داشته هایم

یک فایل وُرد میسازم برایِ خاطرات، یک به یک مینویسم، هر چه به یادم بیاید، گاها هم لینک میدهم به یک ویدئو یا موزیک یا عکس.
یک فایل وُرد میسازم برایِ دلایلم، برایِ محاسبات سود و زیان. این یکی را خیلی دوست ندارم، میدانم تابعیست از زمان و حسِ آن زمان، نمیدانم اما چرا باید بنویسمش.
یک فایل وُرد میسازم برایِ مخاطبم، برایش تعریف میکنم چه شد، چه بود، چه دیدم. گمان نکنم هرگز بخواندش، اما مینویسمش، تا فکر کنم.
یک فایل وُرد هم میسازم، که چیزی درش نمینویسم، اسمش را هم شاید بگذارم "حالا" یا نمیدانم چیزی شبیه به این.

.

نگفتم که بگویی "درست میشود.."، باید محکم بگویی "درستش خواهم کرد" و یک نقطه هم بگذاری پایانش که یعنی همین.
تو "باید"(!)"درست"ش کنی.

تو این شام مهتاب

لم داده‌ام زیرِ پنجره و کتاب میخوانم که یکهو هجوم میآورد در اندیشه‌ام، کتاب را همانجور باز رویِ سینه‌ام میخوابانم، سیگاری میگیرانم و به سرخیِ ابرهایِ آسمان نگاه میکنم و ذوق میکنم از نویدِ باران. دودِ سیگار را تماشا میکنم که طنازی میکند و با خودم میگویم دستِ کم به خوابم که میتواند بیاید!
کاش امشب به خوابم بیاید.
باد خنکی میوزد و یخ میکنم، به خیالم میخورد که اگر بود میگفتم سردم است و او حتما دستهایش را حائلم میکرد و میپرسید خوبه؟ و من که به جایِ گرم شدن فقط یک حس عاشقانه را نصیب میشوم الکی میگویم اوهوم و میبوسدم. حتما اگر بود میبوسیدم.
به او فکر میکنم و جمله‌هایِ این پست را در ذهنم میسازم.
سیگار که تمام میشود از پنجره پرتش میکنم و میخندم از بیادآوری آن روز که گفت حالا صدای فریاد یکی میآید که گردنش سوخته. همان روز که من هر و هر خندیدم و گفتم دیشب به همین فکر میکردم.
باد میوزد و من یخ میکنم و بوی باران میپیچد و یادم میآید که یک روز که پس از خواهش من باران بارید، گفت دختر تو فرشته‌ای. که یعنی مثلا آسمان به حرفِ من باریده و از همین دست خوشآیند واژه‌ها.
به پهلو میشوم و یادم میآید که یک بار که منت‌کشیهایم جواب نمیداد از پشت در آغوشش کشیدم و گفتم برگرد، بغلم کن، نیاز دارم. برگشت، بغلم کرد و بخشید.
به خودم میآیم و حس میکنم که صورتم از لبخندی کش آمده. به صدایِ بلند میگویم دختر، ریدی! چرا دل دادی؟ و با خودم فکر میکنم انگار زنِ جاافتاده‌ای باشم که پس از یک مهمانیِ شلوغ در جمعِ داماد و نوه و اینها، برگشته خانه و میاندیشد به جوانی که دل به او باخته. باز میخندم که یک بار چنین حرفی را گفتم و گفت بعله، شما که دیگر سن خود را کرده‌اید و من گفتم به عقل است و او سرم را، انگار که عقلم باشد، بوسید.
راه میافتم که بیایم و این پست را بنویسم، میبینم گرسنه‌ام. شیر میریزم و یادم میآید که هر بار میپرسید کم‌چرب یا پرچرب؟ بلند میگویم: خنگ، یادش نمیماند!
کرنفلکس جدید را باز میکنم و یادم میآید یک روز که ظرفها را میشست گفت آبگوشت پختی، گفتم نه!، و بعد فهمیدم که اشاره‌اش به باقیمانده شیر‌کرنفلکس است؛ کلی خندیدم.
مینشینم پشت لپتاپ و میخواهم بنویسم که به خود میگویم به دیگران چه این یک‌شبه‌هوایِ‌عاشقی‌کردنِ‌تو و جواب میدهم بگذار تکرار کنم براشان که زندگی هرچقدر هم که مزخرف باشد باز میشود دل داد. حتی به خاطرات، حتی به نبودها، حتی به خوابها و از همین دست مثبت اندیشیهایِ احمقانه که فردا صبح خودم هم به آن خواهم خندید.

تا رنسانس اسلامی

شما یادتون نمیاد، ولی بیاید و یادتون بیاد، این جماعت آخوند که الان به "چنین" پستهایی رسیدند، کمی پیش جز به مراسمِ عزا و نوحه از سوراخهایِ حوزه‌هاشون در نمیومدند.
کمی پیشتر از اینکه اون محمدرضایِ دست و پا چلفتی وا بده.

3 2 1

نشستیم داریم مخفیانه ناهار میخوریم، حرفِ حرص خوردن و اینها میشه. اینکه گلی خیلی زیاد حرص میخوره و بعد هم به اینجا میرسیم که عاطی کمتر حرص میخوره ولی وقتی ناراحت میشه دیگه میمیره. همکارم تعریف میکنه که اگر یک ماهی رو از آب بیرون بندازی شروع میکنه بال بال زدن تا یه زمانی، زمانی که هنوز نمرده اما اگر همون موقع هم بندازیش تو آب، باز میمیره، یعنی در اون لحظات بهترین اتفاق واسه ماهیه اینه که کشته بشه تا درد نکشه. همکارم میگه عاطفه اونجوری میشه.
همه میخندیم، من زانوهام رو جمع میکنم رویِ کارتونِ کِیس که این روزها نقش صندلی رو داره، سرم رو میچپونم میونِ مقنعه و مانتو و فکر میکنم به اینکه تا حالا چند بار مردم!

خاطرنشان کنم

یک
یکی از رفقا میگفت با خودش عهد دارد همواره نیمی از درآمدش را به خیریه میدهد. این کار را انجام میداد، به آن ایمان داشت، آنقدری که اگر روزی چنین نمیکرد منتظرِ بدآوردش بود، از انجامِ این کار سرمست میشد و متعالی*.
دو
سالها، هر هفته پنجشنبه‌ها کوه میرفتم، سالهایِ ابتدایی فقط کلکچال بود، تنها میرفتم، تنها هم برمیگشتم، بی امیدِ هیچ اتفاقی جز همین صعود و بازگشت این کار را میکردم. بارها ابتدایِ راه در مسیر همان پله‌هایِ داخلِ پارک جمشیدیه خسته میشدم و به خودم میگفتم که دیوانه‌ای ها! بعد به خودم میگفتم حالا که اینهمه راه آمدم تا ایستگاه دو میروم، پیش محمدآقا، نیمرو میخورم و برمیگردم.. همینجور میشد و یکهو میدیدم که رسیده‌ام پناهگاه، ایستگاه چهار، یعنی دقیقا همانجا که از قبل با خودم عهد کرده بودم، مغرور میشدم. این روال آنچنان بود که کم کم به کوه رفتن ایمان آوردم، یعنی اگر نمیرفتم میگفتم کم آورده‌ام انگار گناه کرده باشم، و اگر میرفتم خدا میداند چه نشاط و انرژی تا یک هفته در خود داشتم. اصلا متعالی میشدم.
سه
در کتابِ فرنی و زویی، یک بحثی هست: بیانِ ذکر. شما ذکر میگویید، به آن جمله ایمان دارید اما این دلیل آن نمیشود که هی بارها با خود تکرارش کنید، اما باید اینچنین کنید، فرنی این کار را میکند، هی ذکر میگوید، جمله را تکرار میکنید.
البته که این امر در قریب به اتفاق آیینها مرسوم است. شما عبارتی که به آن ایمان دارید را بارها با خود تکرار میکنید، و باور دارید به آنکه تکرار این عبارت اثر آن را بر زندگیتان میسر میکند.
چهار
یک مدتی که با درمانیافته‌هایِ NA گفت و شنود داشتم عادتی پیشه کردم اینجور که شبها، یک ساعت میرفتم رویِ تراس، به آسمان نگاه میکردم و با باورِ آنکه آسمان به من کمک خواهد کرد –چرا که از طبیعت است و طبیعت اصلِ وجود- با آن سخن میگفتم. عباراتی از این دست که من اینگونه هستم و آنگونه میخواهم و حالا به وجودِ تو میخواهم که یاریم کنی.
پنج
یک شب، خیلی تازه پس از جدایی بود، دلتنگ بودم تلفن را برداشتم که به همسر سابقم بگویم بیاید ببینیم هم را، چنین نکردم، تلفن را کنار گذاشتم، روبرویِ عکسِ پدر که –هر جا بنشینی چشمانش تو را نگاه میکند- نشستم و گفتم پدر، به خوبیِ آنکه بودی ایمان دارم، و به لزومِ نبودِ فلانی، حالا امشب که میبینی دلتنگم، بیا و تو آرامم کن، هر جور، فقط آرامم کن، نگذار عاطفه‌ات ناچار از عملی شود که نباید.
بالاخره آن شب، آرام خوابیدم.
صبح قاب عکسش را از رویِ تخت برداشتم و باز به دیوار آویختم.
شش
سالِ قبل، شبِ قدر رفتم بهشت زهرا، با عمو رفتم، خیلی خوب بود، خیلی گرم بود، خیلی آرام بود. ساعتها میانِ قبور شهدایِ گمانم راه میرفتیم و عمو تعریف میکرد از دوستانیش که شاید در همان حوالی آرام گرفته باشند.
صبح رسیدیم خانه. خوابیدم، بیدار که شدم خواستم روزه باشم، نزدیک ظهر بود که سیگاری روشن کردم، زن عمو از دستم گرفت و گفت مگر روزه نیستی؟ گفتم نه، روزه نگرفتم، من فقط خواستم به خودم بگویم میتوانم در زمانی مقرر نه بخورم نه بیاشامم، نماز هم که نمیخواندم. به نظرش مسخره آمد. چیزی نگفت. شب هم وقتی گفت قبول باشد خندیدم که یعنی بیخیال من که مسلمان نیستم. باورش ندارم.
هفت
عبادات ابزارند. شمایی که به نامِ اسلام، عبادت میکنید، حواستان باشد، نکند روزه بگیرید و نماز بخوانید و دمِ افطار شاد باشید که مسلمانیِ خود را تکمیل کرده‌اید، شما فقط ابزارِ مسلمان بودن را به دست گرفته‌اید، بلکه مسلمانگونه رفتار کنید. هنوز به جایی نرسیده‌اید، حتی از آتشِ جهنمِ پروردگارتان هم هنوز نجسته‌اید، شما فقط یک قدم پیش رفته‌اید، ابزار را بدست گرفته‌اید، راه هنوز دراز است، حواستان باشد، غره نشوید.

*این مقال جایِ معنایِ واژه‌ی "متعالی" را نداشت. شاید وقتی دیگر.

برایِ دخترم

BBC یک برنامه‌ای دارد به نامِ Top Geer (تخت گاز) که دو تا از همکارانِ من شیفته‌اش هستند. انقدری که یکی میرود برنامه را ضبط میکند برایِ دیگری که روی کانال پارازیت دارد و آن دیگری برایِ اولی نوشابه میخرد!
امروز تکرار برنامه را میدیدم، دخترانه نیست، درباره اتومبیلها و عشقِ سرعتها و اینهاست، منتها قسمتی داشت که یکی گفت پدرِ پولداری است و برایِ حمایتِ فرزندانش اینگونه عمل میکند که یک صندوق در خانه تعبیه کرده و هر فرزند درآمد خودش را در صندوق خودش ذخیره میکند و پایانِ هر سال پدر به صندوق افراد مبلغی معادل مبلغ موجود در صندوق را اضافه میکند، یعنی که درآمد هر فرزند پایانِ هرسال دو برابر میشود.
روش جالبی بود.

خودبخشی

من محکومم به پذیرش گناهی که –خود- انجام داده‌ام، میپذیرم.
منِ گناهکار نیازمندم به پذیرش دلیلِ عملکردِ ناشایستم، پذیرشِ کسی خارج از خودم، کسی جز خودم.
"آیا کسی هست که مرا یاری کند؟"

گریه کن سبک شی

اوایل اینگونه بود که فقط من ناله میکردم از جنسی که برایش تکراری بود، دیده بود امثالِ این بیمار را، شاید خنده‌دار بود، بدیهیست که حالِ دردم برایش معلوم‌ بود. پس از یک ساعت حرف زدنِ من، بالاخره آرام و بامنش تسبیحش را میگرداند و با یک صدایِ بمی میگفت "فلان"؛ و خدا میداند من با همین پیشنهادِ "فلان" چه کیفی میکردم و ساخته میشدم و میساختم تا دیداری دوباره.
بعدتر مینشستیم مقابلِ هم و انگار کنار هم، گپ میزدیم. دیگر اگر میگفتم قرص نمیخورم نمیگفت "نه، باید بخوری"، میخندید، فقط میخندید. واضحتر بگویم اینجور بود که مثلا من میگفتم فلان، او میگفت بهمان، و من جواب میدادم. گاها جوابی میدادم که به فکر فرو میرفت، به نقطه‌ای خیره میشد. گاه حتی پیش میآمد یکی دو ساعت پس از دیدارمان تماس میگرفت که عاطفه، فکر کردم به حرفت و جوابش میشود چنین و چنان.
بعدترش که میشود همین چند ماه قبل، اینطور بود که گاهی میگفت: "نمیدانم". و این "نمیدانم" هم یک دنیا لذت بود که ایول! دکتر هم با این همه دانسته و درایت و هوش "نمیداند" همانطور که من نمیدانم، حق دارم که ندانم. از سویِ دیگر این "نمیدانم" درد داشت. یعنی با خودت میگفتی ای بابا، ببین به چه روزی افتادیم! دکتر هم نمیداند!
امشب اما گونه‌ی دیگری بود، هر چه فکر میکنم حدس میزنم این فاز، فازِ نهایی باشد. حرفی میزند که یکهو بغضم میترکد، لبهایم را به هم فشار میدهم و نگاهم را به زمین میدوزم اما بالاخره قطره اشک میچکد و او میبیند و در خود میپیچد که "چرا؟"؛ من در امتدادِ تلاشم برایِ رهایی از لرزش صدا، برایش شرح میدهم آنچه را که در من رخ داده، میگویمش که چقدر اشتباه کرده، شکایت میکنم که دکترجان، این طرز حرف زدن نیست، یا دکتر تو دیگر چرا نمیفهمی، و آنقدر توضیح میدهم تا با ابروانی گره شده، تقلا میکند که نه، اشتباه شد، حالا فهمیدم، حق با تو بود؛ التماس میکند که باورم کن، که باورش کنم.
واژه‌هایم تهدید دارد که "اگر یک بار دیگر آمدم.." و میبینم که دلش به جوش میآید که "بیا، چرا که نه، بیا، عاطفه". من میبینم که به بودنِ من نیازمند است.
 دکتر،
  نیاز دارد به من
که بروم برایش بگویم آدمیزاد گاه این شکلی میشود
و در آن بهت و شرم و نیاز رهایش کنم، فرصتش بدهم که بیندیشد، فرصتش بدهم که درگیر شود، فرصتش بدهم که حالش خوب شود.
دکی، امشب درد داری، میدانم، تحمل کن، صبور میشوی، بزرگ میشوی، تحمل کن عزیز.

قضاوت نکنیم.

ماشین را پلیس خوابانده. مادر هم که کماکان در ناز است. کافه هم که در این ماهِ مبارک، نامبارک‌وار خاموش است. این شد سبب خیر که امروز بالاخره دستی به سر و رویِ خانه کشیدم و کارهایِ ناتمام را تمام کردم. در این میان نشسته بودم چمدانی را بازنگری میکردم که خاطرات در آن بایگانیند. حالا نه که فقط کاغذ و نوشته، بلکه کارتهایِ تبریک و بعضی عکسها و دوتکه فلزی که بهم میچسبند و صدایِ چندش‌آوری میدهند و دو چوب درام و کلی از همین دست بایگانیها.
در این میان دو نامه بود، یکی به تاریخ 30 خرداد 85، نوشته خودم، به خط خوش، که هر برگه‌ی آن شماره صفحه دارد به خط خودم، رو به یک مخاطب خاص، حاویِ مطالبی از این دست که فلانی بیا و کمی معتقد باش. یک نامه‌ی دیگر هم بود به تاریخ 18 خرداد 86، نوشته خودم، به خطی ناخوانا، که هر برگه‌ی آن به خودنویس قرمز رنگی شماره خورده بود و هنوز نمیدانم کارِ کدامیک از افرادیست که این نامه را از میانِ داشته‌هایم ربودند، خواندند، به دیگران نشان دادند و کردندش پیرهن عثمان؛ این نامه هم باز رو به همان مخاطب خاص است منتها با مضمونی کاملا متفاوت در این راستا که فلانی، من در این دو ماهِ اخیر، لگد به اعتقاداتِ خودم زدم و خودم را زدم و زدم و زدم.
چروک نامه‌ها را باز کردم و کنارِ هم گذاشتمشان و همینجور خیره شدم به اینکه آدمیزاد چه ساده نابود میشود! یعنی آن کجا و این کجا! کجا خیال میکردم منِ سالِ 85 بشود منِ سالِ 86؟ جایِ شما خالی که سرم را در دستانتان بفشارید و بگویید آرام دخترجان، آرام، گذشته، فکرش را نکن، امروز را ببین که جستی، جایِ شما خالی، من نشستم، ساعتها، و خیره شدم به گذرِ عمر، به اتفاقات، به گناه‌ها، به مکافاتها، و بسیار افسوس خوردم وقتی به خودم نگاه کردم که سالِ 84 چطور جلوه کردم و سالِ 85 چطور تقلا کردم و سالِ 86 چطور باختم. سرِ بانیانش سلامت!
اصلا آدم نمیداند به کجایِ این روزگار و گذر عمر دل ببندد، ایمان داشته باشد، باور کند، که آدمیزاد بسیـــــــــــــــــــــار وابسته‌ی روزگار است، وابسته‌ی محیط، اتفاقها، آدمها، خدا میداند کداممان فردا روز به عملی دست خواهد برد که امروز از آن به "محال" یاد میکند.
یادم هم میاید مادرم که آدمی نیمه-مذهبی بود همیشه یک جمله میگفت که من خیلی دوستش داشتم: "خدایا ما را لحظه‌ای به خودمان وامگذار."
راست حکایتی بود، حالا که خدایِ ما با ما سرِ یاری ندارد، شاید چاره آن باشد که به آینه خیره بمانیم. حذر کنیم.

ما را چه میشود؟

یکهو از خواب پریدم، سردم بود، هنوز منگِ خواب بودم، دیدمش ایستاده نگاهم میکند، سردم بود، آرام گفتم: "هانی، کولر رو خاموش کن" و باز چرتی زدم.

از وقتی بیدار شده‌ام درگیرم که چطور شد بالاخره کسی به زندگیم وارد شد و "هانی" صدایش کردم. این واژه تکراری هست، شاید هم ساده، برایِ خیلیها، اما برایِ من نه، برایِ من فقط یک نفر بود همیشه، که میتوانستم اینگونه بخوانمش، عادت شده بود یا حقیقتا بیانِ عشق بود نمیدانم، اما این را میدانم که او را زیاد دوست داشتم. خیلی خیلی زیاد. وقتی رفت، دیگر کسی را اینگونه صدا نزدم، شاید گفته باشم "عزیزم" یا "جانم" یا هر چیزی، اما "هانی" یک چیز دیگر بود، انگار مانده بود میانِ کاغذها، موزیکها، خاطراتِ دربسته.
حالا ساعتهاست نشسته‌ام فکر میکنم به "دومین" کسی که آمده، "هانی" صدایش کرده‌ام و دارد میرود. اوهوم، دارد میرود.

نمیگذرد

نمیدانم چه کسی ایده ی وبلاگ نویسی را مطرح کرد، اما بیشک آن روز، جمعه، بود.

هیچی

فقط تو یا چی؟

مملکته؟


CLICK TO ENLARGE

گناهِ من

بچه که بودم از ترسِ آهنِ مذابی که در گلویم خواهند ریخت روزه میگرفتم و بهنگام تشنگی، مدام صورتم را میشستم و یواشکی، آنجور که خدا هم نتواند ببیند زبانم را رویِ لبهایِ خیسم میکشیدم.
این روزها که از بودنت امساک میکنم، چشمهایم را میبندم، انگار که خوابم، خاطرات را نشخوار میکنم، یک جور که طپش قلبم را نشنوی، حتی.

نمیبخشمت اما

روابط به پایان میرسند. خیلی کم رابطه‌ای دیده میشود که همینجور ساده که آغاز شده کش بیاید و بیاید و آنقدر کش بیاید که به انتهایِ زندگیِ یکی از دو عنصر بچسبد. پایان و جدایی هم دردناک است، ندیده‌ام کسی را که درد نکشد، ممکن است روزِ آغازِ این پایان هر و هر بخندید و خوش باشید که رها شده‌اید، یا شاید زمان بگذرد و روزی فرا رسد که از تهِ دل شاد باشید از آنچه از دست دادید، یا هر شکل ِدیگر، منتها خودِ ماهیتِ جدایی درد دارد، دستِ کم دردِ ترکِ عادت، که گفته‌اند موجب مرض است، گاه چون مرضی لاعلاج و ماندگار، گاه به یک تب. این درد، درد دارد. فشار دارد. اصلا آدم زورش میآید که چرا آغاز شد که پایانی برسد، زورش میآید از آنچه کرده، از آنچه نکرده و کاش، تحملِ این درد، مرد میسازد، قاعدتا نه در معنایِ جنسیت بلکه در اصطلاح به نشان استواری، تحمل است دیگر، واژه‌ی مناسبتری نمی‌یابم.
ساده‌تر بگویم، بسته به عمق و مدتِ رابطه، شمایِ ترک شده/کرده(فرقِ چندانی ندارد) درگیر میشوید، تحمل میکنید، دردتان میگیرد، یک روز عاشقید یک روز بیزار، یک روز دربه‌در بدنبالشید یک روز طردش میکنید و در این فراز و نشیب، لحظه‌ای میرسد تبدار که دلتان میخواهید، نه که خودتان، دلتان هوس میکند برود بپرد سرِ بانی ِماجرا و تا درد میکشد درد بسازد، در این دمادم، به اصطلاح آپاچیها خود را نشان میدهند، میشوند همین قاتلین و اسیدپاشها و.. بعضی هم جانبداری میکنند و این جانبداری دلیل دارد. یعنی اصلا حرفِ من همین دلیل است. بهانه‌ای برای ِتو، برایِ آنکه درد بکشی و درد نسازی، به خودت دشنام بدهی اما یک شماره نگیری و دشنام را نثار دیگری نکنی. حرفی ندارم از معدود افرادی که اصلا از ریشه درگیر نشده بودند و جانبداری و خودداریشان از بیقیدی و بیغیرتی بوده، حرفم از آنهاییست که درد میکشند.
مختصر کنم، این نیش و تشرها، این تهدیدها، این پستهایِ دردناکِ وبلاگها که خدا میداند چگونه یک دیگری را به آتش میکشند، این نفرینها و آه‌ها سوخت و سوز ندارند، کم و زیاد دارند و من ادعا میکنم که این هجوم تنها با علاقه، با شفقت، با بزرگواریِ دیگریست که در جا فرومینشینند و خدا میداند که چه داغی در جا به جا میگذارند.
صبوری کنیم که چاره ی دیگری نیست.

به مادرم خبر دهید که من گم شده ام

میآید ابروهایم را بردارد اسمم را میپرسد میگویم عاطفه. میگوید چه عاطفه‌ها همه شبیه هم‌اند. تایید میکنم و ادامه میدهم که آره همه سفید و توپول. دست از کار میکشد به تعجب نگاهم میکند و میگوید تو لاغری و تیره رنگ! به خودم در آینه نگاه میکنم. چه غریبه شده‌ام! تایید میکنم و ادامه میدهم که آره، اون کودکیها بود. خیلی چیزها عوض شده.
کاش آینه را شکسته بودم.

پرنیان

یک سال و اندی پیش بود که همینجور الکی نشسته بودیم ورِ دل هم و او غر میزد و من به لغزش عقربه‌های ساعت خیره شده بودم، شاید تندتر، مثل همیشه.
برخلافِ همیشه دهان باز کردم، زبان رها کردم، سکوت کرد و تمام.
تمام، تمامِ خواهر نبودنهامان به آغوشی پایان یافت و خواهرانه بخشیدیم.

دیدم هی تند تند دارد دیر میشود و همه میروند، خواستم بیایم –تا دیر نشده- ثبت کنم عشقِ بیمثالی را که در درونم بیتابی میکند، بیمثال. به پاسِ معصومیتِ پر های و هویش، به شکرانه‌ی نوازشِ درمانگرش، به التهابِ دلم، به غمِ لرزانِ صدایش که الهی بماند، الهی برایم بماند، الهی شاد بماند، الهی سلامت بماند که من بسیار بسیار بسیار دوستش دارم، دوستش دارم، بیش از همیشه، همه، دوستش دارم، و برایش دعا میخوانم الهی همیشه باشد.

فرار بر قرار

از من بیغیرت‌تر بخواهی به مملکتش، میشود خودِ من! مملکتی که سیاست و اقتصاد و فرهنگ و هرچه بگوییش همه به فناست، به پشیزی برایم نمیارزد. مردمی که بی‌دلیل‌تر از حیوان به جانِ هم میفتند، برایم عزیز نیستند. خاک هم که، که چی؟ هیچ.
خلاصه
اما همین من، گاه هوس میکند برود سراغِ آن خانه‌ی دراز که درش قد کشیده، نگاهی کند و برگردد به مامن امروزیش
دلش میخواهد گاها برود به مادربزرگِ بر زمین مانده‌اش خیره شود و مرور کند آن شب را که با قصه‌ی او خفت و صفا کند
پرمیکشد برایِ لمسِ سنگِ سردی که پدر است، پدر بوده است، پدر میماند
به همین سادگی، مسخرگی(؟)، خواستنی
خواستم بگویم که من دشنام میدهم، خشم میگیرم، بوقتِ رفتن، آنهایی را که بیزارم میکنند تا مرزِ رفتن، رها کردن، جستن، تنهاتر کردن
آدم دلش میگیرد
دشنامشان میدهم
همیشه.

از نبودنهایش

وقتی این پست تمام شد.. نه، اصلا میانه‌هایِ همین پست، نمیدانم، هرجایش که شد، هرجایش که فهمیدید، چشم از این خطوط درهم بردارید و به اطراف نگاه کنید، به هنزلیجاتی که خاک گرفته‌اند، به طرحِ چای بر لیوان لب‌پر، به ته‌سیگارهایِ بوگرفته، و بو بکشید ته‌مانده‌ی عطری که بر لباسها مانده، و لمس کنید نرمیِ گردِ نشسته بر قلم خطاطی که مدتهاست در دست نفشرده‌اید و بترسید!
بترسید از تمامِ آنچه که حولتان کمین کرده، تمامِ این بیجانها که چون رفتن، چون جدایی فرا رسد به زجرِ تو جان میگیرند، و در این قیامتِ دردناک، خاطراتِ تو را فریاد میزنند.. لعنتیها، لعنتیهایِ دوستداشتنیِ من، دوستان خواستنیِ من، حرفم را بفهمید، درد دارد، بچشید، برایِ خاطرِ روزی که هیـــــــــــچ دور نیست، روزی که "او" دیگر نیست، آن محبوبه‌ی آسمانیتان و نمیپیچد صدایِ گرمش در انحنایِ خواستنهاتان و نمیگوید که وه! چه زیبا شده‌ای در این لباس! –که من، امروز، نفرت دارم از آن لباس-
وای وای ای وای، از خیابانی که باید دور از فشار خواستنی دستهایش طی شود..
از کاغذی که دیگر هرگز به دستنوشته‌ی او، رنگ نمیگیرد..
از بدنی که دیگر به هرمِ نوازشش جان نمیگیرد..
که اگر این انگشتان، مینویسند هم، از اوست.

میخواهم زنده بمانم.

دراور میخرم. خوشحالم. راننده نیسان میارتش. میاره بالا. با مانتو و روسری میرم جلویِ در. سعی میکنه بیارتش تو، میگم نمیخواد، بذاره تو راهرو خودم میبرم، میره باقی وسایل رو بیاره، کشوها رو به هر سنگینی میبرم تو خونه، دیر میکنه، از پنجره نگاه میکنم، نمیبینمش، بالاخره میاره، میگه در آسانسور رو نگه دار، نگاهی میندازم، چاره‌ای نیست، از خونه خارج میشم، میاره تو، تا وسط اتاق میره، شکایت میکنم که همینجا بذاره، جلوی در، میگه باید سرِ هم بکندش، چیزی نمیگم، میره تو، میرم تو، درِ خونه بازه، میبنده، برمیگردم در رو باز میکنم، میگه کجا میخوای بذاریش، با خودم میگم همین مونده بگم بره تو اتاق خواب، بویِ گندش خونه رو برداشته میگم همینجا، میگه بگو سنگین میشه، میگم شوهرم میاد میبره، میگه پس بگو خودش سوار کنه و با عصبانیت از خونه خارج میشه.
****
تو شیبِ تندِ یکی از پیچهایِ چالوسم، ماشین جلو نمیتونه نیمکلاج کنه میاد عقب، بوق میزنم، ترمز میکنه، باز امتحان میکنه باز میاد عقب انقدر که بالاخره میکوبه، عصبانی میشم، دستم رو از رو بوق برمیدارم، از آینه نگاهم میکنه، پیاده میشه، پیاده میشم، فحشم میده، کف میکنم، شکایت میکنم که میفهمه داره چه غلطی میکنه یا نه، میگه از عقب زدی گه خوردی..، کف میکنم، میگم تو روزِ روشن؟ میگه خفه شو، میگه گه خوردی اومدی تو جاده‌ای که نمیشناسی ولگردی، میگم دهنتو ببند، میاد جلو که بزندم، میرم عقب، میشینم تو ماشین، شیشه‌ها رو بالا میکشم، صدای Eminem رو زیاد میکنم، پایِ چپم میلرزه، صبر میکنم چند تا ماشین جلو بزنه، میرم.
****
عمو میگه باهاش دوست نشو. میگم چرا میگه چون دچار سوءتفاهم میشه، میگم اوهوم، شاید، آره، حق با توئه، باشه.
****
میرم مهمونی. مجردها مست میکنند. باید مست کنند. چاره‌ی دیگه‌ای نیست که بیان جلوتو هرچی میخوان بگن. هرچی میخوان بگیرن. شده به زور. شده به تشر. شده به بهانه‌ی مستی. میزنم به خیابون، گاز میدم، و به خودم قول میدم که دیگه هیچوقت "مهمونی" نبرمم.
****
میرم سوپرمارکت پولِ خرید دیشب رو حساب کنم، یارو پنجاه سال رو داره، میگه دیشب که وسایل رو آوردم میخواستم بیام این جوجه‌هاتون رو ببینم که صداشون میومد، به خودم میلرزم، خیره‌اش میشم، لال میشم، میگه راستی شما تنهایید؟ میگم نه.. با مادرمم... بقیه پول رو نمیگیرم و از مغازه بیرون میزنم. تقریبا میدوم.
****
ساعت سه پنجشنبه هست، سرِ کارم، همسایه زنگ میزنه که دزد اومده خونه‌ات، واسه بار دوم، میرم خونه، میگن فرار کرده، میگن میشناسدت، میشناسمش، خدمه بود یه زمانی، میرم واحد جستجویِ پلیس، میگم این شماره‌اش، این آدرسش، اینم عکسش. میگه بکشونش بیاد اینجا میگم پس شما چه میخواید بکنید؟ میگه اینجا بیارش میگیریمش، میگم چجوری، نگاهش رو رویِ بدنم میچرخونه، میگه زنگ بزن باهاش بلاس بیارش. میدونم که گوشهام سرخ شده، فشارم میوفته میام تو خیابون و گریه میکنم. خونه‌ام رو جابجا میکنم.
****
بهم بگید فمنیست، بهم بگید شادی صدر، بهم بگید مردستیز، مهم نیست، ما از جنس هم نیستیم، من خودم میدونم که هیچکدوم از اینها نیستم، من میدونم که من فقط یک دخترم، دختری که مجبوره تنها زندگی کنه، میفهمید؟