من

نزدیک به سه سال‌ است که همسر مردی شده ام. و معنای این جمله اصلا ساده نیست. کما اینکه مشاهده اینکه چه کسی بودم و چه کسی هستم برای خودم هم بسیار جالب و تامل برانگیزست.. و البته که این معنای سنگین تنها به خاطر یک تغییر نقش از دختر به همسر نیست بلکه روایتیست از هر لحظه از زندگی روزمره ام و هر تکه از احساساتی که در درونم جاریست.. نه از کسی که بودم و نه از کسی که هستم، میخواهم از این مهاجرت بگویم. روایتم از تفاوتهاست. نه تحسین و نه تقبیح. تنها روایت میکنم. و در شگفتم!
خدا میداند چند روز است که هوس کرده ام بیایم اینجا بنویسم از سفرم از زندگی دختری که جمعه صبح وقتی از خواب چشم میگشود دست میبرد و پرده ی اتاق را کنار میزد تا آفتاب بر صورتش بتابد و تکه سنگ سیاه از خاکستر را روی شکمش میگذاشت و سیگار ناشتا را آتش میزد و ساعتی چند در اندیشه فرو میرفت و خیالش را میان دود رقصان و گریزان سیگارهای ناشتایی تاب میداد.. به زندگی همسری که از پس پرده ی ضخیم اتاق هم میبیند که آفتاب زده و میفهمد که روز تعطیل است و یادش میاید آخرین پیج روی لپتاپش دستور پخت پنکیک بود دیشب و پس از دو سه بوسه ی صبحگاهی جلدی میرود که مردش را ساده، سورپرایز می کند.. به زندگی مادری که جمعه فرقی با روزهای دیگر ندارد، با غرغرکهای طفلش بیدار میشود و هنوز چشم باز نکرده کنار تخت پسرک است و هنوز لب باز نکرده باید لبخند بزند و آخ عزیزم.. عزیزم.. عزیز دلم..
خدا میداند چند روز است که هوس کرده ام بیایم اینجا بنویسم اما میان افکارم پسرک دستهایش را دراز کرده که آغوشم را میخواهد یا دستهایم را که به کمکش بایستد یا پستانی که با آن آرام گیرد یا شانه ای که بر آن بخوابد یا چمیدانم.. مادرش را خواسته دیگر.. گاهی هم پدرش صدایم میکند و راستش را بخواهید آنقدر خودم را در این کارها غرق کرده ام و آنقدر به این نقشها نیاز دارم که فرصت نشد بیایم از سفرم بنویسم تا امشب.. حالا هم که مینویسم، میخواهم بنویسم، میبینم نوشتن ندارد، دارد اما نمیشود، نوشتن نمیشود! باید زندگی کرد، همسر بودن را مادر بودن و یادش بخیر دختر بودن..