دردی از دل

زندگی چقدر عوض شدی!
آبان رسیده.
چند روز پیش با بچه ها غر میزدیم که چقدر تولد در این ماه است و وضعیت جیبها کساد. من میگفتم من که میروم محاق، شما را نمیدانم. میگفتم من یک دهه مراسم دارم از ۱۰ آبان سالگرد جداییم تا ۲۰ آبان سالگرد ازدواجم. یکی میخندید که تو اول جدا شدی بعد ازدواج کردی؟ و ما همه نگاهش میکردیم که چرا انقدر بی نمکی!؟ و خودش قاه قاه میخندید. انقدر که ما هم قاه قاه میخندیدیم.
آبان رسیده.
چند روز پیش کامیار عکسها را میدید، دیدم چه هر جا که بوده ام حلقه چهل و سه هزار تومنیم دستم بوده، حتی آن عکس که در خواب بودم، چقدر دوست داشتم آن حلقه را. درست فردای روز جدایی گم شد، اصلا نفهمیدم چه شد بعد از سه سال یکهو گم شد!
آبان رسیده.
هوای اینجا حسابی سرد است و بارانی. بیش از آبان تهران بارانیست. نمیدانم شاید هم ایراد از سال است. بیش از سالهای قبل بارانیست. نمیدانم، شاید.
آبان رسیده.
چند روز پیش خاطره ی اولین پسری که دوستش داشتم را میگفتم. پسری که همیشه فقط از پشت پنجره میدیدمش. او میخواند: چی میشد، اگه میشد.. من میخواندم: توی یک دیوار سنگی… . پانزده سالگی و عاشقیهای خودش. مامان میگفت ببین اگر زن این شده بودی چه میشد! من میگفتم کسی چه میداند، شاید حتی بهتر! کسی چه میداند!؟
آبان رسیده.
موهایم بلند شده. دستهایم لاغر. گونه هایم افتاده. لبهایم ترک ترک. مدتهاست دیگر کسی به دیدنم نمیگوید چه دختر زیبایی! میگویند چه لاغر شده ای، میگویند چه رنگ پریده ای، میگویند چه شکسته شده ای، میگویند چه عوض شده ای. و فقط میگویند و هیچکس نمیپرسد: چه شده ای؟
آبان رسیده.
هجده ساله بودم که برای اولین بار با پسری دوست شدم. آبانی بود، ده آبان. یادم هست. از کیف مامان پول برداشتم و برایش کیف خریدم. زندگی عوض شده! هشتم به نهم گرو مانده و کاغذهای ترجمه روی دستم باد کرده.
آبان رسیده.
زندگی خیلی خیلی زود، خیلی خیلی زیاد عوض شده.
بغضم یخ زده.
و هیچ گرمایی نیست.
بلکه بشکند این شیشه ی نازک...

من سردم است.. من سردم است.. و گویی هیچگاه گرم نبوده ام*

اصلا انگار من آدم رفتنم ها!
خودم که نمیدانستم. اولترها خیال میکردم یک دیگری هست که میآید، میرود و این میشود یک قصه عاشقانه و درام. آنقدر که میتوانم برایش شعر بگویم و قصه بنویسم. اما حالا که نگاه میکنم همه اش من رفته ام. میبینم این منم که پاک کرده ام…
میبینم یکی را که بودنش را دوست میداشتم، و همین اندکی پیش رهایش کردم.
صادق باشم، در این پست خودفریبی جایز نیست!؟ اوهوم، من رفتم! همین خود خود من، رفتم.
این که چیزی نیست(هست!)، همین هفته پیش بود که جمعی را کلهم به کنار نهادم. اصلا یک وضعیتی.
کمی عقبتر، مادرم بود، کسی که حذف شد.
کمی پیشترش باز یک جماعت دیگر.
همین دو ماه قبل هم یک دسته از رفقا.
حتی آن شب که نشستم پای این لپتاپ و دانه دانه آنها که فالو میکردم را پاک کردم.
میبینم گرچه نمیفهمم این رفتن هایم از چیست.. اصلا از کجا آمده؟ قرار نبود که! نه واقعا اصلا قرار نبود اینطور باشم، قرار نبود که آدمها را پاک کنم، حتی آدمهایی را که دوستشان میداشته ام(میدارم؟). هاه، حالا رفقای باقی جک ساخته اند که فلانی میرود و شش ماه بعد برمیگردد. میخندیم. من هم، میخندم و گاه در میان خندیدنهایم فکر میکنم چند شش ماه دیگر باید؟ گاه در میان خندیدنهایم فکر میکنم که آخر مرا چه میشود؟
من.. این پست را برای چه مینویسم؟ نمیدانم درست. یادم نمیآید یعنی. یا شاید نمیفهمم...
آخ، یک بار امید گفت به زندگی برگشته و یکی یکی آدمهای بلاک شده اش را به آغوش پذیرفته، راستی نکند دارم از زندگی دور میشوم؟ نکند از زندگی دور بشوم؟
من میترسم.
من سردم است.
و انگار یک روزی بوده که گرم بوده ام، یک روز (اما) در گذشته.

*فروغ فرخزاد

دروغ

حسن فارسی چت کردن این هست که وقتی میخوای الکی اسمایلی لبخند رو واسه طرف بزنی که یعنی من کووول هستم و مشکلی نیست و همه چی آرومه، میتونی بدون نگرانی از عواقب کار، کینه ات رو روی کیبورد خالی کنی و اسمایلی غمگین رو بزنی. اون لبخند میخونه و با خیال راحت ادامه میده. چشمهات رو که نمیبینه که!

پ.ن.
:)
:(

مینوشمت

شراب تلخ است.
و من تلختر، که بی توام.
و یاد تو تلختر، چون در من میخروشد.
و این پست،
تلخترین.

کاش، خودت

گفت: یعنی من هیچ خوبی نکرده ام؟
گفتم: نه آنقدر که حال به آغوش بدارمت، تنها به آن میزان که نیمه شبها عروسکی را که تو برایم آوردی به چنگ
عشق بفشارم و به خواب روم.

انصاف نبود!

رفتنت با خودت بود،
فراموش کردنت با من.

تشنه

- گل میخری؟
+ نه نمیخوام.
- بخر دیگه..
+ گفتم که نمیخوام.
- تو رو خدا!
+ چه نازی تو! اسمت چیه؟
- سحر. گل بدم؟
+ نه، خیلی کوچولویی که! چند سالته سحر؟
- چهار. بیا بخر دیگه!
+ نمیخوام گل رو. میخوای بشینی تو ماشین بریم بگردیم یه کم؟
- نه. چندتا بدم؟
+ گفتم که نمیخوام. بیا بشین منم تنهام بریم با هم یه چیزی بخوریم و بازی کنیم.
- نمیام. زیاد بخر ارزون میدم.
+ دوست داری دختر من بشی، بزرگت کنم، با هم دیگه خوش بگذرونیم.
- نه. راستی راستی نمیخوای؟
+ چند بار گفتم نه. ولی اگه بیای با هم بریم خیلی بهت خوش میگذره ها.
چراغ سبز میشود.
به کنار میروند گدایان نان شب.
در دور میرویم گدایان محبت.
همه دستها خالی.

no more

"..please dont love me
love ain't done nothing for me
love beat me
raped me
called me an animal
make me feel worthless
make me sick."

-Precious: Based on the Novel Push by Sapphire\Lee Daniels

تا کجا؟

میبینیش. میبیندت. میخنددت. میخندیش. میآیدت. میپذیریش… میرود. یا. میروی. (تفاوت نمیکند). و تمام.
انگار که تمام، گرچه آغاز است. آغاز حضورش به یادت. حضورت به یادش. تلخ یا شیرین. تفاوت نمیکند او میماند تو هم میمانی گرچه دیگر 'هرگز' با هم نمیمانید. و این 'هرگز' سخت است. کم هم که نه، بسیار سخت است.
بیژن مرتضوی میخواند که: '..ولی بی عشق چه خواهی کرد.' و آهنگ را همینجا 'تمام' میکند. این هم 'تمام' نمیشود. نه 'تمام' نمیشود. به خاطرت مینشیند که هی، تو، بی عشق چه خواهی کرد؟ بی او چه خواهی کرد؟ اصلا تو چه توانی کرد؟ آخر آدم بدون آدم که نمیشود. آدم بدون آدم میمیرد. آدم بدون آدم زود میمیرد. درد میکشد و میمیرد.
-تا که نمیری-.. میبینیش. میبیندت… و باز، آخ باز، خط 'تمام' بر خاطرت. که میماند. که سخت است.

انگار میگریم!

بنگر آن که نگرآن میرود و نمینگردت تا که نگرید.

جامش به دست تو بود و زهرش به کام ما

آیا میدانستید کشته های ایرانی جنگ ایران و عراق بیش از دو برابر نیروهای عراق بوده است؟
آیا میدانستید چهارصد نفر نیروی ایرانی پس از تصرف خرمشهر توسط عراق در یک گور دسته جمعی به خاک سپرده شدند و ساکنین خرمشهر که در پس پل جهان آرا هنوز ساکن بودند صدای فریاد زنده در گورها را تا سه شبانه روز میشنیدند؟
آیا میدانستید رهبری که خیلی خیلی خیلی دیر جام را نوشید در صدد فتح لبنان از مسیر عراق بوده است؟
آیا میدانستید افراد خانواده های ساکن شهرهای مرزی ایران مانند دزفول و خرمشهر و اهواز و آبادان و … صبحها گریان از هم جدا میشدند؟ چرا که هیچکدام به بعد از ظهر به جمع دوباره خانواده در بعد از ظهر ایمان نداشتند..
آیا میدانستید استفاده از سلاحهای شیمیایی در جنگ ایران و عراق از پس از رد تقاضای صلحِ دولت عراق توسط دولت ایران بود؟
آیا میدانستید آن مرد که در بیمارستان ساسان تهران فحشهای رکیک را فریاد میزد بر اثر استفاده از مرفین به منظور کاهش دردهای ناشی از گازهای شیمیایی جنگ مقدس(؟!) معتاد شده بود و نبود موقت مرفین در بیمارستانهای جانبازان سبب اختلال در عملکرد ذهنی او شد و بهمین دلیل دادگاه وی را از دیدار با فرزندانش منع کرد و کودکان را به همسر سابقش سپرد که پس از سالها انتظار و تحمل کسریهای مادی تن به ازدواج مجدد داده بود؟ همان مرد که پیش از سپیده صبح پس از تزریق مرفین در نهایت ادب و آرامش ضمن عذرخواهی از پرستاران لنگان و سرفه کنان اورژانس بیمارستان را ترک کرد تا شبی دیگر نه چندان دور…
آیا میدانستید هنوز چند نفر؟ چند خانواده؟ چند فرزند؟ چند همسر؟ چند مادر؟ چندین؟

نگر آن

قضیه از اینجا شروع شد که یک آهنگ راک خیلی خیلی ناز تو یه وبلاگ پیدا کردم.
نه، قضیه از اینجا ریشه گرفت که این سیستم جدیده و هنوز وقت نشده تنظیماتش رو کاملا طبق سلیقه خودم بچینم و وقتی آهنگی رو دانلود میکنم خودش میزه تو آیتونز پلی میکنه و اون آهنگی که بالا گفتم هم از این شرایط مستثنا نبود.
البته اصل قضیه شاید برگرده به امروز که خواهرم شکایت کرد که من واسه غریبه جماعت کلی وقت میذارم اما سیستمش چند وقته رو هوا مونده و سایت شوهرش رو آپ نکردم و حتی حالا که دارم واسه آخرین روزها میبینمش هم باز به فکرش نیستم و قاعدتا چنین گلایه ای از چنین کسی خیلی واسم گرون تموم شد و خلاصه انقدر فکرمو مشغول کرد که در عوض هارد خودش هارد خودم رو فرمت کردم و متاسفانه تمام آهنگهای فوق العاده خارجکیم رو از دست دادم.
هممم.. حقیقتش اینه که قضیه برمیگرده به خیلی ماه پیش که یکی از دوستهای اینترنتی من رو با گروه آرکایو آشنا کرد و امروز هم یکی دیگه چندتا آهنگ این گروه رو شر کرد و من یه ستاره زدم کنارش که یعنی دانلود خواهم کرد.
شاید هم قضیه مربوط باشد به آن نزدیک یک سالی که با دوستم راه میفتادیم تو خیابونها از یازده شب تااااااااا حتی طلوع خورشید و آهنگ گوش میدادیم و همخوانی میکردیم و فریاد میزدیم و..
اصل قضیه واسه یه مدت کسالت بود که کم و بیش برطرف شد اما وحشت بازگشتش باعث شد -دست کم موقتا- آهنگهای غمگین رو کنار بذارم و بهمین دلیل مدتها بود از موزیکهای مورد علاقه م دور موندم.
قضیه سال هشتاد و سه شاید باشه که یک سی دی اتفاقی به دستم رسید و آناتما رو شناختم و عاشقش شدم و بیشتر تو راکها گشتم و اینگونه.
اصلا قضیه رو فراموش کنید. اصلا قضیه ای در کار نیست. باور کنید، گرچه منصفانه تره که باور نکنید، چون دارم دروغ میگم ولی میشه تصور کرد که! آره تصور کنید هیچ قضیه ای در کار نیست و من همینجوری دلم گرفت و ازم خواست که بیدار بمونم و سیگار دود کنم و وبلاگ بنویسم بلکه به این بهانه ها کمی آناتما و آرکایو و آلترناتیو گوش کنم.
شب سردیه.
Again\Archive
F.u.c.k you\Archive
Lost control\Anathema
King of fools\Poets of the fall
Comfortably numb\Pink Floyd
This I love\Guns & Roses
High hopes\Pink Floyd