دلتنگی

مثل خواستن کاغذ، وقتی نیاز داری بنویسی. یک چیزهای خاصی هست که یک وقتهای خاصی به اونها نیاز داری.

همین دو جمله را برایش نوشتم و سکوت کردم. بعد نشستم یک گوشه ای -که فقط خودم باشم- کاغذی پیدا کردم و بیشتر نوشتم..
از پدر نوشتم.. که وقتی نیاز داشتم تیزی ته ریشش را ببوسم، نبود..
از مادر نوشتم.. که وقتی نیاز داشتم موهایم را ببافد، نبود..
نوشتم.
از تمام نبودنها نوشتم.
گریه کردم.
پا به پای تمام نیازهایم گریه کردم.
به خاطر تمام حسرتهایم آه کشیدم.
از تمام جاهای خالی شکوه کردم.
شکوه کردم.. آنقدر که شب به نیمه رسید.
و
کاغذ تمام شد!
و
من هنوز نیاز داشتم..
بنویسم..
از جای خالی پدری که امروز بیاید و دخترش را عروس کند..
از جای خالی مادری که امروز بیاید و دخترش را زینت ببخشد..
از جای خالی محبت..
از اینها که نیستند.. که نبودند..
مثل کودکی
هنوز
درست
مثل کودکی
جمعه ها
خانه پدربزرگ
سرگردان در میان نوه ها
و صبحانه هایی که مادرها به نوه ها میدادند.. الا من.. که مادرم نبود..
و عصرها که پدرها نوه ها را به خانه میبردند.. الا من.. که پدرم نبود..
هوم..
درست مثل کودکی
و اینچنین بزرگسالی
اینچنین بزرگسالی، غرق در کودکی
اینچنین بزرگسالی، همسان کودکی
اینچنین بزرگسالی، دلتنگتر از کودکی