تو خونِ کسان خوری و ما.. هه

من در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم. از آن دست خانواده ها که پیش از انقلاب آدمهای معمولی و متعادل بودند و شیطنتهای عرف داشتند اما با وقوع اتفاقات پیش از انقلاب، پدرم به عنوان اولین نفر از بین آدمهای فامیل، هم انقلابی شد هم مذهبیتر. بعد هم که به عنوان معلم کارش را شروع کرد و جوّ فرهنگی بیش از پیش پابند اسلام و ایرانش کرد تا اینکه بالاخره عزم جنگ کرد و با شهادتش دست همه ی فامیل را چنان حنایی کرد که پس از بیست و پنج سال هنوز رنگش از چهره ی خواهرها و برادرهای شهید پاک نشده که هیچ، ریایش بیشتر هم شده!
البته همه اینها شنیده های من است چرا که از وقتی به یادم میاد پدرم دیگه نبود و پدربزرگم سینه چاک ولایت فقیه بود و عمه و عموها به صدای بلند ولالضالین میگفتند و ما، من و خواهرم، لچک به سر بودیم و به گفته همه آنهایی که دست رحمت به سر یتیمی ما میکشیدند بلکه ثوابی برند و گشایشی از برکت وجود شهید در کارشان حاصل آید، وارثانی بودیم که روی پیشانیمان نوشته بودند: بچه شهید. حجم فشارها و انتظاراتی که زیر این عبارت خفته، بماند. گمان کنم اولین شُک وارده مربوط به روزی بود که دیدم دو تا از عمه ها، مسافران ممالک غربی، البته به قصد تحصیل، چادر از سر انداخته و کاکل موهایشان را رنگ زده بودند.. شاید هم نه، شاید قبلترش همان روزی بود که شورت دخترعمه ام از زیر دامنش پیدا شد و کسی اعتراضی نکرد.. شاید هم نمیدانم بیشتر آن روزی تعجب کردم که دیدم عمویم لبهای نابجایی را میبوسد.. خلاصه اولش هر جا که بود چندان مهم نیست چرا که جریان ادامه داشت و چشمهای من روز به روز به ناباورانه های جدیدی گشاد میشد، اگرچه از دید همه پنهان بود اما ریشه ی سخت گیاهی را در وجودم میپروراند که رنگ و رو و ریای چهره های خواهرشهیدها و برادرشهیدها را نفرت انگیزتر میکرد. مثلا چادر زن عمویم سعی بر آن داشت که به پای این درخت نفرینی سر به فلک کشیده تیشه زند، اما دروغهای خانمان براندازش بس تاثیرگذارتر بود! نمیدانم این رنگ و ریا که بر چهره داشتند و دارند چقدر در مال و اموال ناشمردنیشان موثر بوده که پس از این همه سال، حالا که بچه هاشان همه برای خودشان صفحه فیسبوکی دارند و عکسهای سکسی و لایکهای آبروبر، هنوز، هر سال به سالروز مرگ پدرم، گونه های سرخشان را زرد میکنند چنانکه پدربزرگم سنگ قبر سنگین و سرد و رنگپریده پدر را رنگ میکند و گوشی تلفن من پر میشود از اس ام اسهای برگرفته از وصیتنامه پدر و زنها دوباره چادر به سر میاندازند و خلاصه کارناوالی به راه میافتد که صدالبته همواره جای هر دو دختر و همسر مرحوم خالیست چرا که جوانه های همیشه سبز درخت نفرتمان از زلالی چشمهامان پیداست و خب، سبزی را چه به زردی!؟
رفیقی هم داشتم که ماه رمضان و محرم عرق نمیخورد مگر یک شب عاشورا که نذر داشت شب زنده داری کند به حرمت خون «آقا»یش.