همگام با ثانیه شمار ساعتم، زندگیم میگذرد. میگویم زندگی، و اگر دقیقتر بشوم خواهم گفت: اتفاقها. حتی همان «هیچ خبری نیست»ها. اگر بخواهم صادق باشم ابتدا باید یک داستان کوتاه را بگویم و بعد با خواننده ی وبلاگم برسم به اینجا که هستم و میخواهم از آن بگویم: یک روز یک نفر آزارم داد. آن شب برای آن یک نفر، بهتر بگویم برای فرزند آن یک نفر آرزوی بدی کردم. چند ماه بیشتر نگذشته و فرزند آن یک نفر به آرزوی بدِ من، به نیتِ ناخیرِ من دچار شده و آن یک نفر در عذاب است. خوشحال شدم. همسرم ترسید از این خشم و سنگدلیِ من. خواهرم تعجب کرد. مادرم باورم نکرد. میگویند: بچه بیگناه است.. این خرسندی در شآن تو نیست.. تهِ دلت غمگین است.. و من مدام خودم را بازرسی میکنم و باز میبینم خوشحالم. توجیهی برای سنگدلیم ندارم اما برای خوشحالیم میخواهم بگویم از اینکه این دنیا «دار مکافات» شده است، خرسندم. هنوز آنقدرها هم عوضی نشده ام که این «از همان دست پس دادن» را صرفا برای دیگران بخواهم، خودم را هم شامل میشود. باور دارم.
حالا که چند ساعتی از خوشحالیهایم گذشته، سردرگم نشسته ام و به حقیقت فکر میکنم. به حقیقتی که نمیدانمش. میدانم که «حسود را هرگز نیاسود» منطقی است، درکش میکنم. میدانم که «خاله زنک»ها زندگیِ پرحسرتی دارند، درکش میکنم. اما اتفاقها.. دلایلشان.. واقعیتشان.. … نه، نمیفهمم.

بازی با یک رخداد بد آغاز میشود. درد میکشید و واکنش نشان میدهید:
اگر صادق و «جوالدوزباز» باشید از خود میپرسید: من چه کردم که مستحق این مصیبتم؟
اگر چلمنگ باشید میگردید به دنبال متهم، توبیخش میکنید، به همه خواهید گفت که «همه چیز» تقصیر اوست. حتی ممکن است آرام بگیرید.. اگر هم که خیلی صبور باشید و مسلمان رو به خدا میکنید و سرافکنده از «گناه»های خود، از او تشکر خواهید کرد که این لطف را به شما کرده و شما را مورد «آزمایش الهی» قرار داده..
نکته اینجاست که بازی تمام نمیشود. شاید رخداد بد رخت برکند اما همگام با ثانیه شمار ساعتهامان، اتفاقها حمله میکنند.. زندگی جریان دارد..

این پست آغاز داشت اما پایان ندارد.. همگام با ثانیه شمار.. من هم مثل یک آدم معمولی صادق و چلمنگ و صبور، گاه خمینی را به باد فحش میگیرم که چرا کشور و پدرم را به نیستی کشاند.. گاه به التماس میگریم و عذر کرده ی بد خود را میطلبم و به دنبال جبرانِ بدکرده هایم رو به آسمان میکنم و اعتراف میکنم که «ظلمت نفسی» و میخواهم از «غیاث المستغیثین» که «قو علی خدمته جوارحی».. و گاهی هم حتی میخندم که خیام، همان خیام سرمستِ خوش مشرب، روزی، جایی، نمیدانم در چه حالی!، گفته:
با فاقه و فقر همقرینم کردی
با درد و فراق همنشینم کردی
این مرتبه ی مقربان ره توست
یارب به چه خدمت اینچنینم کردی
همم… پایان ندارد، هنوز فکر میکنم کدامیک حقیقت دارد؟