Wednesday, April 6, 2011

دارد باران میبارد

کمی دلخوشی، فقط کمی دلخوشی کافیست که بنشینم و حساب-کتاب کنم.. نگاه کنم به سه سالی که در فرو رفتن گذشت.. به دو سالی که در حسرت آن سه سال گذشت.. و به تمام روزها، سالهایی که تلخ و دردناک، به هر زوری که بود، گذشت.. گذشت و من زنده ماندم..
کمی دلخوشی کافی است که از این زنده ماندن خرسند باشم.. کمی دلخوشی کافی است که دست نوازش بر سرم بکشم و آرام در گوشم نجوا کنم: می ارزید.
بعدتر را نمیدانم، اما کمی دلخوشی برای امروز کافیست تا گذشته را بپذیرم و حتی.. حتی از آنچه که بوده خرسند شوم.. از همان تلخی که بوده.. از همان دردی که بوده.. از همان چه که مرا به دلخوشی امروز رسانیده..
و این دلخوشی یا حتی امید به دلخوشیهای اینچنینی سبب میشود زنده بمانم
زنده بمانیم
شاید صبح فردا رنگ دیگری باشد..
یا ما، نیکتر، ببینیمش

2 comments:

farzaneh said...

وقتی بارون میاد من مطمئن می شم یه اتفاق خوبی درراهِ...بارون خوبی اومد...پس دلخوشیِ بزرگی می رسه..باور کن

farzaneh said...

باور کن من اسم نوشته ات را ندیده بودم!!!همین طوری احساس خودم رو نوشتم از اون اتفاقهایی است که باید بهشون خوش بین بود.بارون ...بارون

Post a Comment