کنج

کوچه پس کوچه های توانیر راه دارد به پل توانیر، روی همت. کوچه ی خلوتی که بیشتر شبیه پارکینگ ماشین کارمندهاست تا یک کوچه. گه گاه شاید موتوری عبور کند یا یک نفر تنها ماشینش را بردارد و برود یک جای دور.
هفت هشت سال پیش شاید من تنها کسی بودم که یک یک گلهای فضای سبز بالای اتوبان را میشناخت. همین فصل بود و باران زیاد میآمد. من روی سنگفرش باریک حاشیه ی پل راه میرفتم. با تلفن حرف میزدم. با تلفن گریه میکردم. با تلفن جدال میکردم. گاهی هم روی همان پیاده روی بی پیاده فقط سکوت میکردم. سیگار دود میکردم. گاه حتی هیچ چیز را نمیدیدم، حتی با چشمان باز. راست میگویم. پیش آمد دقایقی که من، روی آن باریک راه، شکستم.
روزهای سختی بود، بسیار سخت و بسیار بیشتر غریب. دقایقی که ناخواسته تمام درد من غربت فردا بود. اولین روزهایی از زندگیم که عجیب مینمود حتی برای رهگذران. اگر یک جا از گذشته ام باشد که یادآوریش حس بزرگی و صبوریم را به من القا کند، دقیقا من روی همان پل است. غم و تنهایی یک طرف، طرف سنگینتر دنیای پیش رویم بود بی هیچ هدف، بی هیچ تصور. من خیلی خیلی خیلی میترسیدم. صورتم برافروخته بود و غمی بی سابقه هر لحظه در قلبم چکه میکرد و تن خالیم را به لرزش میانداخت. و هیچ اشکی راوی درون ترسیده ام نبود.
وقتی باران خورده به اتاق کار و جمع رفقای دوستداشتنیم باز میگشتم، تغییر کرده بودم. یک عاطفه ای شاید شکسته تر، شاید سرسختتر و حتما ساکتتر میآمد پشت میز مینشست و کار میکرد و پول در میآورد.
آن روزها، بر خلاف تصورم، گذشت و حالا نه دیگر گذرم به آن کوچه ی بی عابر میفتد، نه غمم به سینه مانده و نه هراس فردا را دارم. فقط گاهی، وقتی آسمان همرنگ آسمان آن روزها میشود، تلخ میشوم و بویی، طعمی، سرمایی از آن غربت دهشتناک به گوشه ی خاطرات وجودم حمله میکند. چشمهایم را میبندم، به حال آن روزهایم میگریم، حتی کمی میترسم، سپس میروم تا بماند تنها در خاطره ام.