بلوچیز

زمان که میگذره اوضاع عوض میشه. اول به همین خاطر که کلا زمان گذشته و سایه‎های کمرنگ و پررنگ روی اتفاقها افتادند و بعضیهاش رو از یاد میبریم و بعضی دیگه همچنان ملموس و نزدیک باقی میمونند بطوریکه وقتی بهشون فکر میکنی باز بوی همون روزها توی مشام که نه بلکه تمام وجودت میپیچه، حتی شاید اتاق و اغراق کنم بگم دنیات. اتفاقات و احساسات اصیلِ دوستداشتنی. بعضی رفتارها و رخدادها ساکن که نمیمونند هیچ، بلکه یک حس پشیمانی آدم رو مجبور میکنه که از اونها فرار کنه، از به یاد آوردنشون، از پذیرش وجودشون. شاید اصیل باشند و عمیق حس بشند اما بوی بدی میدند.. حال سرخوردگی دارند.
دوم هم به خاطر خود آدم. که بزرگ شده یا به قول دیگران بزرگ نه شاید فقط پیر. آدم که پیر میشه احساسات و عقایدش تغییر میکنه. به خاطر چیزهای جدیدی که یاد میگیره، و این یاد گرفتن لزوما اتفاق خوبی نیست، ممکنه گمراهی باشه، به هر حال به خاطر چیزهای جدیدی که یاد میگیره، گاهی به اتفاقات گذشته یا خودِ گذشته‎ش جوری نگاه میکنه که با جورهای پیش از این فرق داره. شاید خیلی فرق. شاید در حد پشیمانی. شاید هم نه. شاید اونچه که در گذشته رخ داده رو دوست داشته باشه و از به یاد آوردنش خوشبو بشه. این آره یا نه‎ها، خوشبو یا بدبو شدنها، نه لزوما درست، نه لزوما ابدیست بلکه به شدت وابسته به خودِ الآنه. به من. به من که الآن پیش و بیش از هر چیز یک مادر هستم، بعد یک همسر، بعد یک خواهر و ... . به من که حالا شادیم به غذا خوردن کودکم وابسته است و نه حقوقم. به من که بزرگترین غمم بیماری فرزندم هست نه دلتنگیهای عاشقانه. به من که ساعت خواب و بیداریم به حال پسرم ربط داره نه زنگ موبایلم. به من که تا چشم کار میکنه فاصله دارم از منِ دو سال قبل. بیست سال قبل.
گاهی این همه تغییر میترسوندم. گاهی هم، وقتی پسره خوابه، فرو میرم تو خودم. بوهای خوب بوهای بد. و خوابم نمیبره.