بی نتیجه

یک.
تا سن خیلی بالایی با عروسکهام بازی میکردم. پنج تا دختر و یک پسر.. دور و بریهام مسخره م میکردن.. اما من زندگی میکردم. خوش بودم با بچه هام.. واسشون لباس میدوختم.. درز لبهاشون رو پاره کرده بودم تا «واقعا» بتونم تو بدنشون غذا بریزم.. هر شب یکی رو کنار خودم میخوابوندم.. وقتی پوشک کوچیکترینشون رو عوض میکردم دستهام رو میشستم.. دور و بریها طعنه م میزدن.. اما من مادری میکردم.. خوش بودم که مادری میکردم.

دو.
آبان سال قبل بود.. دو سالی میشد که کاملا تنها زندگی میکردم.. سن بیست و پنج سالگی و حسرت بچه ای که بتونم واسش مادری بشم کاملا برخلاف اون گونه ای که مادرم برای من بود.. بارنی رو خریدم. یک توله سگ دو ماهه. پا گذاشت به خونم. و نرفت. اومد، اما نرفت!
غذاش رو از دست من میخورد و روی پاهای من خوابش میرفت.. دنبال من میدوید و به صدای من اعتماد میکرد..
قایم موشک، دنبال بازی، توپ بازی.. سرگرم بودیم..
سه روزی که از سرماخوردگی تو خونه خوابیدم سرش رو روی شونه م گذاشت و نگاهم کرد.. عین سه روز..
پیش از اینکه خودم خبردار بشم میفهمید که حمله ی پنیک نزدیکه و شروع میکرد به پارس کردن و چرخیدن دورم..
روزهایی که بیمارستان بستری بودم، بارنی مریض بود..
حتی همون سه-چهار روزی که قاصدک - بچه گربه ی تنهایی که از گرما و گرسنگی و وحشیگری توی خیابون نجاتش دادیم - اینجا بود، بارنی بود که از سر نیاز به من، نیاز به توجه من، چشمها و گوشهای خودش رو زخمی کرد..
امان وقتهایی که گریه میکردم.. وقتهایی که صورتم رو لیس میزد و اشکهام رو پاک میکرد..
و چشمهاش..

سه.
دو روز پیش تصمیم گرفتم.. صبح بغلش کردم و رفتیم فشم بلکه باغی پیدا کنیم و صاحب جدیدی که مهربون باشه. مجبورم بگم صاحب چون انگار کسی نمیفهمه بعضیها واسه حیوونهاشون هم حتی مادر/پدر میشن.. که بعضیها نیاز دارند مادر/پدر باشند.. میگم صاحب که کسی بهش برنخوره: سگه، بچه ت که نیست! میگم صاحب اما به قولی «تو باور نکن»..
نوشته روی تابلو: بچه های آسمان.. بچه های آسمان یعنی هم بچه هم آسمان.. یعنی معصوم مثل بچه و مهربون مثل آسمون.. مثل بارنی.. معصوم و مهربون.. بچه های عقبمونده ی ذهنی/جسمی..
بارنی رو که بعنوان سرگرمی بچه ها به مجتمع سپردیم، جیغ زد.. مدام.. پشت سر هم.. من هم جیغ میزدم شاید بیصدا اما مدام.. پشت سر هم..
دور شدیم..
حالا دو روز گذشته و خونه دیگه خونه نیست.. از بوی ادرارش توی حمام گرفته تا انگورهای توی یخچال که خیلی دوستشون داشت.. آتیش به خونه میزنه و این خونه دیگه خونه نیست.. من هم من نیستم.. بدون شک من، من نیستم.. به باورم هم نمیگنجید که بتونم.. حتی یک روز.. دو روز گذشته و این من، اصلا من نیست.. بیتابم

چهار.
سیگار پنجم رو که روشن کردم یاد بچه ها افتادم.. بچه های آسمان.. صدها دختر و پسر.. با ظاهرهای ناخوش و لبخندهای گیرا.. میومد و میرفت: یاد هر یک مادر و پدری که با استیصال بچه رو به مرکزی میسپره.. یاد جیغهاشون.. جیغهایی پسری که نمیخواست نهار بخوره.. جیغهایی بارنی که نمیخواست بی من باشه.. جیغهای من که نمیخواستم نابود شم.. جیغهای دیروز مادر و پدری که امروزهیچ خبر از غربت بچه شون نمیگیرن..

پنج.
اینجا رو هم دیدم.. خیلی اتفاقی همین امشب.. پدری که نشسته پای کیبورد و مینویسه از عشقی که روبروش، توی رختخواب، معصوم و مهربون، سالهاست که جیغ میزنه..

شش.
کاش تا فردا صبح طاقت بیاره.. برگرده به خونه.. برگردم به خودم..

باقی، ظواهر است

کتاب «پنجاه و سه نفر» نوشته ی بزرگ علوی، مجموعه خاطرات زمان اسارت او در زندان رضاشاه هست. در فصل چهاردهم این کتاب، جایی میخوانیم:
«..آیا شرم آور نیست که یکی از سیاستمداران درجه اول (که در زندان با نویسنده همبند بوده است) از جن میترسید..»
خندیدم که انگار این قصه سر دراز دارد!!