اشتیاق

امشب یک شب گرم تابستانیست. همسرم خوابیده. پسرم هم. کلنجار رفتن با بالش و پتو چاره نشد. بدخوابم. به عادت سالیان دراز شیر و بیسکوییت میخورم. یک ساعت دیگر فرزندم گرسنه میشود. چهار ساعت دیگر شوهرم بیدار میشود. روز جدید. صبحانه، نظافت، شستشو، مطالعه، فیلم، .. . پسرک شیر میخواهد. پسرک آروغ میزند. پسرک خوابش میاید. پسرک پی پی کرده. پسرک پایش میسوزد. تکرار میشود. پدرش به خانه میآید. چای، حال و احوال، شام، اخبار، چای .. . روز تمام میشود.
ما گاهی از هایپرمارکت خرید میکنیم. گاهی هم مهمانی میرویم. گاه قدم میزنیم. پارک میرویم. بستنی میخوریم. سریال میبینیم. دعوا هم میکنیم.
میگوید خرید از فروشگاه های زنجیره ای، نمودی از روزمرگیست. میگوید زندگی نباید اسارت باشد. میگوید کی فکرش رو میکرد؟ میگوید یادش به خیر.. .
فهمیده ام روزمرگی ضدارزش است. اسارت هم. تحصیلات عالی و اشتغال ارزشند. پول داشتن ارزش است. اینها را پس از عمری که گذرانده ام فهمیده ام. در دو ماه اخیر اما، این روزها که «بهترین» را تجربه میکنم، تازه فهمیده ام که میشود «تنها» چیز ارزشمند در زندگی حسی باشد که در دل آدم، در روزهای زندگی آدم جاریست. یک جوری که دیگر همه چیز رنگ خود را از دست بدهد و برود در حاشیه گم شود. گم شود.