم، انصاف داشته باشید من که نمیتونم حرمتِ اون سنگِ سرد رو زیرِ سوال ببرم و بگم که اشتباه کرده، اون تمامِ داشته‌ی من هست، اون تمامِ عقده‌هایِ من هست، اون سنگ، صبورِ من هست. انصاف داشته باشید، دلتان بسوزد برایم، باید دلتان بسوزد برایم. برای ِمن، برایِ سحر، برایِ ساغر، برایِ میثم، برایِ احسان، برایِ تمامِ ما که دستآویزی نداشتیم، نداریم.
مامان میگفت حالا برو ببین پدرهاشون واسه‌شون چی کار میکنن، میگفتم میبوسنشون، میگفت اوووه سالی یک بار، میگفتم همون. خوبه. همون.
کاویان میگوید من همیشه هستم. کلیشه نمیگوید اما من بغضم میگیرد، میخواهم پاهایم را بکوبم زمین و بهانه بگیرم، چون من کاویان را نمیخوام که همیشه باشد من پدرم را میخواهم که همیشه باشد. من همیشه پدرم را میخواستم که همیشه باشد. شما که نمیفهمید اما.
از حسین خداحافظی میکنم و میگویم که عشق و عاشقی را بریزد دور، پدر و مادرش را دریابد که شاید فردا نباشند. و شما نمیفهمید که نبودشان چه بد است.
باید بروم.
دلم سخت گرفته است.
دلم از تنها بودنم گرفته است.
دلم از تمامِ کسانی که روزی بودند و دیگر نبودند گرفته است.
دلم برایِ حقی که از من ربوده شد، گرفته است.
واژه‌ها کم‌اند. شما نمیفهمید. واژه‌ها خیلی کم‌اند.
دلم سخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت گرفته‌ست.
و شما هرگز نمیفهمید.
شاید سنگِ سردش.
باید بروم.

ساده‌تر بودیم

پی ام سی لیلا فروهر رو نشون میده، که رژ لب قرمز زده، ابروهاش پهنه قهوه‌ایه، موهاش هم همون مدل مصریه که وقتی بچه بودیم آرایشگرمون رخساره -که به نظرمون خیلی آدم باکلاسی بود- میگفت این مدلِ امسالِ لیلا فروهره و مامانم لبش رو گاز میگرفت که ینی اینها رو جلوی بچه نگو وسوسه میشه شبیه اونها باشه و دو روز بعد میومد خودش موهاش رو همون مدلی میزد!
دستم رو از رو کیبور برمیدارم و زل میزنم به مدل رقصیدنش که الان تو این کلیپهایِ جوادی -که تو اینترنت پره- همه همینجوری میرقصن..
همینجوری خرکی میرقصه و دورِ خودش میچرخه، تو یکی از همین چرخیدنهای احمقانه‌ش یه تیکه از موهاش میچسبه به رژ لبش، به رویِ خودش نمیاره و ادامه میده، اون تیکه موهاش هنوز چسبیده به رژ لبش، جهت چرخشش رو عوض میکنه، تندتر میچرخه اما موهه هنوز چسبیده، خیره میشه به دوربین، میخنده از این خنده‌هایِ کشدار، موهه هنوز چسبیده، لبهاش رو غنچه میکنه همونجوری که شوهر مامانم رو یهو مجبور میکرد بگه این دختره چقدر خوشگله و مامان سریع از تو آشپزخونه میگفت این الان پنجاه سالشه همه‌ش واسه خاطرِ آرایششه، من بچه بودم هم این میخوند،.. و یک مشت از همین تقلاهایِ زنونه..
موهه هنوز چسبیده، چشمهاش رو لوس میکنه، دستش رو میبره به موهه و با یه عصبانیتی که شمایِ بیننده هیچوقت نمیبینید موهه رو میکنه، خوشحال میشه، دوباره میخنده و شروع میکنه: دل ای دل، دل ای دل، ...
دستم رو برمیگردونم رویِ کیبورد، صدایِ داریوش رو از رویِ لپتاپ زیاد میکنم، ادامه میده: پدرِ پیرمو کشت.. مادر رو دیوونه کرد..

غرور به کناری

موبایل خاموش باشد
و
جعبه دستمال کاغذی بیش از نیمه پر
و
این را به صدای بلند پخش کنی
و
آخ!
اینجا باران میبارد،
های هـــــای.

با تشکر از رفتگان

شاید ببوسدم

دست‌دست میکنم که دستش را بگیرم یا در تبش بمیرم!؟

امن

میخواهم بشوم "عروس-سرخانه‌ات"..
در خانه‌ات که نه، در دستانت، کنجی، تنگ.

بدونِ رضایتِ هیچکسِ دیگر، حتی

اصلا معلوم نمیکند.
یک عمر حساب کتاب میکنی، جدی بگیری مینویسی، نکته به نکته، که چه باشد، که که باشد، اما اصلا معلوم نمیکند که! یکهو میبینی سراپا شده‌ای یک "بله" برایِ نگریستنش، نگریستنِ عزیزی که بی هیچ نکته‌ای، عزیزت شده، تا یک عمـــــــــــــــــــــــــــــــر. باور کنید.

باز میدیدمش

چشمهام رو بستم، بلکه نشنوم.

دارم میرم

حواست نیست!

یک عاشقانه ی غیرقانونی

واست جاپارک نگه داشتم.

.

به ما نیومده
پیشِ شما اومده؟

دور از تو بودن را

بدان
میتوانم
اما
نمیخواهم

تلختر از سیگار

کل کل میکنیم که او میگوید پسر است و سیگار کشیدن برایش ممکن و ساده هست، بدونِ ترس از قضاوت اما من دخترم و سیگار کشیدنم مشکل.
نهایتا میگویمش که سیگار کشیدنِ من شاید سخت، اما بسیار دلچسبتر هست چرا که من از او "پُر"م و این پُر بودن درد دارد و تلخی سیگار، وه که تلخی سیگار چه میکند با این تلخیها!
میخندد.
میخندم.
کل کل را من بردم.
زندگی را اما، او!
این پست را مینویسم و سیگاری میگیرانم، تلخ.

خودمونی

سال اول دانشگاه بودم، ترم اول، هنوز یک سال از کامپیوتر خریدنم نگذشته بود، کلاسِ آز کامپیوتر نشسته بودیم و یادم نیست استاد -که خودش دانشجوی فوق بود- سرِ چه موضوعی پیشنهاد داد که از print screen استفاده کنیم. من خیلی جدی گفتم اگر پرینتر نداشته باشیم چی، و اون دوباره حرفش رو تکرار کرد، من هم تکرار کردم تا بالاخره یکی-دو تا از پسرها که ردیف اول نشسته بودند و فهمیده بودند که استاد قضیه را نگرفته گفتند که print screen ربطی به پرینتر نداره و یک دکمه روی کیبورد هست. یادم میآید که خیلی خجالت کشیدم.
حالا اینجا، میخواهم بگویم که میارزید، درس خواندن و کنکور دادن و دانشگاه رفتن و ضایع شدن، همه و همه میارزید به آشناییِ من با print screen!
حالا میدانم پرینت اسکرین چه میکند و میدانم برنامه paint با چه دستوری اجرا میشود و به همین سادگی زندگی خودم را به گا میدهم.
من ضبط میکنم.
اصلا عادت کرده‌ام.
شما نمیدانید اما من میدانم که مثلا آن عکسی که از صفحه آفلاینهایِ یاهو مسنجر همسر سابقم دارم چه ربطی دارد به آن دخترک هم‌ورودی‌ام در دانشگاه که بعد از جداییمان آمد آمار همسر سابقم را گرفت و دیگر خبری از او نشد.
یا مثلا شما اصلا نمیدانید که آن یکی عکس از لایکی که یکی دیگر به پستِ یکی دیگر زده، چه ربطی دارد به دروغی که دوست من به من گفت و بر آن پافشاری کرد و من هرگز به او نگفتم که دروغش را میدانستم.
باز هم براتان بگویم، از این شرلوک هلمزبازیهایِ دردناکم، مثلا تلاقیِ همان لایک و نوت و ساعتِ سیستمم، وای که نمیدانید چه دردی داشت!
خلاصه اینکه امروز وقتی دستم مینوشت pbrush لبم فحشش میداد.

.

گفت: رفته‌ای ز یادم!
گفتم: باشه.

منقضی شده

حالا که در شرف اخراج از دانشگاهم جایِ آن دارد یادی کنم از آسانسور دانشکده عمران و پشت بامِ دانشکده برق به خاطرِ خاطراتِ شیرین اولین بوسه‌هایِ یواشکی که برامان محقق کردند.

یک بار

شکایت میکند: تو دلت گندیده! حس نداری، دلت نمیلرزد، شده دلت بلرزد؟
من به یاد میآورم وقتی دلم لرزید، وقتی تنم لرزید، وقتی دستانم تا همیشه لرزید و از این مهیب خاطره، اشکم میلرزد...
غریبه همچنان شکایت میکند.

عزیز

باید رفت. باید از این شهر رفت. میدانم عزیز، میدانم که آسمان همه جا به یک رنگ است، اما میروم، روزی زود، به جایی که آسمانش رنگِ بیرنگِ روزمره باشد، آسمانش رنگِ تو را نگرفته باشد با تمامِ نجواهایم با ماه و ستاره‌ها، به جایی خواهم رفت که خیابانهایش رِنگِ دوجفت پاهایِ مشتاقمان را نگرفته باشد و بر دیوارش واژه‌هایی که گفتیم و نشنیدیم جا خوش نکرده باشند..
باید بروم به جایی که اثری از هیچ "تو"ئی نباشد.
چون رفتم، قول میدهم، که دیگر هیچ "او"ئی به "تو" صعود نکند که نبودنِ "تو" که بودنِ "بدونِ تو" سخت است، هنوز درد دارد و من کم طاقت شده‌ام، ندیده‌ای مرا و نمیدانی که چه کم‌طاقت شده‌‌ام، و نیستی که سرم را به سینه‌ات بفشاری و با عشقی که باورش داشتم در میانِ نوازش موهایم که همیشه تحسینشان میکردی در گوشم به آرامی به صدایی گرم نجوا کنی: "بمیرم برایت" و من بس کم‌طاقت شده‌ام عزیز، کم‌طاقت.

در دسته‌ی عاشقانه‌ها

+ کاش یکی باشه که قدِ تو دوستش داشته باشم،
کاش قدِ من که تو رو دوست دارم، دوستم داشته باشه.

ناخوشایند قصه‌ی تکراری

آدمها گاها میایند و میشوند همه کس
یکهو
بی‌خبر
و تو تقدیمشان می‌کنی: همه چیز
یک روز میروند به حکمِ همیشه تکراریِ روزگار
و تو میبینی
به چشم
که همه‌ی تو را با خود میبرند
به چشم میبینی
که میروند
که میبرند
صادق باشیم: مخفیانه آرزو میکنی کاش این همه داشته‌ی تو، به آغوش خاک میرفت، تا به دست رقیب.

حرفها داشتم

وقتی مردم، درفتهایم را پابلیش کنید.

ممنون

امیدم را مگیر از من، خدایا، خدایا، خدایـــــــــــــــــا

خواستی نمان،
اما
زنده بمان.

پ.ن. :(

دیر شد

بوسیدن بهانه نمیخواهد
اجازه نمیخواهد
مکان نمیخواهد
وقت میخواهد!
ببوس
تا دیر نشده!!

بانو هایده

وقتی که من عاشق میشم
هی هر روز خوشگلتر میشی!

بانو هایده

وقتی که من عاشق میشم
خدا رو بنده نیستم.

بانو هایده

وقتی که من عاشق میشم
من و تو نداریم که
تعریف کن ببینم چه میکنی..

بانو هایده

وقتی که من عاشق میشم
به هر سازی میرقصم، میرقصم، میرقصم، ..

بانو هایده

وقتی که من عاشق میشم
بلاگ مینویسم.

تا بهانه کنم اینگونه بر باد رفتنهایم را

زلف بر باد بده

تا نبینی بغضهایی را که شکستند

سیگارم را آتش میزنم
بیرحمانه
و پناه میبرم در پسِ دودش
مظلومانه

اعترافات

من مجبورم بنویسم تا حرف زدن از یادم نره.

تا نمیرم انقدر زود

"دیر کُن،
اما،
بیا"

می ارزید؟

"تجربه خیلی خوبه..
..البته اگه بیارزه"

-پرنیان

خودمونی

بابابزرگ میگه جوجه‌هات مریض شدن، بیا ببرشون دکتر. میرم میبینمشون میگم اینا که سالمن میگه نه صبحا دیگه آواز نمیخونن و ... میگم باشه میبرمشون، میگه یه کم برس به این بچه‌هات، میخندم، میگه دوس داشتم بچه‌های خودتو ببینم، گریه میکنه...
میریم خرید، یه مایو هست دو تیکه واسه دختربچه یک ساله، میگم برم بخرم؟ مامان میگه بذار خودم میخرم واسه سیسمونیت، یه کم نگاش میکنم، بغض میکنه، میگه نمیخواد بخری تو این بی پولی..
ن. عمل میکنه، از دوست‌پسرش حالش رو میپرسم، میگه غمگینه، میگه دیگه نمیتونه حامله شه و غمگینه، یادم میفته که همیشه میگفت بالاخره از یکی از این دوستاش حامله میشه و پسررو رد میکنه، بچه رو بزرگ میکنه..
به حسین اس ام اس میزنم که چند درصد احتمال داره یه روزی منم مامان بشم؟ میگه چرا نشی، میگم از باباش میترسم، میگه نمیدونم..