واسه سادگیت، بمیره

اولین گلبرگ
با من است
دومین گلبرگ
با من نیست
سومین گلبرگ
با من است
چهارمین گلبرگ
با من نیست
پنجمین گلبرگ
با من است
ششمین گلبرگ
با من نیست
هفتمین گلبرگ
با من است
هشتمین گلبرگ
با من نیست..
اما..
آخر..
صدایی بود که میخواند..
کسی «باید» «باش»ه..
«باید»..

خودمونی

داشتم با مامان حرف میزدم.. درباره یکی.. گفتم آره یارو فلان.. گفت نگو، حرف زشتیه.. فهمیدم منظورش «یارو» هست.. نباید بگم «یارو» چون حرف زشتیه.. ساکت شدم و فکر کردم.. هنوز هم دارم فکر میکنم.. خیلی ساعت گذشته اما من هنوز دارم فکر میکنم.. به قدیم.. به گذشته.. به اونجایی از زندگیم که همه میگن فراموشش کن.. بیخیالش.. گذشته.. و من هیچوقت فراموشش نمیکنم.. نمیخوام یا نمیتونم.. اما فراموشش نمیکنم..
کودکیم.. اون زمان هم همینجور بود.. یک روز پرنیان از مدرسه برگشت و گفت یارو.. مامان گفت حرف زشتیه، نگو.. من پرسیدم یعنی چی.. یادم نیست چه فکری میکردم.. یابو؟ یا بدتر.. مامان بیش از این توضیح نداد.. فقط گفت حرف زشتیه.. و وقتی من و خواهرم مطمین شدیم که این کلمه، زشته و نباید گفت، تو یه قانون نانوشته و ناگفته و ناخوانده تصمیم گرفتیم که همیشه «یارو» صداش کنیم..
از همون روز شد که وقتی بنا بود تو خلوت من و پرنیان اسمی ازش آورده شه «یارو» به دادمون میرسید.. دیگه لازم نبود توضیحی بدیم به هم که داریم از کی حرف میزنیم.. میگفتیم «یارو» اومد.. «یارو» فهمید.. «یارو» گفت.. «یارو» زد.. «یارو».. و مامان نمیدونست.. شاید هم میدونست و..
شیر میشدم.. وقتی میتونستم تو خلوتمون در عوض «بابا»، «یارو» صداش بزنم به خودم افتخار میکردم.. حتی وقت حرف زدن با عروسکهام: امروز یارو اذیتت نکرد؟ امروز یارو کی اومد خونه؟ امروز که یارو پرتت نکرد؟.. حس میکردم دارم تلافی میکنم.. پرنیان هم راضی بود.. اما وقتی خودش بود.. وقتی یارو بود، من میترسیدم.. بهش میگفتم بابا و پرنیان زیرچشمی نگاهم میکرد که یعنی: ریدی.. و من شرمنده میشدم.. به روی خودم نمیآوردم.. میرفتم تو خلوتم.. تا چند ساعتی چشم تو چشم خواهرم نمیشدم که نکنه بیاد تو روم بگه: ریدی.. خودش آخه اینجور نبود.. از من شجاعتر بود.. وقتی دعوا میشد، مثل من، به قول مامان، رنگ و روش مهتابی نمیشد.. هیچوقت «بابا» صداش نمیکرد.. اصلا هیچوقت صداش نمیکرد.. طفره میرفت.. صداش میزد: هی.. ببین.. آهای.. و حتی یک بار.. همون روزی که تولد ده سالگیم بود و مامان کتک خورده بود و من گریه میکردم و «یارو» اومد دستم رو کشید برد توی حیاط گفت نمیخواسته بزندش و خودش اذیت کرده و پرسید: من رو دوست داری و من گفتم: آره و پرسید: من کیِ تو هستم و من گفتم: بابا.. حتی اون روز.. پرنیان از مدرسه برگشت.. صورت مامان رو دید و گفت: این یارو این کار رو کرده؟؟.. جلوی چشم خودش.. اوووفففف.. همون روز بود گویا که پرنیان شد هیرویِ من و من خوشحال شدم که یک ساعت قبل نبود.. توی حیاط.. و ندید.. و نشنید.. هیچکس نبود.. نمیشنید.. نمیدید.. هیچکس نیست.. .. ..

یادت سبز باد

هنوز هم برای خیلی از ما آدمهای این شهر، لحظه تحویل سال چنان اهمیتی دارد که تلاش میکنیم آن دم را با عزیزترینمان سپری کنیم..
در چنین زمانی، ترافیک منتهی به بهشت زهرا، حکایت از دلتنگی دردناکی نهفته در سینه و عزیزترینی نهفته در خاک، دارد.

سالِ نو

بعضی ها به قدرتهای ماورا طبیعت باور دارند..
بعضیها به انرژی معتقدند و جریان انرژیهای مثبت برای هر هدف که آن را محقق میسازد..
گاهی هم آدم فقط دلش میخواهد خودش را، حسش را، محبتش را ابراز کند..
از هر کدام که حساب کنی
حیفم میآید
از این باز تازه شدن طبیعت جهان
بهره نگیرم
و دلم میخواهد
بگویم در دلم حسی جاریست که میخواهد
تنمان را سلامت
دلمان را شاد
زندگیمان را مترقی
و دنیایمان را پر از محبت

Panic Attack

آناتما در آهنگ پنیکش یک چیزهایی میگوید
برای افزایش اطلاعات عمومیتان بد نخواهد بود..
میگوید تو هیچ جا نخواهی رفت و درون من ثابت مانده ای وقتی مخم همینجور در هوا چرخ میزند
‫..‬
میگوید تو قول دادی که صبح بیایی به دادم برسی و بادستهای داغانت همه چیز را از نو بسازی.. گرچه تو بسیار بسیار از من دوری
‫..‬
بنده خدا میگوید من اصلا فکر نمیکردم آخرش اینجور شود
- اتفاقا من هم! -
بعد تعریف میکند که آخرش چه کثافتی به بار آمده
عنکبوتها روی دیوار
ادرار چسبناک
دستهای افتاده در گوشه کنار
بعدش میگوید که اینها حالش را بد میکند و یکهو میگوید این جمله ی عالی*اش را که:
دستهایم را روی چشمهایم میگذارم تا فرار کنم اما گودی کف دستم سبب میشود که باز یک راهی پیدا شود به سوی درد
میگوید کورنر یو
منظورش همان درد است
راحتش این میشود که من هر تقلایی میکنم باز تو به درونم راه میابی، کثافت
‫..‬
الهی بگردم.. میفهممش.. میگوید سینه ام از دورن خرد میشود.. از لای پوستم به مغزم حمله میکند.. نفس نمیرسد.. و یک مشت بدبختی دیگر.. از نشانه های پنیک.. بعد اعتراف میکند:
I start to cry and I keep on laughing
این یکی را اگر ترجمه میکردم ریده میشد به واژه
‫..‬
باز میگوید: من چشمهایم را میبندم بر آنچه درونم رخ میدهد بلکه فرار کنم.. فرار کنم.. فرار کنم..
‫..‬
‎یک جای دیگرش میگوید‫:‬ درون من به شمارش معکوس افتاده‫..‬
‎خیال کرده اید دارم پست دارک مینویسم؟ هه‫!‬ احمقانه ست‫! این یک بیماری است!! نمیفهمید واقعا؟ یک چیزی مثل سرماخوردگی واقعی.. ‬
‎‫آنقدر واقعی‬
‎‫و در عین حال آنقدر دردناک که آناتما با تمام وجودش میگوید:‬
‫I wish u would DIE AWAY.. DIE AWAY.. DIE AWAY‬

‎گند زدم به آهنگ‫ با این پستم‬

* I Put my hands up to my eyes but the holes in my palms let me find a way to corner you
corner you
(f) corner you

Panic Attack

پست قبل باید همانجا تمام میشد
از لحاظ دید خواننده اینجور بهتر بود
حالا یک پست جدید باید بنویسم که خیلی هم جدید نیست
گرچه بایدی ندارد
البته قرار نبود قضیه به پنیک برسد
اما رسید
خیلی چیزهای دیگر هم قرار نبود بشود که شد
خیلی چیزها هم قرار نیست بشود بعدتر
که طبق استقرای ریاضی
آنها هم باز خواهند شد
حالا که رسیده ام به پنیک
رسیده ام یا رسیده ایم
قرصم را خوردم
لازم است انگار که بیشتر بگویم
لازم هم شاید نباشد اما میگویم
-راستی همین حالا که داشتم مینوشتم: میگویم.. اشتباهی نوشتم: میگورم.. نکند واقعا دارم میگورم؟ این واژه را باید در یک پست دیگر خلق کنم-
این را بگویم که یک بار داشتم میرفتم که پنیک داشته باشم..
نه که همان موقع
از آن روزهایی بود که مستعدش بودم
رفتم شرکت
جمعه بود اما
طاقت نیاوردم
آمدم چمران
سر حکیم وایسادم
فلاشر هم نزدم
فکر کردم چه کسی را دارم
خدا پدرش را بیامرزد
علی یکی از دوستایم بود
بعد به قول خودش شش ماه زنگ زدم گفتم: حال داری بیام بریم؟
گفت که دارد
تا شب درگیر همین خیابانگردی و کافه گردی و بعدش هم بام تهران شدیم
آن روز گذشت و من از پنیک نمردم..
یک بار شرکت بودم
مدیر واحد به دادم رسید
بعد هم دوستانم
یکی یکی
فرشته
مرضیه
مریم
احسان
سوگل
عمو ممد
عمه مریم
خدا پدر همه شان را بیامرزد
پنیک آمد
اما رفت
و من نمردم..
یک بار که به گمانم بدترینش بود
شاید چون در خانه تنها بودم
پنیک آمد و ول نکرد
عمو ممد چه دیر رسید
روی زمین مانده بودم وقتی رسید
خدا پدرش را بیامرزد
بنده خدا عجب طاقتی دارد
هی این بال بال زدنهایم را میبیند و هنوز دق نکرده
خدا پدرش را بیامرزد
گرچه آن روزها
آن هفته
هر روز
روزی چند بار
وه
چه کابوسی
نیمچه زنده ماندم..
نیمچه که میگویم به آن سبب است که میدانم باید زولفت بخورم
خدا پدرش را بیامرزد
دکتر را میگویم
قرص خوبی داده
خدا پدرم را بیامرزد
شاید اگر زنده بود اینجورها نمیشد..

(بدون ویرایش)

Panic Attack

حال دلم خوش نیست..
دردم را نمیدانم اما حالم خوش نیست..
باز افتاده ام به چس ناله
از این کار بیزارم
از یک وقتی که یک دوستی به یک دوست دیگری شکایت شکایتهایم را کرد فهمیدم که حتی یک شکایت بیش حتی دیگر جایز نیست و نکردم اما..
حالم خوش نیست..
حقیقت تلخیست اینکه بگویم آرزویی ندارم..
حقیقت تلخیست اینکه بگویم در جستجوی چیزی نیستم..
حقیقت تلخیست اینکه بگویم سر رفته ام، خودم در خودم، سر رفته ام..
اما حقیقت است
و این حقیقت ندارد که حقیقت همیشه تلخ است
بلکه این حقایق که بالا گفتم تلخ هستند..
راستش..
به کسی، هیچ کسی اشتیاق ندارم..
آدمها هستند..
پراکنده..
این سو و آن سویم..
خوبند طفلکیها
همه خوبند
من اما بدم
نه که بد باشم
گمان نکنم خیلی بد باشم
اما حالم بد است
حالم «خیلی» بد است..
و هرچه میگردم.. نه کسی مرده است.. نه کسی رفته است.. نه کسی بد گفته.. نه کسی بد کرده.. همه در من است
همه حال بد من در من است
و به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ تنهایی و هیچ جدایی و هیچ دلتنگی ربطی ندارد اینکه من غمگینم
در خودم
خودم در خودم غمگینم
مینویسم و پاک میکنم
روزهاست که مینویسم و پاک میکنم
حتی دیگر قابل درفت هم نمانده است..
بعد
یکهو
امشب میآیم و مینویسم
به گمانم این یکی را پاک نخواهم کرد
گرچه چس ناله است
گرچه کثافت کاری است
نه واج آرایی دارد و نه هیچ آرایه ی ادبی دیگر
نه با واژه ها بازی کرده نه با احساسات
نوستال نیست و فکاهی نیز نه
فقط یک جور
ببخشید
استفراغ است
انگار
اما حتی نه آنقدر عمیق که آرامی دهد
همین دم دستیها
ولی انگار ریشه هم دارند
نمیدانم
دردی ندارم
نه دلتنگ.. نه عاشق.. نه بیمار.. نه بیزار.. نه هیچ کوفت توجیه پذیر دیگری
من بسیار بدحالم
و بسیار میدانم که گشایشی نیست
شاید فردا باز بخندم اما
امایش را همه میدانند
اگر نمیدانند هم بدانند
این درد ریشه دارد
عمیق
خستگی است شاید
شاید هم ناامیدی
حتی شاید ترس
که میداند؟
من هنوز حتی میترسم بیمار شوم
من از سرطان معده نمیترسم
من از میگرن نمیترسم
من از پنیک میترسم
میدانی چیست؟
نمیدانید احتمالا این یکی را
اینجور هست که اصلا هیچ ربطی به هیچ چیزی ندارد.. تو داری یک کاری میکنی.. هر کاری.. شاید همه اصلا نه.. شاید هیچ کاری نمیکنی.. همینجور نشسته ای.. شاید هم رانندگی.. شاید رفته ای سبزی قرمه بخری.. هرچی.. بعد یکهو میبینی انگار تو نمیبینی.. یکی دارد از پشت سرت نگاه میکند.. فقط تصور کنید.. یکی انگار که خود شما باشد ایستاده از پشت سر دارد شما را نگاه میکند سایه تان را که ایستاده مقابل مرد سبزی فروش و این سایه یک سایه ی خالی است.. مطلقا خالی.. در کمتر از ثانیه حس میکنی همه چیز بیمعنی است.. حس میکنی نمیدانی چرا اینجایی.. قلبت تند میزند.. یکهو خیلی خیلی خیلی تند.. یکهو یعنی در کمتر از ثانیه.. فشار خونت میافتد.. این را از آنجا میفهمی که دست و پایت یخ میکند.. صورتت بیحس میشود.. دلت به هم میپیچد انگار اسهال داشته باشی.. نفست بالا نمیآید گرچه قلبت بیشتر میطلبد.. بیشتر از عادی و روزمره.. صورتت یکهو داغ میشود.. یکهو سرد میشود.. سرت گیج میرود.. نفست دیگر نمیرسد به آنجا که باید و نمیدانم کجاست.. یک جاهایی از بدنت قفل میشود.. مثلا دندانهایت.. مثلا مشتت.. اما حس میکنی شلی.. حس میکنی به زودی وا میروی.. اینجاست که هرچقدر هم خفن باشی باز وا میدهی.. اینجور وقتها تلاش میکنی.. اگر تجربه اش را قبلتر داشته باشی.. اگر در خانه تنها باشی.. تلاش میکنی به خودت بگویی: خدا هست.. این آدمها هستند.. همین حالا نفسم میرسد.. همین حالا آرام میشود.. در اینترنت نوشته بود نباید بترسم.. نه نمیترسم.. همین حالا آروم میشوم و یک آلپرازولام میخورم و آرام میگیرم و چند ساعت بعد سر حال خواهم بود.. آرام.. آرام دخترک.. همین حالا آرام خواهی شد.. پاهایم را که به دیوار بزنم فشارم برمیگردد.. و کلی کسشر دیگر در حالیکه به واقع میدانی درمانی نیست و این درد را شرحی نیست و حالا
حالا خیال میکنم شاید بهتر باشد بروم زولوفت امشب را بخورم
نکند که پنیک بیاید
و من از پنیک میترسم
و راستش را بخواهید
تا دیرتر از این نشده بگویم
دردم این است که زنده ام فقط چون دارم از حمله های پنیک میترسم..

(بدون ویرایش)

من گلایه ای نکردم!

طلب بخشایش کردن و عذر اشتباه خواستن را نمیدانم.. بهتر بگویم: باورش ندارم..
وقتی پنجشنبه گذشت و جمعه به شب رسید، من خودم فهمیدم.. نه میگویم رنجیدم، نه میگویم نرنجیدم -چرا که دخلی به امروزِ ماجرا ندارد- فقط میگویم من خودم فهمیدم چه کرد و چه شد و تمام. واقعا تمام.
منتها چه فرق به حال او دارد که من این داستانِ نادرستیِ رفتارِ او را تمام فرض کنم یا ناتمام؟ هیچ! چرا؟ چون خودش هنوز داستان را تمام نکرده. چرا؟ چون خودش هنوز خودش را آنقدر خوب توجیه نکرده که بتواند داستان را تمام شده فرض کند. چرا؟ چون خودش هنوز خودش را نبخشیده!
هرچقدر هم که قوی باشد، هرچقدر هم که باتجربه باشد، هرچقدر هم که مغرور باشد تا وقتی احساس گناه کند، تا وقتی نتواند خود را از باور نادرستی آنچه که انجام داده برهاند، داستان همین خواهد بود که هست.. شبها بیخواب میشود.. افکارش مغشوش میشود.. با خودش بگومگو میکند.. بهانه تراشی میکند.. و هی همینطور کلنجار میرود با خودش بلکه خودش را مجاب کند که رفتارش درست بوده..
هرچقدر هم مهربان باشی، هرچقدر هم پرآغوش باشی، هرچقدر هم سکوت کنی فرق نمیکند.. سرزنشهای درونی او سکوت نخواهند کرد..
آدمیزاد اینگونه است. فقط خودش است که میتواند خودش را تبریه کند.


پ.ن. این را هم بگویم که در همین راستا، نمیتوانی به کسی که از خودش گله ای ندارد احساس گناه را القا کنی. یادم میآید دوستی را که یک روز از او پرسیدم از کاری که کرده شرم نمیکند، گفت نه. حقیقتا اگر من به جای او بودم شرم میکردم، اما او پشیمان نبود، جای صحبتی نماند، شبها هم راحت میخوابید.

بخت، بر چند دسته است

برف که میباره
یکی میگه: آخجون اسکی
یکی دیگه میگه:... (هیچی نمیگه! سردشه، خیلی خیلی سردشه و همین شب خواهد مرد، میدونه..)

پ.ن. من هم که یاد تو میافتم!

دیر رسیدی ای ناجی، عزیز، همدم!

اولش اجباره
بعدتر که میگذره
نمیدونم این «تر»ِ بعدتر چقدر هست
اما خب
بعدتر که میشه
باید قبول کنی که دیگه اجبار نیست
واقعبین که باشی میفهمی که دیگه شده «عادت»
مثل عادت زندانی به زندانبان -کلیشه؟-
یا عادت بیمار به دارو
یا عادت دل به کینه -شاید-
میفهمی که دیگه عادت شده
و تو به این عادت وابسته ای
یا شاید علاقمند
یا هرچیزی
به هر حال اگر واقعبین باشی میفهمی که دیگه به این «تنهایی» خو گرفتی
و حاضر نمیشی با حضور هیچ «ناجی»، «عزیز»، «همدم»،.. معامله ش کنی
‫..‬
خداحافظی کردیم تا یک هفته بعد
و من تمام یک ساعت و نیم مسیر برگشت زل زده بودم به هجوم هر دانه ی برف و «در عمق» حس میکردم که در کنار غم نبودنش، نوید «باز تنها ماندن» ذره ذره به دلم چنگ میزند و افسوس میخوردم که به این «تنهایی» بسیار وابسته ام!

این که میگویند گاهی زود دیر میشه
همینجاست:
بعدتر فرارسیده

بی بهانه

داشتم به یادت موزیک گوش میدادم
صدای تلفن رو نشنیدم و جوابت رو ندادم
ببخشید!

بی بهانه

از شوق دیدنت خواب به چشمهام نیومد، تا صبح
صبح خواب موندم و به قرار نرسیدم
ببخشید!

خودمونی

زمان انقلاب بود، من و بابات نامزد بودیم، اومد دنبالم به بابام گفت ما بریم بیرون، اون موقعها که مثل حالاها نبود، باید اجازه میگرفتی، تا دختره رو نبرده بودی تو خونه خودت صاحبش باباش بود، مثل حالا که نبود که همه کاراشون رو بکنن تازه خبردار شی که خبریه.. خلاصه راه که افتادیم گفت بریم تظاهرات، منم اون وقتها امیدی داشتم، اصلا همه مردم امیدوار بودن، مثل حالا نبود که، مردم به هم محبت داشتن، شاد بودن، به یه امیدی میریختن تو خیابونها.. دیگه قرارمون شد هر کدوم سر فلان ساعت دم ماشین باشیم، جدا شدیم و رفتیم، یه نیم ساعتی گذشت اون وسطها من سکندری خوردم و پاشنه کفشم کنده شد، پاشنه رو گرفتم دستم و سلانه سلانه راه رفتم، دیگه خودت فکرش رو بکن یه لنگه پاشنه دار و یه لنگه بدون پاشنه، خیلی اذیت شدم، کم کم رفتم طرف ماشین دیدم بابات خدابیامرز خودش زودتر اونجاست که مثلا نکنه من اونجا معطل شم، خیلی مرد باشعوری بود، جاش خالی.. خلاصه یهو دیدم تا من رو دید اخمهاش رفت تو هم و عصبانی دوید طرفم، من که اصلا جا خوردم همینجور وایسادم و اون دوید طرفم، رسید گفت چی شده؟ گفتم هیچی، گفت زدنت؟ گفتم نه.. نگو بنده خدا دیده بود از دور من دارم یه پام رو میکشم رو زمین ترسیده بود، خلاصه دیگه بهش گفتم چی شده و طفلک کلی خوشحال شد و خندید.. چمیدونم شاید پیش خودش فکر کرده بوده حالا بریم خونه جواب بابام رو چی میده.. چمیدونم..
یادش به خیر وقتی برگشتیم نشسته بود تو ماشین و کفش من رو گرفته بود دستش که درستش کنه، هی میگفتم مهم نیست حالا بده برم، هی میگفت نه، بابات اگه ببینه زشته.. درستش کرد آخر سر...

I don't want pity, just a "safe" place to hide, mama please let me back inside*

تو این خونه یه فضای باریک و راهرومانندی ایجاد شده بین مبل و رادیاتور و زمین و دیوار که از همون ابتدای ورود بارنی به خونه، حکم «جای امن» رو واسش داشت. شبهایی که روی مبل میخوابم، یا وقتی با هم دنبال بازی میکنیم، یا وقتی از چیزی میترسه جاش اونجاست. خودش پیداش کرد. معمولا وقتی میخوام زمین اونجا رو تمیز کنم میشینه یه گوشه و غر میزنه. لابد یعنی که اونجا نرو، اونجا جای منه، چنین چیزی. گاهی هم تکه تخم مرغ یا تکه استخوان یا خلاصه یکی از غذاهای مورد علاقه ش رو اونجا پیدا میکنم. عادتشه. وقتی سیر میشه باقی غذاش رو یه جایی مخفی میکنه. حالا هر جایی. زیر تخت، زیر گلیم، زیر میز کامپیوتر یا همینجا توی مخفیگاهش. کم کم جثه ش بزرگ شد و نتونست اون زیر جا بگیره. چند روزی میایستاد مقابل ورودی راه باریک و غر میزد تا بالاخره فهمیدم دردش چیه. اینجوری شد که مجبور شدم دکوراسیون رو کمی عوض کنم و مبل رو جلوتر بکشم تا بتونه راحت جا بگیره. اون هم راضی بود از این دکوراسیون جدید. امروز کار تمیز کردن زمین زیاد طول کشید و بارنی هم بیوقفه غر زد که یعنی چرا این مبل اینجاست و جای من تنگه. بعدتر درستش میکردم. حتما. اما طاقت نمیاورد. یک چیزی تو مایه هایِ: همین حالا، زود باش. انقدر پافشاری کرد که زیر لب فحشش دادم -بهش میگم پدسّگ، هم خودم خالی میشم هم اون بهش برنمیخوره!- و مجبور شدم کارم رو نیمه تموم بذارم و مبل رو جابجا کنم.
اما یادم میاد که من مثل بارنی نبودم...
بچه که بودم اتاق نداشتم. پرنیان اتاق داشت و به هر حال خواهر بزرگتر و حق و حقوق بزرگتری که تا همیشه حفظ میشه.. من هم اما دلم نمیخواست خاله بازیها و دوا درمونِ عروسکهام در ملا «عام» باشه. انقدر گشتم تا بالاخره «مخفیگاه»م رو پیدا کردم: در چوبی بین دو تا اتاق که همیشه باز بود، چهار تکه بود. دو لنگه ش این طرف و دو لنگه دیگه رو به یک دیوار دیگه. مخفیگاه من میشد یک جای مثلثی-شکل بین دو لنگه در و یک دیوار. یادم میاد که لولای بین این دو پاره در چوبی رو هم بعنوان گیره لباس عروسکها استفاده میکردم. همه چیز خوب بود تا اینکه پشت لنگه در متحرک، شد تکیه گاه ناپدری موقع تماشا کردن تلوزیون. هر بار که میخواستم برم تو مخفیگاه باید بهش باج میدادم تا چند لحظه ای سیخ بشینه و من بتونم در رو حرکت بدم و بچپم تو مخفیگاه. گاهی اما اوضاع خیلی بد میشد. نمیدونم چه فکری میکرد! اما وقتی میدید مدت زیادی اونجا آروم گرفتم با کمرش به در فشار میاورد و مثلث امن من کم کم کوچکتر میشد. انقدر فشار میاورد که بدن من میشد حدفاصل دو لنگه در. زانوهام رو توی شکم جمع میکردم و با کمر و انگشتهای پا، در مقابل فشار دو لنگه در ایستادگی میکردم. از خفه شدن میترسیدم. هنوز هم میترسم. اون فشار میداد و من مقاومت میکردم. انگشتهای پام کم کم درد میگرفت و سفید میشد. مجبور میشدم تسلیم شم و بایستم و این موقع بود که در یکهو ول میشد و فاصله بیشتری رو طی میکرد و صدای شکایت ناپدری بلند میشد که چرا کاری کردم که یکهو پشت کمرش خالی شه.. مجبور میشدم عروسکهام رو بردارم و با سری افکنده برم گوشه اتاق و مقابل چشمهای دریده ش بشینم. اعتراضی نمیکردم. وقتی فشار میداد. وقتی دردم میگرفت. وقتی فرو میکرد. وقتی تحمل میکردم. وقتی عذاب میداد. وقتی سکوت میکردم...
برخلاف بارنی، من هیچ اعتراضی نمیکردم. یادم میاد که من مثل بارنی نبودم.

*Queen - Mother Love