گل گندم.. ببینی خیر از این مردم

وسایل سفر را بسته ام. نهار بین راه آماده است. پسرک را حمام برده ام. خوابیده است. پدرش هم. این پست که تمام شود، شستشوی آخرین سری لباسها هم تمام خواهد شد. و در چنین شبی، دقیقا همین امشب به این فکر میرسم که مادر بودن فرصتیست برای پوشش عقده ها یا رویاهایی که آدمی یک روزی در زندگی شاید به آنها میاندیشیده است.
 آدم که مادر میشود این فرصت را پیدا میکند که راوی داستانهایی شود که دلش میخواسته یک روزی آنها را به گوش کسی برساند. همچنین میتواند با صدایش هر چند بد، هر چند ناموزون برای یکی آواز بخواند. آدم میتواند شعر بسراید و با اعتماد به نفس آن را بخواند کسی هم نمیتواند گله کند که این لالای چه بی قافیه است. هیچ کودک یک ساله ای نیست که از مدل مویش گلایه کند یا از لباسی که مادر بی هنری برایش دوخته. به عقیده ی خردسالان، مادرشان بهترین دستپخت دنیا را دارد. هممم..
آدم که مادر میشود عقده ای نمیشود. دست کم تا وقتی که پسرک عقلرس(؟) شود!