در همین حوالی


زندگی یه جایی داره مثل چاله یا چاه. اول میخواستم بگم بنبست ولی بعد که فکرش رو کردم دیدم نه، بیشتر شبیه چاله ست چون هم اینکه نمیتونی دندهعقب بری، هم اینکه پایینه، یه سطح یا چند سطح پایینتر از جاییکه قبلش توش زندگی میکردی. ارزشش پایینتره، حس خوشبختیش پایینتره.
یه جایی مثل اینکه یه روز بفهمی مادرت از اعتیاد مرده. نه میتونی درستش کنی، زندهش کنی و ترکش بدی. نه میتونی ازش فرار کنی و بگی مادرت نیست. نه میتونی باهاش کنار بیای و هر بار که میخوای درباره مادرت حرف بزنی آتیش نگیری.
خبر هم نمیکنه. این افت به چاله یا چاه خبر نمیکنه. داری تو سطح خوشبختی خودت که بهش خو کردی زندگی میکنی یهو میبینی زیر پات خالی شد و تو دیگه اون آدمه با اون سطح خوشبختی نیستی بلکه آدمی هستی که حالا یه بار با خودت داری، یه درد، یه کمبود، یه بدبختی بی چون و چرا. بدبختیای که نه میتونی درستش کنی، نه میتونی ازش فرار کنی و نه میتونی تحملش کنی. دیدن خودت تو این افت و یادآوری خودت وقتی میتونستی تو اون اوج باشی حس خیلی خیلی خیلی بدیه. و متاسفانه این شتر هرزهایه که ممکنه در خونه هر کسی بخوابه و دیگه بیدار نشه. همونجا بمیره بپوسه بگنده و بوی گندش تو رو هم مریض کنه. بمونی توی خونه و نتونی از درش بیرون بری و نتونی از روی لاشه متعفن شتره بگذری و اوووووف.. حس خیلی خیلی خیلی بدیه.