میم الف دال ر

یک.
دخترش «عادی» نیست، پس مادر نگران است. نگران که نکند دخترک خوشبخت نشود، یعنی اینکه نکند ازدواج نکند، نکند بچه دار نشود، همین. در کارخانه کارگری میکند و در خانه هم. برای دامادِ بالقوه اش قرمه سبزی میپزد و فسنجان بلکه بالفعل شود و دخترکش خوشبخت. مادرِ فیلمِ «اینجا بدون من»، مثل خیلی مادرهای دیگر یک جای خانه اش توی ذوق میزند. مثلا مبلمان. و باور دارد که اگر مبلمان نو شود و خواستگاری بیاید و فسنجان رنگ خوبی بگیرد، دنیا به کام است.
دو.
از راه که رسیدیم دو لیوان شربت آورد. مریم گفت طعمش بد است. من هم آبش را بیشتر کردم، آخر سر هم اصلا نخوردم. اتفاقا مهمانهای قبلی هم لیوانهای شربت را نیمه باقی گذاشته بودند. پدربزرگ غرید که یعنی این چه شربتیست و این همه اصراف و باقی غرولندهای معمول پیرمردها. مادربزرگ اما بی سر و صدا لیوانها را برداشت و در یک پارچ یکی کرد و نشست نگاهش کرد. صبح روز بعد بود که بیدارم کرد و گفت ماده ی این شربتها را پدربزرگ خریده و تقصیر اوست که رویش را نخوانده و نگفته که هر یک بسته جواب یک پارچ آب را میدهد و مادربزرگ طفلکی که گناهی ندارد اگر سواد ندارد و … . تا شب آنقدر تملقش را گفتم که خیالش راحت شد از من که میدانم او یک زن تمام عیار است و گرچه حالا دیگر پیر شده اما زنانگی اش و خانه داریش همچنان پابرجاست.
سه.
بحث همیشه داغ و همیشه بی نتیجه ی سیاسی بین شوهر و پدرشوهرم بالا گرفته و نزدیک است که به یک جدال واقعی تبدیل شود. از آشپزخانه بیرون میآید، چای تعارف میکند، تلوزیون از شاپور بختیار میگوید، و میبینم مادرشوهرم را که برای اولین بار بدون نظر دیگران دست به ریموت تلوزیون میبرد و شبکه را عوض میکند. میبیندم که میبینمش، لبخندی میزند که یعنی: پدر و پسرند دیگر.. . میفهممش. مادر است دیگر.
چهار.
از آن پیرزنهاییست که هر روز ممکن است خبرت بدهند: مرده. گاهی سر میزنمش بلکه خودش نفهمد که از آن دست پیرزنهاست. مینشینم کنارش. بچه که بودم میگفتند از میان همه نوه ها من برایش عزیزترم. حالا اما بعید میدانم. (حقیقتش دیگر آنقدر بزرگ شده ام که برایم مهم نباشد برایشان عزیز باشم یا نه!) اشاره میکند به مادرم که دو سه روزی آمده تر و خشکش کند و میگوید قدرش را بدانم. میگویم میدانم، حتی بیشتر از خودِ قدرش! بی توجه به حرف من ادامه میدهد که این دختر خیلی خوب است. مادرم را میگوید. چیزی نگویم بهتر است. مادرش است آخر! پدربزرگ هم که مرد، هی میگفت الهی بمیرم برای مادرت که من نفهمیدم چه سختش بود وقتی شوهرش مرد. میخواستم بگویم حالا خودت را دریاب، بعد فکر کردم مادر است دیگر، نمیتواند، لابد، چیزی نگویم بهتر است.
پنج.
. ‫.‬ ‫.‬