شتلق

تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدایِ چیه؟ تاب. اوهوم. خونه بابابزرگ. تاب سنگین. پنج تایی جا میشدیم روش. روغن نخورده بود. صدا میداد. جلو میرفت: تِپ، عقب میومد: تِپ. کاش عمو زودتر بیاد.

تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ درِ خونه. مشت میزنن. دعوا شده. نه، دعوا میشه. یه کم دیگه. الان میان تو. مامان.. مامان.. زنده بمون. نکشنت. داره دعوا میشه. در باز میشه. نه، در میشکنه که باز میشه. میان تو. همه شون. میزنن. میترسم. چاقو. مامان، خوبی؟

تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدایِ چیه؟ دستش. محکم خورد تو صورتم. آخ. دردم اومد. یکی دیگه. یکی دیگه. گفت باید آدم بشم. نفهمیدم. مگه من آدم نبودم؟ گفت دروغ میگم. اما دروغ نمیگفتم. دروغ میگفتم که بهش میگفتم بابا، اما دروغ نمیگفتم که از پرنده میترسم. من واقعا از پرنده ها ترسیده بودم. دروغ نمیگفتم. باور نمیکرد. ساکت شدم. کاش دیگه نزنه.

تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ قلبم؟ قرار بود ببینمش. هنوز نرسیده بودم. قلبم تند میزد. نگران بودم معلوم باشه. نکنه ببینه از روی مانتو، بالا و پایین رفتن قلبمو. نکنه بفهمه دوستش دارم. نفهمید. هیچوقت.

تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ اون شب؟ آره. بارون بود: تِپ تِپ. صدای قدمهام: تِپ تِپ. صدای هق هقم: تِپ تِپ. کجا میرفتم؟ یادم نیست.

تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ نبضش. نبضش روی پارچه سفید. و یه کم بعد، نبضش زیر پارچه سفید. اول تِپ تِپ میکرد اما بعد دیگه هیچی نمیگفت. دیگه هیچوقت نبضش هیچی نگفت.

تِپ.. تِپ.. تِپ..
بیدار میشم. سردمه. چراغ روشن مونده. کتاب افتاده زیر تخت. برنامه رادیو تموم شده. بارنی خوابیده رو تخت. دو تا انگشت پام رو تو دهنش گرفته. میذارمش زیر تخت. ناله میزنه و باز میخوابه. پنجره بازه. باد میاد. باد میاد و پنجره رو به هم میزنه یه جوری که بگه تِپ.. تِپ.. . پنجره رو میبندم. اما هنوز باد میاد. باد میاد، من رو میبره.. تاب تاب عباسی عمو من رو نندازی.. مامان.. در رو قفل میکنم.. هفت در رو بستی نمکی.. نمیر.. در رو قفل میکنم.. چاقو پلاستیکیه.. به خدا ترسیدم.. بابا به خدا ترسیدم.. بابا غلط کردم.. بابا تو رو خدا.. بابا دروغ نمیگم.. آقا ولم کن.. آقا چرا میزنی؟.. آقا میزنمتا.. آقا برو گمشو.. آقا گمشو برو بیرون.. بیا دیگه.. در امتداد آغازم من از عشق تو سرشارم.. هق.. هق.. هق.. لا اله الا الله..
‫..‬
باد میبره
من رو
و برنمیگردونه.

تو هم با من نبودی یار*

+ میدونی.. بدیش اینه که یه کم که بگذره همه تو رو از یاد میبرن.. تو رو، حرفهات رو، عاداتت رو، شماره تلفنت رو، ایمیلت رو، آدرس وبلاگت رو.. یادشون میره.. صدات یادشون میره.. این خیلی بده..
- مگه نمیدونستی؟
+ چرا.. میدونستم.. اما انتظارش رو نداشتم..
- کی واست چنین توقعی رو ایجاد کرد؟
+ همم.. آدمها.. آدمهایی که از آینده میگفتند.. آدمهایی که میگفتند همیشه دوستم خواهند داشت.. آدمهایی که میگفتند من رو هیچوقت از یاد نخواهند برد..
- اوهوم.. حالا ببخششون.
+ حالا؟ زوده! وقتی مُردم تو به جای من میتونی ببخشیشون.
تو به جای من بیا این بلاگ رو آپدیت کن.
تو به جای من شبها که عصبانی هستی.. شبها که بارون میاد.. شبها.. خیلی خیلی دیروقت ماشین رو بردار برو نیایش، فا.ک یو آرکایو رو با صدای بلند گوش کن، خیلی خیلی بلند و با صدوچهل-پنجاه تا برو، بعد برو یادگار جنوب، خروجی حکیم غرب رو از یادگار دوست دارم، پیچ داره و یه جوری خاصه، بپیچ اونجا، یه سر هم برو در خونه ش، روبروی پنجره خونه ش وایسا، شیشه رو بکش پایین، ماشین خاموش کن، چراغاش رو هم، یه آهنگ ملو گوش کن، یه سیگار بکش، بعد ماشین رو روشن کن، گاز بده، بذار پنجره پایین باشه که اگه اشکی چکید زود خشک بشه معلوم نباشه، بعد برگرد خونه، وقت پیاده شدن دودل باش که قفل پایی رو بزنی یا نه، بعد به خودت بگو یک در هزار -اگه دزد بیاد- قفل رو بزن، برو طبقه آخر، برو لب تراس و به ماشینهایی نگاه کن که میرن تو حکیم، و زمزمه کن که اینها از چی فرار میکنن؟ و جوابی نده..
- باشه.
+ یادت میمونه؟
- بنویس تو بلاگت، اگه آدرسش یادم نرفت، میخونم، یادم میاد، ماشین رو بر میدارم و فرار میکنم.
+ باشه.

*فرهاد مهراد

به مادرم گفتم دیگر تمام شد همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...*

مرگ چندین مرحله دارد. مثل عرفان، مثل بهشت، مثل از دست دادن عزیز، مثل جهنم. یک تعدادی مرحله دارد که باید طی شوند. طی شدنش زمان میطلبد. شاید چندین سال شاید هم یک دم. یا به قدر یک بازدم.
فرض کنید پزشکی از راه میرسد و میگوید یک سال دیگر. او شما را تنها میگذارد با خانواده و دوست و خانه و داشته هایی که حالا میدانید فقط یک سال دیگر با شما خواهند بود. خیلی بد، حرفش را میزند و میرود. حالا شما میمانید و حرفش که مدام در گوشتان زنگ میزند. اصلا هم نمیشود از یک گوش بیاید و از گوش دیگر برود. حتی اصلا نمیشود که لحظه به لحظه در گوشتان زنگ نزند. شما از همان لحظه، یک انسان دیگر خواهید شد. آن آدم قبلی میمیرد و شما میشوید آدمی که باید مراحل مرگ را سپری کند.
در یک مرحله یکهو یاد داشته هاتان میافتید. یاد شغل، خانواده، دوستان، خانه، ماشین و هزار و یک مشغله دیگر. گرچه خیلی زود از این مرحله گذار خواهید کرد. لازم نیست زیاد فکر کنید: خانواده و دوست تا ده روز خواهند گریست و تا دو ماه جای خالی شما را حس خواهند کرد و بعد هم نهایتا یک عکسی روی دیواری-شاید-. شغلتان در عرض یک هفته متصدی دیگری را به خود خواهد دید. و ماشاالله از خانه و دارایی خیالتان راحت، زودتر از هر چیزی صاحب پیدا خواهند کرد. و تمام. با یک پوزخند از این اوضاع گذشته و به فاز دیگر پذیرش خبر مرگتان وارد خواهید شد.
این یکی خیلی سخت است. زیادی. صبح بیدار میشوید و تا میخواهید طبق روال همیشه زندگی را آغاز کنید یادتان میافتد که راستی شما فلانقدر روز دیگر خواهید مرد! نگاه که کنید میبینید صبحش رنگ دیگری دارد. محلش هم نگذارید فایده ندارد، واقعه شما را در بر گرفته. کش و قوس صبحگاهی یادتان میاندازد که در اندکی جا و در میان کثافت و خاک و جانور جای خواهید یافت. دوش که بگیرید به یاد خواهید آورد که روی آن سنگهای کثیف و متعفن غسالخانه و در مقابل دید همگان به تهوع آورترین وضع ممکن شستشو(؟) داده خواهید شد. عق خواهید زد. لباس که میپوشید یاد حرف پدر میافتید که همیشه وقتی میخواست بگوید زندگی را سخت نگیرید میگفت: آخرش که همه مون رو شکلات پیچ خواهند کرد. به یاد پدر لبخند میزنید. بعد یکهو لبخندتان را جمع میکنید چون یادتان میافتد که آن پارچه سفید هیچ شباهتی با جلد رنگین شکلاتها ندارد. آدمهاتان را میبینید و به یاد میآورید که کدام را دوست داشته اید، کدام را میپرستیدید، از کدامیک نفرت داشتید و با کدامیک جدل میکردید. بعد عمیقا حس میکنید که دیگر هیچکدام مهم نیست. اطمینان پیدا خواهید کرد که دیگر برای آن عشقی که روزها گریسته اید قطره اشکی هم حتی صرف نخواهید کرد. و کم کم وارد مرحله بعدی میشوید.
مرحله ی دردناکی که دلتنگ میشوید. همینجور الکی الکی دلتان برای همه تنگ میشود. پیشاپیش. میخواهید بروید پیدایشان کنید برای آخرین بار در آغوش بکشیدشان و ببوییدشان. دلتان یکهو هوس میکند که توله سگ عزیزتان را در آغوش بگیرید و نوازشش کنید. دلتان میشکند وقتی میبینید از آغوشتان بیرون میپرد و عروسکش را به دندان میگیرد. و اصلا نمیفهمید که چرا نمیفهمد شما به زودی خواهید رفت! دلتان پر میکشد در خیابانهای شهر قدم بزنید. دلتان شوق دارد که یک بار دیگر قرمه سبزی بخورید. هوس دارید توت فرنگی امسال را محکم میان دندانها بفشارید. یکهو دلتان پیشاپیش تنگ خانه تان میشود. احمقانه به جانش میافتید دکوراسیون عوض میکنید تمیزش میکنید برایش خرید میکنید اصلا انگار نه انگار که به زودی ترکش خواهید کرد. ساعتها مقابل آیینه میایستید. بیشتر آرایش میکنید. تند تند تمام رنگها را بر صورتتان پخش میکنید و ژست میگیرید. از خودتان عکس میگیرید. هر روز لاک روی ناخونهاتان را عوض میکنید و تمام لباسهای مهمانی و زیر کاور را به تن میکنید...
مرحله بعد. آخ. خشم است. بغض است و خشم. فریاد میزنید که اصلا گه میخورد دنیا که میخواهد شما نباشید! گه میخورد خدا که میآفریند و میبرد، همینجوری سر خود! گه میخورید شما که تمام مراحل قبل را طبق خواست طبیعت آدمیزاد طی کردید! گه میخورید که تسلیم میشوید! یاد حرف دوستتان میافتید که یک روز گفت: تو از بیماری در هراسی چون تنها جاییست که کنترل خودت را در دست نداری. تلفن را برمیدارید و زنگ میزنید به دوستی که یک روز گفت: تو نمیمیری، حرف زیاد داری واسه گفتن که هنوز نگفتی. مینشینید وسط معرکه و میگویید نمیشود! نباید بپذیرید. یادتان میافتد که رمانتان نیمه کاره مانده. یادتان میافتد که خیال داشته اید در سی و دو سالگی بچه دار شوید. یادتان میافتد که قرار بوده آنقدر کار کنید تا اتومبیلتان ماکسیما شود. یادتان میافتد که میخواستید خانه ای در برجهای بالای کوهسار بخرید. یادتان میافتد که میخواستید در پیری همراه با شریک زندگیتان دنیا را بگردید. یادتان میافتد که میخواستید نوبل ببرید. و اصلا یادتان نمیآید تمام روزهایی که آرزو کرده اید بمیرید. در آخر هم وقتی به هیچ نتیجه ای نمیرسید، وقتی استیصال درون خود را در مقابل جسم و دنیا و خدا میبینید باز خشمگین میشوید و فحاشی میکنید و اگر خیلی مغرور و شکستناپذیر باشید خودتان کار را تمام خواهید کرد. بلکه دست کم در این یک مورد دست روزگار را از زندگیتان ببرید!
گیرم یک روز از همین روزها پزشکتان با لبخندی احمقانه به پهنای صورت و مغرور از یک پیروزی حرفه ای دیگر در رزومه اش، بیاید و بگوید: تبریک میگم! پیشرفتتون فوق العاده بود. علایم بیماری کاملا برطرف شده. باور دارم که در جواب، شما دکمه های مانتو را میبندید، کیفتان را بر دوش میاندازید و در حالیکه یک چیزی را در بیمارستان جا گذاشته اید، به خیابان میزنید و همینجور که آرام قدم میزنید با خود میاندیشید: که چه؟ و من حدس میزنم، حدسی قریب به یقین، در آن زمان شما یک انسان دیگر خواهید بود. انسانی متفاوت از او که چندی پیش خالی از خیال مرگ در همان خیابان قدم میزده. آن انسان، مرده. آن انسان، همانروز که باور کرد دارد میمیرد، مرد. شمای جدید هستید با یک دنیای دیگر با یک زندگی دیگر با یک… با تمام پوچیهای جدیدش.

*فروغ فرخزاد

غم گسار ندارد این غم گستاخ!

لوله را وارد کرد.. گفت نفس عمیق بکش.. یادم رفته بود.. چشمهایم را بستم تا به یاد آورم.. یادم نیامد.. به سرفه افتادم.. گلویم سوخت.. گلویم تلخ شد.. طعم دود و چرک را چشیدم.. طعم تلخ را چشیدم.. طعم درد را چشیدم، طعم تو.. آخ طعم تو.. اوهوم طعم تلخ تو را -چه نزدیک- چشیدم.. چنگ زدم.. لوله را بیرون کشیدم.. روی دستهایم.. خاکستر و نفرت را استفراغ کردم.. روی دستهایم.. نگاهش کردم.. روپوش سفیدش، سیاه بود.. نگفت نفس عمیق بکش.. به زهرخندی گفتم: دردی نیست، فقط کسی هست در سینه ام، نفسهای عمیقم را میبلعد و درد را استفراغ میکند، در من!
بعد هم رفتم
تا بمیرم.

این خیانت نیست، جنایت است، انصاف بده!

تو به من نگاه کردی، یک جوری پرسان که: تنها؟
و من لبخند زدم یک جوری آرام که: اوهوم، تنها.

و تمام دو ساعت باقی تماشا کردم چشمهایت را، از پس آن همه رنگ و لعاب، وقتی خیره میشد به چشمهای پرسه زن آدَمَت..
من دیدم نگرانی دستهایت را وقتی میان زلفهای رنگینت فرو میرفت بلکه پسند شوی..
من شنیدم صدای افکارت را که هجوم میآوردند: نکند آن گردنبند هدیه دختری باشد هنوز به یادگار مانده؟
من نوازش کردم گوشهایت را که چرخیدند به سوی مردَت وقتی با گوشی تلفن دور شد، و حس کردم سنگینی گوشواره هایت را..
من چشیدم حرفهای فروخورده ات را که چرا گوشی موبایلش رمز دارد؟..
تو رفتی
مَردَت هم
و باقی ماند اندکی نگاهش
.و نیز خاکستر سیگارش
پیشخدمت پرسید: تنها؟
فریاد زدم: البته که تنها.

ساده

+ میرم.
- کجا؟
+ نمیدونم!
- باشه.

زنی تنها.. در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین..*

در کوچه باد میآید، کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت میچرخند* و من از پس این پنجره مدام تکرار میکنم: گوشهایش؟
شهر من امروز یک پری داشت. یک پری کوچک غمگین* که ساعت چهار صبح پیدا شود و بگوید: آتیش.. گوشم.. یخ زد.. و روزنامه ای به دست، پیرامونت بگردد و باز بگوید:آتیش..
انقدر بلند بگوید که تو دیگر هیچ چیز نشنوی مگر صدای فروغ که میگوید:
نجات دهنده در گور خفته است..*
و چشمانت خیره بماند به مردی که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند*و اندام لرزانش که روزنامه مشتعل را از زمین برمیدارد، به گوشش میچسباند، میسوزد، رهایش میکند، باز روزنامه را برمیدارد، باز به گوشش میچسباند، باز میسوزد…
و بیندیشی که:
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست.. او هیچوقت زنده نبوده است*
کمی بعد،
روزنامه خاکستر شود.
چشمانت پر از اشک شود.
فروغ هم حتی ساکت شود.
و تو شرم کنی از بودنت. از لباسی که به تن داری. از اتومبیلت. از خانه ات. از بهانه هایت. از عاشقانه هایت. از دردهایت. از بودنت.. . تو شرم کنی از بودنت.. و دایم با خودت تکرار کنی: گوشهایش؟


*فروغ فرخزاد

نایبین خدا و شیطان

- امیدوارم خدا ببخشدت..
+ هاها! امیدوارم خدا من رو یادش بیاد!

نقل به مضمون از فیلم خوب، بد، زشت

متاسفانه

این پست، قربانیِ خودسانسوری شد!

کارزاری که کار ما را زار کرد

خلع سلاحم کرد
خَلاصم نکرد

که درمان ندارد

یکی از وظایف من در محل کار قبلیم برگزاری آزمون بود. آزمونها را خودم طرح میکردم، برگزار میکردم و نمره میدادم و هیچکس دیگر، جز از نتیجه آزمون آگاه نمیشد. امتحان محدودیت زمانی نداشت، نمره منفی هم نداشت، اینها را در ابتدا به تمام مراجعین میگفتم اما همچنان باز میدیدم افرادی را که چندین سوال را بی پاسخ گذاشته اند!

امروز فکر میکردم به آن دسته افراد، افرادی که میترسیدند جوابی که انتخاب کرده اند پرت ترین جواب ممکن باشد، میترسیدند قضاوتشان کنم، لابد در جمع دوستانم تعریف کنم و بخندم، لابد اگر روزی روزگاری جایی طرف را دیدم یادم بیفتد که او چه جواب احمقانه ای را انتخاب کرده بود..
من امروز در پس تمام این احتمالات سست آزموندهنده، یک حس قوی دیدم، حس ترس، ترس از طردشدگی، ترس از تحقیر شدن و تاسف خوردم که آدمی گاه چقدر تنهاست! آنقدر که از قضاوت یک غریبه که شاید دیگر هرگز نبیندش نیز باز در هراس است. آنقدر که به تایید حتی او نیز، نیازمند است.

میدانستم دروغ نمیگویی

من تب کرده ام
دست بگذار بر چشمهایم
و تجربه کن آتش جهنم را
قیامت گذشت رفیق
و راست میگفتی که تا قیامت دوستم داری
قیامت گذشت رفیق
من به جهنم رسیده ام

به سوی خاک، چنین شتابان!

هر روزمان شده روز مبادا
بس که سگ دو میزنیم تا شب
از ترس روز مبادا

اسمش را هم گذاشتیم: زندگی

چون تمام شد باور خواهی کرد

زندگی کوتاه است…
به کوتاهی پختن غذا در یک خاله بازی
به کوتاهی قهر کودکان
به کوتاهی عبور از این سوی خیابان به آن سو
به کوتاهی ذوق یک تنها، از صدای در خانه ای که هیچکس آن سویش نایستاده
به کوتاهی بوسه های یواشکی
به کوتاهی سررسید وامهای پدر
و به کوتاهی تحمل اشک مادر، در فرونچکیدن
زندگی به کوتاهی عبور عقربه ثانیه شمار است، وقتی آرزو میکنی بماند و حتی شاید کوتاه تر
پس بیا
دستم را که سرد است به دست بگیر
و چون شکوه کردم بر لبانم بوسه ی سکوت بزن
آشفتگی موهایم را به نوازشی دور کن
و باش
و بمان
بمان که فرصت با هم ماندمان بسیار کوتاه است
کوتاه تر از زندگی،
حتی.

زندگی

دریاچه قو
دریاچه قو، نمایشنامه‌ایست اثر پیوتر ایلیچ چایکوفسکی. خلاصه روایتی از داستان را اینطور میتوان گفت که شاهزاده-ای در طلب زنی، قوی سپید، میرود اما در این میان زن دیگری، قوی سیاه، قد علم میکند و قوی سپید که شاهد اغوای شاهزاده بوده، خود را از بین میبرد.

قو
قو، در عرصه‌های مختلف تاریخ، همواره نمادی بوده است از زن.

زن
زن، در تمام اسطوره‌ها، چه در غرب و چه در شرق، یک رکن است. یک واقعیت اجتناب‌ناپذیر است. زن، یک بهانه، یک دلیل، یک وسوسه‌ی همیشه جاری و یک عنصر حذف‌ناشدنیست. و در عین حال، آنچه وجود زن را بیش از این پررنگ میکند، نقش اوست: زن، در کنار زیباییش، در هر لحظه تنها یکی از این دو نقش را بر عهده خواهد داشت:
یک. لعبت عفیفه‌ای که مهر در دل دارد و کرنش بر چهره.
دو. فریبنده‌ای قهار که شر را جاودان میکند و طلسم را مستدام.

و نهایتا، آنچه بستر رقص زن میشود مرد است. مرد بیچاره و مستاصل است که به تاب ابروی رقاص هست میگیرد و در چرخش زلفش نیست میشود.

بازی را از اول که تماشا کنی میبینی زن را که هست، در میان صحنه میرقصد، رنگ زمینه‌ی تابلوی نقاشی را ساخته، زن همان سیکوئنس نُتی‌ است که در پس‌زمینه‌ی آهنگی مدام تکرار میشود، نیز هم او که آغاز داستان را میزاید و در میانه آن میزید و زیست را پایان میدهد.
مرد را که کنکاش کنی، در طلب لذت است، نه خواهشی فراتر و نه کمتر، و چون خوشه‌ای از لذت را، زن را، به چنگ آورد حقیقت بر او روشن خواهد شد که وارد شر شده یا از خیر سودی جسته و این زنِ همیشه شیرین کام، زهر به جانش ریخته یا نوشدارو. او تا به وصل نرسد از تشخیص عاجز است. مرد همان همپای رقصیست که مدام خود را حائل زن میکند، همان تیرگی یا روشنی بوم نقاشیست که در نیم نگاهی میبینی، بازیچه‌ی آن اوج موسیقیست و نابود شده در انزال انگشتان نوازنده، مرد است که در داستان "مرد" خوانده میشود یا "مردک"؛ تا زن چه بنامدش.

حالا یادم میفتد که سهراب سپهری میگوید:
...
رفتم
رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدایی پر تنهایی
...

و یادم میفتد کتاب صد سال تنهایی مارکز را که اورسولا(؟)، مادر خانواده، حتی پس از مرگش هم، بود.

و یاد داستان قدیمی آدم و حوا میافتم و یک چیزی ته خاطرم میگوید که چرا آدم، "آدم" نام گرفت و انگار که این طلب لذت، با چشم بسته، خصلت آدم است و این آمیختن در خیر، و نیز شر، سرنوشت آدم است و این، ما، خود ما آدمها، به شرط آدمیت است که مدام در خیر و شر دست و پا میزنیم و سیر میشویم و تشنه میشویم و باز بازی تکرار میشود.

همچنین یادم میفتد این چند دقیقه سکوت مرد پس از انزال را، که چه منطبق میشود با چشمانی که پس از لمس زن به خیر یا شر بودن او بینا میشود.

قوی سیاه
داستان این فیلم حول این اصل میگردد که بازیگر(رقصنده) هر دو قوی سپید و سیاه باید یک نفر باشد. یک نفر حقیقی باید بتواند در یک صحنه نیکی را به رقص درآورد و در صحنه‌ای دیگر از نمایش شر را.
نینا، دخترک sweetheart مادر، و رقصنده نقش while swan، ناتوان از اجرای نقش black swan است چرا که او دخترکیست که صبح به وقت از خانه خارج میشود و شبها به موقع بازمیگردد. او هرگز در یک رابطه جنسی پیشقدم نمیشود. نینا نه سیگار میکشد نه جوینت به کارش میآید و نه به همجنسش گرایشی نشان میدهد. او همین است بعلاوه یک نکته دیگر. نینا، ناخودآگاه بدنش را زخمی میکند!
در انتهای فیلم، نینا دختریست که باور دارد، رقیبش را کشته است. و البته، کمرش دیگر از خارش ناخواسته زخم نیست!

بخشهایی از فیلم:
یک. در ابتدای فیلم به نینا میگویند کس دیگری به جای او انتخاب شده، نینا تشکر میکند و در راه بازگشت، معلمش نگاهش میدارد که: is that all؟ که یعنی چرا اعتراضی نمیکنی.
در انتهای فیلم به نینا میگویند کس دیگری به جای او انتخاب شده، نینا به کار خود ادامه میدهد و میگوید:
I am here. I am doing it.
و اینجاست که معلم ضربه‌ای به بیننده میزند:
هیچکس جز تو، مقابل راه تو نیست.

دو. نینا در جواب معلمش که ایراد میگیرد چرا دائم پیرو مقررات است میگوید که میخواهد perfect باشد. معلم چنین جوابی میدهد: ایده‌آل بودن فقط این نیست که خودت را تحت ضوابط و کنترل نگاه داری؛ بلکه در کنار آن باید خودت را رها کنی، بگذار پیش بیاید، درگیرش شو، به خودت فرصت بده شگفتزده شوی!

سه. در انتهای فیلم، نینا با زخمی که در بدن دارد، دردی که تحمل کرده، مشاهداتی که از تصور بدی خود داشته، اذعان میدارد که حالا perfect شده است.



زندگی جاری است. زندگی وسوسه‌ای زنده است. تا بخواهی شر، تا بخواهی خیر. و آدم، این بازیچه‌ی زندگی، این نیازمند هستی، جز به لذت، جز به شر، جز به خیر، زندگی را در چنگ نخواهد داشت.


پ.ن. این پست به طرز احمقانه‌ای ناقص است. هزار هزار حرف نگفته دارد. شاید وقتی دیگر.
پ.ن. مسایل جنسی، در بسیاری بحثها بعنوان مثال، نمادهای خوبی را به همراه دارند. بطور مثال عدم گرایش نینا به جنس موافقش و تلاش فیلم در از بین بردن این رفتار، لزوما به معنی تایید آن نیست بلکه تنها نمادیست از عملی که معمولا بعنوان رفتاری نادرست از آن یاد شده و در ذهنها جا گرفته. فیلم این حق را به بیننده میدهد که اشتباه کند و در این راستا مجبور به استفاده از مثالهای ملموس جامعه است.
پ.ن. Soundtrack

نخواستی

میتونستی
دوستت داشته باشم

در اوج

«آنجا که حتی مرگ هم، پایان دنیا نیست.» چنین جایی، تا به حال به چنین جایی نرسیده ام.

یک بار رسیدم به جایی، بیراهه بود پس از چند روستا در اطراف کندوان، من بودم و دوستی که آنقدر از من میدانست که انگار من بود، من بودم و ارتفاعی که یک کوه پرسایه و مه داشت، یک کوه پر آفتاب، دنیا دنیا دشت و انگار که دیگر از این پس هر چه پیش بروی باز همین دشت است و دشت و وسعت دشت. در آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید تا با خیال راحت، تا همیشه در آن وسعت وصف ناشدنی، در آن گستره ی ناتمام، در آن تجربه ی تکرارناشدنی بمانم.
رها

یک بار تمامی بدنم را روی سنگ قبرش جا گذاشتم. سرد بود، بسیار سرد، بدنم از کرختی این تجربه میلرزید. در آن دمادم، فقط سکون بود و فقط سکوت. آنقدر که قلبم نمیتپید. انگار تپشهای قلبم نفوذ کرده بود به عمق قبری که میدانستم جنازه ای بدون سر، بدون سینه و بدون قلب را در خود دارد. آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید و قلبم تا همیشه آرام و بیصدا، بی تکان، بماند. تو گویی خسته بودم از تکانه های وحشی اش.
سکون

یک بار روی دریا خوابیده بودم. چشمانم بسته بود اما روشنایی خورشید را میدیدم. و آنقدر نازک شدم که لغزش عروس دریا بر انحنای بدنم رد گذاشت. آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید تا همچو عاشقی، مُهر بر چشم و مُهر بر گوش، باقی بمانم.
محو



بارها خواستم مرگ بیاید تا زندگیم در رهایی، در سکون، در ابهام، در دوردست، در نوازش، و یا حتی در گرماگرم یک آغوش، پایان یابد چرا که باور داشتم/دارم مرگ، همیشه پایان است. و من همیشه به دنبال یک پایان «خوش» بودم/هستم.


پ.ن. یک وبلاگنویس مُرد. سراغ بلاگش رفتم و برای آخرین پستش یک خداحافظی نوشتم. جواب داد: نظر شما بعد از تایید نویسنده…. دلم به هم پیچید.

سهم من

تو که مینویسی، من میآیم، آرام و بیصدا، جوری که از آرامش تنها بودنت کم نشود، دستنوشته ات را کنکاش میکنم، آن دو خط را که سهم من است، آن دو خط را که خیال میکنم سهم من است، فقط همان دو خط را، به رسم کودکی، همانجور که معلمهامان آموخته بودند، جدا میکنم: کاغذ را تا میزنم و با ناخونهایم -اگر در انتظار، نجویده باشمشان و دستهایم هنوز کمی قشنگ مانده باشند- تای کاغذ را تشدید میکنم و میبُرم.
آن دو خط از عاشقانه هایت را که خیال میکردم سهم من است، بریدم، و همانجور بیصدا و آرام، جوری که از آرامش تنهاییت بیدار نشوی، رفتم.
حلالم کن، که تکه کاغذی را از تو ربودم.

داد و بیداد از این روزگار، ماه رو دادند به شبهای تار، ای داد و بیداد از این روزگار

پنجره را باز میکنم. سوز سرما نفسم را تنگ میکند. کبریتی آتش میزنم. سیگاری میگیرانم. کبریت نیم سوخته را به دیوار میکشم: خط میکشم، یک شب دیگر، رسید.
در سینه ام خفاشیست. شبها بال و پر میزند. میشناسمش. دست به سینه میگذارم. بیتاب است. به سرفه میاندازدم و به تقلایی که حنجره ام را و دهانم را و واژه هایم را خونآلود کرده، میپرد. میجهد از سینه ام بیرون و معلق میشود از پریشانی موهایم به درازای صورتم و بالهایش را چنان مقابل دیدگانم میگستراند که یعنی «دیگر نبین». که یعنی «دیگر بس است». و من به خوبی میدانم دیر زمانیست که دیگر بس شده است من را. و میخواند
به گستردگی بالهای درد خفاشواری که به سینه مامن داده ام، نه اشکی هویداست نه آهی، نه لرزش چشمانم را کسی خواهد دید نه فشردن لبهایم را، و من، فرو رفته در خود و پنهان در پس بالهای مجروحش، بو میکشم جراحت اندامش را، بو میکشم جراحت سینه ام را، که بسیار تلخ است. که بسیار خاموش است. که روزها، بسیار خاموش است. که با شما، بسیار خاموش است. بسیار خاموش. بسیار بیتاب. بسیار مجروح.
آخ که شب افشا میکند.