<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174</id><updated>2012-01-17T00:56:31.134+03:30</updated><category term='از مرگ'/><category term='شغل'/><category term='کتاب'/><category term='درد'/><category term='خدا و انسان و زندگی و تمامِ آنچه که نمیفهممش'/><category term='دکی، درد داری؟'/><category term='ژانر'/><category term='از نبودن‌هایت'/><category term='چند فرمان'/><category term='تنهایی'/><category term='بابا'/><category term='عاشقانه'/><category term='کثافت'/><category term='Uncategorized'/><category term='MuZiX'/><category term='خودمونی'/><category term='ایران'/><category term='FeelingZ'/><category term='Movie'/><category term='برایِ دخترم'/><title type='text'>عـــــــاطــــفــــه</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>1184</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-3705705284134105902</id><published>2011-10-14T10:55:00.001+03:30</published><updated>2011-10-14T10:55:12.055+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ایران'/><title type='text'>خاک</title><content type='html'>کودکیمان که خون باباها حلال بود..&lt;br /&gt;دبستانمان هم پوشیدن کتانی سفید قدغن بود..&lt;br /&gt;در نوجوانیمان نشانه های بلوغ، سبب شرممان شد..&lt;br /&gt;جوانیمان، دانشگاهش ژست بود و شغلش خرحمالی، بی مزد پر از منت..&lt;br /&gt;دادگاهمان بیشترین آمار اعدام در جهان را دارد..&lt;br /&gt;انتخابات هم ده میلیون رای قلابی داشت..&lt;br /&gt;راهپیماییهایمان.. آخ از آن راهپیماییهای خونین..&lt;br /&gt;مجلسِ ما مردم، طبق نامه ی رهبر حکم میدهد..&lt;br /&gt;هر دولت هم به زعم خود یک چند تلیاردی نصیب میشود..&lt;br /&gt;دانشگاهمان را لاشخورهای بسیج پر کرد..&lt;br /&gt;و دانشجویان قلم به دست، زیردست زندانبانهای شلاق به دست..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دینمان راستی، یادم نرود، دینمان شد:&lt;br /&gt;  آداب طهارت&lt;br /&gt;  سکسهای مشروع&lt;br /&gt;  هاله های نور&lt;br /&gt;  و یک عدد رهبر&lt;br /&gt;  ‫.‬&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهارمان بی نوروز میآمد، نکند ملیگراها بر اسلامگرایان فایق آیند..&lt;br /&gt;تابستانها گشت ارشاد بود و ترشیده های تسبیح بدست که نماز جماعتشان را با سردار زارعی نامی به جا میآوردند..&lt;br /&gt;پاییز هم بوت نپوشیدیم که حاج آقا راست نکند!&lt;br /&gt;زمستان آمد، &lt;br /&gt;زمستان رفت، &lt;br /&gt;منتظر ماندیم رویشان سیاه شود،&lt;br /&gt;نشد! &lt;br /&gt;فقط دلشان سیاه تر شد!&lt;br /&gt;یک لنگمان اینور مرز، یکی دیگر آن طرفش، مدام زمزمه میکنیم:&lt;br /&gt;«حراج» گران است، «تهران من» مفت، مفتِ چنگتان..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حمایت و تشکر از مرضیه وفامهر، بازیگر نقش اول فیلم تهران من، حراج، که هم اکنون در زندان به سر میبرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-3705705284134105902?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/10/blog-post.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3705705284134105902'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3705705284134105902'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='خاک'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-690087681998205666</id><published>2011-09-04T02:00:00.002+04:30</published><updated>2011-09-04T02:00:58.108+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>ناجی</title><content type='html'>اگر هنوز کتاب «میهمانی خداحافظی» «میلان کندرا» را نخوانده اید، باید بگویم که اسکرتا یک پزشک است و یاکوب، دوست او، روزی به وی مراجعه کرده، تقاضای دارویی میکند که بتواند یاکوب را آسان و بدون درد از سختی زندگی خلاص کند. اسکرتا هم چنین میکند: قرصهای ریز آبی کمرنگ.&lt;br /&gt;حالا سالها گذشته و یاکوب همچنان زنده است و قرصهای آبی کمرنگ نیز در جیب پیراهنش دستنخورده باقی مانده اند. او در شرف خروج از سرزمین مادریش است، آمده تا قرصها را به اسکرتا بازگرداند چرا که باور دارد با دوری از وطن، از انبوه بسیاری مصایب نیز دور شده و دیگر نیازی به قرصهای ریز آبی کمرنگ نخواهد داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرض کنید در هر لحظه از زندگی، در هر نقطه ی انتخاب، علاوه بر تمام راه حلهای ممکن، یک راه حل دیگری هم داشته باشید. اسمش را میگذارم راه حل آخر. این یکی هم مانند سایر راه حلها یک سری فواید و یک سری معایب دارد. هزینه های خودش را دارد. اما به هر حال راه حل محسوب میشود چرا که میتواند شما را از نقطه ی انتخاب و سردرگمی و دوراهی به نقطه ی دیگری انتقال دهد. وضعیتی دیگر. &lt;br /&gt;فرض لذتبخشیست! در هر وضعیت سایرین ایکس راه حل دارند و شما، ایکس+۱. هرچقدر هم که این گزینه ناخوشاید و پرهزینه و … باشد باز همین وجودش در جایگاهِ دوستداشتنیِ راه حل، خوشایند است. شاید هرگز آن را انتخاب نکنید اما همین که هست، دلگرمی است. همین که وقتی بالاتر از سیاهی رخ نماید، درمانده نخواهید شد، حقیقت لذتبخشیست.&lt;br /&gt;مردم گاهی میگویند: «میمردم و فلان اتفاق نمیافتاد..». اغراق میکنند اصولا، اما اگر بیاییم حرفشان را -دست کم در خیالاتمان- جدی بگیریم باور خواهیم داشت که در زندگی انسانها لحظاتی وجود دارد که راه حل آخر، نبودن و ندیدن و تجربه نکردن، به سایر راه حلها میچربد. گمان کنم در میان همه آدمها آنهایی که شکنجه در زندان را تحمل کرده اند بیش از دیگران دست به دامن راه حل آخر شده اند. دست کم اینطور که از خاطراتشان برمیآید. &lt;br /&gt;بسیاری از ما تا به حال به این راه حل آخر فکر کرده ایم. حتی شاید بیشتر، بدنبال فراهم کردن ابزارش بوده ایم. اما کداممان با بدست آوردن ابزار مردن، باز همچنان راضی به مرگ خود بوده؟ چند درصد از مواقعی که به کشتن خود فکر کرده ایم، نهایتا یا در خیال رهایش کرده ایم یا با خود نجوا کرده ایم که «فلان تلاش را هم میکنم، اگر درست نشد راه حل آخر» یا «فلان روز دیگر تحمل میکنم اگر تغییر نکرد راه حل آخر» یا «بگذار ببینم چه میشود، بعدتر به راه حل آخر فکر میکنم» یا «برای راه حل آخر همیشه وقت هست».. . میخواهم بگویم این راه حل آخر، اگر بهترین گزینه نباشد، اگر اصلا راه حلی به حساب نیاید، دست کم یک تکیه گاه است. یک دلگرمی. آنقدر که سبب میشود یاکوب تمام سالهای پررنج را به سختی پشت سر بگذارد با این خیال که «اختیار خود را دارد که رنج را ببیند یا نه» چرا که مفر او، جایی نزدیک، بسیار ساده، درون جیب پیراهنش، روی قلبش، باقیست.&lt;br /&gt;نپرسیدم اما حدس میزنم خیلی وقتها به فکر کشتن خود بوده.. گاهی حتی قرصهای آبی کمرنگ را از جیبش درآورده و از وجودشان اطمینان یافته.. و شاید بیشتر! در دهانش گذاشته.. اما نهایتا دست از آن کشیده.. با دلی قوی تر چرا که حالا او اختیاردارِ بود و نبود خود.. رنجیدن و نرنجیدنِ خود.. بودن و نبودن خود است.&lt;br /&gt;در فیلم حکم هم یکی میگوید: «آدمیزاد یه سرمایه ی بزرگی داره: خودکشی»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-690087681998205666?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/09/blog-post.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/690087681998205666'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/690087681998205666'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='ناجی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1937667850556194614</id><published>2011-08-07T03:10:00.002+04:30</published><updated>2011-08-07T03:10:40.480+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>میم الف دال ر</title><content type='html'>یک.&lt;br /&gt;دخترش «عادی» نیست، پس مادر نگران است. نگران که نکند دخترک خوشبخت نشود، یعنی اینکه نکند ازدواج نکند، نکند بچه دار نشود، همین. در کارخانه کارگری میکند و در خانه هم. برای دامادِ بالقوه اش قرمه سبزی میپزد و فسنجان بلکه بالفعل شود و دخترکش خوشبخت. مادرِ فیلمِ «اینجا بدون من»، مثل خیلی مادرهای دیگر یک جای خانه اش توی ذوق میزند. مثلا مبلمان. و باور دارد که اگر مبلمان نو شود و خواستگاری بیاید و فسنجان رنگ خوبی بگیرد، دنیا به کام است.&lt;br /&gt;دو. &lt;br /&gt;از راه که رسیدیم دو لیوان شربت آورد. مریم گفت طعمش بد است. من هم آبش را بیشتر کردم، آخر سر هم اصلا نخوردم. اتفاقا مهمانهای قبلی هم لیوانهای شربت را نیمه باقی گذاشته بودند. پدربزرگ غرید که یعنی این چه شربتیست و این همه اصراف و باقی غرولندهای معمول پیرمردها. مادربزرگ اما بی سر و صدا لیوانها را برداشت و در یک پارچ یکی کرد و نشست نگاهش کرد. صبح روز بعد بود که بیدارم کرد و گفت ماده ی این شربتها را پدربزرگ خریده و تقصیر اوست که رویش را نخوانده و نگفته که هر یک بسته جواب یک پارچ آب را میدهد و مادربزرگ طفلکی که گناهی ندارد اگر سواد ندارد و … . تا شب آنقدر تملقش را گفتم که خیالش راحت شد از من که میدانم او یک زن تمام عیار است و گرچه حالا دیگر پیر شده اما زنانگی اش و خانه داریش همچنان پابرجاست.&lt;br /&gt;سه.&lt;br /&gt;بحث همیشه داغ و همیشه بی نتیجه ی سیاسی بین شوهر و پدرشوهرم بالا گرفته و نزدیک است که به یک جدال واقعی تبدیل شود. از آشپزخانه بیرون میآید، چای تعارف میکند، تلوزیون از شاپور بختیار میگوید، و میبینم مادرشوهرم را که برای اولین بار بدون نظر دیگران دست به ریموت تلوزیون میبرد و شبکه را عوض میکند. میبیندم که میبینمش، لبخندی میزند که یعنی: پدر و پسرند دیگر.. . میفهممش. مادر است دیگر.&lt;br /&gt;چهار.&lt;br /&gt;از آن پیرزنهاییست که هر روز ممکن است خبرت بدهند: مرده. گاهی سر میزنمش بلکه خودش نفهمد که از آن دست پیرزنهاست. مینشینم کنارش. بچه که بودم میگفتند از میان همه نوه ها من برایش عزیزترم. حالا اما بعید میدانم. (حقیقتش دیگر آنقدر بزرگ شده ام که برایم مهم نباشد برایشان عزیز باشم یا نه!) اشاره میکند به مادرم که دو سه روزی آمده تر و خشکش کند و میگوید قدرش را بدانم. میگویم میدانم، حتی بیشتر از خودِ قدرش! بی توجه به حرف من ادامه میدهد که این دختر خیلی خوب است. مادرم را میگوید. چیزی نگویم بهتر است. مادرش است آخر! پدربزرگ هم که مرد، هی میگفت الهی بمیرم برای مادرت که من نفهمیدم چه سختش بود وقتی شوهرش مرد. میخواستم بگویم حالا خودت را دریاب، بعد فکر کردم مادر است دیگر، نمیتواند، لابد، چیزی نگویم بهتر است.&lt;br /&gt;پنج.&lt;br /&gt;. ‫.‬ ‫.‬&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1937667850556194614?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/08/blog-post.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1937667850556194614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1937667850556194614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='میم الف دال ر'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1352214410208084683</id><published>2011-07-11T02:25:00.005+04:30</published><updated>2011-07-11T03:00:24.042+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><title type='text'>بی نتیجه</title><content type='html'>یک.&lt;br /&gt;تا سن خیلی بالایی با عروسکهام بازی میکردم. پنج تا دختر و یک پسر.. دور و بریهام مسخره م میکردن.. اما من زندگی میکردم. خوش بودم با بچه هام.. واسشون لباس میدوختم.. درز لبهاشون رو پاره کرده بودم تا «واقعا» بتونم تو بدنشون غذا بریزم.. هر شب یکی رو کنار خودم میخوابوندم.. وقتی پوشک کوچیکترینشون رو عوض میکردم دستهام رو میشستم.. دور و بریها طعنه م میزدن.. اما من مادری میکردم.. خوش بودم که مادری میکردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو. &lt;br /&gt;آبان سال قبل بود.. دو سالی میشد که کاملا تنها زندگی میکردم.. سن بیست و پنج سالگی و حسرت بچه ای که بتونم واسش مادری بشم کاملا برخلاف اون گونه ای که مادرم برای من بود.. بارنی رو خریدم. یک توله سگ دو ماهه. پا گذاشت به خونم. و نرفت. اومد، اما نرفت!&lt;br /&gt;غذاش رو از دست من میخورد و روی پاهای من خوابش میرفت.. دنبال من میدوید و به صدای من اعتماد میکرد.. &lt;br /&gt;قایم موشک، دنبال بازی، توپ بازی.. سرگرم بودیم..&lt;br /&gt;سه روزی که از سرماخوردگی تو خونه خوابیدم سرش رو روی شونه م گذاشت و نگاهم کرد.. عین سه روز..&lt;br /&gt;پیش از اینکه خودم خبردار بشم میفهمید که حمله ی پنیک نزدیکه و شروع میکرد به پارس کردن و چرخیدن دورم..&lt;br /&gt;روزهایی که بیمارستان بستری بودم، بارنی مریض بود..&lt;br /&gt;حتی همون سه-چهار روزی که قاصدک - بچه گربه ی تنهایی که از گرما و گرسنگی و وحشیگری توی خیابون نجاتش دادیم - اینجا بود، بارنی بود که از سر نیاز به من، نیاز به توجه من، چشمها و گوشهای خودش رو زخمی کرد..&lt;br /&gt;امان وقتهایی که گریه میکردم.. وقتهایی که صورتم رو لیس میزد و اشکهام رو پاک میکرد..&lt;br /&gt;و چشمهاش..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه.&lt;br /&gt;دو روز پیش تصمیم گرفتم.. صبح بغلش کردم و رفتیم فشم بلکه باغی پیدا کنیم و صاحب جدیدی که مهربون باشه. مجبورم بگم صاحب چون انگار کسی نمیفهمه بعضیها واسه حیوونهاشون هم حتی مادر/پدر میشن.. که بعضیها نیاز دارند مادر/پدر باشند.. میگم صاحب که کسی بهش برنخوره: سگه، بچه ت که نیست! میگم صاحب اما به قولی «تو باور نکن».. &lt;br /&gt;نوشته روی تابلو: بچه های آسمان.. بچه های آسمان یعنی هم بچه هم آسمان.. یعنی معصوم مثل بچه و مهربون مثل آسمون.. مثل بارنی.. معصوم و مهربون.. بچه های عقبمونده ی ذهنی/جسمی..&lt;br /&gt;بارنی رو که بعنوان سرگرمی بچه ها به مجتمع سپردیم، جیغ زد.. مدام.. پشت سر هم.. من هم جیغ میزدم  شاید بیصدا اما مدام.. پشت سر هم.. &lt;br /&gt;دور شدیم..&lt;br /&gt;حالا دو روز گذشته و خونه دیگه خونه نیست.. از بوی ادرارش توی حمام گرفته تا انگورهای توی یخچال که خیلی دوستشون داشت.. آتیش به خونه میزنه و این خونه دیگه خونه نیست.. من هم من نیستم.. بدون شک من، من نیستم.. به باورم هم نمیگنجید که بتونم.. حتی یک روز.. دو روز گذشته و این من، اصلا من نیست.. بیتابم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار.&lt;br /&gt;سیگار پنجم رو که روشن کردم یاد بچه ها افتادم.. بچه های آسمان.. صدها دختر و پسر.. با ظاهرهای ناخوش و لبخندهای گیرا.. میومد و میرفت: یاد هر یک مادر و پدری که با استیصال بچه رو به مرکزی میسپره.. یاد جیغهاشون.. جیغهایی پسری که نمیخواست نهار بخوره.. جیغهایی بارنی که نمیخواست بی من باشه.. جیغهای من که نمیخواستم نابود شم.. جیغهای دیروز مادر و پدری که امروزهیچ خبر از غربت بچه شون نمیگیرن..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://blog.sabayepedar.net/"&gt;اینجا&lt;/a&gt; رو هم دیدم.. خیلی اتفاقی همین امشب.. پدری که نشسته پای کیبورد و مینویسه از عشقی که روبروش، توی رختخواب، معصوم و مهربون، سالهاست که جیغ میزنه..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شش.&lt;br /&gt;کاش تا فردا صبح طاقت بیاره.. برگرده به خونه.. برگردم به خودم..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1352214410208084683?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/07/blog-post_11.html#comment-form' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1352214410208084683'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1352214410208084683'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/07/blog-post_11.html' title='بی نتیجه'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-808857307068301697</id><published>2011-07-08T00:43:00.000+04:30</published><updated>2011-07-08T00:43:43.390+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ایران'/><title type='text'>باقی، ظواهر است</title><content type='html'>کتاب «پنجاه و سه نفر» نوشته ی بزرگ علوی، مجموعه خاطرات زمان اسارت او در زندان رضاشاه هست. در فصل چهاردهم این کتاب، جایی میخوانیم:&lt;br /&gt;«..آیا شرم آور نیست که یکی از سیاستمداران درجه اول (که در زندان با نویسنده همبند بوده است) از جن میترسید..»&lt;br /&gt;خندیدم که انگار این قصه سر دراز دارد!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-808857307068301697?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/07/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/808857307068301697'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/808857307068301697'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='باقی، ظواهر است'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-3778910539872678060</id><published>2011-05-13T21:26:00.003+04:30</published><updated>2011-05-13T21:28:20.998+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>دلتنگی</title><content type='html'>&lt;i&gt;مثل خواستن کاغذ، وقتی نیاز داری بنویسی. یک چیزهای خاصی هست که یک وقتهای خاصی به اونها نیاز داری.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین دو جمله را برایش نوشتم و سکوت کردم. بعد نشستم یک گوشه ای -که فقط خودم باشم- کاغذی پیدا کردم و بیشتر نوشتم..&lt;br /&gt;از پدر نوشتم.. که وقتی نیاز داشتم تیزی ته ریشش را ببوسم، نبود..&lt;br /&gt;از مادر نوشتم.. که وقتی نیاز داشتم موهایم را ببافد، نبود..&lt;br /&gt;نوشتم.&lt;br /&gt;از تمام نبودنها نوشتم.&lt;br /&gt;گریه کردم. &lt;br /&gt;پا به پای تمام نیازهایم گریه کردم. &lt;br /&gt;به خاطر تمام حسرتهایم آه کشیدم.&lt;br /&gt;از تمام جاهای خالی شکوه کردم.&lt;br /&gt;شکوه کردم.. آنقدر که شب به نیمه رسید. &lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;کاغذ تمام شد!&lt;br /&gt;و &lt;br /&gt;من هنوز نیاز داشتم.. &lt;br /&gt;بنویسم..&lt;br /&gt;از جای خالی پدری که امروز بیاید و دخترش را عروس کند..&lt;br /&gt;از جای خالی مادری که امروز بیاید و دخترش را زینت ببخشد..&lt;br /&gt;از جای خالی محبت..&lt;br /&gt;از اینها که نیستند.. که نبودند.. &lt;br /&gt;مثل کودکی&lt;br /&gt;هنوز&lt;br /&gt;درست&lt;br /&gt;مثل کودکی&lt;br /&gt;جمعه ها&lt;br /&gt;خانه پدربزرگ&lt;br /&gt;سرگردان در میان نوه ها&lt;br /&gt;و صبحانه هایی که مادرها به نوه ها میدادند.. الا من.. که مادرم نبود..&lt;br /&gt;و عصرها که پدرها نوه ها را به خانه میبردند.. الا من.. که پدرم نبود..&lt;br /&gt;هوم..&lt;br /&gt;درست مثل کودکی&lt;br /&gt;و اینچنین بزرگسالی&lt;br /&gt;اینچنین بزرگسالی، غرق در کودکی&lt;br /&gt;اینچنین بزرگسالی، همسان کودکی&lt;br /&gt;اینچنین بزرگسالی، دلتنگتر از کودکی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-3778910539872678060?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/05/blog-post.html#comment-form' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3778910539872678060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3778910539872678060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='دلتنگی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1451468104463329141</id><published>2011-04-19T11:18:00.000+04:30</published><updated>2011-04-19T11:18:36.786+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='درد'/><title type='text'>دعایم کنید</title><content type='html'>سه روز بیمارستان خواب بودم.. به جز شب آخر.. هر بار از خواب بیدار میشدم میدیدم یه قیافه آشنا وایساده و داره نگاهم میکنه.. عمو.. عمه.. بابابزرگ.. علی.. پرستار..&lt;br /&gt;سعی میکردم لبخند بزنم و بگم خوبم.. باز خوابم میرفت..&lt;br /&gt;شب آخر اما خوابم نمیرفت.. سُرُم رو بستم و گرفتم دستم راه افتادم تو سالن بخش.. سیگار رو گذاشته بودم لای کش شلوارم.. شلوار صورتی نخی که باید تا زیر سینه بالا میکشیدمش تا روی زمین کشیده نشه.. میرفتم توی اتاقی که خالی بود و پرستار بهم نشون داده بود.. پنجره رو باز میکردم.. سیگار رو آتیش میکردم.. پُک اول رو میزدم.. حالم بد میشد.. سیگار رو از پنجره بیرون مینداختم.. پاهام رو بالا میگرفتم.. سَرَم رو پایین.. فشارم برمیگشت.. تنفسم مرتب میشد.. چند دقیقه بعد برمیگشتم تو سالن و راه میرفتم.. بیست متر سالن با اتاقهایی -به حتم- پر از قصه.. قصه های -احتمالا- ناگفته.. قصه اون پسره که تمام سرش پر از سیم بود و روز قبل با یه تشنج هوشیاریش رو از دست داد.. قصه اون پیرزنه که به من میگفت جنی شدی.. قصه اون مرده که هیچ حرف نمیزد.. .. راه میرفتم از کنار قصه های آدمها میگذشتم و سعی میکردم قصه ی خودم رو به خوشبینانه ترین وضع ممکن به یاد بیارم.. نمیشد.. یک قطره اشک.. نمیشد.. دو قطره اشک.. نمیشد.. سه قطره اشک..&lt;br /&gt;پرستار گفت: خوبی؟.. جوابی ندادم.. یا شاید هم دادم: قطره.. قطره.. &lt;br /&gt;نشستم گوشه سالن و به سقف نگاه کردم.. چراغها اومدن پایین و پیش از اینکه تو چشمهام فرو برن برگشتن بالا..&lt;br /&gt;نشستم گوشه سالن و به در اتومات ورودی نگاه کردم.. باز میشد.. بسته میشد.. باز میشد.. بسته میشد.. شکل قهقه ی یه دیو شیشه ای..&lt;br /&gt;نشستم گوشه سالن و به دستهام نگاه کردم.. رگهام به هم گره خورده بودند.. &lt;br /&gt;نشستم گوشه سالن..&lt;br /&gt;پرستار نزدیک شد.. سُرُم رو قطع کرد.. سرنگ رو توی آنژوکت فرو کرد.. زل زدم به جریان مایع توی سرنگ.. که حالا دیگه تو تن من بود.. خطی به راستای ساعدم یخ کرد.. پرستار سُرُم رو وصل کرد.. دستم رو گرفت.. دستهاش گرم بود.. یا شاید دستهای من خیلی خیلی سرد بود.. بلندم کرد و گفت حالا میخوابی.. و من سعی کردم ثانیه های آخر بیداریم رو با خیال خوشبینانه ترین قصه ای که میشد حقیقت باشه بگذرونم.. قبلتر اما، خواب رفته بودم..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1451468104463329141?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/04/blog-post_19.html#comment-form' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1451468104463329141'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1451468104463329141'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/04/blog-post_19.html' title='دعایم کنید'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-2185383282636901585</id><published>2011-04-08T02:00:00.003+04:30</published><updated>2011-04-08T02:10:05.899+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>دروغ</title><content type='html'>یهو به خودم میام&lt;br /&gt;میبینم خودم رو که ساعتهاست خیره شدم به نوشته هاش&lt;br /&gt;خیره شدم&lt;br /&gt;و فقط سرانگشتهام هست که میچرخه&lt;br /&gt;گاهی&lt;br /&gt;و باقی&lt;br /&gt;باقیم&lt;br /&gt;خیره&lt;br /&gt;به خودم میام و میبینم گردنم بیحس شده&lt;br /&gt;پام درد گرفته&lt;br /&gt;مغزم داغ شده&lt;br /&gt;چشمهام دو دو میزنه&lt;br /&gt;خونم هم به گمانم خشک شده&lt;br /&gt;و فقط نوشته هاش&lt;br /&gt;در تمام این ساعتها&lt;br /&gt;فقط نوشته هاش&lt;br /&gt;چه خوب، چه موثر، چه دردناک میرقصیدن!&lt;br /&gt;به خودم میام و فرو میرم زیر پتو&lt;br /&gt;تا گردن&lt;br /&gt;تا دهن&lt;br /&gt;تا چشم&lt;br /&gt;تا تمام من&lt;br /&gt;اونقدری که اگه کسی وارد این اتاق بشه باورم نکنه&lt;br /&gt;و هیچکس هیچوقت وارد این اتاق نمیشه&lt;br /&gt;هیچوقت&lt;br /&gt;هیچکس&lt;br /&gt;و این منم&lt;br /&gt;کم کم&lt;br /&gt;که باور میکنم&lt;br /&gt;باورنکردنیم!&lt;br /&gt;میمیرم&lt;br /&gt;همینجور ساده ساده میمیرم&lt;br /&gt;و هیچکس باور نمیکنه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-2185383282636901585?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/04/blog-post_08.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2185383282636901585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2185383282636901585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/04/blog-post_08.html' title='دروغ'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-920486854421553281</id><published>2011-04-06T04:38:00.001+04:30</published><updated>2011-04-06T04:40:19.164+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>دارد باران میبارد</title><content type='html'>کمی دلخوشی، فقط کمی دلخوشی کافیست که بنشینم و حساب-کتاب کنم.. نگاه کنم به سه سالی که در فرو رفتن گذشت.. به دو سالی که در حسرت آن سه سال گذشت.. و به تمام روزها، سالهایی که تلخ و دردناک، به هر زوری که بود، گذشت.. گذشت و من زنده ماندم.. &lt;br /&gt;کمی دلخوشی کافی است که از این زنده ماندن خرسند باشم.. کمی دلخوشی کافی است که دست نوازش بر سرم بکشم و آرام در گوشم نجوا کنم: می ارزید. &lt;br /&gt;بعدتر را نمیدانم، اما کمی دلخوشی برای امروز کافیست تا گذشته را بپذیرم و حتی.. حتی از آنچه که بوده خرسند شوم.. از همان تلخی که بوده.. از همان دردی که بوده.. از همان چه که مرا به دلخوشی امروز رسانیده.. &lt;br /&gt;و این دلخوشی یا حتی امید به دلخوشیهای اینچنینی سبب میشود زنده بمانم&lt;br /&gt;زنده بمانیم&lt;br /&gt;شاید صبح فردا رنگ دیگری باشد..&lt;br /&gt;یا ما، نیکتر، ببینیمش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-920486854421553281?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/04/blog-post_06.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/920486854421553281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/920486854421553281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/04/blog-post_06.html' title='دارد باران میبارد'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-7248332103668856755</id><published>2011-04-06T02:30:00.005+04:30</published><updated>2011-04-06T02:53:42.132+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ایران'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خدا و انسان و زندگی و تمامِ آنچه که نمیفهممش'/><title type='text'>بازنگری</title><content type='html'>+ فهمیدی فلانی رفته واسه رحیم مشایی کار کنه؟&lt;br /&gt;- اِ؟ خب؟&lt;br /&gt;+ همین دیگه.. رفته واسه دولت کودتا کار کنه.. فک کن.. خون ندا رو زیر پا گذاشته رفته واسه اون مرتیکه کار کنه.. میگن دوره بعد میخواد کاندید ریاست جمهوری شه.. اصلا مردم یه جو غیرت ندارن به خدا.. انگار نه انگار اینها این همه مردم رو کشتند..&lt;br /&gt;+ آره.. آره.. &lt;a href="http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/5dbf6b23859518c5"&gt;حرومزاده بیشرف&lt;/a&gt;..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بدین ترتیب یک حرکت انقلابی در کنج آشپزخانه بوقوع پیوست.&lt;br /&gt;واقعا؟&lt;br /&gt;آره واقعا. &lt;br /&gt;عادت کرده ایم انگار. نمیدانم درد این نسل است، درد این جامعه است یا درد این دنیا. هر چه هست، بد است.&lt;br /&gt;از افرادی که -کم هم نیستند و- در مکالمه ابتدای متن -یا چیزی شبیه به آن- شرکت کرده اند چند سوال دارم:&lt;br /&gt;یک. شما که ندا و سهراب و زیدآبادی و .. را اینجور خوب به خاطر دارید، آیا آوینی و چمران و .. را هم به یاد دارید؟ یا نه؟ از مد افتاده اند؟ بحث روز نیستند؟ ژست ندارد دفاع از آنها؟ به نرخ روز مهربان میشوید؟ یا اینقدر زود فراموش میکنید؟&lt;br /&gt;دو. شما که نگران چشمان منتظر خانواده زندانیان امروز هستید، چقدر با خانواده ناامید کشته های جنگ دیروز همراهی کردید؟ چقدر پاس داشتید؟ چقدر حرمت نگه داشتید؟&lt;br /&gt;سه. شما که اشتغال در روزنامه هفت صبح را نشان عدم شرافت افراد میدانید، تا به حال در چه ارگانهایی مشغول به کار شدید؟ تا به حال در چند مصاحبه استخدامی بیان کرده اید که مسلمان شیعه هستید و معتقد به ولایت مطلقه فقیه و حافظ خط امام و .. ؟ نکردید؟ نه، نکردید؟&lt;br /&gt;چهار. &lt;b&gt;شما که نگران ایران هستید، چقدر برای ارتقای فرهنگ خودتان، فرزندتان، خانواده تان تلاش کردید؟&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;پنج. یک ارگان داخل کشور را نام ببرید که در خدمت رژیم جمهوری اسلامی ایران نباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من کار میکنم. تا پول داشته باشم. تا فرصت ارتقا فکر و توانایی خودم را داشته باشم. تا فرزندم در رفاه زندگی کند. تا افراد خانواده م حتی الامکان بری از اختلالات رفتاری و کمبودهای روانی و ابتدایی زندگی باشند. تا افراد خانواده ام، بعنوان جزیی از جامعه ایرانی، از بیشترین میزان دانش فرهنگی ممکن بهره مند باشند. حالا شما خیال میکنید نمیارزد؟ خیال میکنید برویم بنشینیم کنجی و برای خونهای ریخته شده شعر بسراییم، کمک است به آینده ی بهتر ایران و کار کردن در یک مرکز وابسته به دولت، با شرایط مالی مناسبتر و اغنای دانش و تربیت سالمتر خود و خانواده، خیانت است؟ من اینجور فکر نمیکنم. و اگر میخواهید بدانید چه کسی راستتر میگوید، فهرستی از آنچه تا کنون برای کمک به کشورتان انجام داده اید تهیه کنید و با صدای بلند، در مقابل آیینه بخوانیدش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-7248332103668856755?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/04/blog-post.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/7248332103668856755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/7248332103668856755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='بازنگری'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-3569015733564002972</id><published>2011-03-31T05:07:00.001+04:30</published><updated>2011-03-31T05:10:22.746+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><title type='text'>واسه سادگیت، بمیره</title><content type='html'>اولین گلبرگ&lt;br /&gt;با من است&lt;br /&gt;دومین گلبرگ&lt;br /&gt;با من نیست&lt;br /&gt;سومین گلبرگ&lt;br /&gt;با من است&lt;br /&gt;چهارمین گلبرگ&lt;br /&gt;با من نیست&lt;br /&gt;پنجمین گلبرگ&lt;br /&gt;با من است&lt;br /&gt;ششمین گلبرگ &lt;br /&gt;با من نیست&lt;br /&gt;هفتمین گلبرگ&lt;br /&gt;با من است &lt;br /&gt;هشتمین گلبرگ&lt;br /&gt;با من نیست.. &lt;br /&gt;اما.. &lt;br /&gt;آخر.. &lt;br /&gt;صدایی بود که میخواند.. &lt;br /&gt;کسی «باید» «باش»ه.. &lt;br /&gt;«باید»..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-3569015733564002972?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_31.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3569015733564002972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3569015733564002972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_31.html' title='واسه سادگیت، بمیره'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-2819568959645715035</id><published>2011-03-30T19:42:00.001+04:30</published><updated>2011-03-30T19:42:07.815+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خودمونی'/><title type='text'>خودمونی</title><content type='html'>داشتم با مامان حرف میزدم.. درباره یکی.. گفتم آره یارو فلان.. گفت نگو، حرف زشتیه.. فهمیدم منظورش «یارو» هست.. نباید بگم «یارو» چون حرف زشتیه.. ساکت شدم و فکر کردم.. هنوز هم دارم فکر میکنم.. خیلی ساعت گذشته اما من هنوز دارم فکر میکنم.. به قدیم.. به گذشته.. به اونجایی از زندگیم که همه میگن فراموشش کن.. بیخیالش.. گذشته.. و من هیچوقت فراموشش نمیکنم.. نمیخوام یا نمیتونم.. اما فراموشش نمیکنم..&lt;br /&gt;کودکیم.. اون زمان هم همینجور بود.. یک روز پرنیان از مدرسه برگشت و گفت یارو.. مامان گفت حرف زشتیه، نگو.. من پرسیدم یعنی چی.. یادم نیست چه فکری میکردم.. یابو؟ یا بدتر.. مامان بیش از این توضیح نداد.. فقط گفت حرف زشتیه.. و وقتی من و خواهرم مطمین شدیم که این کلمه، زشته و نباید گفت، تو یه قانون نانوشته و ناگفته و ناخوانده تصمیم گرفتیم که همیشه «یارو» صداش کنیم..&lt;br /&gt;از همون روز شد که وقتی بنا بود تو خلوت من و پرنیان اسمی ازش آورده شه «یارو» به دادمون میرسید.. دیگه لازم نبود توضیحی بدیم به هم که داریم از کی حرف میزنیم.. میگفتیم «یارو» اومد.. «یارو» فهمید.. «یارو» گفت.. «یارو» زد.. «یارو».. و مامان نمیدونست.. شاید هم میدونست و..&lt;br /&gt;شیر میشدم.. وقتی میتونستم تو خلوتمون در عوض «بابا»، «یارو» صداش بزنم به خودم افتخار میکردم..  حتی وقت حرف زدن با عروسکهام: امروز یارو اذیتت نکرد؟ امروز یارو کی اومد خونه؟ امروز که یارو پرتت نکرد؟.. حس میکردم دارم تلافی میکنم.. پرنیان هم راضی بود.. اما وقتی خودش بود.. وقتی یارو بود، من میترسیدم.. بهش میگفتم بابا و پرنیان زیرچشمی نگاهم میکرد که یعنی: ریدی.. و من شرمنده میشدم.. به روی خودم نمیآوردم.. میرفتم تو خلوتم.. تا چند ساعتی چشم تو چشم خواهرم نمیشدم که نکنه بیاد تو روم بگه: ریدی.. خودش آخه اینجور نبود.. از من شجاعتر بود.. وقتی دعوا میشد، مثل من، به قول مامان، رنگ و روش مهتابی نمیشد.. هیچوقت «بابا» صداش نمیکرد.. اصلا هیچوقت صداش نمیکرد.. طفره میرفت.. صداش میزد: هی.. ببین.. آهای.. و حتی یک بار.. همون روزی که تولد ده سالگیم بود و مامان کتک خورده بود و من گریه میکردم و «یارو» اومد دستم رو کشید برد توی حیاط گفت نمیخواسته بزندش و خودش اذیت کرده و پرسید: من رو دوست داری و من گفتم: آره و پرسید: من کیِ تو هستم و من گفتم: بابا.. حتی اون روز.. پرنیان از مدرسه برگشت.. صورت مامان رو دید و گفت: این یارو این کار رو کرده؟؟.. جلوی چشم خودش.. اوووفففف.. همون روز بود گویا که پرنیان شد هیرویِ من و من خوشحال شدم که یک ساعت قبل نبود.. توی حیاط.. و ندید.. و نشنید.. هیچکس نبود.. نمیشنید.. نمیدید.. هیچکس نیست.. .. ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-2819568959645715035?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_30.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2819568959645715035'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2819568959645715035'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_30.html' title='خودمونی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6427631154417252734</id><published>2011-03-21T05:14:00.002+03:30</published><updated>2011-03-21T05:14:56.094+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از مرگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بابا'/><title type='text'>یادت سبز باد</title><content type='html'>هنوز هم برای خیلی از ما آدمهای این شهر، لحظه تحویل سال چنان اهمیتی دارد که تلاش میکنیم آن دم را با عزیزترینمان سپری کنیم..&lt;br /&gt;در چنین زمانی، ترافیک منتهی به بهشت زهرا، حکایت از دلتنگی دردناکی نهفته در سینه و عزیزترینی نهفته در خاک، دارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6427631154417252734?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_8830.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6427631154417252734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6427631154417252734'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_8830.html' title='یادت سبز باد'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-7616492302397995686</id><published>2011-03-21T00:15:00.002+03:30</published><updated>2011-03-21T00:15:52.819+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>سالِ نو</title><content type='html'>بعضی ها به قدرتهای ماورا طبیعت باور دارند..&lt;br /&gt;بعضیها به انرژی معتقدند و جریان انرژیهای مثبت برای هر هدف که آن را محقق میسازد..&lt;br /&gt;گاهی هم آدم فقط دلش میخواهد خودش را، حسش را، محبتش را ابراز کند..&lt;br /&gt;از هر کدام که حساب کنی&lt;br /&gt;حیفم میآید&lt;br /&gt;از این باز تازه شدن طبیعت جهان&lt;br /&gt;بهره نگیرم&lt;br /&gt;و دلم میخواهد&lt;br /&gt;بگویم در دلم حسی جاریست که میخواهد&lt;br /&gt;تنمان را سلامت&lt;br /&gt;دلمان را شاد&lt;br /&gt;زندگیمان را مترقی&lt;br /&gt;و دنیایمان را پر از محبت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-7616492302397995686?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_21.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/7616492302397995686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/7616492302397995686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_21.html' title='سالِ نو'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-8593464159735747708</id><published>2011-03-18T02:26:00.005+03:30</published><updated>2011-03-19T14:00:09.661+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='درد'/><title type='text'>Panic Attack</title><content type='html'>آناتما در آهنگ پنیکش یک چیزهایی میگوید&lt;br /&gt;برای افزایش اطلاعات عمومیتان بد نخواهد بود..&lt;br /&gt;میگوید تو هیچ جا نخواهی رفت و درون من ثابت مانده ای وقتی مخم همینجور در هوا چرخ میزند&lt;br /&gt;‫..‬&lt;br /&gt;میگوید تو قول دادی که صبح بیایی به دادم برسی و بادستهای داغانت همه چیز را از نو بسازی..  گرچه تو بسیار بسیار از من دوری&lt;br /&gt;‫..‬&lt;br /&gt;بنده خدا میگوید من اصلا فکر نمیکردم آخرش اینجور شود&lt;br /&gt;- اتفاقا من هم! -&lt;br /&gt;بعد تعریف میکند که آخرش چه کثافتی به بار آمده&lt;br /&gt;عنکبوتها روی دیوار&lt;br /&gt;ادرار چسبناک&lt;br /&gt;دستهای افتاده در گوشه کنار&lt;br /&gt;بعدش میگوید که اینها حالش را بد میکند و یکهو میگوید این جمله ی عالی*اش را که:&lt;br /&gt;دستهایم را روی چشمهایم میگذارم تا فرار کنم اما گودی کف دستم سبب میشود که باز یک راهی پیدا شود به سوی درد&lt;br /&gt;میگوید کورنر یو&lt;br /&gt;منظورش همان درد است&lt;br /&gt;راحتش این میشود که من هر تقلایی میکنم باز تو به درونم راه میابی، کثافت&lt;br /&gt;‫..‬&lt;br /&gt;الهی بگردم.. میفهممش.. میگوید سینه ام از دورن خرد میشود.. از لای پوستم به مغزم حمله میکند.. نفس نمیرسد..  و یک مشت بدبختی دیگر.. از نشانه های پنیک.. بعد اعتراف میکند:&lt;br /&gt;I start to cry and I keep on laughing&lt;br /&gt;این یکی را اگر ترجمه میکردم ریده میشد به واژه&lt;br /&gt;‫..‬&lt;br /&gt;باز میگوید: من چشمهایم را میبندم بر آنچه درونم رخ میدهد بلکه فرار کنم.. فرار کنم.. فرار کنم..&lt;br /&gt;‫..‬&lt;br /&gt;‎یک جای دیگرش میگوید‫:‬ درون من به شمارش معکوس افتاده‫..‬&lt;br /&gt;‎خیال کرده اید دارم پست دارک مینویسم؟ هه‫!‬ احمقانه ست‫! این یک بیماری است!! نمیفهمید واقعا؟ یک چیزی مثل سرماخوردگی واقعی.. ‬&lt;br /&gt;‎‫آنقدر واقعی‬&lt;br /&gt;‎‫و در عین حال آنقدر دردناک که آناتما با تمام وجودش میگوید:‬&lt;br /&gt;‫I wish u would DIE AWAY.. DIE AWAY.. DIE AWAY‬&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‎گند زدم به &lt;a href="http://www.4shared.com/audio/eqE5ovqn/Anathema__A_Fine_Day_To_Exit_-.htm"&gt;&lt;b&gt;آهنگ‫&lt;/b&gt;&lt;/a&gt; با این پستم‬&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* I Put my hands up to my eyes but the holes in my palms let me find a way to corner you&lt;br /&gt;corner you&lt;br /&gt;(f) corner you&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-8593464159735747708?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/panic-attack_18.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8593464159735747708'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8593464159735747708'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/panic-attack_18.html' title='Panic Attack'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-8169210400083322318</id><published>2011-03-18T02:09:00.003+03:30</published><updated>2011-03-18T02:36:50.721+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='درد'/><title type='text'>Panic Attack</title><content type='html'>پست قبل باید همانجا تمام میشد&lt;br /&gt;از لحاظ دید خواننده اینجور بهتر بود&lt;br /&gt;حالا یک پست جدید باید بنویسم که خیلی هم جدید نیست&lt;br /&gt;گرچه بایدی ندارد&lt;br /&gt;البته قرار نبود قضیه به پنیک برسد&lt;br /&gt;اما رسید&lt;br /&gt;خیلی چیزهای دیگر هم قرار نبود بشود که شد&lt;br /&gt;خیلی چیزها هم قرار نیست بشود بعدتر&lt;br /&gt;که طبق استقرای ریاضی&lt;br /&gt;آنها هم باز خواهند شد&lt;br /&gt;حالا که رسیده ام به پنیک&lt;br /&gt;رسیده ام یا رسیده ایم&lt;br /&gt;قرصم را خوردم&lt;br /&gt;لازم است انگار که بیشتر بگویم &lt;br /&gt;لازم هم شاید نباشد اما میگویم&lt;br /&gt;-راستی همین حالا که داشتم مینوشتم: میگویم.. اشتباهی نوشتم: میگورم.. نکند واقعا دارم میگورم؟ این واژه را باید در یک پست دیگر خلق کنم-&lt;br /&gt;این را بگویم که یک بار داشتم میرفتم که پنیک داشته باشم..&lt;br /&gt;نه که همان موقع&lt;br /&gt;از آن روزهایی بود که مستعدش بودم&lt;br /&gt;رفتم شرکت &lt;br /&gt;جمعه بود اما&lt;br /&gt;طاقت نیاوردم&lt;br /&gt;آمدم چمران&lt;br /&gt;سر حکیم وایسادم&lt;br /&gt;فلاشر هم نزدم&lt;br /&gt;فکر کردم چه کسی را دارم&lt;br /&gt;خدا پدرش را بیامرزد&lt;br /&gt;علی یکی از دوستایم بود&lt;br /&gt;بعد به قول خودش شش ماه زنگ زدم گفتم: حال داری بیام بریم؟&lt;br /&gt;گفت که دارد&lt;br /&gt;تا شب درگیر همین خیابانگردی و کافه گردی و بعدش هم بام تهران شدیم&lt;br /&gt;آن روز گذشت و من از پنیک نمردم..&lt;br /&gt;یک بار شرکت بودم&lt;br /&gt;مدیر واحد به دادم رسید&lt;br /&gt;بعد هم دوستانم&lt;br /&gt;یکی یکی&lt;br /&gt;فرشته&lt;br /&gt;مرضیه&lt;br /&gt;مریم&lt;br /&gt;احسان &lt;br /&gt;سوگل&lt;br /&gt;عمو ممد&lt;br /&gt;عمه مریم&lt;br /&gt;خدا پدر همه شان را بیامرزد &lt;br /&gt;پنیک آمد&lt;br /&gt;اما رفت&lt;br /&gt;و من نمردم..&lt;br /&gt;یک بار که به گمانم بدترینش بود&lt;br /&gt;شاید چون در خانه تنها بودم&lt;br /&gt;پنیک آمد و ول نکرد&lt;br /&gt;عمو ممد چه دیر رسید&lt;br /&gt;روی زمین مانده بودم وقتی رسید&lt;br /&gt;خدا پدرش را بیامرزد&lt;br /&gt;بنده خدا عجب طاقتی دارد&lt;br /&gt;هی این بال بال زدنهایم را میبیند و هنوز دق نکرده&lt;br /&gt;خدا پدرش را بیامرزد&lt;br /&gt;گرچه آن روزها&lt;br /&gt;آن هفته&lt;br /&gt;هر روز&lt;br /&gt;روزی چند بار&lt;br /&gt;وه&lt;br /&gt;چه کابوسی&lt;br /&gt;نیمچه زنده ماندم..&lt;br /&gt;نیمچه که میگویم به آن سبب است که میدانم باید زولفت بخورم&lt;br /&gt;خدا پدرش را بیامرزد&lt;br /&gt;دکتر را میگویم&lt;br /&gt;قرص خوبی داده&lt;br /&gt;خدا پدرم را بیامرزد&lt;br /&gt;شاید اگر زنده بود اینجورها نمیشد..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(بدون ویرایش)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-8169210400083322318?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/panic-attack.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8169210400083322318'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8169210400083322318'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/panic-attack.html' title='Panic Attack'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-8277504894671962887</id><published>2011-03-18T01:59:00.003+03:30</published><updated>2011-03-18T02:10:00.134+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='درد'/><title type='text'>Panic Attack</title><content type='html'>حال دلم خوش نیست..&lt;br /&gt;دردم را نمیدانم اما حالم خوش نیست..&lt;br /&gt;باز افتاده ام به چس ناله&lt;br /&gt;از این کار بیزارم&lt;br /&gt;از یک وقتی که یک دوستی به یک دوست دیگری شکایت شکایتهایم را کرد فهمیدم که حتی یک شکایت بیش حتی دیگر جایز نیست و نکردم اما..&lt;br /&gt;حالم خوش نیست..&lt;br /&gt;حقیقت تلخیست اینکه بگویم آرزویی ندارم..&lt;br /&gt;حقیقت تلخیست اینکه بگویم در جستجوی چیزی نیستم..&lt;br /&gt;حقیقت تلخیست اینکه بگویم سر رفته ام، خودم در خودم، سر رفته ام..&lt;br /&gt;اما حقیقت است&lt;br /&gt;و این حقیقت ندارد که حقیقت همیشه تلخ است&lt;br /&gt;بلکه این حقایق که بالا گفتم تلخ هستند..&lt;br /&gt;راستش..&lt;br /&gt;به کسی، هیچ کسی اشتیاق ندارم..&lt;br /&gt;آدمها هستند.. &lt;br /&gt;پراکنده..&lt;br /&gt;این سو و آن سویم..&lt;br /&gt;خوبند طفلکیها&lt;br /&gt;همه خوبند&lt;br /&gt;من اما بدم&lt;br /&gt;نه که بد باشم&lt;br /&gt;گمان نکنم خیلی بد باشم&lt;br /&gt;اما حالم بد است&lt;br /&gt;حالم «خیلی» بد است..&lt;br /&gt;و هرچه میگردم.. نه کسی مرده است.. نه کسی رفته است.. نه کسی بد گفته.. نه کسی بد کرده.. همه در من است&lt;br /&gt;همه حال بد من در من است&lt;br /&gt;و به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ تنهایی و هیچ جدایی و هیچ دلتنگی ربطی ندارد اینکه من غمگینم&lt;br /&gt;در خودم&lt;br /&gt;خودم در خودم غمگینم&lt;br /&gt;مینویسم و پاک میکنم&lt;br /&gt;روزهاست که مینویسم و پاک میکنم&lt;br /&gt;حتی دیگر قابل درفت هم نمانده است..&lt;br /&gt;بعد&lt;br /&gt;یکهو&lt;br /&gt;امشب میآیم و مینویسم&lt;br /&gt;به گمانم این یکی را پاک نخواهم کرد&lt;br /&gt;گرچه چس ناله است&lt;br /&gt;گرچه کثافت کاری است&lt;br /&gt;نه واج آرایی دارد و نه هیچ آرایه ی ادبی دیگر&lt;br /&gt;نه با واژه ها بازی کرده نه با احساسات&lt;br /&gt;نوستال نیست و فکاهی نیز نه&lt;br /&gt;فقط یک جور&lt;br /&gt;ببخشید&lt;br /&gt;استفراغ است&lt;br /&gt;انگار&lt;br /&gt;اما حتی نه آنقدر عمیق که آرامی دهد&lt;br /&gt;همین دم دستیها&lt;br /&gt;ولی انگار ریشه هم دارند&lt;br /&gt;نمیدانم&lt;br /&gt;دردی ندارم&lt;br /&gt;نه دلتنگ.. نه عاشق.. نه بیمار.. نه بیزار.. نه هیچ کوفت توجیه پذیر دیگری&lt;br /&gt;من بسیار بدحالم&lt;br /&gt;و بسیار میدانم که گشایشی نیست&lt;br /&gt;شاید فردا باز بخندم اما &lt;br /&gt;امایش را همه میدانند&lt;br /&gt;اگر نمیدانند هم بدانند&lt;br /&gt;این درد ریشه دارد&lt;br /&gt;عمیق&lt;br /&gt;خستگی است شاید&lt;br /&gt;شاید هم ناامیدی&lt;br /&gt;حتی شاید ترس&lt;br /&gt;که میداند؟&lt;br /&gt;من هنوز حتی میترسم بیمار شوم&lt;br /&gt;من از سرطان معده نمیترسم&lt;br /&gt;من از میگرن نمیترسم&lt;br /&gt;من از پنیک میترسم&lt;br /&gt;میدانی چیست؟&lt;br /&gt;نمیدانید احتمالا این یکی را&lt;br /&gt;اینجور هست که اصلا هیچ ربطی به هیچ چیزی ندارد.. تو داری یک کاری میکنی.. هر کاری.. شاید همه اصلا نه.. شاید هیچ کاری نمیکنی.. همینجور نشسته ای.. شاید هم رانندگی.. شاید رفته ای سبزی قرمه بخری.. هرچی.. بعد یکهو میبینی انگار تو نمیبینی.. یکی دارد از پشت سرت نگاه میکند.. فقط تصور کنید.. یکی انگار که خود شما باشد ایستاده از پشت سر دارد شما را نگاه میکند سایه تان را که ایستاده مقابل مرد سبزی فروش و این سایه یک سایه ی خالی است.. مطلقا خالی.. در کمتر از ثانیه حس میکنی همه چیز بیمعنی است.. حس میکنی نمیدانی چرا اینجایی.. قلبت تند میزند.. یکهو خیلی خیلی خیلی تند.. یکهو یعنی در کمتر از ثانیه.. فشار خونت میافتد.. این را از آنجا میفهمی که دست و پایت یخ میکند.. صورتت بیحس میشود.. دلت به هم میپیچد انگار اسهال داشته باشی.. نفست بالا نمیآید گرچه قلبت بیشتر میطلبد.. بیشتر از عادی و روزمره.. صورتت یکهو داغ میشود.. یکهو سرد میشود.. سرت گیج میرود.. نفست دیگر نمیرسد به آنجا که باید و نمیدانم کجاست.. یک جاهایی از بدنت قفل میشود.. مثلا دندانهایت.. مثلا مشتت.. اما حس میکنی شلی.. حس میکنی به زودی وا میروی.. اینجاست که هرچقدر هم خفن باشی باز وا میدهی.. اینجور وقتها تلاش میکنی.. اگر تجربه اش را قبلتر داشته باشی.. اگر در خانه تنها باشی.. تلاش میکنی به خودت بگویی: خدا هست.. این آدمها هستند.. همین حالا نفسم میرسد.. همین حالا آرام میشود.. در اینترنت نوشته بود نباید بترسم.. نه نمیترسم.. همین حالا آروم میشوم و یک آلپرازولام میخورم و آرام میگیرم و چند ساعت بعد سر حال خواهم بود.. آرام.. آرام دخترک.. همین حالا آرام خواهی شد.. پاهایم را که به دیوار بزنم فشارم برمیگردد.. و کلی کسشر دیگر در حالیکه به واقع میدانی درمانی نیست و این درد را شرحی نیست و حالا&lt;br /&gt;حالا خیال میکنم شاید بهتر باشد بروم زولوفت امشب را بخورم&lt;br /&gt;نکند که پنیک بیاید&lt;br /&gt;و من از پنیک میترسم&lt;br /&gt;و راستش را بخواهید&lt;br /&gt;تا دیرتر از این نشده بگویم &lt;br /&gt;دردم این است که زنده ام فقط چون دارم از حمله های پنیک میترسم..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(بدون ویرایش)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-8277504894671962887?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/panic-attak.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8277504894671962887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8277504894671962887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/panic-attak.html' title='Panic Attack'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1549747232358675970</id><published>2011-03-06T06:52:00.002+03:30</published><updated>2011-03-06T06:59:14.522+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خدا و انسان و زندگی و تمامِ آنچه که نمیفهممش'/><title type='text'>من گلایه ای نکردم!</title><content type='html'>طلب بخشایش کردن و عذر اشتباه خواستن را نمیدانم.. بهتر بگویم: باورش ندارم.. &lt;br /&gt;وقتی پنجشنبه گذشت و جمعه به شب رسید، من خودم فهمیدم.. نه میگویم رنجیدم، نه میگویم نرنجیدم -چرا که دخلی به امروزِ ماجرا ندارد- فقط میگویم من خودم فهمیدم چه کرد و چه شد و تمام. واقعا تمام. &lt;br /&gt;منتها چه فرق به حال او دارد که من این داستانِ نادرستیِ رفتارِ او را تمام فرض کنم یا ناتمام؟ هیچ! چرا؟ چون خودش هنوز داستان را تمام نکرده. چرا؟ چون خودش هنوز خودش را آنقدر خوب توجیه نکرده که بتواند داستان را تمام شده فرض کند. چرا؟ چون خودش هنوز خودش را نبخشیده! &lt;br /&gt;هرچقدر هم که قوی باشد، هرچقدر هم که باتجربه باشد، هرچقدر هم که مغرور باشد تا وقتی احساس گناه کند، تا وقتی نتواند خود را از باور نادرستی آنچه که انجام داده برهاند، داستان همین خواهد بود که هست.. شبها بیخواب میشود.. افکارش مغشوش میشود.. با خودش بگومگو میکند.. بهانه تراشی میکند.. و هی همینطور کلنجار میرود با خودش بلکه خودش را مجاب کند که رفتارش درست بوده.. &lt;br /&gt;هرچقدر هم مهربان باشی، هرچقدر هم پرآغوش باشی، هرچقدر هم سکوت کنی فرق نمیکند.. سرزنشهای درونی او سکوت نخواهند کرد..&lt;br /&gt;آدمیزاد اینگونه است. فقط خودش است که میتواند خودش را تبریه کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. این را هم بگویم که در همین راستا، نمیتوانی به کسی که از خودش گله ای ندارد احساس گناه را القا کنی. یادم میآید دوستی را که یک روز از او پرسیدم از کاری که کرده شرم نمیکند، گفت نه. حقیقتا اگر من به جای او بودم شرم میکردم، اما او پشیمان نبود، جای صحبتی نماند، شبها هم راحت میخوابید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1549747232358675970?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_06.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1549747232358675970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1549747232358675970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_06.html' title='من گلایه ای نکردم!'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-3725777421101243709</id><published>2011-03-04T22:18:00.000+03:30</published><updated>2011-03-04T22:18:30.818+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>بخت، بر چند دسته است</title><content type='html'>برف که میباره&lt;br /&gt;یکی میگه: آخجون اسکی&lt;br /&gt;یکی دیگه میگه:... (هیچی نمیگه! سردشه، خیلی خیلی سردشه و همین شب خواهد مرد، میدونه..)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: xx-small;"&gt;پ.ن. من هم که یاد تو میافتم!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-3725777421101243709?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_6493.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3725777421101243709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3725777421101243709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_6493.html' title='بخت، بر چند دسته است'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-3350717946930912705</id><published>2011-03-04T16:40:00.001+03:30</published><updated>2011-03-04T16:47:21.619+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تنهایی'/><title type='text'>دیر رسیدی ای ناجی، عزیز، همدم!</title><content type='html'>اولش اجباره&lt;br /&gt;بعدتر که میگذره&lt;br /&gt;نمیدونم این «تر»ِ بعدتر چقدر هست&lt;br /&gt;اما خب&lt;br /&gt;بعدتر که میشه&lt;br /&gt;باید قبول کنی که دیگه اجبار نیست&lt;br /&gt;واقعبین که باشی میفهمی که دیگه شده «عادت»&lt;br /&gt;مثل عادت زندانی به زندانبان -کلیشه؟-&lt;br /&gt;یا عادت بیمار به دارو&lt;br /&gt;یا عادت دل به کینه -شاید-&lt;br /&gt;میفهمی که دیگه عادت شده&lt;br /&gt;و تو به این عادت وابسته ای&lt;br /&gt;یا شاید علاقمند&lt;br /&gt;یا هرچیزی&lt;br /&gt;به هر حال اگر واقعبین باشی میفهمی که دیگه به این «تنهایی» خو گرفتی &lt;br /&gt;و حاضر نمیشی با حضور هیچ «ناجی»، «عزیز»، «همدم»،.. معامله ش کنی&lt;br /&gt;‫..‬&lt;br /&gt;خداحافظی کردیم تا یک هفته بعد&lt;br /&gt;و من تمام یک ساعت و نیم مسیر برگشت زل زده بودم به هجوم هر دانه ی برف و «در عمق» حس میکردم که در کنار غم نبودنش، نوید «باز تنها ماندن» ذره ذره به دلم چنگ میزند و افسوس میخوردم که به این «تنهایی» بسیار وابسته ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این که میگویند گاهی زود دیر میشه&lt;br /&gt;همینجاست:&lt;br /&gt;بعدتر فرارسیده&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-3350717946930912705?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_04.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3350717946930912705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3350717946930912705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_04.html' title='دیر رسیدی ای ناجی، عزیز، همدم!'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-3720495815789863422</id><published>2011-03-03T17:54:00.001+03:30</published><updated>2011-03-03T17:54:08.736+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عاشقانه'/><title type='text'>بی بهانه</title><content type='html'>داشتم به یادت موزیک گوش میدادم&lt;br /&gt;صدای تلفن رو نشنیدم و جوابت رو ندادم&lt;br /&gt;ببخشید!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-3720495815789863422?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_3513.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3720495815789863422'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3720495815789863422'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_3513.html' title='بی بهانه'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-3474601431249275407</id><published>2011-03-03T17:51:00.000+03:30</published><updated>2011-03-03T17:51:17.141+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عاشقانه'/><title type='text'>بی بهانه</title><content type='html'>از شوق دیدنت خواب به چشمهام نیومد، تا صبح&lt;br /&gt;صبح خواب موندم و به قرار نرسیدم &lt;br /&gt;ببخشید!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-3474601431249275407?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_03.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3474601431249275407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3474601431249275407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post_03.html' title='بی بهانه'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4554597154988447232</id><published>2011-03-02T02:09:00.001+03:30</published><updated>2011-03-02T02:09:14.605+03:30</updated><title type='text'>خودمونی</title><content type='html'>زمان انقلاب بود، من و بابات نامزد بودیم، اومد دنبالم به بابام گفت ما بریم بیرون، اون موقعها که مثل حالاها نبود، باید اجازه میگرفتی، تا دختره رو نبرده بودی تو خونه خودت صاحبش باباش بود، مثل حالا که نبود که همه کاراشون رو بکنن تازه خبردار شی که خبریه.. خلاصه راه که افتادیم گفت بریم تظاهرات، منم اون وقتها امیدی داشتم، اصلا همه مردم امیدوار بودن، مثل حالا نبود که، مردم به هم محبت داشتن، شاد بودن، به یه امیدی میریختن تو خیابونها.. دیگه قرارمون شد هر کدوم سر فلان ساعت دم ماشین باشیم، جدا شدیم و رفتیم، یه نیم ساعتی گذشت اون وسطها من سکندری خوردم و پاشنه کفشم کنده شد، پاشنه رو گرفتم دستم و سلانه سلانه راه رفتم، دیگه خودت فکرش رو بکن یه لنگه پاشنه دار و یه لنگه بدون پاشنه، خیلی اذیت شدم، کم کم رفتم طرف ماشین دیدم بابات خدابیامرز خودش زودتر اونجاست که مثلا نکنه من اونجا معطل شم، خیلی مرد باشعوری بود، جاش خالی.. خلاصه یهو دیدم تا من رو دید اخمهاش رفت تو هم و عصبانی دوید طرفم، من که اصلا جا خوردم همینجور وایسادم و اون دوید طرفم، رسید گفت چی شده؟ گفتم هیچی، گفت زدنت؟ گفتم نه.. نگو بنده خدا دیده بود از دور من دارم یه پام رو میکشم رو زمین ترسیده بود، خلاصه دیگه بهش گفتم چی شده و طفلک کلی خوشحال شد و خندید.. چمیدونم شاید پیش خودش فکر کرده بوده حالا بریم خونه جواب بابام رو چی میده.. چمیدونم..&lt;br /&gt;یادش به خیر وقتی برگشتیم نشسته بود تو ماشین و کفش من رو گرفته بود دستش که درستش کنه، هی میگفتم مهم نیست حالا بده برم، هی میگفت نه، بابات اگه ببینه زشته.. درستش کرد آخر سر...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4554597154988447232?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4554597154988447232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4554597154988447232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='خودمونی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1864934010897074420</id><published>2011-03-01T03:15:00.001+03:30</published><updated>2011-03-01T03:27:20.781+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خودمونی'/><title type='text'>I don't want pity, just a "safe" place to hide, mama please let me back inside*</title><content type='html'>تو این خونه یه فضای باریک و راهرومانندی ایجاد شده بین مبل و رادیاتور و زمین و دیوار که از همون ابتدای ورود بارنی به خونه، حکم «جای امن» رو واسش داشت. شبهایی که روی مبل میخوابم، یا وقتی با هم دنبال بازی میکنیم، یا وقتی از چیزی میترسه جاش اونجاست. خودش پیداش کرد. معمولا وقتی میخوام زمین اونجا رو تمیز کنم میشینه یه گوشه و غر میزنه. لابد یعنی که اونجا نرو، اونجا جای منه، چنین چیزی. گاهی هم تکه تخم مرغ یا تکه استخوان یا خلاصه یکی از غذاهای مورد علاقه ش رو اونجا پیدا میکنم. عادتشه. وقتی سیر میشه باقی غذاش رو یه جایی مخفی میکنه. حالا هر جایی. زیر تخت، زیر گلیم، زیر میز کامپیوتر یا همینجا توی مخفیگاهش. کم کم جثه ش بزرگ شد و نتونست اون زیر جا بگیره. چند روزی میایستاد مقابل ورودی راه باریک و غر میزد تا بالاخره فهمیدم دردش چیه. اینجوری شد که مجبور شدم دکوراسیون رو کمی عوض کنم و مبل رو جلوتر بکشم تا بتونه راحت جا بگیره. اون هم راضی بود از این دکوراسیون جدید. امروز کار تمیز کردن زمین زیاد طول کشید و بارنی هم بیوقفه غر زد که یعنی چرا این مبل اینجاست و جای من تنگه. بعدتر درستش میکردم. حتما. اما طاقت نمیاورد. یک چیزی تو مایه هایِ: همین حالا، زود باش. انقدر پافشاری کرد که زیر لب فحشش دادم -بهش میگم پدسّگ، هم خودم خالی میشم هم اون بهش برنمیخوره!- و مجبور شدم کارم رو نیمه تموم بذارم و مبل رو جابجا کنم.&lt;br /&gt;اما یادم میاد که من مثل بارنی نبودم...&lt;br /&gt;بچه که بودم اتاق نداشتم. پرنیان اتاق داشت و به هر حال خواهر بزرگتر و حق و حقوق بزرگتری که تا همیشه حفظ میشه.. من هم اما دلم نمیخواست خاله بازیها و دوا درمونِ عروسکهام در ملا «عام» باشه. انقدر گشتم تا بالاخره «مخفیگاه»م رو پیدا کردم: در چوبی بین دو تا اتاق که همیشه باز بود، چهار تکه بود. دو لنگه ش این طرف و دو لنگه دیگه رو به یک دیوار دیگه. مخفیگاه من میشد یک جای مثلثی-شکل بین دو لنگه در و یک دیوار. یادم میاد که لولای بین این دو پاره در چوبی رو هم بعنوان گیره لباس عروسکها استفاده میکردم. همه چیز خوب بود تا اینکه پشت لنگه در متحرک، شد تکیه گاه ناپدری موقع تماشا کردن تلوزیون. هر بار که میخواستم برم تو مخفیگاه باید بهش باج میدادم تا چند لحظه ای سیخ بشینه و من بتونم در رو حرکت بدم و بچپم تو مخفیگاه. گاهی اما اوضاع خیلی بد میشد. نمیدونم چه فکری میکرد! اما وقتی میدید مدت زیادی اونجا آروم گرفتم با کمرش به در فشار میاورد و مثلث امن من کم کم کوچکتر میشد. انقدر فشار میاورد که&amp;nbsp;بدن من&amp;nbsp;میشد&amp;nbsp;حدفاصل دو لنگه در. زانوهام رو توی شکم جمع میکردم و با کمر و انگشتهای پا، در مقابل فشار دو لنگه در ایستادگی میکردم. از خفه شدن میترسیدم. هنوز هم میترسم. اون فشار میداد و من مقاومت میکردم. انگشتهای پام کم کم درد میگرفت و سفید میشد. مجبور میشدم تسلیم شم و بایستم و این موقع بود که در یکهو ول میشد و فاصله بیشتری رو طی میکرد و صدای شکایت ناپدری بلند میشد که چرا کاری کردم که یکهو پشت کمرش خالی شه.. مجبور میشدم عروسکهام رو بردارم و با سری افکنده برم گوشه اتاق و مقابل چشمهای دریده ش بشینم. اعتراضی نمیکردم. وقتی فشار میداد. وقتی دردم میگرفت. وقتی فرو میکرد. وقتی تحمل میکردم. وقتی عذاب میداد. وقتی سکوت میکردم...&lt;br /&gt;برخلاف بارنی، من هیچ اعتراضی نمیکردم. یادم میاد که من مثل بارنی نبودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: xx-small;"&gt;*Queen - Mother Love&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1864934010897074420?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/i-dont-want-pity-just-safe-place-to.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1864934010897074420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1864934010897074420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/03/i-dont-want-pity-just-safe-place-to.html' title='I don&apos;t want pity, just a &quot;safe&quot; place to hide, mama please let me back inside*'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1168933138568329487</id><published>2011-02-27T03:28:00.008+03:30</published><updated>2011-02-27T03:44:48.072+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خودمونی'/><title type='text'>خودمونی</title><content type='html'>دوم دبیرستان بودم و «تنهایی» توو زندگی دونفره با مامان روز به روز بیشتر میشد. صبح تا بعدازظهر که نبودیم. عصر به بعد هم اون اخبار میدید یا با تلفن حرف میزد، تو هال، من هم تو اتاقم کتاب میخوندم، آهنگ گوش میدادم، تنها مشکل درِ اتاق بود که اجازه نداشتم ببندم و نمیبستم هم. شب که میشد زنگ میزدم &lt;i&gt;خانه کوچک&lt;/i&gt; پیتزا میگرفتم و همین. این همه تنهایی اون روزها باعث شد به شدت به معلم دینی مدرسه وابسته شم، کسی که سعی میکرد اسلام رو با عرفان ماستمالی کنه و اون روزها، واسه من، میتونست. موفق میشد.&lt;br /&gt;کم کم برنامه زندگیم عوض شد. صبح مدرسه میرفتم. بعدازظهر میخوابیدم و شب و نیمه شب، رادیو پیام گوش میدادم، شعر میساختم و درباره نفت تحقیق میکردم. نیمه شب نماز شب میخوندم. قانون نماز شب این هست که توی قنوتش نام افراد زنده رو ببری و تنها خلاف من این بود که اون وسطها، یک جوری که خدا نفهمه، اسم بابام رو هم میبردم. دم دمهای صبح نون پنیر میخوردم و بعد از نماز صبح یک ساعتی میخوابیدم. بعد هم مدرسه. به جز کلاس جبر و علوم و دینی، سر باقی کلاسها چرت میزدم. همینجوری تا دو سال روزه گرفتم.&lt;br /&gt;نتیجه این زندگی شد موفقیت تحقیقم و یک دفترچه شعر. همین.&lt;br /&gt;گاهی هم نقاشی میکشیدم. &lt;br /&gt;کم کم جسور شدم.&lt;br /&gt;از اینجا شروع شد که بار اول با مداد کمرنگ روی دیوار اتاقم نوشتم: بهارم رفت، عشقم مرد، یارم رفت. بعد یک گل خشک چسبوندم کنارش. مامان دید اما چیزی نگفت. با برگهای خشک یک تابلو ساختم و شعر مولانا رو کنارش نوشتم. مامان چیزی نگفت. با زغال روی دیوار اتاقم نوشتم: I just wanna be with you. یه کم صداش در اومد. مقاومت کردم که اینجا اتاقه خودمه. بعد از چند روز دیگه گیر نداد. دیگه نمیومد تو اتاقم. حتی واسه چک کردن دستنوشته هام! عجیب بود. بیتفاوت بود. و این بد بود. بدتر از بحث و جنجال. ولی نمیشد کاریش کرد. هرچی بیشتر نوشتم بیشتر ندید. بالاخره رفتم روی صندلی و عکس دخترکی رو با ذغال روی دیوار کشیدم. شبیه خودم بود. همقد خودم.&amp;nbsp;موهاش مدل موهای من و&amp;nbsp;پاهاش، مثل پاهای خودم زانواش نزدیک به هم بود. یک شاخه گل هم پشت سرش قایم کرده بود. مامان ندید. نیومد تو اتاقم که ببینه. چند روز گذشت. باز نیومد که ببینه. با مداد، ریز نوشتم: no one.&lt;br /&gt;بعدتر که به کسی علاقمند شدم یک آیدی مخفی درست کردم به اسمِ nOne.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1168933138568329487?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/02/blog-post_27.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1168933138568329487'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1168933138568329487'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/02/blog-post_27.html' title='خودمونی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6702426249580613217</id><published>2011-02-15T15:01:00.001+03:30</published><updated>2011-02-15T15:08:32.329+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ایران'/><title type='text'>ایران، به ما زنده است.</title><content type='html'>نبودی دیروز. ما اما بودیم. مثل همیشه. مثل یک سال و نیم قبل. یا حتی بیشتر. دست کم مجهزتر. دست کم امیدوارتر. دست کم محکمتر.&lt;br /&gt;نمیدانی که!&lt;br /&gt;گفته بودی جسم ناقصی داری. راست میگفتی. آن روز ما نفهمیدیم. فقط خندیدیم. خیال کردیم دستت را میگویی که سالهاست علم کرده ای و انگار نه انگار مردم جان داده اند، عزیز داده اند اما سالهاست که سکوت کرده اند. آن روز ما خندیدیم. به جسم ناقصت. به مثلا-گریه های پس از آن. به آن یک مشت ابله و مزدور که با تو میخندند و با تو میگریند و بیرون، اینجا، در خیابانها، میزنند و میکشند و نمیفهمم چطور حیا نمیکنند.&lt;br /&gt;ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو گوشهایت هم کر است. نمیشنوی «صدای ملت» را انگار. نمیشنوی که میگویند تو را نمیخواهند. مزدورانت را نمیخواهند. حتی نمیشنوی که میگویند مرگ بر تو. اوهوم. دقیقا خودِ تو. ما اسمت را میآوریم و میگوییم مرگ بر تو اما تو انگار نمیشنوی. هی، پیرمرد، کجا باورت میشد این ملت انقدر زود جرات کنند و در خیابانها آرزوی مرگ تو را فریاد کنند؟&lt;br /&gt;ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو چشمهایت هم نمیبینند حتی. مملو جمعیت را نمیبینند. افتخارآفرینی چندباره ی این ملت را نمیبینند. ایستادگی زنها و مردهای ظریف و مظلوم و پرطاقت، از همه قشر را نمیبینند در مقابل گارد وحشی و خونخوارت. نمیبینند انگار که ما دستمان خالیست و دلمان پر، میایستیم در مقابل آنها که دستشان مسلح است و لباسشان مسلح است و دلشان پوک.&lt;br /&gt;ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که!‌ تو دل نداری. خون جاری بر زمین دلت را نمیسوزاند انگار. اصلا. و درد و استفراغ و خشم و ناله و کینه را هیچ حس نمیکنی شاید.&lt;br /&gt;ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که! تو عقل نداری. انگار نمیفهمی یک دسته خارجنشینها که از وجود تو فرار کرده اند. آن دسته داخلنشینها که از تو بیزارند اما از فرط خستگی این همه جنگ، این همه شورش، این همه زد و خورد، سکوت کرده در خانه نشسته اند. و اقلیت آن دسته که از کنار تو نان میخورند و خدا میداند شبها چطور سر به زمین میگذارند. و میماند ما. ما که کم نیستیم. راستی دیشب ندیدی؟ ما کم نبودیم. اصلا کم نبودیم. حتی پس از قریب به دو سال. حتی بدون رهبر. حتی پس از ندا. حتی پس از نداها.&lt;br /&gt;ما آنروز به جسم ناقصت خندیدیم اما دیروز باورش کردیم. نمیدانستیم که!‌ تو حافظه نداری. یادت نمیماند انگار ما چه مستدامیم. ما چه خشمگینیم. ما چقدر زیاد وقت است که از تو بیزاریم و فریاد میزنیم.&lt;br /&gt;تو جسم ناقصی داری. اما یک زبان داری. اصلا تو فقط زبان داری. زبانی که نیش دارد. زبانی که چونان مارهای ضحاک جز به مغز جوانان وطن، «خون جوانان وطن» آرام نمیگیرد.&lt;br /&gt;اگر جسم ناقصت اجازه داد، یادت بماند که ما همیشه باقی میمانیم و تو خواهی رفت. نه چندان دیر.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6702426249580613217?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/02/blog-post_15.html#comment-form' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6702426249580613217'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6702426249580613217'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/02/blog-post_15.html' title='ایران، به ما زنده است.'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-697533329122872065</id><published>2011-02-05T22:59:00.002+03:30</published><updated>2011-02-05T22:59:59.372+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>بل بگذرد</title><content type='html'>- چی مینویسی؟&lt;br /&gt;+ بلاگ.&lt;br /&gt;- چرا؟&lt;br /&gt;+ تا آروم شم.&lt;br /&gt;- میشی؟&lt;br /&gt;+ نه.&lt;br /&gt;- پس چرا مینویسی؟&lt;br /&gt;+ بلکه آروم شم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-697533329122872065?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/02/blog-post_9970.html#comment-form' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/697533329122872065'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/697533329122872065'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/02/blog-post_9970.html' title='بل بگذرد'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4814267425127472650</id><published>2011-02-05T04:25:00.003+03:30</published><updated>2011-02-05T04:32:56.231+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>گذشته با تو. حال بی تو. به آینده بگو نیاید.</title><content type='html'>خیلی وقته که با هم حرف نزدیم.. خیلی زیاد وقته.. دلم واست تنگ شده.. بعضی روزها این رو بهتر میفهمم.. بعضی روزها که حرفت پیش میاد.. بعضی روزها که یهو یکی یه کاری میکنه شبیه کارای تو.. بعضی وقتها که خوابت رو میبینم.. این یکی خیلی بده.. مثلا همین دیشب، خوابت رو دیدم، خیلی هم طولانی بود.. داشتی گریه میکردی یه جاییش، صبح که بیدار شدم چشمای گریونت همه‏ش تو ذهنم بود.. تازه امروز صبح بود که فهمیدم چشمات -وقتی گریه میکنن- رو از یاد بردم.. چقدر ناراحت میشدم وقتی گریه میکردی! بهت که نمیگفتم، میذاشتم خالی بشی، آروم بشی، ولی خودم یه جوری اصلا خرد میشدم انگار، خیلی ناراحت میشدم.. بعد که من دیشب خوابت رو دیدم، امروز همه ش به یادت بودم، اصلا اولش که بیدار شدم نمیدونستم که خوابه فکر میکردم واقعا همه اتفاقا افتاده، باورت میشه؟ با این تصور بیدار شدم که خب حالا بیام چی کارت کنم و اینها.. بعد یهو یادم افتاد تو نیستی. من هم نیستم. یادم افتاد که اصلا دیگه هیچوقت من تو رو نمیبینم.. چه حالی شدم! اوففف.. خیلی حال بدی.. کاش اصلا یادم نمیافتاد.. کاش همینجور امروز که بیدار شدم خیال میکردم تو هستی و همینجور زندگی میکردم بعد وقتی بعد از ظهر با دوستم حرف میزدم شک میکرد به عقلم، بعد یه چند ساعت بعدش که با یه دوست دیگه حرف میزدم میخندید بهم، ولی چند روز که میگذشت همه نگران میشدن، فکر میکردن دیوونه شدم، میومدن سراغم میگفتن فلانی رفته، فلانی دیگه نیست، بعد من باز هم یادم نمیومد.. باز میگفتم آره مثلا امشب که فلانی رو دیدم.. بعد کم کم همه باورشون میشد که من دیوونه شدم.. میومدن میبردنم تیمارستان.. بعد من حتی حرف دکترا رو هم باور نمیکردم که، هی باز از تو میگفتم.. خلاصه همینجوری دیگه تا همیشه من یادم نمیومد که تو نیستی و دکترا منو نگه میداشتن تو تیمارستان، در عوض میدونی،‌ خوبیش این بود که من انگار همیشه خوابم، انگار همیشه دیوونه‏م، انگار همیشه تو رو دارم، اینجوری زندگی میکردم.. &lt;br /&gt;آره.. جالب میشد.. به نظرم لذتبخشتر از این زندگی میشد که گه گاه یهو با یه جمله، یا یه اصطلاح که تو استفاده میکردی، یا یه آهنگ، یا یه بارون، یاد تو بیفتم و بعدش یاد نبودن تو بیفتم و مثل امروز انقدر غصه بخورم و مثل امشب خواب به چشمهام نیاد..&lt;br /&gt;دلم برات تنگ شده&lt;br /&gt;این رو میفهمی؟ بغضم میگیره هر بار که این جمله رو مینویسم.. انگار دلم واسه خودم بسوزه.. نمیدونم..&lt;br /&gt;نمیدونم که تو هم اصلا یاد من میفتی یا نه! نمیدونم که اصلا تو هم دلتنگ من میشی یا نه! نمیدونم که اصلا اینجا رو میخونی یا نه! نمیدونم در چه حالی! نمیدونم کجایی!‌ نمیدونم خوشی یا غمگین! هیچی از حال تو نمیدونم و همه‏ش یهو دلتنگ گذشته تو میشم.. دلتنگ گذشته ما میشم..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4814267425127472650?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/02/blog-post_05.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4814267425127472650'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4814267425127472650'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/02/blog-post_05.html' title='گذشته با تو. حال بی تو. به آینده بگو نیاید.'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-434690559081496568</id><published>2011-02-03T01:28:00.000+03:30</published><updated>2011-02-03T01:28:05.750+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از مرگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>حیف که زود رفت</title><content type='html'>زنش مرده بود، چندین سال پیش، حالا نشسته بود، یه گوشه ای، با کلی اشک میگفت: چی بگم والا.. شاید هم.. گاهی.. میگم خدا رو شکر که اون زودتر رفت.. آخه من رو دوست داشت.. اگه من زودتر میمردم خیلی اذیت میشد.. مثه حالایِ من.. روا نبود..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-434690559081496568?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/02/blog-post.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/434690559081496568'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/434690559081496568'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='حیف که زود رفت'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6261782861033149088</id><published>2011-01-31T00:11:00.003+03:30</published><updated>2011-01-31T00:18:36.743+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کثافت'/><title type='text'>شتلق</title><content type='html'>تِپ.. تِپ.. تِپ..&lt;br /&gt;صدایِ چیه؟ تاب. اوهوم. خونه بابابزرگ. تاب سنگین. پنج تایی جا میشدیم روش. روغن نخورده بود. صدا میداد. جلو میرفت: تِپ، عقب میومد: تِپ. کاش عمو زودتر بیاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تِپ.. تِپ.. تِپ..&lt;br /&gt;صدای چیه؟ درِ خونه. مشت میزنن. دعوا شده. نه، دعوا میشه. یه کم دیگه. الان میان تو. مامان.. مامان.. زنده بمون. نکشنت. داره دعوا میشه. در باز میشه. نه، در میشکنه که باز میشه. میان تو. همه شون. میزنن. میترسم. چاقو. مامان، خوبی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تِپ.. تِپ.. تِپ..&lt;br /&gt;صدایِ چیه؟ دستش. محکم خورد تو صورتم. آخ. دردم اومد. یکی دیگه. یکی دیگه. گفت باید آدم بشم. نفهمیدم. مگه من آدم نبودم؟ گفت دروغ میگم. اما دروغ نمیگفتم. دروغ میگفتم که بهش میگفتم بابا، اما دروغ نمیگفتم که از پرنده میترسم. من واقعا از پرنده ها ترسیده بودم. دروغ نمیگفتم. باور نمیکرد. ساکت شدم. کاش دیگه نزنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تِپ.. تِپ.. تِپ..&lt;br /&gt;صدای چیه؟ قلبم؟ قرار بود ببینمش. هنوز نرسیده بودم. قلبم تند میزد. نگران بودم معلوم باشه. نکنه ببینه از روی مانتو، بالا و پایین رفتن قلبمو. نکنه بفهمه دوستش دارم. نفهمید. هیچوقت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تِپ.. تِپ.. تِپ..&lt;br /&gt;صدای چیه؟ اون شب؟ آره. بارون بود: تِپ تِپ. صدای قدمهام: تِپ تِپ. صدای هق هقم: تِپ تِپ. کجا میرفتم؟ یادم نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تِپ.. تِپ.. تِپ..&lt;br /&gt;صدای چیه؟ نبضش. نبضش روی پارچه سفید. و یه کم بعد، نبضش زیر پارچه سفید. اول تِپ تِپ میکرد اما بعد دیگه هیچی نمیگفت. دیگه هیچوقت نبضش هیچی نگفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تِپ.. تِپ.. تِپ..&lt;br /&gt;بیدار میشم. سردمه. چراغ روشن مونده. کتاب افتاده زیر تخت. برنامه رادیو تموم شده. بارنی خوابیده رو تخت. دو تا انگشت پام رو تو دهنش گرفته. میذارمش زیر تخت. ناله میزنه و باز میخوابه. پنجره بازه. باد میاد. باد میاد و پنجره رو به هم میزنه یه جوری که بگه تِپ.. تِپ.. . پنجره رو میبندم. اما هنوز باد میاد. باد میاد، من رو میبره.. تاب تاب عباسی عمو من رو نندازی.. مامان.. در رو قفل میکنم.. هفت در رو بستی نمکی.. نمیر.. در رو قفل میکنم.. چاقو پلاستیکیه.. به خدا ترسیدم.. بابا به خدا ترسیدم.. بابا غلط کردم.. بابا تو رو خدا.. بابا دروغ نمیگم.. آقا ولم کن.. آقا چرا میزنی؟.. آقا میزنمتا.. آقا برو گمشو.. آقا گمشو برو بیرون.. بیا دیگه.. در امتداد آغازم من از عشق تو سرشارم.. هق.. هق.. هق.. لا اله الا الله.. &lt;br /&gt;‫..‬&lt;br /&gt;باد میبره&lt;br /&gt;من رو &lt;br /&gt;و برنمیگردونه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6261782861033149088?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_31.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6261782861033149088'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6261782861033149088'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_31.html' title='شتلق'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6987494359643601502</id><published>2011-01-30T02:11:00.005+03:30</published><updated>2011-01-30T03:12:31.040+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از مرگ'/><title type='text'>تو هم با من نبودی یار*</title><content type='html'>+ میدونی.. بدیش اینه که یه کم که بگذره همه تو رو از یاد میبرن.. تو رو، حرفهات رو، عاداتت رو، شماره تلفنت رو، ایمیلت رو، آدرس وبلاگت رو.. یادشون میره.. صدات یادشون میره.. این خیلی بده..&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;- مگه نمیدونستی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;+ چرا.. میدونستم.. اما انتظارش رو نداشتم..&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;- کی واست چنین توقعی رو ایجاد کرد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;+ همم.. آدمها.. آدمهایی که از آینده میگفتند.. آدمهایی که میگفتند همیشه دوستم خواهند داشت.. آدمهایی که میگفتند من رو هیچوقت از یاد نخواهند برد..&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;- اوهوم.. حالا ببخششون.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;+ حالا؟ زوده! وقتی مُردم تو به جای من میتونی ببخشیشون.&lt;br /&gt;تو به جای من بیا این بلاگ رو آپدیت کن.&lt;br /&gt;تو به جای من شبها که عصبانی هستی.. شبها که بارون میاد.. شبها.. خیلی خیلی دیروقت ماشین رو بردار برو نیایش، فا.ک یو آرکایو رو با صدای بلند گوش کن، خیلی خیلی بلند و با صدوچهل-پنجاه تا برو، بعد برو یادگار جنوب، خروجی حکیم غرب رو از یادگار دوست دارم، پیچ داره و یه جوری خاصه، بپیچ اونجا، یه سر هم برو در خونه ش، روبروی پنجره خونه ش وایسا، شیشه رو بکش پایین، ماشین خاموش کن، چراغاش رو هم، یه آهنگ ملو گوش کن، یه سیگار بکش، بعد ماشین رو روشن کن، گاز بده، بذار پنجره پایین باشه که اگه اشکی چکید زود خشک بشه معلوم نباشه، بعد برگرد خونه، وقت پیاده شدن دودل باش که قفل پایی رو بزنی یا نه، بعد به خودت بگو یک در هزار -اگه دزد بیاد- قفل رو بزن، برو طبقه آخر، برو لب تراس و به ماشینهایی نگاه کن که میرن تو حکیم، و زمزمه کن که اینها از چی فرار میکنن؟ و جوابی نده..&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;- باشه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;+ یادت میمونه؟&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;- بنویس تو بلاگت، اگه آدرسش یادم نرفت، میخونم، یادم میاد، ماشین رو بر میدارم و فرار میکنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;+ باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: xx-small;"&gt;*فرهاد مهراد&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6987494359643601502?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_30.html#comment-form' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6987494359643601502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6987494359643601502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_30.html' title='تو هم با من نبودی یار*'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-453217139930205487</id><published>2011-01-26T06:20:00.003+03:30</published><updated>2011-01-30T02:14:24.840+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از مرگ'/><title type='text'>به مادرم گفتم دیگر تمام شد همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق  میافتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...*</title><content type='html'>مرگ چندین مرحله دارد. مثل عرفان، مثل بهشت، مثل از دست دادن عزیز، مثل جهنم. یک تعدادی مرحله دارد که باید طی شوند. طی شدنش زمان میطلبد. شاید چندین سال شاید هم یک دم. یا به قدر یک بازدم.&lt;br /&gt;فرض کنید پزشکی از راه میرسد و میگوید &lt;i&gt;یک سال دیگر&lt;/i&gt;. او شما را تنها میگذارد با خانواده و دوست و خانه و داشته هایی که حالا میدانید فقط یک سال دیگر با شما خواهند بود. خیلی بد، حرفش را میزند و میرود. حالا شما میمانید و حرفش که مدام در گوشتان زنگ میزند. اصلا هم نمیشود از یک گوش بیاید و از گوش دیگر برود. حتی اصلا نمیشود که لحظه به لحظه در گوشتان زنگ نزند. شما از همان لحظه، یک انسان دیگر خواهید شد. آن آدم قبلی میمیرد و شما میشوید آدمی که باید مراحل مرگ را سپری کند.&lt;br /&gt;در یک مرحله یکهو یاد داشته هاتان میافتید. یاد شغل، خانواده، دوستان، خانه، ماشین و هزار و یک مشغله دیگر. گرچه خیلی زود از این مرحله گذار خواهید کرد. لازم نیست زیاد فکر کنید: خانواده و دوست تا ده روز خواهند گریست و تا دو ماه جای خالی شما را حس خواهند کرد و بعد هم نهایتا یک عکسی روی دیواری-شاید-. شغلتان در عرض یک هفته متصدی دیگری را به خود خواهد دید. و ماشاالله از خانه و دارایی خیالتان راحت، زودتر از هر چیزی صاحب پیدا خواهند کرد. و تمام. با یک پوزخند از این اوضاع گذشته و به فاز دیگر پذیرش خبر مرگتان وارد خواهید شد. &lt;br /&gt;این یکی خیلی سخت است. زیادی. صبح بیدار میشوید و تا میخواهید طبق روال همیشه زندگی را آغاز کنید یادتان میافتد که راستی شما فلانقدر روز دیگر خواهید مرد! نگاه که کنید میبینید صبحش رنگ دیگری دارد. محلش هم نگذارید فایده ندارد، واقعه شما را در بر گرفته. کش و قوس صبحگاهی یادتان میاندازد که در اندکی جا و در میان کثافت و خاک و جانور جای خواهید یافت. دوش که بگیرید به یاد خواهید آورد که روی آن سنگهای کثیف و متعفن غسالخانه و در مقابل دید همگان به تهوع آورترین وضع ممکن شستشو(؟) داده خواهید شد. عق خواهید زد. لباس که میپوشید یاد حرف پدر میافتید که همیشه وقتی میخواست بگوید زندگی را سخت نگیرید میگفت: &lt;i&gt;آخرش که همه مون رو شکلات پیچ خواهند کرد.&lt;/i&gt; به یاد پدر لبخند میزنید. بعد یکهو لبخندتان را جمع میکنید چون یادتان میافتد که آن پارچه سفید هیچ شباهتی با جلد رنگین شکلاتها ندارد. آدمهاتان را میبینید و به یاد میآورید که کدام را دوست داشته اید، کدام را میپرستیدید، از کدامیک نفرت داشتید و با کدامیک جدل میکردید. بعد عمیقا حس میکنید که دیگر هیچکدام مهم نیست. اطمینان پیدا خواهید کرد که دیگر برای آن عشقی که روزها گریسته اید قطره اشکی هم حتی صرف نخواهید کرد.  و کم کم وارد مرحله بعدی میشوید. &lt;br /&gt;مرحله ی دردناکی که دلتنگ میشوید. همینجور الکی الکی دلتان برای همه تنگ میشود. پیشاپیش. میخواهید بروید پیدایشان کنید برای آخرین بار در آغوش بکشیدشان و ببوییدشان. دلتان یکهو هوس میکند که توله سگ عزیزتان را در آغوش بگیرید و نوازشش کنید. دلتان میشکند وقتی میبینید از آغوشتان بیرون میپرد و عروسکش را به دندان میگیرد. و اصلا نمیفهمید که چرا نمیفهمد شما به زودی خواهید رفت! دلتان پر میکشد در خیابانهای شهر قدم بزنید. دلتان شوق دارد که یک بار دیگر قرمه سبزی بخورید. هوس دارید توت فرنگی امسال را محکم میان دندانها بفشارید. یکهو دلتان پیشاپیش تنگ خانه تان میشود. احمقانه به جانش میافتید دکوراسیون عوض میکنید تمیزش میکنید برایش خرید میکنید اصلا انگار نه انگار که به زودی ترکش خواهید کرد. ساعتها مقابل آیینه میایستید. بیشتر آرایش میکنید. تند تند تمام رنگها را بر صورتتان پخش میکنید و ژست میگیرید. از خودتان عکس میگیرید. هر روز لاک روی ناخونهاتان را عوض میکنید و تمام لباسهای مهمانی و زیر کاور را به تن میکنید...&lt;br /&gt;مرحله بعد. آخ. خشم است. بغض است و خشم. فریاد میزنید که اصلا گه میخورد دنیا که میخواهد شما نباشید! گه میخورد خدا که میآفریند و میبرد، همینجوری سر خود! گه میخورید شما که تمام مراحل قبل را طبق خواست طبیعت آدمیزاد طی کردید! گه میخورید که تسلیم میشوید! یاد حرف دوستتان میافتید که یک روز گفت: &lt;i&gt;تو از بیماری در هراسی چون تنها جاییست که کنترل خودت را در دست نداری.&lt;/i&gt; تلفن را برمیدارید و زنگ میزنید به دوستی که یک روز گفت: &lt;i&gt;تو نمیمیری، حرف زیاد داری واسه گفتن که هنوز نگفتی. &lt;/i&gt;مینشینید وسط معرکه و میگویید نمیشود! نباید بپذیرید. یادتان میافتد که رمانتان نیمه کاره مانده. یادتان میافتد که خیال داشته اید در سی و دو سالگی بچه دار شوید. یادتان میافتد که قرار بوده آنقدر کار کنید تا اتومبیلتان ماکسیما شود. یادتان میافتد که میخواستید خانه ای در برجهای بالای کوهسار بخرید. یادتان میافتد که میخواستید در پیری همراه با شریک زندگیتان دنیا را بگردید. یادتان میافتد که میخواستید نوبل ببرید. و اصلا یادتان نمیآید تمام روزهایی که آرزو کرده اید بمیرید. در آخر هم وقتی به هیچ نتیجه ای نمیرسید، وقتی استیصال درون خود را در مقابل جسم و دنیا و خدا میبینید باز خشمگین میشوید و فحاشی میکنید و اگر خیلی مغرور و شکستناپذیر باشید خودتان کار را تمام خواهید کرد. بلکه دست کم در این یک مورد دست روزگار را از زندگیتان ببرید!&lt;br /&gt;گیرم یک روز از همین روزها پزشکتان با لبخندی احمقانه به پهنای صورت و مغرور از یک پیروزی حرفه ای دیگر در رزومه اش، بیاید و بگوید: تبریک میگم! پیشرفتتون فوق العاده بود. علایم بیماری کاملا برطرف شده. باور دارم که در جواب، شما دکمه های مانتو را میبندید، کیفتان را بر دوش میاندازید و در حالیکه یک چیزی را در بیمارستان جا گذاشته اید، به خیابان میزنید و همینجور که آرام قدم میزنید با خود میاندیشید: &lt;i&gt;که چه؟&lt;/i&gt; و من حدس میزنم، حدسی قریب به یقین، در آن زمان شما یک انسان دیگر خواهید بود. انسانی متفاوت از او که چندی پیش خالی از خیال مرگ در همان خیابان قدم میزده. آن انسان، مرده. آن انسان، همانروز که باور کرد دارد میمیرد، مرد. شمای جدید هستید با یک دنیای دیگر با یک زندگی دیگر با یک… با تمام پوچیهای جدیدش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: xx-small;"&gt;*فروغ فرخزاد&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-453217139930205487?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_26.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/453217139930205487'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/453217139930205487'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_26.html' title='به مادرم گفتم دیگر تمام شد همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق  میافتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...*'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6567793153711822487</id><published>2011-01-20T23:50:00.001+03:30</published><updated>2011-01-20T23:53:29.681+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکی، درد داری؟'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='درد'/><title type='text'>غم گسار ندارد این غم گستاخ!</title><content type='html'>لوله را وارد کرد.. گفت نفس عمیق بکش.. یادم رفته بود.. چشمهایم را بستم تا به یاد آورم.. یادم نیامد.. به سرفه افتادم.. گلویم سوخت.. گلویم تلخ شد.. طعم دود و چرک را چشیدم.. طعم تلخ را چشیدم.. طعم درد را چشیدم، طعم تو.. آخ طعم تو.. اوهوم طعم تلخ تو را -چه نزدیک- چشیدم.. چنگ زدم.. لوله را بیرون کشیدم.. روی دستهایم.. خاکستر و نفرت را استفراغ کردم.. روی دستهایم.. نگاهش کردم.. روپوش سفیدش، سیاه بود.. نگفت نفس عمیق بکش.. به زهرخندی گفتم: دردی نیست، فقط کسی هست در سینه ام، نفسهای عمیقم را میبلعد و درد را استفراغ میکند، در من!&lt;br /&gt;بعد هم رفتم &lt;br /&gt;تا بمیرم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6567793153711822487?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_129.html#comment-form' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6567793153711822487'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6567793153711822487'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_129.html' title='غم گسار ندارد این غم گستاخ!'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-5305385581130362320</id><published>2011-01-20T22:58:00.001+03:30</published><updated>2011-01-20T22:59:54.608+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>این خیانت نیست، جنایت است، انصاف بده!</title><content type='html'>تو به من نگاه کردی، یک جوری پرسان که: تنها؟&lt;br /&gt;و من لبخند زدم یک جوری آرام که: اوهوم، تنها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و تمام دو ساعت باقی تماشا کردم چشمهایت را، از پس آن همه رنگ و لعاب، وقتی خیره میشد به چشمهای پرسه زن آدَمَت.. &lt;br /&gt;من دیدم نگرانی دستهایت را وقتی میان زلفهای رنگینت فرو میرفت بلکه پسند شوی.. &lt;br /&gt;من شنیدم صدای افکارت را که هجوم میآوردند: نکند آن گردنبند هدیه دختری باشد هنوز به یادگار مانده؟ &lt;br /&gt;من نوازش کردم گوشهایت را که چرخیدند به سوی مردَت وقتی با گوشی تلفن دور شد، و حس کردم سنگینی گوشواره هایت را..&lt;br /&gt;من چشیدم حرفهای فروخورده ات را که چرا گوشی موبایلش رمز دارد؟..&lt;br /&gt;تو رفتی&lt;br /&gt;مَردَت هم&lt;br /&gt;و باقی ماند اندکی نگاهش&lt;br /&gt;.و نیز خاکستر سیگارش&lt;br /&gt;پیشخدمت پرسید: تنها؟&lt;br /&gt;فریاد زدم: البته که تنها.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-5305385581130362320?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_20.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/5305385581130362320'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/5305385581130362320'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_20.html' title='این خیانت نیست، جنایت است، انصاف بده!'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-689127100879891100</id><published>2011-01-18T23:02:00.002+03:30</published><updated>2011-01-18T23:02:48.713+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>ساده</title><content type='html'>+ میرم.&lt;br /&gt;- کجا؟&lt;br /&gt;+ نمیدونم!&lt;br /&gt;- باشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-689127100879891100?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_18.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/689127100879891100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/689127100879891100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_18.html' title='ساده'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1188982377292723744</id><published>2011-01-17T06:23:00.006+03:30</published><updated>2011-01-17T06:33:29.835+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خدا و انسان و زندگی و تمامِ آنچه که نمیفهممش'/><title type='text'>زنی تنها.. در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین..*</title><content type='html'>&lt;u&gt;در کوچه باد میآید، کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت میچرخند*&lt;/u&gt; و من از پس این پنجره مدام تکرار میکنم: گوشهایش؟&lt;br /&gt;شهر من امروز یک پری داشت. یک &lt;u&gt;پری کوچک غمگین*&lt;/u&gt; که ساعت چهار صبح پیدا شود و بگوید: آتیش.. گوشم.. یخ زد.. و روزنامه ای به دست، پیرامونت بگردد و باز بگوید:آتیش..&lt;br /&gt;انقدر بلند بگوید که تو دیگر هیچ چیز نشنوی مگر صدای فروغ که میگوید:&lt;br /&gt;&lt;u&gt;نجات دهنده در گور خفته است..*&lt;/u&gt;&lt;br /&gt;و چشمانت خیره بماند به &lt;u&gt;مردی که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند*&lt;/u&gt;و اندام لرزانش که روزنامه مشتعل را از زمین برمیدارد، به گوشش میچسباند، میسوزد، رهایش میکند، باز روزنامه را برمیدارد، باز به گوشش میچسباند، باز میسوزد… &lt;br /&gt;و بیندیشی که:&lt;br /&gt;&lt;u&gt;چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست.. او هیچوقت زنده نبوده است*&lt;/u&gt; &lt;br /&gt;کمی بعد،&lt;br /&gt;روزنامه خاکستر شود. &lt;br /&gt;چشمانت پر از اشک شود. &lt;br /&gt;فروغ هم حتی ساکت شود.&lt;br /&gt;و تو شرم کنی از بودنت. از لباسی که به تن داری. از اتومبیلت. از خانه ات. از بهانه هایت. از عاشقانه هایت. از دردهایت. از بودنت.. . تو شرم کنی از بودنت.. و دایم با خودت تکرار کنی: گوشهایش؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*فروغ فرخزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1188982377292723744?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_17.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1188982377292723744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1188982377292723744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_17.html' title='زنی تنها.. در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین..*'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-8526885553875276906</id><published>2011-01-15T04:56:00.001+03:30</published><updated>2011-01-15T04:56:50.694+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Movie'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خدا و انسان و زندگی و تمامِ آنچه که نمیفهممش'/><title type='text'>نایبین خدا و شیطان</title><content type='html'>- امیدوارم خدا ببخشدت..&lt;br /&gt;+ هاها! امیدوارم خدا من رو یادش بیاد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: xx-small;"&gt;نقل به مضمون از فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0060196/"&gt;خوب، بد، زشت&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-8526885553875276906?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_15.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8526885553875276906'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8526885553875276906'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_15.html' title='نایبین خدا و شیطان'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1714759848223893909</id><published>2011-01-13T00:45:00.004+03:30</published><updated>2011-01-13T02:29:51.253+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>متاسفانه</title><content type='html'>این پست، قربانیِ خودسانسوری شد!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1714759848223893909?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_13.html#comment-form' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1714759848223893909'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1714759848223893909'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_13.html' title='متاسفانه'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-5465592725651788904</id><published>2011-01-06T17:58:00.003+03:30</published><updated>2011-01-06T20:13:30.983+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><title type='text'>کارزاری که کار ما را زار کرد</title><content type='html'>خلع سلاحم کرد&lt;br /&gt;خَلاصم نکرد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-5465592725651788904?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_2261.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/5465592725651788904'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/5465592725651788904'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_2261.html' title='کارزاری که کار ما را زار کرد'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1665803349159957286</id><published>2011-01-06T17:55:00.000+03:30</published><updated>2011-01-06T17:55:28.094+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تنهایی'/><title type='text'>که درمان ندارد</title><content type='html'>یکی از وظایف من در محل کار قبلیم برگزاری آزمون بود. آزمونها را خودم طرح میکردم، برگزار میکردم و نمره میدادم و هیچکس دیگر، جز از نتیجه آزمون آگاه نمیشد. امتحان محدودیت زمانی نداشت، نمره منفی هم نداشت، اینها را در ابتدا به تمام مراجعین میگفتم اما همچنان باز میدیدم افرادی را که چندین سوال را بی پاسخ گذاشته اند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز فکر میکردم به آن دسته افراد، افرادی که میترسیدند جوابی که انتخاب کرده اند پرت ترین جواب ممکن باشد، میترسیدند قضاوتشان کنم، لابد در جمع دوستانم تعریف کنم و بخندم، لابد اگر روزی روزگاری جایی طرف را دیدم یادم بیفتد که او چه جواب احمقانه ای را انتخاب کرده بود..&lt;br /&gt;من امروز در پس تمام این احتمالات سست آزموندهنده، یک حس قوی دیدم، حس ترس، ترس از طردشدگی، ترس از تحقیر شدن و تاسف خوردم که آدمی گاه چقدر تنهاست! آنقدر که از قضاوت یک غریبه که شاید دیگر هرگز نبیندش نیز باز در هراس است. آنقدر که به تایید حتی او نیز، نیازمند است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1665803349159957286?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_1319.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1665803349159957286'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1665803349159957286'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_1319.html' title='که درمان ندارد'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-9000228285713067801</id><published>2011-01-06T17:41:00.000+03:30</published><updated>2011-01-06T17:41:13.515+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>میدانستم دروغ نمیگویی</title><content type='html'>من تب کرده ام&lt;br /&gt;دست بگذار بر چشمهایم&lt;br /&gt;و تجربه کن آتش جهنم را&lt;br /&gt;قیامت گذشت رفیق&lt;br /&gt;و راست میگفتی که تا قیامت دوستم داری&lt;br /&gt;قیامت گذشت رفیق&lt;br /&gt;من به جهنم رسیده ام&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-9000228285713067801?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_9342.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/9000228285713067801'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/9000228285713067801'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_9342.html' title='میدانستم دروغ نمیگویی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-9160714207389136946</id><published>2011-01-06T17:34:00.001+03:30</published><updated>2011-01-06T20:12:27.694+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>به سوی خاک، چنین شتابان!</title><content type='html'>هر روزمان شده روز مبادا&lt;br /&gt;بس که سگ دو میزنیم تا شب&lt;br /&gt;از ترس روز مبادا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسمش را هم گذاشتیم: زندگی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-9160714207389136946?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_2200.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/9160714207389136946'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/9160714207389136946'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_2200.html' title='به سوی خاک، چنین شتابان!'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-321173951237294065</id><published>2011-01-06T17:29:00.004+03:30</published><updated>2011-01-06T20:18:12.516+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><title type='text'>چون تمام شد باور خواهی کرد</title><content type='html'>زندگی کوتاه است…&lt;br /&gt;به کوتاهی پختن غذا در یک خاله بازی&lt;br /&gt;به کوتاهی قهر کودکان&lt;br /&gt;به کوتاهی عبور از این سوی خیابان به آن سو&lt;br /&gt;به کوتاهی ذوق یک تنها، از صدای در خانه ای که هیچکس آن سویش نایستاده&lt;br /&gt;به کوتاهی بوسه های یواشکی&lt;br /&gt;به کوتاهی سررسید وامهای پدر&lt;br /&gt;و به کوتاهی تحمل اشک مادر، در فرونچکیدن&lt;br /&gt;زندگی به کوتاهی عبور عقربه ثانیه شمار است، وقتی آرزو میکنی بماند و حتی شاید کوتاه تر&lt;br /&gt;پس بیا&lt;br /&gt;دستم را که سرد است به دست بگیر&lt;br /&gt;و چون شکوه کردم بر لبانم بوسه ی سکوت بزن&lt;br /&gt;آشفتگی موهایم را به نوازشی دور کن&lt;br /&gt;و باش&lt;br /&gt;و بمان&lt;br /&gt;بمان که فرصت با هم ماندمان بسیار کوتاه است&lt;br /&gt;کوتاه تر از زندگی،&lt;br /&gt;حتی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-321173951237294065?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_06.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/321173951237294065'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/321173951237294065'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_06.html' title='چون تمام شد باور خواهی کرد'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-967840190339924768</id><published>2011-01-05T02:53:00.013+03:30</published><updated>2011-01-05T03:21:04.624+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Movie'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خدا و انسان و زندگی و تمامِ آنچه که نمیفهممش'/><title type='text'>زندگی</title><content type='html'>&lt;b&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Swan_Lake"&gt;دریاچه قو&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;دریاچه قو، نمایشنامه‌ایست اثر پیوتر ایلیچ چایکوفسکی. خلاصه روایتی از داستان را اینطور میتوان گفت که شاهزاده-ای در طلب زنی، قوی سپید، میرود اما در این میان زن دیگری، قوی سیاه، قد علم میکند و قوی سپید که شاهد اغوای شاهزاده بوده، خود را از بین میبرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;قو&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;قو، در عرصه‌های مختلف تاریخ، همواره نمادی بوده است از زن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;زن&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;زن، در تمام اسطوره‌ها، چه در غرب و چه در شرق، یک رکن است. یک واقعیت اجتناب‌ناپذیر است. زن، یک بهانه، یک دلیل، یک وسوسه‌ی همیشه جاری و یک عنصر حذف‌ناشدنیست. و در عین حال، آنچه وجود زن را بیش از این پررنگ میکند، نقش اوست: زن، در کنار زیباییش، در هر لحظه تنها یکی از این دو نقش را بر عهده خواهد داشت: &lt;br /&gt;&lt;i&gt;یک.&lt;/i&gt; لعبت عفیفه‌ای که مهر در دل دارد و کرنش بر چهره. &lt;br /&gt;&lt;i&gt;دو. &lt;/i&gt;فریبنده‌ای قهار که شر را جاودان میکند و طلسم را مستدام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نهایتا، آنچه بستر رقص زن میشود مرد است. مرد بیچاره و مستاصل است که به تاب ابروی رقاص هست میگیرد و در چرخش زلفش نیست میشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازی را از اول که تماشا کنی میبینی زن را که هست، در میان صحنه میرقصد، رنگ زمینه‌ی تابلوی نقاشی را ساخته، زن همان سیکوئنس نُتی‌ است که در پس‌زمینه‌ی آهنگی مدام تکرار میشود، نیز هم او که آغاز داستان را میزاید و در میانه آن میزید و زیست را پایان میدهد.&lt;br /&gt;مرد را که کنکاش کنی، در طلب لذت است، نه خواهشی فراتر و نه کمتر، و چون خوشه‌ای از لذت را، زن را، به چنگ آورد حقیقت بر او روشن خواهد شد که وارد شر شده یا از خیر سودی جسته و این زنِ همیشه شیرین کام، زهر به جانش ریخته یا نوشدارو. او تا به وصل نرسد از تشخیص عاجز است. مرد همان همپای رقصیست که مدام خود را حائل زن میکند، همان تیرگی یا روشنی بوم نقاشیست که در نیم نگاهی میبینی، بازیچه‌ی آن اوج موسیقیست و نابود شده در انزال انگشتان نوازنده، مرد است که در داستان "مرد" خوانده میشود یا "مردک"؛ تا زن چه بنامدش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا یادم میفتد که &lt;i&gt;سهراب سپهری&lt;/i&gt; میگوید:&lt;br /&gt;&lt;i&gt;...&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رفتم&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رفتم تا زن&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;تا چراغ لذت&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;تا سکوت خواهش&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;تا صدایی پر تنهایی&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;...&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یادم میفتد کتاب &lt;i&gt;صد سال تنهایی مارکز&lt;/i&gt; را که اورسولا(؟)، مادر خانواده، حتی پس از مرگش هم، بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یاد داستان قدیمی آدم و حوا میافتم و یک چیزی ته خاطرم میگوید که چرا آدم، "آدم" نام گرفت و انگار که این طلب لذت، با چشم بسته، خصلت آدم است و این آمیختن در خیر، و نیز شر، سرنوشت آدم است و این، ما، خود ما آدمها، به شرط آدمیت است که مدام در خیر و شر دست و پا میزنیم و سیر میشویم و تشنه میشویم و باز بازی تکرار میشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچنین یادم میفتد &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Refractory_period_(sex)"&gt;این چند دقیقه سکوت مرد پس از انزال&lt;/a&gt; را، که چه منطبق میشود با چشمانی که پس از لمس زن به خیر یا شر بودن او بینا میشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0947798/"&gt;قوی سیاه&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;داستان این فیلم حول این اصل میگردد که بازیگر(رقصنده) هر دو قوی سپید و سیاه باید یک نفر باشد. یک نفر حقیقی باید بتواند در یک صحنه نیکی را به رقص درآورد و در صحنه‌ای دیگر از نمایش شر را. &lt;br /&gt;نینا، دخترک sweetheart مادر، و رقصنده نقش while swan، ناتوان از اجرای نقش black swan است چرا که او دخترکیست که صبح به وقت از خانه خارج میشود و شبها به موقع بازمیگردد. او هرگز در یک رابطه جنسی پیشقدم نمیشود. نینا نه سیگار میکشد نه جوینت به کارش میآید و نه به همجنسش گرایشی نشان میدهد. او همین است بعلاوه یک نکته دیگر. نینا، ناخودآگاه بدنش را زخمی میکند! &lt;br /&gt;در انتهای فیلم، نینا دختریست که باور دارد، رقیبش را کشته است. و البته، کمرش دیگر از خارش ناخواسته زخم نیست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخشهایی از فیلم:&lt;br /&gt;&lt;b&gt;یک&lt;/b&gt;. در ابتدای فیلم به نینا میگویند کس دیگری به جای او انتخاب شده، نینا تشکر میکند و در راه بازگشت، معلمش نگاهش میدارد که: is that all؟ که یعنی چرا اعتراضی نمیکنی.&lt;br /&gt;در انتهای فیلم به نینا میگویند کس دیگری به جای او انتخاب شده، نینا به کار خود ادامه میدهد و میگوید:&lt;br /&gt;I am here. I am doing it.&lt;br /&gt;و اینجاست که معلم ضربه‌ای به بیننده میزند:&lt;br /&gt;هیچکس جز تو، مقابل راه تو نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;دو&lt;/b&gt;. نینا در جواب معلمش که ایراد میگیرد چرا دائم پیرو مقررات است میگوید که میخواهد perfect باشد. معلم چنین جوابی میدهد: ایده‌آل بودن فقط این نیست که خودت را تحت ضوابط و کنترل نگاه داری؛ بلکه در کنار آن باید خودت را رها کنی، بگذار پیش بیاید، درگیرش شو، به خودت فرصت بده شگفتزده شوی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;سه&lt;/b&gt;. در انتهای فیلم، نینا با زخمی که در بدن دارد، دردی که تحمل کرده، مشاهداتی که از تصور بدی خود داشته، اذعان میدارد که حالا perfect شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i style="background-color: #666666;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style=" font-size:12pt;"&gt;زندگی جاری است. زندگی وسوسه‌ای زنده است. تا بخواهی شر، تا بخواهی خیر. و آدم، این بازیچه‌ی زندگی، این نیازمند هستی، جز به لذت، جز به شر، جز به خیر، زندگی را در چنگ نخواهد داشت.&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 7pt;"&gt;پ.ن. این پست به طرز احمقانه‌ای ناقص است. هزار هزار حرف نگفته دارد. شاید وقتی دیگر.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 7pt;"&gt;پ.ن. مسایل جنسی، در بسیاری بحثها بعنوان مثال، نمادهای خوبی را به همراه دارند. بطور مثال عدم گرایش نینا به جنس موافقش و تلاش فیلم در از بین بردن این رفتار، لزوما به معنی تایید آن نیست بلکه تنها نمادیست از عملی که معمولا بعنوان رفتاری نادرست از آن یاد شده و در ذهنها جا گرفته. فیلم این حق را به بیننده میدهد که اشتباه کند و در این راستا مجبور به استفاده از مثالهای ملموس جامعه است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 7pt;"&gt;پ.ن. &lt;a href="http://www.4shared.com/file/VZEhFedb/black_swan_original_soundtrack.htm"&gt;Soundtrack&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-967840190339924768?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_05.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/967840190339924768'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/967840190339924768'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_05.html' title='زندگی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-8354630004374534181</id><published>2011-01-04T00:26:00.000+03:30</published><updated>2011-01-04T00:26:28.555+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><title type='text'>نخواستی</title><content type='html'>میتونستی&lt;br /&gt;دوستت داشته باشم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-8354630004374534181?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_04.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8354630004374534181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8354630004374534181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_04.html' title='نخواستی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6268483881310059041</id><published>2011-01-02T16:21:00.005+03:30</published><updated>2011-01-03T11:31:35.949+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از مرگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بابا'/><title type='text'>در اوج</title><content type='html'>«آنجا که حتی مرگ هم، پایان دنیا نیست.» چنین جایی، تا به حال به چنین جایی نرسیده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک بار رسیدم به جایی، بیراهه بود پس از چند روستا در اطراف کندوان، من بودم و دوستی که آنقدر از من میدانست که انگار من بود، من بودم و ارتفاعی که یک کوه پرسایه و مه داشت، یک کوه پر آفتاب، دنیا دنیا دشت و انگار که دیگر از این پس هر چه پیش بروی باز همین دشت است و دشت و وسعت دشت. در آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید تا با خیال راحت، تا همیشه در آن وسعت وصف ناشدنی، در آن گستره ی ناتمام، در آن تجربه ی تکرارناشدنی بمانم.&lt;br /&gt;رها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک بار تمامی بدنم را روی سنگ قبرش جا گذاشتم. سرد بود، بسیار سرد، بدنم از کرختی این تجربه میلرزید. در آن دمادم، فقط سکون بود و فقط سکوت. آنقدر که قلبم نمیتپید. انگار تپشهای قلبم نفوذ کرده بود به عمق قبری که میدانستم جنازه ای بدون سر، بدون سینه و بدون قلب را در خود دارد. آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید و قلبم تا همیشه آرام و بیصدا، بی تکان، بماند. تو گویی خسته بودم از تکانه های وحشی اش.&lt;br /&gt;سکون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک بار روی دریا خوابیده بودم. چشمانم بسته بود اما روشنایی خورشید را میدیدم. و آنقدر نازک شدم که لغزش عروس دریا بر انحنای بدنم رد گذاشت. آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید تا همچو عاشقی، مُهر بر چشم و مُهر بر گوش، باقی بمانم.&lt;br /&gt;محو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارها خواستم مرگ بیاید تا زندگیم در رهایی، در سکون، در ابهام، در دوردست، در نوازش، و یا حتی در گرماگرم یک آغوش، پایان یابد چرا که باور داشتم/دارم مرگ، همیشه پایان است. و من همیشه به دنبال یک پایان «خوش» بودم/هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. یک وبلاگنویس مُرد. سراغ بلاگش رفتم و برای آخرین پستش یک خداحافظی نوشتم. جواب داد: نظر شما بعد از تایید نویسنده…. دلم به هم پیچید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6268483881310059041?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_6375.html#comment-form' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6268483881310059041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6268483881310059041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_6375.html' title='در اوج'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4353162543547126149</id><published>2011-01-02T08:32:00.004+03:30</published><updated>2011-02-14T01:10:06.989+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><title type='text'>سهم من</title><content type='html'>تو که مینویسی، من میآیم، آرام و بیصدا، جوری که از آرامش تنها بودنت کم نشود، دستنوشته ات را کنکاش میکنم، آن دو خط را که سهم من است، آن دو خط را که خیال میکنم سهم من است، فقط همان دو خط را، به رسم کودکی، همانجور که معلمهامان آموخته بودند، جدا میکنم: کاغذ را تا میزنم و با ناخونهایم -اگر در انتظار، نجویده باشمشان و دستهایم هنوز کمی قشنگ مانده باشند- تای کاغذ را تشدید میکنم و میبُرم. &lt;br /&gt;آن دو خط از عاشقانه هایت را که خیال میکردم سهم من است، بریدم، و همانجور بیصدا و آرام، جوری که از آرامش تنهاییت بیدار نشوی، رفتم. &lt;br /&gt;حلالم کن، که تکه کاغذی را از تو ربودم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4353162543547126149?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_02.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4353162543547126149'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4353162543547126149'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post_02.html' title='سهم من'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-2102110438992962328</id><published>2011-01-01T23:33:00.003+03:30</published><updated>2011-01-01T23:35:41.029+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='MuZiX'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='درد'/><title type='text'>داد و بیداد از این روزگار، ماه رو دادند به شبهای تار، ای داد و بیداد از این روزگار</title><content type='html'>پنجره را باز میکنم. سوز سرما نفسم را تنگ میکند. کبریتی آتش میزنم. سیگاری میگیرانم. کبریت نیم سوخته را به دیوار میکشم: خط میکشم، یک شب دیگر، رسید. &lt;br /&gt;در سینه ام خفاشیست. شبها بال و پر میزند. میشناسمش. دست به سینه میگذارم. بیتاب است. به سرفه میاندازدم و به تقلایی که حنجره ام را و دهانم را و واژه هایم را خونآلود کرده، میپرد. میجهد از سینه ام بیرون و معلق میشود از پریشانی موهایم به درازای صورتم و بالهایش را چنان مقابل دیدگانم میگستراند که یعنی «دیگر نبین». که یعنی «دیگر بس است». و من به خوبی میدانم دیر زمانیست که دیگر بس شده است من را. و &lt;a href="http://www.4shared.com/audio/U5rxYq3f/03_Second_Take.html"&gt;میخواند&lt;/a&gt;…&lt;br /&gt;به گستردگی بالهای درد خفاشواری که به سینه مامن داده ام، نه اشکی هویداست نه آهی، نه لرزش چشمانم را کسی خواهد دید نه فشردن لبهایم را، و من، فرو رفته در خود و پنهان در پس بالهای مجروحش، بو میکشم جراحت اندامش را، بو میکشم جراحت سینه ام را، که بسیار تلخ است. که بسیار خاموش است. که روزها، بسیار خاموش است. که با شما، بسیار خاموش است. بسیار خاموش. بسیار بیتاب. بسیار مجروح.&lt;br /&gt;آخ که شب افشا میکند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-2102110438992962328?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post.html#comment-form' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2102110438992962328'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2102110438992962328'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='داد و بیداد از این روزگار، ماه رو دادند به شبهای تار، ای داد و بیداد از این روزگار'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1480910082968105850</id><published>2010-12-31T18:00:00.003+03:30</published><updated>2010-12-31T18:22:44.204+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='MuZiX'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><title type='text'>دل دیوانه ی من، به غیر از محبت، گناهی ندارد، خدا داند</title><content type='html'>این سکوت مرا ناشنیده مگیر&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/viCDGVzX/01_Raze_Del_2.html"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1480910082968105850?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/12/blog-post_31.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1480910082968105850'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1480910082968105850'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/12/blog-post_31.html' title='دل دیوانه ی من، به غیر از محبت، گناهی ندارد، خدا داند'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-8807042671646993592</id><published>2010-12-16T05:17:00.005+03:30</published><updated>2010-12-16T18:52:36.746+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بابا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Movie'/><title type='text'>آن آدمها با پای خودشان رفتند!</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;یک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;روبان قرمز.&lt;br /&gt;جنگ تمام شده و محبوبه که از اهالی مناطق جنگ زده بوده، از مفرّش باز میگردد و با جمعه، مرد افغانی که در زمان جنگ راننده تانک بوده و داوود، دیگر بازمانده جنگ که پس از اتمام آن سرگرم خنثی سازی مناطق جنگی بوده، روبرو میشود.&lt;br /&gt;جمعه و داوود، در مقابل محبوبه، وسوسه و اسیر نیاز و شهوت خود میشوند و فیلم، تا پایان، بر تلاش و تقلای این دو، در بدست آوردن محبوبه تمرکز دارد. بسیاری نکات دیگر در این فیلم گنجانده شده که با توجه به موضوعیت این مطلب نیازی به بیان آنها نیست، شاید وقتی دیگر.&lt;br /&gt;در راستای آنچه جمعه و داوود را اسیر خود کرده،&lt;br /&gt;جمعه ساز میزند و داوود تصویر محبوبه را بر دیوار نقش میزند..&lt;br /&gt;جمعه تانک محبوبه را تعمیر میکند و داوود مسیر خانه محبوبه را پاکسازی میکند..&lt;br /&gt;جمعه گردنبند محبوبه را میگیرد و داوود به گردنبندی که بدست جمعه افتاده حسد میورزد..&lt;br /&gt;جمعه و داوود، با هم میجنگند و میزنند و تقلا میکنند تا محبوبه را بدست آورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;دو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اخراجیها.&lt;br /&gt;مجید سوزوکی، از اراذل جنوب تهران و عاشق دختر میرزا، از زندان آزاد میشود و با توجه به شروط پدر دختر مجبور میشود که به جبهه برود. در این بین دوستان دیگرش که دزد یا معتاد هستند برای تنها نگذاشتن او همراهش میشوند و نهایتا به جبهه جنگ میرسند. روزهای حضور آنها در جبهه، به خوشگذرانی و عیاشی میگذرد تا اینکه مجید ناگهان کشته میشود.‌&lt;br /&gt;استفاده از جکها و شوخیهای روز، به جای گرفتن این اثر در حوزه کارهای کمدی کمک میکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پدرم معلم بود. اسفند شصت و پنج به جبهه رفت و فروردین شصت و شش کشته شد. یک دفترچه خاطرات از او مانده و چند نامه از جبهه. آنها را خوانده ام. تمامشان را. پدرم نوشته در مدرسه همیشه بچه ها را تشویق به حضور در جبهه میکرده و اینکه هر چند وقت یک بار خبر شهادت یکی را میشنیده آزارش میداده و خلاصه به قول خودش دیگر بهانه ی همسر و فرزند راضیش نمیکرده و تصمیم گرفته که به جبهه برود. عمه درباره پدر میگوید که یک بار پیش از ازدواج عاشق شده بوده و قص علی هذا. مادر میگوید روز اول که پدر میبیندش توپش را طرفش پرتاب میکند و میزند به پایش که مادر برگردد و ببیندش. مادربزرگ میگوید پدرم میگفته من خوشگلم، زنم باید خوشگل باشد. پدر من شهید شده. او آدم بوده و شهید شده. یک آدم کاملا عادی. با بداخلاقیها، خستگیها، شهوترانیها، نیازها و شیطنتهای یک آدم معمولی. جنگ میشود. احساس وظیفه میکند. به جبهه میرود. خط مقدم میرود. شهید میشود. و دیگر برنمیگردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;چهار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;روبان قرمز هم حکایت دو آدم معمولی است. آدمهایی که وسوسه میشوند و حتی جایی، چنانکه جمعه عمل کرد بی هیچ حساب و کتاب شرعی یا عرفی به دختری نزدیک میشود که او را وسوسه کرده. به همین سادگی.&lt;br /&gt;همه اینها را گفتم که بگویم اخراجیها اما، برخلاف آنچه مسعود دهنمکی ادعا میکند، بر «یک مشت آدم معمولی بودن» جبهه رفتگان تکیه ندارد، بلکه بر هدف آنها از حضور در جبهه تمرکز میکند. بر هدفی که میتواند وصال یک دختر، رفیق بازی، استفاده از امکانات و یا ناشی از طردشدگی از جامعه باشد. ناشی از اخراج شدگی. و این است که درد دارد. این است که زبان انسان را باز میکند تا بگوید انصاف نیست.&lt;br /&gt;اخراجیها نمیگوید یک مشت آدم معمولی رفتند جبهه و شهید هم شدند. اخراجیها میگوید یک مشت طردشدگان جامعه در طلب دختری یا رفیقی، رفتند جبهه، خوردند و خوابیدند و گفتند و خندیدند و به اتفاق، شهید هم شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پنج&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sasite.net/hatamikia"&gt;ابراهیم حاتمی کیا&lt;/a&gt;. متولد ۱۳۴۰ و دانش آموخته رشته سینما در دانشگاه هنر است.&lt;br /&gt;فعالیتهای وی پس از جنگ صرفا به حوزه سینما و نویسندگی ختم میشود.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.siterooz.com/cinema/past/037529.php"&gt;خاطرات حاتمیکیا از جبهه جنگ ایران و عراق.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dehnamaki.blogfa.com/ http://dehnamaki.blogfa.com/"&gt;مسعود ده نمکی&lt;/a&gt;. متولد ۱۳۴۸ دانش آموخته سینما در دانشگاه آزاد و از سیاسیون حزب راست و اعضا و رهبران اولیه حزب انصار حزب الله است. گفته میشود وی از &lt;a href="http://radiozamaaneh.com/special/2008/07/post_599.html"&gt;عاملان جریانات کوی دانشگاه سال ۷۸&lt;/a&gt; و نیز &lt;a href="http://www.aftabnews.ir/vdcgtz9akt97t.html"&gt;شریک در قتل مهدی صفری تبار، فرزند امام جمعه اسلامشهر&lt;/a&gt; است.&lt;br /&gt;وی در دفاع از کشتن روشنفکران، در برنامه قتلهای زنجیره ای میگوید: «در مورد افرادی که نامشان در پروندهٔ قتلهای زنجیره‌ای مطرح است (متهمان) نیزـ به دور از گرایشهای سیاسی ـ باید گفت به وظایف قانونی خود یعنی «حذف معاندین» عمل کرده‌اند.در یک سیستم، همان طور که عده‌ای مشغول جمع‌آوری اطلاعات هستند، عدهٔ دیگری هم مامور حذف دشمنان می‌باشند و معمولا از دستهٔ دوم که زحماتشان بیشتر از سایرین است، کمتر تقدیر و تشکر می‌شود.»&lt;br /&gt;و ادامه میدهد: «به تعبیر مقام معظم رهبری، مقتولان پرونده، از دشمنان بی‌خطر نظام نبودند. نکتهٔ مهم این است که عاملان قتلها، در سیستم حذف معاندین، اولویتها را در نظر نگرفتند وگرنه رهبر معظم انقلاب، به جای «دشمن بی‌خطر» تعبیر بهتری را به کار می‌برند، چرا که حذف دشمن بی‌خطر، فایده‌ای نداشت و فقط حربه‌ای شد در دست عده‌ای که می‌خواستند به هدفشان برسند.....دشمن را - چه با خطر و چه بی‌خطر - می‌توان کشت، اما این امر، زمان و برنامه لازم دارد و نباید خودسرانه عمل کرد. اتفاقا در صحنه جنگ، خطر دشمن در حال پدافند از دشمن در حال حمله کمتر است.....حال اگر وزارت اطلاعات، به اشتباه، چند نفر دشمن بی‌خطر را حذف کرده، دیکتهٔ نانوشته که غلط ندارد، این همه جوان در کارخانه‌های مهمات سازی، به خاطر بروز اشتباهی، به شهادت رسیدند، حالا چهار نفر دشمن بی‌خطر هم به خاطر تحلیل درست و یا مدیریت صحیح وزارت اطلاعات، حذف شدند، همهٔ اینها دلیل نمی‌شود که نیروهای اطلاعات را بی‌انگیزه کنیم.»&lt;a href="http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-23223"&gt;*&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اخراجیها ۱ با اعتراض خانواده شهید سوزوکی، شخص اول فیلم، مواجه شد.&lt;br /&gt;همچنین، عباس منظرپور، نویسنده کتاب در کوچه و خیابان، در اعتراض به ساخت فیلم اخراجیها۲ &lt;a href="http://www.tabnak.ir/pages/?cid=42841"&gt;میگوید&lt;/a&gt;: روزي که براي نخستين بار موفق به ديدن فيلم تماشايي و رکوردشکن آن عزيزان شدم، موضوعي مرا به تأمل فرو برد که ناچار «اخراجي‌ها» را دوباره و سه‌باره به تماشا نشستم. آنگاه بود که دريافتم سناريو، محيط‌سازي و حتي کلماتي که توسط بازيگران به کار رفته، همگي رونويسي از کتاب اين حقير است. &lt;br /&gt;&lt;a href="http://kanoonequran.mihanblog.com/post/286 http://kanoonequran.mihanblog.com/post/286"&gt;خاطرات ده نمکی از جنگ در جبهه ایران و عراق.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.fararu.com/vdcjaxei.uqetvzsffu.html"&gt;دهنمکی در مرداد ۱۳۸۹، به سمت هییت امنای دانشگاه هنر منتصب شد.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;هفت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قضاوت با شما، فروش میلیاردی اخراجیها هم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. &lt;a href="http://www.zamannews.ir/view.aspx?ID=890719013"&gt;!&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-8807042671646993592?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/12/blog-post_16.html#comment-form' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8807042671646993592'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8807042671646993592'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/12/blog-post_16.html' title='آن آدمها با پای خودشان رفتند!'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6728174583068796057</id><published>2010-12-14T05:08:00.002+03:30</published><updated>2010-12-14T20:13:42.535+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><title type='text'>گرچه باز، دل خواهم بست</title><content type='html'>نشسته ایم به یاد جوانی فیلم مرسدس را میبینیم. به یک جایی از فیلم میرسد، رستم در کنار همسرش که به او خیانت کرده و رو به اسفندیار، درباره مرسدس بنز صد میلیونی، میگوید: «به چیزی که دل نداره دل نبند. یه روز میشه عین همینها» و اشاره میکند به اتومبیلهای فرسوده.&lt;br /&gt;من اضافه میکنم: «به اون چه که دل داره هم دل نبند.»&lt;br /&gt;دوستم اضافه میکند: «یه روز میشه عین همینها» و اشاره میکند به همسر رستم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6728174583068796057?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/12/blog-post_14.html#comment-form' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6728174583068796057'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6728174583068796057'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/12/blog-post_14.html' title='گرچه باز، دل خواهم بست'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6446338707578248340</id><published>2010-12-05T01:07:00.004+03:30</published><updated>2010-12-05T03:16:30.078+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خودمونی'/><title type='text'>خودمونی</title><content type='html'>بچه که بودم یه نوار کاست قرمز داشتیم. یک طرفش فرهاد مهراد بود. که مامان همه آهنگهاش رو از بر بود. یک طرف دیگه ش اما قر و قاطی. اولش صدای خمینی. بعد رادیو. بعد هم چند تا آهنگ.&lt;br /&gt;بچه که بودم مامان همیشه واسم آهنگ میخوند. آهنگ &lt;a href="http://b2song.persiangig.com/audio/04.gharibeh.mp3"&gt;غریبه&lt;/a&gt; شاهرخ، آهنگ &lt;a href="http://www.4shared.com/get/S4UCRp05/ShaghayeghWwwDariushMasloobBlo.html"&gt;شقایق&lt;/a&gt; داریوش، آهنگ &lt;a href="http://www.4shared.com/audio/X-cpPNE3/koocheh_e_miaad.htm"&gt;کوچه میعاد&lt;/a&gt; طاهرزاده، آهنگ &lt;a href="http://www.4shared.com/audio/Zd0fQPju/Khers_e_Kooki.html"&gt;خرس کوکی&lt;/a&gt; حبیب.. . اینها رو من با صدای مامان شناختم. با صدای مامان حفظ شدم. با صدای مامان، با آهنگی که مامان روشون میذاشت و با تمام غلطهای متن شعری که مامان میخوند.&lt;br /&gt;مامان تعریف میکنه با بابا عقد بوده، یه روز میرن خوشگذرونی بابا جلوی یه دکه وایمیسه و به مامان میگه بمونه تو ماشین تا برگرده. وقتی برمیگرده یه نوار کاست دستش بوده که همون موقع میذاره پخش شه. مامان میگه صدای فرهاد رو که شنیدم از خوشحالی جیغ کشیدم. مامان میگه بابات اومد جلو و واسه اولین بار بوسم کرد. میگه دستهام یخ شده بود و صورتم داغ.&lt;br /&gt;مامان تعریف میکنه یه روز میاد میبینه بابا داره رو نوار قرمزه صدای خمینی رو ضبط میکنه. مامان میگه نه. بابا میگه مجبوره. مامان میگه نه. بابا میگه دستگاه ضبطش رو -که کارهای انقلابی باهاش میکرده- دزد برده. مامان میگه نه. بابا میگه پول نداره نوار کاست بخره. مامان هیچی نمیگه. بابا هم دیگه ضبط نمیکنه. شب میاد پیش مامان میگه چند دقیقه ای از نوار که پاک شده چه آهنگهایی بوده. میگه حالا که پاک شده، در عوض مامان براش بخونه. مامان میگه بلد نیست. بابا همونقدر که حفظ بوده غلط غولوط واسش میخونه. مامان همونجور غلط غولوط حفظ میشه. مامان همونجور غلط غولوط میخونه. مامان، بعد از مرگ بابا هم، همونجور غلط غولوط میخوند. منم همونجور غلط غولوط حفظ شدم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6446338707578248340?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/12/blog-post_05.html#comment-form' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6446338707578248340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6446338707578248340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/12/blog-post_05.html' title='خودمونی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6360288241194414534</id><published>2010-12-02T06:10:00.008+03:30</published><updated>2010-12-03T00:38:10.880+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خدا و انسان و زندگی و تمامِ آنچه که نمیفهممش'/><title type='text'>تغییر کنیم</title><content type='html'>یک&lt;br /&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Aileen_Wuornos"&gt;Aileen Wuornos&lt;/a&gt;، از پانزده سالگی با تنفروشی امرار معاش کرده و در سن سی و سه سالگی، بین سالهای ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰، با قتل هفت نفر از مشتریهایش در لیست قاتلین زنجیره ای امریکا قرار گرفت‫.‬ وی در سال ۲۰۰۲ و در سن چهل و شش سالگی به اعدام محکوم شد‫.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو&lt;br /&gt;در زمان تولد دخترک، پدر وی به اتهام تجا.وز و تلاش در قتل پسری هشت ساله در زندان به سر میبرد و کمی بعد در همان سلول خود را حلق آوریز کرد. بدین ترتیب دختر هرگز موفق به دیدار پدر نشد. در چهار سالگی تحت حضانت پدربزرگ خود قرار گرفت که در همان سن مورد تجاو.ز هم او واقع شده و در پی آن درگیر روابط جنسی دیگری از جمله با برادر پنج ساله خود شد. در این سیر، در سن چهارده سالگی بر اثر تجا.وز مردی ناشناس باردار شده پس از زایمان فرزند خود را به مراکز مربوطه سپرد و نهایتا با مرگ مادربزرگ مجبور به ترک خانه ی پدربزرگ شد و از پانزده سالگی به منظور امرار معاش راضی به تنفروشی شد.&lt;br /&gt;در سی و سه سالگی، در میان مشتریانش به ریچارد ملوری برخورد و مورد تجاوز شدید و شکنجه وی قرار گرفت. در راستای فرار از مرگ مجبور به درگیری با وی و نهایتا قتل او شد. زان پس، تا یک سال بعد، شش نفر دیگر از مشتریانش را به قتل رساند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه&lt;br /&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%B1%D9%88"&gt;غلامرضا خوشروی کوران کردیه&lt;/a&gt;، ملقب به خفاش شب و قاتل زنجیره ای یازده زن و دختر تهرانی، در آخرین یادداشت خود پیش از اعدام میگوید: «من به هیچکس بدهکار نیستم و از کسی طلبکار نیستم.»&lt;br /&gt;شاهدی از چگونگی کودکی و گذران عمر او در دست نیست مگر آنکه از ده سالگی به بعد را در خیابانها به سر میبرده و در چهارده سالگی خود را به کانون اصلاح تربیت مشهد معرفی میکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار&lt;br /&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84"&gt;علی اصغر بروجردی&lt;/a&gt; معروف به اصغر قاتل، متجاوز کودکان و قاتل ایشان بوده است. او زمانیکه برای اعدام آماده میشود میگوید: «بنده در تمام عمر آرزویم این بوده که سرم را برفراز ببینم و دیگران را زیر پا. خب، حالا طناب دار را که بالا بکشند به آرزویم خواهم رسید.»&lt;br /&gt;رییس  زندان وقت دستور میدهد وی را وارونه دار بزنند. سنگ بزرگی را با ریسمان به گردنش بسته و او را از پا آویزان کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج&lt;br /&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF%DB%8C"&gt;مجید سالک محمودی&lt;/a&gt; که بعلت کشیدن چک بی محل دو سال را در زندان سپری کرد، پس از بازگشت از زندان به ارتباط همسر و پسرخاله اش پی میبرد و بدون اعتراض به این امر، ترک مکان میکند. زان پس به مدت پنج سال دست به کشتار زنان متاهل و جوان میزند.&lt;br /&gt;او نهایتا خودکشی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شش&lt;br /&gt;‎&lt;a href="http://www.hamseda.ir/fa/pages/?cid=3641"&gt;محمد بسیجه&lt;/a&gt; معروف به محمد بیجه قاتل و متجاوز به هفده کودک در پاکدشت، در کودکی پس از از دست دادن مادرش مورد تجا.وز افراد نامعلوم قرار گرفته و تمام عمر را در خیابان به سر برده است‫.‬ با اعلام حکم دادگاه مبنی بر اعدام ادعا میکند که حق او اعدام نیست.&lt;br /&gt;همچنین گفته بود اگر دستگیر نمی‌شد ۱۰۰ کودک را از بین می‌برد.&lt;br /&gt;‎بیجه هنگام شلاق خوردن دو بار به زانو افتاد، اما در جریان اجرای حکم خاموش و آرام باقی ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفت&lt;br /&gt;‎برگردیم به شماره یک و دو‫.‬ این هر دو درباره یک نفر است‫.‬ اولین متن حاصل دید یک خواننده ی صفحه حوادث است و تصویر، تصویر یک قاتل است‫.‬ یک زن فاسد، روانی و قاتل‫ که بیشک مستحق زندگی نیست. دومی شرحی از زندگی همان فرد است برای مخاطبی که ریشه یابی میکند. فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0340855/"&gt;هیولا&lt;/a&gt;، هم دید دیگری از زندگی همین زن است. دیدی برای من و شمایی که این بار حق قضاوت به خودمان نداده ایم. این بار فقط میخواهیم بشنویم. فیلم هیولا را ببینید و تعجب کنید که چه ساده به حال همین زن فاسد روانی قاتل خواهید گریست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشت&lt;br /&gt;‎‫برگردیم به کودکی. وقتی که سراپا تابع هستیم. تابع مادر، پدر، خواهر، برادر، اقوام، همسایه، معلم،..‬ ‫. ریشه یابی آنچه اکنون بدان عمل میکنیم کار ساده ای نیست. تخصص میخواهد و تجربه.‬ لیکن امروزه بررسیهای روانشناختی همه حاکی از آنند که امروز هر فرد تابعیست از کودکیش‫.‬ شاید بتوان گفت پایه گذار این تفکر فروید بود‫.‬ تفکری که هنوز بسیار رایج و حتی در حال پیشرفت است‫.‬&lt;br /&gt;‎‫مثال: فرض کنید کسی که موادمخدر مصرف میکند. قضاوتهامان قابل حدس است. حالا من میخواهم به اعتبار یک &lt;a href="http://www.amazon.com/Dont-Shoot-Yourself-Foot-Daniel/dp/0446393738"&gt;کتاب&lt;/a&gt; روانشناسی به شما بگویم که دسته ای از افرادی که معتاد به مصرف موادمخدر هستند، در حقیقت و در ناخودآگاه خود بر این باورند که ایشان حق بهره مندی از زندگی خوب و موفق را ندارند. چرا؟ زیرا ‬مثلا ‫در فلان سن کودکی، وقتی مادربزرگشان میمیرد، میشنوند که پدر میگوید اگر فرزندم مدرسه نبود‬،‫ میامدم مادرم را به بیمارستان میرساندم و حالا او در جمع ما بود! کودکی که در شش سالگی بر حسب طبیعت‬ این سن‫ بر این باور است که تمام هست و نیست دنیا بواسطه وجود او شکل میگیرد‬،‫ حالا درمیابد که او متهم ردیف اول مرگ مادربزرگ است. حالا به خلوت کودکی پناه میبرد و به تمام سربازان‬ش‫ اعلام میکند که در جنگ جهانی سوم شکست خورده. مهم آن است که به باور روانشناسان کودک شش ساله این بار گناه را تا همیشه با خود خواهد داشت و دقیقا همین بار گناه است که سبب میشود وقتی میتواند وارد ‬مسیر ‫خوشبختی شود در ناخودآگاه با خود نجوا کند که او لیاقت ‬آن‫ را ندارد و چه روشی بهتر از اعتیاد؟‬&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه&lt;br /&gt;‎‫به باور تحلیلگران وقتی محمد بیجه، مورد هفت، در کودکی مورد تجا.وز قرار میگیرد و بواسطه ناتوانی امکان مبارزه ندارد در حین آنکه مظلوم واقع میشود کاملا موازی با آن‬،‫ وجه ظالم بودن در درونش شکل میگیرد چرا که‬ ‫در یک زمان چهره ظالمی را میبیند که به بدن مظلوم او یورش بوده. محمد-‬نوعی‫ که وجه ظالم بودنش در لحظه مغلوب زور بازوی دیگری شده، ظلم را با آزار عروسکهایش، حیوانات خانگی، فحاشی، یا کمی بعدتر با انجام عملی مشابه بر یک مظلوم دیگر بروز ‬خواهد داد‫. ظلمی که در کودکی بر محمد روا داشته شده، بعلت شرایط خانوادگی و زندگیش همچنان با وی همراه مانده و تا بزرگسالی ادامه میابد و او را سوق میدهد بدین سمت که با دیدن یک کودک، یک مظلوم را مشاهده کند، طعمه را بیابد و حالا آن خشم فرومانده در سالها را بروز دهد.‬&lt;br /&gt;بدین ترتیب ‫از این یک محمد، هفده محمد بالقوه دیگر زاده ‬خواهد شد‫.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ده&lt;br /&gt;‎‫وجود آلین، غلامرضا، علی اصغر، مجید، محمد و هزاران بیمار دیگر در جامعه، تهدیدیست بر امنیت سایر انسانها و شکی در آن نیست که تا وقتی که خشم و مرض درون این افراد برجاست، تهدید امنیت جامعه نیز پابرجاست.&lt;br /&gt;‬&lt;br /&gt;یازده&lt;br /&gt;‎‫مدتها در معاشرت با اعضای &lt;a href="http://www.blogger.com/rebirth.ir"&gt;انجمن معتادان گمنام&lt;/a&gt; بودم. در مرکز که وارد شوید افراد متفاوتی را میبینید. محمد را میبینید که پانزده سال پیش وقتی تنها یک ماه تا مرگ حتمی فاصله داشت از کنار خیابان بلند میشود و میشود محمدی که امروز پس از پانزده سال پاکی ناجی زندگی بیش از هزار نفر بوده است. ‬&lt;br /&gt;‎&lt;a href="http://www.hamshahrimags.com/NSite/FullStory/News/?Id=3116"&gt;‫فروهر&lt;/a&gt;، بنیانگذار این انجمن در ایران ادعا میکند هر جرمی به جز قتل را در بیست و پنج سال دوره اعتیاد خود مرتکب شده بود. فروهر، با راه اندازی انجمن در ایران موفق به نجات هزاران تن، و به تبع آن هزاران خانواده از فساد ناشی از مصرف مواد مخدر شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوازده&lt;br /&gt;‎ستاره سهیل در ویژه نامه خود به نام «اجرای عدالت» مورخ ۹مرداد ۱۳۷۶، تیتر «خفاش در دادگاه میخندد» را زیر عکس ۹ زن مقتول به چاپ میرساند و در کنار این تیتر در دایره ای مینویسد‫:‬ «در یک قدمی چوبه دار»&lt;br /&gt;‎کمی بیشتر شرح میدهم‫:‬&lt;br /&gt;‎خفاش، پرنده ایست خونخوار که زیستن در روشنایی در طبیعت او نیست‫ آنقدر که حتی در حالت طبیعیش باید برعکس بر دیوار بایستد. این پرنده از نوشیدن خون حیوانات اهلی به زندگی خود ادامه میدهد. اهلی آزاری، در طبیعت و ذات اوست و بی این زندگی ممکن نیست.‬&lt;br /&gt;‎‫خفاش شب، نامی بود که برای غلامرضا خوشرو استفاده میشد. انتخاب این نام چنین میرساند که اقدامات نفرت انگیز وی ریشه در ذاتش دارد و مستقل از آموزه های اجتماعیش است! بدین ترتیب اصلاح چنین فردی غیرممکن است!!‬&lt;br /&gt;‎‫خفاش میخندد. کی؟ وقتی که ۹ زن را به قتل رسانده. مثل این میماند که من بیایم اینجا برای شما عکس کودکی خودم را بگذارم که در آن بسیار شیرین خندیده ام و در کنارش عکس مادرم را بگذارم وقتی خیلی عصبانی و آشفته است و به شما بگویم مادرم یک بار به من گفت کاش بدنیا نمیآمدم و بعد هم از شما بخواهم خودتان قضاوت کنید! من در حقیقت از شما قضاوت نخواسته ام، من انگشت در احساساتتان فرو کرده ام! و این تنش است.‬&lt;br /&gt;‎‫در میان تنشی که بر قلب جامعه فرود میآید، این مقاله برای جامعه نویدی به همراه میآورد: در یک قدمی چوبه دار. ‬&lt;br /&gt;‎‫بازی ساده ایست: هی مردم، نگاه کنید این عوضی بدقیافه را چه میخندد، آن مادرها و دخترهای مظلوم را هم ببینید، دیدید؟ دیدید؟ جان من دیدید؟ عیب ندارد غصه نخورید، خودمان میکشیمش. یک «یوهاهاهاهاها» هم بگذارد آخرش و خیالمان را راحت کند که همه جا امن و امان است.‬&lt;br /&gt;یا مثلا کاری که در مورد چهار این پست انجام شد. رییس زندان خواست از محکوم به اعدامش چنان حالی بگیرد که کیف کند!&lt;br /&gt;جنایت در مقابل جنایت&lt;br /&gt;کینه در مقابل کینه&lt;br /&gt;‎ماهاتما گاندی میگوید: چشم در مقابل چشم، دنیا را کور میکند.&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://notonemoreexecution.org/"&gt;سیزده: نتیجه یک&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;‎‫یک انسان در دنیا وجود دارد که در حال حاضر وجودش برای جامعه مخرب است. این انسان، ذاتا موجود پلیدی نیست، به چند مورد اول که نگاه کنید میبینید &lt;b&gt;در پس این چهره ی پلید «همواره» موجود معصومی وجود داشته که مظلوم واقع شد‬ه&lt;/b&gt;، منتها‫ تخم خشم درش کاشته شده. همین انسان بظاهر پلید میتواند فروهر باشد که با تربیت و ادامه زندگی ، ناجی زندگی هزارها و میلیونها نفر دیگر باشد. میخواهم بگویم این انسان دیروز مظلوم، امروز پلید و فردا -شاید- قهرمان، حق زندگی دارد. چرا که شاید فردا قهرمان باشد. ‎ به مورد ‬دوازده  برمیگردم  و اشاره میکنم به نتیجه بدست آمده از تحقیقی در ایالات متحده امریکا که میگوید پس از هر حکم علنی اعدام، آمار خشونت در این کشور تا سه ماه افزایش میابد.‬&lt;br /&gt;و‫ نهایتا در عوض مسکنی که امروزه خیلی ساده در کشورهایی چون کشور ما تجویز میشود و جامعه ای چون جامعه ما و مطبوعاتی چون شماره ‬دوازده‫ بدان دامن میزنند و تشویقش میکنند، مسکنی به نام اعدام، پیشنهاد تفکری متفاوت میدهم.‬&lt;br /&gt;تفکری برای اصلاح، برای تربیت.&lt;br /&gt;و ادعا میکنم که «حکم اعدام را همیشه میتوان جاری ساخت».  امروزه در اکثر کشورها در عوض حکم اعدام، حکم حبس ابد ابلاغ میشود.&lt;br /&gt;‎‫اعدام، برای متهم ‬«‫پایان‬»‫ است.‬&lt;br /&gt;‎‫برای صاحب دم، ترغیب حس انتقامجویی و «قتل شرعی» است.‬&lt;br /&gt;‎‫برای من و شمای بیننده، حامل «‫نفرت‬»‫ است.‬&lt;br /&gt;‬&lt;br /&gt;چهارده: نتیجه دو&lt;br /&gt;‎‫تمام اینها را گفتم چون امروز &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7_%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%AF"&gt;شهلا جاهد&lt;/a&gt;، قاتل احتمالی لاله سحرخیزان به دار آویخته شد. ‬&lt;br /&gt;‎‫نه میخواهم بگویم شهلا جاهد قاتل بوده یا نه.‬&lt;br /&gt;‎‫نه میخواهم بگویم عاشق بوده یا نه.‬&lt;br /&gt;‎‫نه میخواهم بعد از یک پست طولانی مستند، با برانگیختن احساسات شما به حرفهای خودم توهین کنم.‬&lt;br /&gt;‎‫فقط میخواهم بگویم اگر شهلا جاهد زنده میماند، شاید همسر و مادر نمونه ای میشد و خانواده ی سلامتی را به جامعه هدیه میداد.‬&lt;br /&gt;همچنین‫ &lt;a href="http://www.asriran.com/fa/news/147478/%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA"&gt;پسر لاله سحرخیزان&lt;/a&gt; هرگز قاتل شرعی یک زن نمیشد‬.&lt;br /&gt;نیز‫ &lt;a href="http://shafaf.ir/fa/pages/?cid=36856#"&gt;نفرت و انتقام&lt;/a&gt; در میان خانواده سحرخیزان جا باز نمیکرد‬.&lt;div&gt;&lt;a href="http://jahanezan.wordpress.com/2010/12/01/tahmin-81/"&gt;هم سلولیهایش&lt;/a&gt; هنوز او را داشتند.&lt;br /&gt;و‫ یادمان نرود که اگر شهلا جاهد قاتل بود، در عوض همان دختربچه سیزده ساله ای هم بود که ناصرمحمدخانی درگیر احساسش کرد، و همان زن دومی که حکم حاکمانمان بودنش را جایز دانستند و همان زن صیغه ای که نگاه تک تک من و شما برش سنگین است و عضو همان جامعه ای که زن را فتنه میداند و نه سال اسیر دادگاهی بود که حق قضاوت داشت و ... آیا فقط او مقصر بوده؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سهم ناصرمحمدخانی چه شد؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سهم پدربزرگ آلین چه شد؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سهم پدر و مادر بیجه چه شد؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سهم خانواده معتاد فروهر چه شد؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سهم آن مرد ناشناس چه شد؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;پانزده&lt;br /&gt;انتظار ندارم بعد از نوشتن این پست جوابی بگیرم مثل اینکه هی فلانی تو که در فلان جایگاه نبودی. چون وقتی پست به اینجایی رسید که حالا شما هم رسیدید، فایل را سیو کردم، یک سیگار مخرب آتش زدم و رفتم کنار پنجره به شهری خیره شدم که در خواب بود و پنجره هایی که در پسشان کرور کرور داستان است. خیلی داستانهای تلخ. دروغ چرا؟ دلم گرفته بود. از واقعیتی که با آن روبرو شده بودم دلم گرفته بود. از به یاد آوردن چهره ی مردی که از چهارسالگی تا سیزده سالگیم مظلوم تجا.وزهای جنسی مکررش شده بودم و از سر ترس -یا هرچه- دم نزده بودم. از کابوسی که از سیزده سالگی تا همیشه با من بوده و هست. از برچسب «کثافت» که در کناره ی همین بلاگ میبینید… دلم از آنچه که بیمارم ساخت و از تمام بیست و پنج سال گذشته، گرفت. از اینکه در تمام طول این پست و در تمام بیست و چهار ساعت گذشته مشغول اندیشه «کثافت»هایی بودم که وجودشان در جامعه غیرقابل اجتناب اما متاسفانه قابل پذیرش هست، دلم گرفت.&lt;br /&gt;من همینجا از وجود کسی دفاع میکنم و تلاش برای زنده ماندن کسی میکنم که نه سال کودکیم را به خاطر بیماریهای روانی حاصل کودکی ناخوشایندش به لجن کشید و سایه ی ترس را تا همیشه برایم به جا گذاشت. من از وجود کسی دفاع میکنم که یک روز پیش از اقدام خودکشی ناموفقم به سراغش رفتم و ناگفته های کودکیم را به او گفتم و شنیدم که میگفت وقتی بچه دار شد، از کرده پیشین خود پشیمان شد. من به کسی حق زندگی میدهم، که باعث لرزه های همین حالای دستهایم است، چرا که توانست با حق زندگی، ازدواج و پدر شدن، بفهمد، پشیمان شود و با هیچ «عاطفه»ی دیگری، بیعاطفگی نکند. من...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. &lt;a href="http://www.hamshahritraining.ir/news-2944.aspx"&gt;این&lt;/a&gt; هم مقاله ی خوبیست.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6360288241194414534?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/12/blog-post.html#comment-form' title='19 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6360288241194414534'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6360288241194414534'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='تغییر کنیم'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-289318458291733319</id><published>2010-11-29T07:29:00.001+03:30</published><updated>2010-11-29T07:31:34.477+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>بیتاب</title><content type='html'>من چای دم میکنم&lt;br /&gt;تو لیوانها رو بشور&lt;br /&gt;کمرنگ میریزم&lt;br /&gt;بیار پای پنجره&lt;br /&gt;دو نخ روی لبهامه&lt;br /&gt;فندک بزن&lt;br /&gt;بذار آتیش بگیره&lt;br /&gt;میشینم مقابلت&lt;br /&gt;اون آهنگ رو لپتاپ منه&lt;br /&gt;میذارم رو ریپیت&lt;br /&gt;تو صداش رو زیاد کن&lt;br /&gt;اصلا باند رو وصل کن&lt;br /&gt;دستهام سرده&lt;br /&gt;لیوانت رو خنک میکنم&lt;br /&gt;قند رو بیار&lt;br /&gt;کوه اونجاست! نشونت میدم&lt;br /&gt;تو برفش رو نشونم بده&lt;br /&gt;نمیشه!!!&lt;br /&gt;لعنت!&lt;br /&gt;نه تو&lt;br /&gt;نه اون پنجره&lt;br /&gt;نه اون میز&lt;br /&gt;نه اون کوه&lt;br /&gt;نه اون آهنگ &lt;br /&gt;نه من&lt;br /&gt;لعنت&lt;br /&gt;فقط گریه&lt;br /&gt;امونم نمیده&lt;br /&gt;چه با خودمون کردیم؟&lt;br /&gt;چه کردیم؟&lt;br /&gt;چه.. بد… کردیم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-289318458291733319?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/11/blog-post_29.html#comment-form' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/289318458291733319'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/289318458291733319'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/11/blog-post_29.html' title='بیتاب'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6057889572047661587</id><published>2010-11-20T01:47:00.000+03:30</published><updated>2010-11-20T01:48:37.131+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عاشقانه'/><title type='text'>درد</title><content type='html'>انگار صبورتر بودم&lt;br /&gt;پیش از آنکه لمست کنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6057889572047661587?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/11/blog-post_20.html#comment-form' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6057889572047661587'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6057889572047661587'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/11/blog-post_20.html' title='درد'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-2817977814814315777</id><published>2010-11-13T23:52:00.002+03:30</published><updated>2010-11-14T00:02:03.705+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>بگذار بر گردن قسمت</title><content type='html'>مسیر خانه ام را طولانی کردم تا از مسیر خانه او بگذرم بلکه به اتفاق روزگار ببینمش. &lt;br /&gt;غافل از اینکه، &lt;br /&gt;مسیر خانه اش را طولانی میکرد و از مسیر خانه من میگذشت بلکه به اتفاق روزگار ببیندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قسمت نشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-2817977814814315777?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/11/blog-post_13.html#comment-form' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2817977814814315777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2817977814814315777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/11/blog-post_13.html' title='بگذار بر گردن قسمت'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4684349791637314795</id><published>2010-11-12T03:10:00.003+03:30</published><updated>2010-11-12T03:44:49.940+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><title type='text'>از بچگی از خواهرم ترسوتر بودم.</title><content type='html'>۱.&lt;br /&gt;خراب شدم.&lt;br /&gt;تاسف.&lt;br /&gt;۲.&lt;br /&gt;یکی گفت دوستم داری؟ هیچی نگفتم. گفت چرا دوستم نداری؟ هیچی نگفتم. گفت یعنی تو هیچیت نمیشه؟ هیچی نگفتم. گفت یعنی حتی دلت هم نمیلرزه؟ گفتم نه. گفتم دیگه نه. گفتم که قبلا یه بار لرزید. انقدر که گریه کردم، حرف زدم، گریه کردم، حرف نوشتم، گریه کردم،…&lt;br /&gt;دردناک.&lt;br /&gt;۳.&lt;br /&gt;یکی میگه سر سی سالگی عاشق شده. یاد بیست سالگیش افتاده. میگه معجزه شده. و داره باهاش زندگی میکنه. &lt;br /&gt;با یه معجزه، با یه اتفاق که نتیجه اش اصلا واسش مهم نیست انگار، انگار فقط این معجزه، این ندای زنده بودن، این اتفاق فرخنده و دردناک هست که مهمه.&lt;br /&gt;حسرت انگیز.&lt;br /&gt;۴.&lt;br /&gt;یک هفته با خودم درگیر بودم. بالاخره بهش زنگ زدم. میدونستم که حقش این نیست. میدونستم که یه جای کار من هست که میلنگه. ولی بالاخره زنگ زدم و گفتم تمام. گفتم دیگه نمیخوام باشیم. و نبودیم. انگار به همین سادگی. ولی اصلا هیچ نه به همین سادگی! ماه ها گذشته، هنوز به این فکر میکنم که چرا؟ چرا نتونستم؟&lt;br /&gt;غمگین. &lt;br /&gt;۵.&lt;br /&gt;یکی گفت بابات چند سالگی مرد؟ گفتم دو ساله نشده بودم. گفت مامانت کی بیخیالت شد؟ گفتم چهارساله بودم. گفت خواهرت کی رفت؟ گفتم یازده ساله بودم. گفت ترسیدی. گفت تو از از دست دادن ترسیدی. چیزی نگفتم.&lt;br /&gt;۶.&lt;br /&gt;زنگ زد گفت همه چی درست شد. گفت دیگه میتونیم با هم باشیم. گفت همه چی حله. گفت دیگه نگران هیچی نباش از همین امروز دیگه میتونیم با هم باشیم بی دغدغه. &lt;br /&gt;ترسیدم.&lt;br /&gt;گفتم نمیخوام. &lt;br /&gt;و تمام.&lt;br /&gt;دیوانگی.&lt;br /&gt;۱.&lt;br /&gt;من خراب شدم. من ازت میترسم. بخصوص وقتی میگی دوستم داری. وقتی میگی میخوای باشی. وقتی میگی هستی. وقتی میگی فقط من. وقتی میگی فقط تو. &lt;br /&gt;همون موقع که من فقط نگاهت میکنم، من ازت میترسم. میترسم بیارمت اینجا، کنار دلم، جا باز کنم، بذارمت اون تو، ازت بپرسم جات راحته یا باز هم میخوای ببازم؟ میخوای بیشتر بهت دل ببازم؟ میخوای بیشتر واست زندگی ببازم؟ بعدش هرچقدر بخوای ببازم، هرچقدر بخوای باشم، هرچقدرررر…، من میترسم که وقتی خواستم، بودم، موندم، تو یکهو، وقتی که اصلا نمیدونم چی میشه، همینجوری یکهو بری! میترسم. &lt;br /&gt;من از راه رفتنت وقتی ازم دور میشی، من از واژه هات وقتی مخاطبت نیستم، من از نگاهت وقتی خیره ام نیست، من از دستهات وقتی تو دست من نیست، من از تو که شاید یه وقتی نباشی، میترسم. و تمام ترس من میشه یه زبان برای اینکه بگه: برو. و من میشم یه نجوایی ته گوشم که میگه: تو خراب شدی.&lt;br /&gt;تاسف.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4684349791637314795?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/11/blog-post_12.html#comment-form' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4684349791637314795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4684349791637314795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/11/blog-post_12.html' title='از بچگی از خواهرم ترسوتر بودم.'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4780583012721400781</id><published>2010-11-03T05:11:00.001+03:30</published><updated>2010-11-03T05:11:49.301+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خودمونی'/><title type='text'>خودمونی</title><content type='html'>بچه بودم. خیلی بچه. هنوز مدرسه نمیرفتم که مادربزرگم سکته کرد. چهارتا سکته از یک شب تا نزدیکهای صبح. بعد از مرخص شدن از بیمارستان ما رفتیم خونه ش که مراقبش باشیم. ما، یعنی من و مامان و خواهرم.&lt;br /&gt;یک خانه بود با سه تا اتاق و یک اتاق اضافه روی بام. بیش از دو سوم حیاط خانه، باغچه بود، و یک حوض. شبها وقت خواب، مادربزرگم روی تخت میخوابید، مامان وسط اتاقی که تخت درش بود، من سمت چپ مامان و پرنیان سمت راست. این عادت ما بود، یعنی بعد از آنکه بابا مرد و قبل از آنکه مامان ازدواج کرد. در خانه خودمان هم که بودیم همیشه همینجور میخوابیدیم و من دو شکایت داشتم از این وضعیت. یکی اینکه چرا باید زیر تشک من پلاستیک پهن شود که اگر جیش کردم فرش کثیف نشود اما زیر تشک پرنیان چیزی نیست. دو آنکه هر شب بی شک میبایست دست مامان که به حساب آغوش من میشد از آرنج تا نوک انگشتهایش، در اختیار من باشد و خب این همیشه مقدور نبود! مامان خیلی شبها میخواست به دنده راست بخوابد و همان شبها بود که باید میامدی و وضع ناموزون من را میدیدی. همینقدر بس که وقتی مادر دستش را به من نمیداد من تا صبح خواب میدیدم که فرزند واقعی مادرم نیستم و سر راهی هستم و قص علی هذا.&lt;br /&gt;خلاصه، حرف، حرف آورد! از خانه مادربزرگ میگفتم. ما اینگونه میخوابیدیم و میماند پدربزرگ که او هم در همان اتاق اما مقابل درهای شیشه ای بزرگی میخوابید که رو به حیاط باز میشدند. پدربزرگ مردی بود. دوستش داشتم. زیاده نگویم پدربزرگ خودش دست کم یک پست طلب دارد. خدا رحمتش کند (اگر خدایی باشد و رحمی داشته باشد و نیازی به رحم او!). من که دوستش داشتم. &lt;br /&gt;میگفتم… یک شب از همین شبها، یادم نمیآید چرا اما پدربزرگ تصمیم گرفت جلوی در نخوابد! رفت و رختخوابش را آن سوی اتاق انداخت. درهای شیشه ای هم که مثل همیشه باز. خب، تا اینجا را خواندید؟ (باریکلا! چه همتی!!) لازم است یک پرانتز باز کنم که من از یک زمانی به بعد از گربه میترسیدم. چرایش حوصله ی این پست نیست اما همین بس که بدانید من از گربه زیادی میترسیدم. تعارف که نداریم، یک وضعیتی در مایه های فوبیا و اینها. حالا شما بیا و تصور کن آن شب را!&lt;br /&gt;نشسته بودم روی تشک، گریه میکردم مثل سگ، التماس میکردم دنگ و دنگ، که یا در را ببندید یا پدربزرگ برگردد سر جایش که اگر گربه خواست بیاید اول از روی او رد شود و پدربزرگ بیدار شود و ورش دارد بیندازدش سطل آشغال و ما آسوده بخوابیم. همین گفت و شنودها با مادر بود که صدای خروپف پدربزرگ بلند شد!&lt;br /&gt;این را هم بگویم که کلا بچه ی مظلومی بودم. یعنی وقتی میگویم گریه میکردم حتما یکجوری گریه میکردم که صدایش کسی را اذیت نکند و همین مظلومیت زیاده از حد، باعث شد خودم بمانم و حوضم! یعنی یکهو دیدم همه خوابند و در باز و یک شب دراز.&lt;br /&gt;در را به سه دلیل نبستم: یک. زورم نمیرسید. دو. اگر زورم میرسید صدایش دیگران را بیدار میکرد. سه. تا من بروم و در را ببندم گربهه حتما آمده بود. حالا من این سه دلیل را میگویم اما شما باور نکن. با توجه به همان مظلومیت که گفتم اصل قضیه این بود که میترسیدم وقتی اینها بیدار شوند ببینند در را بسته ام ناراحت خواهند شد و من آن زمان هیچ حق نداشتم کسی را ناراحت کنم!&lt;br /&gt;میان گریه و ترس خوابم رفت. نمیدانم چقدر گذشت که یک گربه آمد جنگی پرید توی صورتم و من جیغ و ویغ کنان از خواب پریدم. لابد آنقدر بد از خواب پریده بودم که مادر هم از خواب پرید!&lt;br /&gt;همه اینها را گفتم که برسم به اینجا. آن شب مادرم برایم مادری کرد. و این مهم بود. خیلی مهم. مادر،&lt;br /&gt;بیدار شد و وقتی فهمید چه خوابی دیده ام دستم را گرفت و آرام و بیصدا که نکند پدربزرگ بیدار شود به حیاط بردم.&lt;br /&gt;آن شب مادرم برایم مادری کرد. نمیدانید چه لذتی دارد. دست کم بیس سال از آن شب میگذرد اما وقتی فکر میکنم به لذتی که آن شب نصیبم شد، به لذتی که دیگر پس از آن هیچوقت نصیبم نشد، بغضم میگیرد، دلم میپرد، دلم میخواهد برود مادر آن سالها را پیدا کند بگیردش در آغوشش بچلاندش و بگوید آخ! مادر، چه دلتنگت شده بودم.&lt;br /&gt;نشستیم روی سکوی حیاط که همیشه خط لی لی بازی کردنهای نوه ها رویش نشان بود و به آسمان نگاه کردیم. ماه هم بود. نسیم هم میآمد. یک صدا*یی هم میآمد. هوا خنک بود. خیلی خنک اما نه سرد. یادم میآید آنقدر فنچ بودم که یک کف دست مادرم دو ور باسنم را میپوشاند. این را وقتی فهمیدم که از جا بلند شدم و مادر خواست خاک روی شلوارم را پاک کند. مادر آن شب برایم حرف زد. من میترسیدم. نه، از گربه نمیترسیدم، نمیدانم چرا اما آن شب، آن حیاط، آن صدا، آن وزش خنک، همیشه، مخوف، به خاطرم ماند. من میترسیدم اما چیزی نمیگفتم چون مادرم بود. مادرم کنارم بود. مادرم بیدار کنارم بود. فرق میکند.&lt;br /&gt;میگفتم.. مادر برایم حرف زد و تنها چیزی که به خاطر دارم داستانش از خال کمرنگی بود که روی بازویش باقی مانده بود. بازوی چپ مامان. یک خال دارد اما نه شبیه خال فقط کمی تیره تر از رنگ پوستش است و اندازه ی یک بند انگشت. خوب یادم میآید انگشتم را فشار دادم روی بازویش و گفتم این چیه؟ مامان گفت ماه گرفتگی. گفتم ماه؟ یعنی همین ماهی که توی آسمونه یا اون ماهی که الان اردیبهشته؟ گفت همین ماهی که تو آسمونه. و ادامه داد که وقتی توی شیکم مامانبزرگ بوده یه شب ماه میاد میتابه از اون شبها که ماه گرده گرده و چون مامانبزرگ بهش نگاه میکنه اون لکه رو میندازه روی بازوی مامان که تو شیکمش بوده. یادم میاد پرسیدم ماه گرد بود؟ مامان تایید کرد. بعد گفتم پس چرا این لکه هه گرد نیست؟ یادم نیست چه جوابی داد. اصلا دیگر چیزی یادم نیست. آن شب همانجا در حیاط خانه مادربزرگ که حالا زنده است و پدربزرگ که حالا مرده است، صبح شد. و من تمام روز را با درهای شیشه ای باز، راحت خوابیدم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* صدا. صدایی که آن شب میآمد یک چیزی بود شبیه صدای ناقوس کلیسا. اما با سه تفاوت یکی اینکه شهرری کلیسا ندارد(دست کم تا آنجا که من میدانم). دو اینکه کدام کلیسا میآید شب تا صبح ونگ و ونگ و ونگ ناقوس بجنباند؟ سه اینکه من اصلا نمیدانم کلیسا و ناقوس و صدایش چه هستند!‌ این عبارت را از آن جهت استفاده کردم که همیشه در مورد یک صدای دنگ دنگ طنین اندازی همین میگفتیم صدای ناقوس کلیسا. و گاهی ناقوس مرگ. نمیدانم.&lt;br /&gt; صدای چه بود؟ هنوز نمیدانم. اما بدانید که آن صدا در آن شب در آن آسمان درآن باغچه پردرخت با برگهای لرزان و برای آن من، مخوف بود. و هست**.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*‫*‬هست. چند سال پیش بود؟ سه سال به گمانم. پنجشنبه سر کار بودم. جمعه و شنبه و یکشنبه تعطیل بودند. سه روزی بود که من قرص پرفنازین را به دستور خودم قطع کرده بودم. یکهو. همینجور خرکی. اگر نمیدانید بدانید که قرصهای اعصاب و روان را نمیشود یکهو خورد و یکهو نخورد. یعنی سه تا پرفنازین در روز سه هفته وقت میبرد تا بشود هیچی. من که نمیدانستم. خلاصه پنجشنبه صبح مزخرفی بود آنقدر که تا ظهر بالاخره من و همسر سابق افتادیم به جان هم و تلفنی جر و بحث کردیم. من میگویم به جان هم افتادیم اما شما اینجور نخوانید، ما کلا در سه-چهار سال، سه-چهار بار درست و حسابی به جان هم افتادیم و الا مثلا آن روز ظهر پای تلفن کلش این شد که یکی گفت بیخیال بابا، اون یکی  گفت درست حرف بزن، باز اون یکی گفت باشه ولش کن اصن. بعد هم هر کدام ماندیم سر کار تا دیروقت. پنجشنبه من از کار برگشتم. دم دمای غروب بود. یک مسیر ساده: از عرض خیابان گذشتم و وارد کوچه شدم و تا خانه رفتم. کلا روی هم رفته میشود کمتر از یک دقیقه. اما… آسمان سفید و قرمز و سیاه و کبود بود. باد میآمد. و… بله، تا همیشه مخوف بود، و من صدای دنگ دنگ ناقوس کلیسای آن شب را میشنیدم! در همان مسیر کمتر از یک دقیقه که به جان کندن گذراندم، صدای آن شب را میشنیدم و به وضوح در وحشت آن شب دست و پا میزدم چرا که دیگر هیچ مادری نبود که باشد کنارم باشد کنارم بیدار باشد.&lt;br /&gt;به جان کندن به خانه رسیدم و با مانتو و مقنعه رفتم زیر پتو. همسر سابق آمد و سلام و علیک و خبر اینکه باز سرما خورده است و همین. صبح شد. جمعه صبح. وارد جزییات نشوم همین بس که من یکی از هشت بار بدترین دوران بیماری را از همان شب و به مدت بیش از یک هفته تجربه کردم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. کودکی عجیب است. اگر کودکی معمولی داشته باشید در مقابل یک کودک بزرگوارانه به او لبخند میزنید. اما اگر کودکیتان به هر شکلی رنگ متفاوت از معمول داشته باشد دیگر از دیدن کودکان وحشت میکنید. وحشت میکنم. با خودم نگاه میکنم که وای به حال این کودک که هر چه امروزه روز میبیند و میشنود و میگذرد، فردا روز و فرداهای بعد چنان خفتش میکند که هیچ مجال فرارش نمیدهد. کودکی بسیار عجیب است. سری بزنید به خانه و کوچه و خیابانی که در آن متولد شدید، شاید کمی درک کنید. کودکی عصاره ی دردهاست. چه فلسفی! اما جدا از شوخی، انگار کل زندگی درونی شما، احساسات آتی شما، در اتفاقات کودکیتان در لحظه لحظه کودکیتان نشان دارد. کودکی پنج شش سال طول میکشد و پنجاه شصت سال حس و باور از آن رنگ میگیرد. من از کودکی میترسم. کودکی یک مشت اتفاق است که میشود یک عمر زندگی. اگر این پست طول و دراز را میبینید، لازم است بدانید که تنها دلیلش، تنها دلیلش، تنها، دلیلش صدای ناقوس کلیسا مانندیست که همین چند دقیقه پیش، در خواب و بیداری شنیدم و آسمانی که در آن باد میوزد و فقط همان یک شب که مادر بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4780583012721400781?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/11/blog-post.html#comment-form' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4780583012721400781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4780583012721400781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='خودمونی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-482657536520631674</id><published>2010-10-30T03:58:00.000+03:30</published><updated>2010-10-30T03:59:31.351+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>دردی از دل</title><content type='html'>زندگی چقدر عوض شدی!&lt;br /&gt;آبان رسیده. &lt;br /&gt;چند روز پیش با بچه ها غر میزدیم که چقدر تولد در این ماه است و وضعیت جیبها کساد. من میگفتم من که میروم محاق، شما را نمیدانم. میگفتم من یک دهه مراسم دارم از ۱۰ آبان سالگرد جداییم تا ۲۰ آبان سالگرد ازدواجم. یکی میخندید که تو اول جدا شدی بعد ازدواج کردی؟ و ما همه نگاهش میکردیم که چرا انقدر بی نمکی!؟ و خودش قاه قاه میخندید. انقدر که ما هم قاه قاه میخندیدیم.&lt;br /&gt;آبان رسیده.&lt;br /&gt;چند روز پیش کامیار عکسها را میدید، دیدم چه هر جا که بوده ام حلقه چهل و سه هزار تومنیم دستم بوده، حتی آن عکس که در خواب بودم، چقدر دوست داشتم آن حلقه را. درست فردای روز جدایی گم شد، اصلا نفهمیدم چه شد بعد از سه سال یکهو گم شد!&lt;br /&gt;آبان رسیده. &lt;br /&gt;هوای اینجا حسابی سرد است و بارانی. بیش از آبان تهران بارانیست. نمیدانم شاید هم ایراد از سال است. بیش از سالهای قبل بارانیست. نمیدانم، شاید.&lt;br /&gt;آبان رسیده.&lt;br /&gt;چند روز پیش خاطره ی اولین پسری که دوستش داشتم را میگفتم. پسری که همیشه فقط از پشت پنجره میدیدمش. او میخواند: چی میشد، اگه میشد.. من میخواندم: توی یک دیوار سنگی… . پانزده سالگی و عاشقیهای خودش. مامان میگفت ببین اگر زن این شده بودی چه میشد! من میگفتم کسی چه میداند، شاید حتی بهتر! کسی چه میداند!؟&lt;br /&gt;آبان رسیده.&lt;br /&gt;موهایم بلند شده. دستهایم لاغر. گونه هایم افتاده. لبهایم ترک ترک. مدتهاست دیگر کسی به دیدنم نمیگوید چه دختر زیبایی! میگویند چه لاغر شده ای، میگویند چه رنگ پریده ای، میگویند چه شکسته شده ای، میگویند چه عوض شده ای. و فقط میگویند و هیچکس نمیپرسد: چه شده ای؟&lt;br /&gt;آبان رسیده.&lt;br /&gt;هجده ساله بودم که برای اولین بار با پسری دوست شدم. آبانی بود، ده آبان. یادم هست. از کیف مامان پول برداشتم و برایش کیف خریدم. زندگی عوض شده! هشتم به نهم گرو مانده و کاغذهای ترجمه روی دستم باد کرده.&lt;br /&gt;آبان رسیده.&lt;br /&gt;زندگی خیلی خیلی زود، خیلی خیلی زیاد عوض شده.&lt;br /&gt; بغضم یخ زده.&lt;br /&gt;و هیچ گرمایی نیست.&lt;br /&gt;بلکه بشکند این شیشه ی نازک...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-482657536520631674?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_30.html#comment-form' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/482657536520631674'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/482657536520631674'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_30.html' title='دردی از دل'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1800351009879257294</id><published>2010-10-28T15:19:00.000+03:30</published><updated>2010-10-28T15:21:36.158+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='MuZiX'/><title type='text'>مینویسم..</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/zUFunmA9/Minevisam.html"&gt;اگر بگذارد...&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1800351009879257294?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_28.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1800351009879257294'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1800351009879257294'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_28.html' title='مینویسم..'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-7905842798667530599</id><published>2010-10-25T04:08:00.001+03:30</published><updated>2010-10-25T04:14:19.635+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>من سردم است.. من سردم است.. و گویی هیچگاه گرم نبوده ام*</title><content type='html'>اصلا انگار من آدم رفتنم ها!&lt;br /&gt;خودم که نمیدانستم. اولترها خیال میکردم یک دیگری هست که میآید، میرود و این میشود یک قصه عاشقانه و درام. آنقدر که میتوانم برایش شعر بگویم و قصه بنویسم. اما حالا که نگاه میکنم همه اش من رفته ام. میبینم این منم که پاک کرده ام…&lt;br /&gt;میبینم یکی را که بودنش را دوست میداشتم، و همین اندکی پیش رهایش کردم. &lt;br /&gt;صادق باشم، در این پست خودفریبی جایز نیست!؟ اوهوم، من رفتم! همین خود خود من، رفتم.&lt;br /&gt;این که چیزی نیست(هست!)، همین هفته پیش بود که جمعی را کلهم به کنار نهادم. اصلا یک وضعیتی.&lt;br /&gt;کمی عقبتر، مادرم بود، کسی که حذف شد.&lt;br /&gt;کمی پیشترش باز یک جماعت دیگر.&lt;br /&gt;همین دو ماه قبل هم یک دسته از رفقا.&lt;br /&gt;حتی آن شب که نشستم پای این لپتاپ و دانه دانه آنها که فالو میکردم را پاک کردم.&lt;br /&gt;میبینم گرچه نمیفهمم این رفتن هایم از چیست.. اصلا از کجا آمده؟ قرار نبود که! نه واقعا اصلا قرار نبود اینطور باشم، قرار نبود که آدمها را پاک کنم، حتی آدمهایی را که دوستشان میداشته ام(میدارم؟). هاه، حالا رفقای باقی جک ساخته اند که فلانی میرود و شش ماه بعد برمیگردد. میخندیم. من هم، میخندم و گاه در میان خندیدنهایم فکر میکنم چند شش ماه دیگر باید؟ گاه در میان خندیدنهایم فکر میکنم که آخر مرا چه میشود؟&lt;br /&gt;من.. این پست را برای چه مینویسم؟ نمیدانم درست. یادم نمیآید یعنی. یا شاید نمیفهمم... &lt;br /&gt;آخ، یک بار امید گفت به زندگی برگشته و یکی یکی آدمهای بلاک شده اش را به آغوش پذیرفته، راستی نکند دارم از زندگی دور میشوم؟ نکند از زندگی دور بشوم؟ &lt;br /&gt;من میترسم.&lt;br /&gt;من سردم است.&lt;br /&gt;و انگار یک روزی بوده که گرم بوده ام، یک روز (اما) در گذشته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*فروغ فرخزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-7905842798667530599?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_25.html#comment-form' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/7905842798667530599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/7905842798667530599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_25.html' title='من سردم است.. من سردم است.. و گویی هیچگاه گرم نبوده ام*'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4190230354993347958</id><published>2010-10-24T01:03:00.002+03:30</published><updated>2010-10-24T01:56:24.135+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><title type='text'>دروغ</title><content type='html'>حسن فارسی چت کردن این هست که وقتی میخوای الکی اسمایلی لبخند رو واسه طرف بزنی که یعنی من کووول هستم و مشکلی نیست و همه چی آرومه، میتونی بدون نگرانی از عواقب کار، کینه ات رو روی کیبورد خالی کنی و اسمایلی غمگین رو بزنی. اون لبخند میخونه و با خیال راحت ادامه میده. چشمهات رو که نمیبینه که!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. &lt;br /&gt;:)&lt;br /&gt;:(&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4190230354993347958?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_24.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4190230354993347958'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4190230354993347958'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_24.html' title='دروغ'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-7331937541989120782</id><published>2010-10-19T04:44:00.001+03:30</published><updated>2010-10-19T04:46:46.327+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>مینوشمت</title><content type='html'>شراب تلخ است.&lt;br /&gt;و من تلختر، که بی توام.&lt;br /&gt;و یاد تو تلختر، چون در من میخروشد.&lt;br /&gt;و این پست، &lt;br /&gt;تلخترین.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-7331937541989120782?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_6495.html#comment-form' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/7331937541989120782'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/7331937541989120782'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_6495.html' title='مینوشمت'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-5311377576389418203</id><published>2010-10-19T04:42:00.000+03:30</published><updated>2010-10-19T04:43:17.859+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>کاش، خودت</title><content type='html'>گفت: یعنی من هیچ خوبی نکرده ام؟&lt;br /&gt;گفتم: نه آنقدر که حال به آغوش بدارمت، تنها به آن میزان که نیمه شبها عروسکی را که تو برایم آوردی به چنگ &lt;br /&gt;عشق بفشارم و به خواب روم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-5311377576389418203?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_4127.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/5311377576389418203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/5311377576389418203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_4127.html' title='کاش، خودت'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6133091817372893377</id><published>2010-10-19T04:38:00.001+03:30</published><updated>2010-10-19T04:38:38.022+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>انصاف نبود!</title><content type='html'>رفتنت با خودت بود،&lt;br /&gt;فراموش کردنت با من.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6133091817372893377?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_594.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6133091817372893377'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6133091817372893377'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_594.html' title='انصاف نبود!'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6277241108794854191</id><published>2010-10-19T04:30:00.001+03:30</published><updated>2010-10-19T04:32:22.130+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تنهایی'/><title type='text'>تشنه</title><content type='html'>- گل میخری؟&lt;br /&gt;+ نه نمیخوام. &lt;br /&gt;- بخر دیگه..&lt;br /&gt;+ گفتم که نمیخوام. &lt;br /&gt;- تو رو خدا!&lt;br /&gt;+ چه نازی تو! اسمت چیه؟&lt;br /&gt;- سحر. گل بدم؟&lt;br /&gt;+ نه، خیلی کوچولویی که! چند سالته سحر؟&lt;br /&gt;- چهار. بیا بخر دیگه!&lt;br /&gt;+ نمیخوام گل رو. میخوای بشینی تو ماشین بریم بگردیم یه کم؟&lt;br /&gt;- نه. چندتا بدم؟&lt;br /&gt;+ گفتم که نمیخوام. بیا بشین منم تنهام بریم با هم یه چیزی بخوریم و بازی کنیم.&lt;br /&gt;- نمیام. زیاد بخر ارزون میدم.&lt;br /&gt;+ دوست داری دختر من بشی، بزرگت کنم، با هم دیگه خوش بگذرونیم.&lt;br /&gt;- نه. راستی راستی نمیخوای؟&lt;br /&gt;+ چند بار گفتم نه. ولی اگه بیای با هم بریم خیلی بهت خوش میگذره ها.&lt;br /&gt;چراغ سبز میشود.&lt;br /&gt;به کنار میروند گدایان نان شب.&lt;br /&gt;در دور میرویم گدایان محبت.&lt;br /&gt;همه دستها خالی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6277241108794854191?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_19.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6277241108794854191'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6277241108794854191'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_19.html' title='تشنه'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-3816612835562589760</id><published>2010-10-16T03:58:00.001+03:30</published><updated>2010-10-16T04:15:14.070+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تنهایی'/><title type='text'>forget it\me</title><content type='html'>&lt;div style="text-align:left; direction:ltr" dir="ltr"&gt;Whoever you are, I am -unfortunately- someone else.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-3816612835562589760?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/forget-itme.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3816612835562589760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3816612835562589760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/forget-itme.html' title='forget it\me'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-5155477989263792813</id><published>2010-10-16T03:04:00.001+03:30</published><updated>2010-10-16T03:08:54.015+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Movie'/><title type='text'>no more</title><content type='html'>&lt;div style="direction:ltr; text-align:left" dir="ltr"&gt;"..please dont  love me&lt;br /&gt;love ain't done nothing for me &lt;br /&gt;love beat me &lt;br /&gt;raped me&lt;br /&gt;called me an animal&lt;br /&gt;make me feel worthless&lt;br /&gt;make me sick."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0929632/"&gt;Precious: Based on the Novel Push by Sapphire\Lee Daniels&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-5155477989263792813?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/no-more.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/5155477989263792813'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/5155477989263792813'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/no-more.html' title='no more'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-5918782445468642643</id><published>2010-10-10T14:38:00.002+03:30</published><updated>2010-10-10T14:42:30.877+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><title type='text'>باشه.</title><content type='html'>آره عزیزم، من بدم، من آدم بده ام. حالا میتونی بری موزیکهای دیگه ای رو به من تقدیم کنی. از همون موزیکا که توش یکی بده میره و برنمیگرده. از همونا که توش یکی خیلی بیمعرفته چون میره و یکی خیلی ناز و خوبه چون میمونه. برو گوش کن و پیش خودت بگو که من نامردم، من عوضیم، من سنگم.&lt;br /&gt;هی، تو حتی میتونی با اون آهنگها گریه کنی، فکر خوبیه، اصلا برو به همه بگو که آدمت خیلی بد بود، چه بد گذاشتت و ترکت کرد، یهو، برو بگو که "رفت". اصلا تو وبلاگت بنویس "رفت". قول میدم کلی لایک بخوره. قول میدم همه بهت حق بدن...&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 9pt;"&gt; من هم قول میدم هیچوقت نگم که با تو بودن چقدر سخت بود. حتی سخت تر از نداشتنت، با وجود دوست داشتنت.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; برو آروم شو، برو بدون من.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-5918782445468642643?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_10.html#comment-form' title='17 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/5918782445468642643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/5918782445468642643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_10.html' title='باشه.'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4111604660397991461</id><published>2010-10-02T15:32:00.006+03:30</published><updated>2010-10-02T16:02:46.704+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>تا کجا؟</title><content type='html'>میبینیش. میبیندت. میخنددت. میخندیش. میآیدت. میپذیریش… میرود. یا. میروی. (تفاوت نمیکند). و تمام.&lt;br /&gt;انگار که تمام، گرچه آغاز است. آغاز حضورش به یادت. حضورت به یادش. تلخ یا شیرین. تفاوت نمیکند او میماند تو هم میمانی گرچه دیگر 'هرگز' با هم نمیمانید. و این 'هرگز' سخت است. کم هم که نه، بسیار سخت است.&lt;br /&gt;بیژن مرتضوی میخواند که: &lt;i&gt;'..ولی بی عشق چه خواهی کرد.'&lt;/i&gt; و آهنگ را همینجا 'تمام' میکند. این هم 'تمام'  نمیشود. نه 'تمام' نمیشود. به خاطرت مینشیند که هی، تو، بی عشق چه خواهی کرد؟ بی او چه خواهی کرد؟ اصلا تو چه توانی کرد؟ آخر آدم بدون آدم که نمیشود. آدم بدون آدم میمیرد. آدم بدون آدم زود میمیرد. درد میکشد و میمیرد.&lt;br /&gt;-تا که نمیری-.. میبینیش. میبیندت… و باز، آخ باز، خط 'تمام' بر خاطرت. که میماند. که سخت است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4111604660397991461?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_7436.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4111604660397991461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4111604660397991461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_7436.html' title='تا کجا؟'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-9146834932419738201</id><published>2010-10-02T15:29:00.000+03:30</published><updated>2010-10-02T15:31:51.302+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>انگار میگریم!</title><content type='html'>بنگر آن که نگرآن میرود و نمینگردت تا که نگرید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-9146834932419738201?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_02.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/9146834932419738201'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/9146834932419738201'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_02.html' title='انگار میگریم!'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6143897588054670539</id><published>2010-10-01T02:07:00.003+03:30</published><updated>2011-02-15T15:02:36.336+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بابا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ایران'/><title type='text'>جامش به دست تو بود و زهرش به کام ما</title><content type='html'>آیا میدانستید کشته های ایرانی جنگ ایران و عراق بیش از دو برابر نیروهای عراق بوده است؟&lt;br /&gt;آیا میدانستید چهارصد نفر نیروی ایرانی پس از تصرف خرمشهر توسط عراق در یک گور دسته جمعی به خاک سپرده شدند و ساکنین خرمشهر که در پس پل جهان آرا هنوز ساکن بودند صدای فریاد زنده در گورها را تا سه شبانه روز میشنیدند؟&lt;br /&gt;آیا میدانستید رهبری که خیلی خیلی خیلی دیر جام را نوشید در صدد فتح لبنان از مسیر عراق بوده است؟&lt;br /&gt;آیا میدانستید افراد خانواده های ساکن شهرهای مرزی ایران مانند دزفول و خرمشهر و اهواز و آبادان و … صبحها گریان از هم جدا میشدند؟ چرا که هیچکدام به بعد از ظهر به جمع دوباره خانواده در بعد از ظهر ایمان نداشتند..&lt;br /&gt;آیا میدانستید استفاده از سلاحهای شیمیایی در جنگ ایران و عراق از پس از رد تقاضای صلحِ دولت عراق توسط دولت ایران بود؟&lt;br /&gt;آیا میدانستید آن مرد که در بیمارستان ساسان تهران فحشهای رکیک را فریاد میزد بر اثر استفاده از مرفین به منظور کاهش دردهای ناشی از گازهای شیمیایی جنگ مقدس(؟!) معتاد شده بود و نبود موقت مرفین در بیمارستانهای جانبازان سبب اختلال در عملکرد ذهنی او شد و بهمین دلیل دادگاه وی را از دیدار با فرزندانش منع کرد و کودکان را به همسر سابقش سپرد که پس از سالها انتظار و تحمل کسریهای مادی تن به ازدواج مجدد داده بود؟ همان مرد که پیش از سپیده صبح پس از تزریق مرفین در نهایت ادب و آرامش ضمن عذرخواهی از پرستاران لنگان و سرفه کنان اورژانس بیمارستان را ترک کرد تا شبی دیگر نه چندان دور…&lt;br /&gt;آیا میدانستید هنوز چند نفر؟ چند خانواده؟ چند فرزند؟ چند همسر؟ چند مادر؟ چندین؟&lt;br /&gt;&lt;div align="left" style="text-align:left"&gt;&lt;img src="http://lh4.ggpht.com/_TDkVAOpWyJg/TKUe5NlKLFI/AAAAAAAAA1s/-2GFvUqaRuQ/s144/3%20-%20Copy.jpeg"/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6143897588054670539?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_01.html#comment-form' title='35 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6143897588054670539'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6143897588054670539'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post_01.html' title='جامش به دست تو بود و زهرش به کام ما'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://lh4.ggpht.com/_TDkVAOpWyJg/TKUe5NlKLFI/AAAAAAAAA1s/-2GFvUqaRuQ/s72-c/3%20-%20Copy.jpeg' height='72' width='72'/><thr:total>35</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4542607879607974230</id><published>2010-10-01T01:36:00.004+03:30</published><updated>2010-10-01T03:13:04.838+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='MuZiX'/><title type='text'>نگر آن</title><content type='html'>قضیه از اینجا شروع شد که یک آهنگ راک خیلی خیلی ناز تو یه وبلاگ پیدا کردم.&lt;br /&gt;نه، قضیه از اینجا ریشه گرفت که این سیستم جدیده و هنوز وقت نشده تنظیماتش رو کاملا طبق سلیقه خودم بچینم و وقتی آهنگی رو دانلود میکنم خودش میزه تو آیتونز پلی میکنه و اون آهنگی که بالا گفتم هم از این شرایط مستثنا نبود.&lt;br /&gt;البته اصل قضیه شاید برگرده به امروز که خواهرم شکایت کرد که من واسه غریبه جماعت کلی وقت میذارم اما سیستمش چند وقته رو هوا مونده و سایت شوهرش رو آپ نکردم و حتی حالا که دارم واسه آخرین روزها میبینمش هم باز به فکرش نیستم و قاعدتا چنین گلایه ای از چنین کسی خیلی واسم گرون تموم شد و خلاصه انقدر فکرمو مشغول کرد که در عوض هارد خودش هارد خودم رو فرمت کردم و متاسفانه تمام آهنگهای فوق العاده خارجکیم رو از دست دادم.&lt;br /&gt;هممم.. حقیقتش اینه که قضیه برمیگرده به خیلی ماه پیش که یکی از دوستهای اینترنتی من رو با گروه آرکایو آشنا کرد و امروز هم یکی دیگه چندتا آهنگ این گروه رو شر کرد و من یه ستاره زدم کنارش که یعنی دانلود خواهم کرد.&lt;br /&gt;شاید هم قضیه مربوط باشد به آن نزدیک یک سالی که با دوستم راه میفتادیم تو خیابونها از یازده شب تااااااااا حتی طلوع خورشید و آهنگ گوش میدادیم و همخوانی میکردیم و فریاد میزدیم و..&lt;br /&gt;اصل قضیه واسه یه مدت کسالت بود که کم و بیش برطرف شد اما وحشت بازگشتش باعث شد -دست کم موقتا- آهنگهای غمگین رو کنار بذارم و بهمین دلیل مدتها بود از موزیکهای مورد علاقه م دور موندم.&lt;br /&gt;قضیه سال هشتاد و سه شاید باشه که یک سی دی اتفاقی به دستم رسید و آناتما رو شناختم و عاشقش شدم و بیشتر تو راکها گشتم و اینگونه.&lt;br /&gt;اصلا قضیه رو فراموش کنید. اصلا قضیه ای در کار نیست. باور کنید، گرچه منصفانه تره که باور نکنید، چون دارم دروغ میگم ولی میشه تصور کرد که! آره تصور کنید هیچ قضیه ای در کار نیست و من همینجوری دلم گرفت و ازم خواست که بیدار بمونم و سیگار دود کنم و وبلاگ بنویسم بلکه به این بهانه ها کمی آناتما و آرکایو و آلترناتیو گوش کنم.&lt;br /&gt;شب سردیه.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?qkkkmqq917o552o#2"&gt;Again\Archive&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?v9x2ae49u90makm#2"&gt;F.u.c.k you\Archive&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/ym6Jrqkd/Anathema_-_Lost_Control.htm"&gt;Lost control\Anathema&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/2zl82G2h/Poets_Of_The_Fall_-_King_Of_Fo.html"&gt;King of fools\Poets of the fall&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/gk8daGV9/Pink_Floid_-_Comfortably_numb.htm"&gt;Comfortably numb\Pink Floyd&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/sRRrewED/214_guns_n_roses_-_this_i_love.html"&gt;This I love\Guns &amp; Roses&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/-dhZnn2r/Pink_Floid-High_Hopes.htm"&gt;High hopes\Pink Floyd&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4542607879607974230?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post.html#comment-form' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4542607879607974230'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4542607879607974230'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='نگر آن'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1942010193270660796</id><published>2010-09-28T20:45:00.000+03:30</published><updated>2010-09-28T20:46:38.410+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>دله دیگه.. شما ببخش مادرجان</title><content type='html'>دلم نمیخواست اینطور باشه، دلم میخواست جور دیگه ای باشه..‬&lt;br /&gt;‫این رو وقتی بچه بودم هم حتی میفهمیدم که من اصلا واسم مهم نیست مامانم جوون و خوشگل باشه، واسم مهم نیست همه بگن به مامان نمیاد من دخترش باشم و مامان با ذوق بگه تازه یدونه بزرگتر از این بچه هم هست، برعکس دلم میخواست مامان یه جوری باشه انقدر شبیه مامانها که همه، همه، همه ی دنیا بفهمن که اون مامان منه و این منم که مامان دارم..‬&lt;br /&gt;‫من هیچوقت دلم نمیخواست -اگه اجازه میداد بغلش کنم- از بوی تند عطرش سرم گیج بره، برعکس دلم میخواست مامانم بوی خونه بده، یک روز بوی پیازداغ بده یک روز بوی قرمه سبزی و یک روز بوی خنک کولر..‬&lt;br /&gt;‫من اصلا دلم نمیخواست مامانم معلم باشه و بچه ها حسودیشون شه که تو درسها میتونه کمکم کنه، من فقط دلم میخواست واسه یک بار هم که شده بیاد مدرسه بیاد دنبالم، بیاد جشن تکلیفم، بیاد جشن برنده شدنم تو جشنواره، بیاد واسه مسابقات شطرنج،.. بیاد تا همه ببیننش و من خوشحال بشم..‬&lt;br /&gt;‫من اصلا دلم نمیخواست واسم شماره اشتراک پیتزافروشی بگیره برعکس دلم میخواست بره توی ‬آ‫شپزخونه و بهم ‬آ‫شپزی یاد بده.. کاری که هیچوقت نکرد..‬&lt;br /&gt;‫من اصلا دلم نمیخواست که فقط وقتی با تلفن حرف میزنه خنده ش رو ببینم..‬&lt;br /&gt;‫من اصلا دلم نمیخواست ظرف دو ماه شوورم بده، برعکس دلم میخواست بشینه بگه دخترم فلانه و بهمانه..‬&lt;br /&gt;‫من اصلا دلم نمیخواست وقتی گریه میکنم دعوام کنه و بگه چقدر زشت شدم، برعکس دلم میخواست بیاد کنارم و تو بغل بگیردم و واهمه نداشته باشه از اینکه لباسش خیس میشه.. مثه بابا، مثه بابا که عمو میگه وقت رفتن سینه ی لباس مثلا ضد آب جنگ، تو تنش خیس شده بود از گریه من، از گریه ی خودش…‬&lt;br /&gt;‫من اصلا دلم نمیخواست بیام اینجا و واسه مامانم بنویسم، برعکس دلم میخواست مینشستم کنارش و از همه چی حرف میزدم.. شاید از مامان یکی از دوستام که مامان خوبی نبوده، هیچوقت نبوده، اصلا نبوده ولی مثلا بوده..‬&lt;br /&gt;‫نه دلم نمیخواست..‬&lt;br /&gt;‫نه هیچی نشده، فقط یکی یه ‬آ‫هنگ خوند درباره مادرش و من به فکر رفتم که چه همیشه جاش خالی بوده، جای اون مامانی که مثل واژه ی مامان، صبوره، مهربونه، عزیزه یا بقول محمد فرشته ست…&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1942010193270660796?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_28.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1942010193270660796'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1942010193270660796'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_28.html' title='دله دیگه.. شما ببخش مادرجان'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-3022659682460632522</id><published>2010-09-22T19:29:00.002+03:30</published><updated>2010-09-23T07:41:28.820+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شغل'/><title type='text'>دوستانم</title><content type='html'>هوا تاریک شده است، و ساختمان سرد، نشسته‌ام پشتِ میزِ همیشه شلوغم که امروز به خوبی تمیز و خالی بود، و دستهایم را، با لذت، بر دکمه‌های کیبوردی میفشارم که مدلش را خودم پیشنهاد دادم...&lt;br /&gt;قدیمترها که در ساختمانِ قبلی بودیم، گاه شبها میماندم و مینوشتم، و نمیدانم چرا در این ساختمانِ جدید دستم به نوشتن نمیرفت هرگز، ساختمانِ جدید، یک سالی است که به اینجا منتقل شده‌ایم اما جدید است دیگر، یعنی که از اول که نبوده، بویِ خاک نمیدهد که، اول ما بودیم بعد اینجا بود، خلاصه جدید است دیگر،..&lt;br /&gt;اوهوم، نوشتنهایم محدود شده بود به شبهایِ خانه، به شبها که خانه پناهم بود از اینجا، از خیابان،.. اما امشب، چه بگویم، نه که بگویم اینجا شده پناهم اما امشب،... شبِ آخر است!&lt;br /&gt;یعنی که دیگر فردا که صبح شود نباید بیایم در ترافیکِ حکیم و حواسم باشد که چمران را رد نکنم..&lt;br /&gt;یعنی که دیگر فردا که صبح شود نباید بیایم و به صدایِ بلند بگویم سلام و مریم بخندد و محمد بگوید پرایدم خسته است و سوگل گنده گنده دست بدهد و امیر نیمخیز بلند شود که یعنی من برایش محترمم و کیان پاهایش را تا زیرِ میزِ من دراز کند و احسان تا ظهر نیاید..&lt;br /&gt;یعنی که دیگر فردا که ظهر شود من نیستم که بروم میانِ درِ اتاقها و یادشان بیندازم که وقتِ گرسنه شدن است و به محمد و احسان پیشنهاد دهم یک زن مثلِ زنِ خودشان برایم دست و پا کنند که انقدر غذایِ پدر خوب نخورم...&lt;br /&gt;یعنی که دیگر فردا که عصر شود من نیستم که با یک پاکت پفک بپرم بروم مقابلِ احسان و او دعوایم کند که چرا پایم را روی ِ داکت گذاشته‌ام و بروم کنارِ محمد و او فقط یک دانه پفک بردارد و با تعارف دوم دو دانه و با تعارفِ سوم..، یا بپرم رویِ میزِ کنارِ مریم و کلی شلوغ کنم و پاهایم را تاب بدهم و یکهو ببینم که سوگل در هم میشود که مدیر آمد و پفکها را یکجا قورت دهم!&lt;br /&gt;یعنی که ..&lt;br /&gt;این حرفها، همه اش یعنی که من دلتنگ میشوم..&lt;br /&gt;دلتنگِ مرضی، چون اون روز صبح که ساعت شش رسیدم شرکت و مثلِ خر گریه میکردم، از آن ساختمان آمد این ساختمان، من را در آغوش گرفت و کمی بعد برگشت..&lt;br /&gt;دلتنگِ مریم که خیلی دیر آمد، خیلی زود به دل نشست، و مرا به حرف نشاند..&lt;br /&gt;دلتنگِ محمد که وقتی سی میلیون بدهکار بودم، گفت هر کی یه مقداری کمک میکنه جور میشه من پنش تومن... امروز هم انقدر برایم ساز زد تا اشکم بچکد&lt;br /&gt;دلتنگ گلی که مهربان است، یک روز آمد گفت من سوگلم، من هم گفتم عاطفه‌ام اما گلی صدایت میکنم و برایش میخواندم: گلی خوشگلی، گلی دلبری، ..&lt;br /&gt;دلتنگِ احسان که نانوشته وعده‌ی سه بار جنجالِ هفتگی را داشتیم و چهار بار دستِ برادری..&lt;br /&gt;دلتنگِ کیان که گاها چه زیرآبی میزد و گاها چه دلچسب حمایت میکرد..&lt;br /&gt;دلتنگِ الهام که دامانش همیشه برایِ غمهایم گسترده بود..&lt;br /&gt;دلتنگِ مهندس، که پدرانه‌ترین بود..&lt;br /&gt;&lt;div&gt;و این دلتنگیها، همه اش یعنیکه دوستتان دارم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-3022659682460632522?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_22.html#comment-form' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3022659682460632522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3022659682460632522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_22.html' title='دوستانم'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4280526115497873766</id><published>2010-09-07T01:27:00.000+04:30</published><updated>2010-09-07T01:28:33.639+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>از نبودن‌هایت</title><content type='html'>&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Grief"&gt;:(&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4280526115497873766?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_1182.html#comment-form' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4280526115497873766'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4280526115497873766'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_1182.html' title='از نبودن‌هایت'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4387560422580247960</id><published>2010-09-07T01:15:00.001+04:30</published><updated>2010-09-07T01:17:11.217+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>تقصیر با قصه‌ها بود</title><content type='html'>تقصیر با قصه‌ها بود..&lt;br /&gt;که همه هپی‌اندینگ بودند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4387560422580247960?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_864.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4387560422580247960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4387560422580247960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_864.html' title='تقصیر با قصه‌ها بود'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-965534810860038078</id><published>2010-09-07T00:08:00.000+04:30</published><updated>2010-09-07T00:14:16.795+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>من، میمیرم</title><content type='html'>فروغ میخواند&lt;br /&gt;سیگار دود میشود&lt;br /&gt;ساعت میچرخد&lt;br /&gt;باد میرقصد&lt;br /&gt;پشه میخندد&lt;br /&gt;خاک مینشیند&lt;br /&gt;قلبم میطپد&lt;br /&gt;و من "فقط" تماشا میکنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-965534810860038078?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_07.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/965534810860038078'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/965534810860038078'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_07.html' title='من، میمیرم'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-990909345892774401</id><published>2010-09-06T23:50:00.000+04:30</published><updated>2010-09-07T00:05:49.215+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عاشقانه'/><title type='text'>"هنوزم میشه عاشق بود"</title><content type='html'>فردا، که چند دقیقه‌ایست شده امروز، تولدش است. از یک هفته قبل به فکرش بودم، قبلتر، از وقتی طعمِ شهریور آمد، خیالات کردم که چه‌ها که نخواهم کرد. خیال کردم بعد از ظهر میروم دستشویی طبقه دوم شرکت، که خانمانه است، آرایش میکنم، کادوهایش را که حتما بهترین کتابهایی خواهند بود که امسال خوانده‌ام کادو میکنم، میروم درِ خانه‌اش را میزنم، میبوسمش و میگویمش که چقـــــــــدر از بودنش خوشحالم و چقدر تولدش مبارک بوده و چقدر عزیز است و برایش دعا میکنم که بماند، سالم بماند، برایم بماند.&lt;br /&gt;فرصت نشد. فرصت شد، دل نشد. صادقانه بگویم دلم نیامد صدای ِحزینِ این روزهایم، سالروزِ شادِ بودنش را بیرنگ کند. تولد&lt;a href="http://dizysangy.blogspot.com/"&gt;ت&lt;/a&gt; نیک، شاد، مستدام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-990909345892774401?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_4950.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/990909345892774401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/990909345892774401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_4950.html' title='&quot;هنوزم میشه عاشق بود&quot;'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-5702145472843638125</id><published>2010-09-06T23:45:00.003+04:30</published><updated>2010-09-07T09:28:48.582+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>درهم و بی هم</title><content type='html'>"این داستان هم مرا بی سببی نیست" را میگویم و از جا بلند میشوم. پتو را کنار میزنم و پرده را میکشم و کتاب را همانطور باز رویِ تخت برمیگردانم و به صدایِ بلند میگویم: "اینطور نمیشود".&lt;br /&gt;انگار که اشتباهی شده باشد، ساعت از یازده گذشته اما برخلافِ هر شب دیگر نه در رختخواب، با کتابی بازمانده به خواهش انگشتانم خوابیده‌ام و نه چراغها خاموشند و نه پنجره نیم‌باز مانده.&lt;br /&gt;"امشب هم شبیست برایِ خود"؛ که میتوانست نباشد. میتوانست پیوسته به بعدازظهر نفرت انگیزی که در بستر با چشمانی دریده میانِ افکار دست و پا میزدم باشد. میتوانست اما نشد که بشود. شاید چون حرفها را به مریم گفتم و در مقابلش وقتی که گفت "آدمها چه ساده همدیگر را طرد میکنند" بغض کردم و به انگشتانی خیس از ترسِ محکوم شدن به آنچه ناخواسته است در پسِ چراغِ همیشه خاکستریِ چت برایش نوشتم که نه، این آن نیست، بی چاره مانده‌ام و او نوازشم کرد که تو گلی و جایت خالی خواهد بود و من گرم شدم.&lt;br /&gt;"گونه‌ای دیگر باید" را ورد میکنم و چراغ را روشن میکنم و تلوزیون را بیصدا روشن میکنم و به دستهایم میگویم تا فریادرسم باشند.&lt;br /&gt;مینشینم که بنویسم و به خودم میگویم "بس کن" و یادِ بعد از ظهرِ آتشینِ امروز میافتم که به خودم گفتم بس کن، به خودم گفتم باور کن، به خودم گفتم.. به خودم گفتم، به شما که نگفتم!&lt;br /&gt;"نمیشود" را دوست ندارم. وقتی زندگی به جایی رسید که دیدم به قولِ شتولتس رو به آبلوموف "حالا یا هرگز" فهمیدم که سهمِ من "باید" حالا باشد. چرا؟ چون یک روز کسی به من گفت قدرِ خودم را بدانم. روزها گذشت کسانِ دیگری هم آمدند، آنها هم گفتند که قدرِ خودم را بدانم و من پس از مدتها پرس و جو که این قدر چه هست که باید بدانمش فهمیدم که سهمم است به جایِ "هرگز"، "حالا" را انتخاب کنم. نه این هم که حالایِ حالا اما وقتی به همین نزدیکی. دقیقتر بگویم زمانی درست چسبیده به لحظه‌ی نهاییِ بازه‌ی دردناکِ سوگواری. میخواهم بگویم اتفاقها که میافتند، وقتی که تلخ باشند، یک سوگواری به شما بدهکارند، مدت زمانِ این سوگواری هم به انتخابِ شما، شده یک سال و نیم سوگواری، یا سه دقیقه، مهم این نیست، مهم آن است که وقتی یک سال ونیم تمام شد، آن دمی که تمام شد، بگویی "حالا" و حالا را آغاز کنی. آن لحظه است که هیچ دوست ندارم بگویم "نمیشود". این را هم بگویم که دیرزمانی به من میگفتند تمامش کن، هرگز نگفتم نمیتوانم، هر بار گفتم "به وقتش" و به وقتش هم تمامش کردم.&lt;br /&gt;نه که همه چیز شدنی باشد، مثلا وقتی کسی تو را نمیخواهد این یعنی اینکه فلانی تو را نمیخواهد و خواستنِ او میشود نشدنی، اصرار هم نکنید، هیچ راه ندارد، اصرار میریند به هیبتتان، اما میشود که فهمید که فلان خواستن ناشدنیست و در عوضش – تا عوضش چه باشد – فلان چیز شدنیست. جبران نمیکند اما سرگرم میکند. هیچ فردایی دیروزِ من را جبران نمیکند، امید اما در آن فرداست در آنچه در فردا مستور شده، در آنچه میتواند فردا را بی حسرتِ دیروز سپری کند. و شاید زندگی فقط همین باشد. کلیشه؟&lt;br /&gt;"مرا چه میشود" را هم میانه‌ی همین پست به خودم گفتم! مرا چه میشود که اینطور مینویسم؟ مرا چه میشود که ساعتی پیش خیال میکردم دیگر نمینویسم؟ مرا چه میشود که تو .. نه، بگذریم، تو برایِ دیروزی، سوگواریت بشود برایِ وقتی دیگر، دستِ کم حالا انصاف نیست..&lt;br /&gt;"پابلیش کنم؟" را جواب نمیدهم، بگذاریم به قولِ دکتر دل به اتفاق برود..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-5702145472843638125?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_1286.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/5702145472843638125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/5702145472843638125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_1286.html' title='درهم و بی هم'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-8031105377199023691</id><published>2010-09-06T03:31:00.001+04:30</published><updated>2010-09-06T03:32:49.607+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از مرگ'/><title type='text'>Synchronization bug</title><content type='html'>اگر یک روز با خاکسترِ بدنم روبرو شدید، احمق نباشید، خودسوزی نکرده‌ام، تنها احتمال ممکن آن است که دنیا طاقتِ داشتنِ من را نداشته، وقتی سیگارم هنوز مجالِ بودن داشته.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-8031105377199023691?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/synchronization-bug.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8031105377199023691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8031105377199023691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/synchronization-bug.html' title='Synchronization bug'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4047490035034035001</id><published>2010-09-06T03:15:00.000+04:30</published><updated>2010-09-06T03:24:57.372+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>خاطراتِ دونه دونه</title><content type='html'>یک روزی میاید میبینیدم که یک جایی، مثلا تویِ پارکینگ وقتی سرم رو فرمونه، یا رویِ تختم وقتی لایِ کوسن و بالش فرو رفتم، یا زیرِ این میزی که تمامِ نیازمندیهایِ روزانه‌م روشه، یک جایی همین نزدیکی تو خودم فرو رفتم و سرم، مثلِ یک اناری که از رسیدگی باز شده باشه، ترک خورده و شما خیره میشید به پختگیِ مطبوعِ مغزم و انگشت به دهن میگیرید که عجبا، انقدر دید که بس‌ش شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4047490035034035001?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_06.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4047490035034035001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4047490035034035001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_06.html' title='خاطراتِ دونه دونه'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4014134243874347769</id><published>2010-09-04T00:17:00.000+04:30</published><updated>2010-09-04T00:19:04.382+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>وقتِ شکنجه، محاسبه کنید.</title><content type='html'>بسیار مواقع شکنجه‌ای در "کتمان" است که در "اعتراف" نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4014134243874347769?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_04.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4014134243874347769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4014134243874347769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_04.html' title='وقتِ شکنجه، محاسبه کنید.'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1423947256242798451</id><published>2010-09-03T12:53:00.001+04:30</published><updated>2010-09-03T12:58:52.556+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از نبودن‌هایت'/><title type='text'>The victim of my own crime!</title><content type='html'>خطایِ من است که تو شده‌ای "خدا"ی دل و من فراموش میکنم "آدم" بودنت را. فراموش میکنم که تو میتوانی نخواهی، میتوانی نباشی، بروی –بگذاریم و بروی- دقایق، ساعات، روزها..&lt;br /&gt;یکهو دلت هوایم کند و بازآیی و باز و باز و باز...&lt;br /&gt;آفرین بر تو که خوب میدانی من "پری" نیستم، من "زن"ام، من از دخترکانِ گمنامِ "حوا"یم.. خوب میدانی و باور داری که میتوانی بیایی و من ببخشمت ساده، ساده، چون دستانم را بدست گیری و بوسه بر انگشتانم فشانی و بهانه بسازی و باز، آخ، باز، باز، باز..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 7pt;"&gt;پ.ن. یک مخاطب خاصِ لعنتی دارد این پست.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1423947256242798451?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/victim-of-my-own-crime.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1423947256242798451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1423947256242798451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/victim-of-my-own-crime.html' title='The victim of my own crime!'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-8672593694950792920</id><published>2010-09-01T13:24:00.001+04:30</published><updated>2010-09-03T13:00:20.139+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>ساعتِ رویِ دیوار، خیره، خواب مانده</title><content type='html'>- این فیلم واسه کِیِ؟&lt;br /&gt;+ سه سال پیش&lt;br /&gt;سکوت میکند و سر برمیگرداند. صدایش میکنم نمیشنود. شانه‌اش را میفشرم که "چی شد؟" از آن "هیچی"هایی میگوید که یعنی خیلی چیز، خیلی حرف، خیلی درد، خیلی بد،.. . &lt;br /&gt;فرصتش میدهم: "خیلی عوض شدم؟"&lt;br /&gt;به سکوت رضا نمیدهد: "خیلی"&lt;br /&gt;+ خیلی پیر شدم؟&lt;br /&gt;سکوت میکند و سر برمیگرداند. دیگر صدایش هم نمیکنم، اصلا آنقدر دور میشود که دیگر حتی دستم هم به شانه‌اش، به گردِ پایش هم، نمیرسد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-8672593694950792920?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_01.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8672593694950792920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8672593694950792920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post_01.html' title='ساعتِ رویِ دیوار، خیره، خواب مانده'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1528095671797191609</id><published>2010-09-01T13:23:00.001+04:30</published><updated>2010-09-01T13:24:34.244+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خدا و انسان و زندگی و تمامِ آنچه که نمیفهممش'/><title type='text'>آهو نیستم، گوسپند جان</title><content type='html'>دختری را دیدم که پروفایلی ساخته بود با عکسی ارو.تیک و واژه‌هایی در همان راستا، خواستم بگویمش که این راهش نیست، اینجور "آدم"ت نمیآید حوا جان؛ که به اتفاق دیدم آیتمی شر کرده با این مضمون: "تو که از کودکیم  بیخبری، بر امروزم قضاوت نکن"..&lt;br /&gt;به خودم سیلی زدم، و سکوت کردم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1528095671797191609?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1528095671797191609'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1528095671797191609'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='آهو نیستم، گوسپند جان'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-2126212685219707620</id><published>2010-08-29T21:14:00.002+04:30</published><updated>2010-08-29T21:21:33.662+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شغل'/><title type='text'>دوستانم :)</title><content type='html'>+ استعفا دادم.&lt;br /&gt;- دی وا نه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;+ استعفا دادم.&lt;br /&gt;- غلط کردی.&lt;br /&gt;+ دادم.&lt;br /&gt;- گه خوردی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;+ استعفا دادم.&lt;br /&gt;- ایول!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;+ استعفا دادم.&lt;br /&gt;- حالا من چی کار کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;+ استعفا دادم.&lt;br /&gt;- چه غلطا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;+ استعفا دادم.&lt;br /&gt;- برو پس بگیر.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-2126212685219707620?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_4092.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2126212685219707620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2126212685219707620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_4092.html' title='دوستانم :)'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-2935490364473289897</id><published>2010-08-29T21:02:00.001+04:30</published><updated>2010-08-29T21:08:27.157+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>داشته هایم</title><content type='html'>یک فایل وُرد میسازم برایِ خاطرات، یک به یک مینویسم، هر چه به یادم بیاید، گاها هم لینک میدهم به یک ویدئو یا موزیک یا عکس.&lt;br /&gt;یک فایل وُرد میسازم برایِ دلایلم، برایِ محاسبات سود و زیان. این یکی را خیلی دوست ندارم، میدانم تابعیست از زمان و حسِ آن زمان، نمیدانم اما چرا باید بنویسمش.&lt;br /&gt;یک فایل وُرد میسازم برایِ مخاطبم، برایش تعریف میکنم چه شد، چه بود، چه دیدم. گمان نکنم هرگز بخواندش، اما مینویسمش، تا فکر کنم.&lt;br /&gt;یک فایل وُرد هم میسازم، که چیزی درش نمینویسم، اسمش را هم شاید بگذارم "حالا" یا نمیدانم چیزی شبیه به این.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-2935490364473289897?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_7714.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2935490364473289897'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2935490364473289897'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_7714.html' title='داشته هایم'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-7962777959855701024</id><published>2010-08-29T20:29:00.002+04:30</published><updated>2010-08-29T20:55:56.540+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>.</title><content type='html'>نگفتم که بگویی "درست میشود.."، باید محکم بگویی "درستش خواهم کرد" و یک نقطه هم بگذاری پایانش که یعنی همین.&lt;br /&gt;تو "باید"(!)"درست"ش کنی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-7962777959855701024?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_29.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/7962777959855701024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/7962777959855701024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_29.html' title='.'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-2191806288713816730</id><published>2010-08-25T23:54:00.001+04:30</published><updated>2010-08-26T00:11:09.872+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عاشقانه'/><title type='text'>تو این شام مهتاب</title><content type='html'>لم داده‌ام زیرِ پنجره و کتاب میخوانم که یکهو هجوم میآورد در اندیشه‌ام، کتاب را همانجور باز رویِ سینه‌ام میخوابانم، سیگاری میگیرانم و به سرخیِ ابرهایِ آسمان نگاه میکنم و ذوق میکنم از نویدِ باران. دودِ سیگار را تماشا میکنم که طنازی میکند و با خودم میگویم دستِ کم به خوابم که میتواند بیاید! &lt;br /&gt;کاش امشب به خوابم بیاید. &lt;br /&gt;باد خنکی میوزد و یخ میکنم، به خیالم میخورد که اگر بود میگفتم سردم است و او حتما دستهایش را حائلم میکرد و میپرسید خوبه؟ و من که به جایِ گرم شدن فقط یک حس عاشقانه را نصیب میشوم الکی میگویم اوهوم و میبوسدم. حتما اگر بود میبوسیدم.&lt;br /&gt;به او فکر میکنم و جمله‌هایِ این پست را در ذهنم میسازم.&lt;br /&gt;سیگار که تمام میشود از پنجره پرتش میکنم و میخندم از بیادآوری آن روز که گفت حالا صدای فریاد یکی میآید که گردنش سوخته. همان روز که من هر و هر خندیدم و گفتم دیشب به همین فکر میکردم.&lt;br /&gt;باد میوزد و من یخ میکنم و بوی باران میپیچد و یادم میآید که یک روز که پس از خواهش من باران بارید، گفت دختر تو فرشته‌ای. که یعنی مثلا آسمان به حرفِ من باریده و از همین دست خوشآیند واژه‌ها.&lt;br /&gt;به پهلو میشوم و یادم میآید که یک بار که منت‌کشیهایم جواب نمیداد از پشت در آغوشش کشیدم و گفتم برگرد، بغلم کن، نیاز دارم. برگشت، بغلم کرد و بخشید.&lt;br /&gt;به خودم میآیم و حس میکنم که صورتم از لبخندی کش آمده. به صدایِ بلند میگویم دختر، ریدی! چرا دل دادی؟ و با خودم فکر میکنم انگار زنِ جاافتاده‌ای باشم که پس از یک مهمانیِ شلوغ در جمعِ داماد و نوه و اینها، برگشته خانه و میاندیشد به جوانی که دل به او باخته. باز میخندم که یک بار چنین حرفی را گفتم و گفت بعله، شما که دیگر سن خود را کرده‌اید و من گفتم به عقل است و او سرم را، انگار که عقلم باشد، بوسید.&lt;br /&gt;راه میافتم که بیایم و این پست را بنویسم، میبینم گرسنه‌ام. شیر میریزم و یادم میآید که هر بار میپرسید کم‌چرب یا پرچرب؟ بلند میگویم: خنگ، یادش نمیماند!&lt;br /&gt;کرنفلکس جدید را باز میکنم و یادم میآید یک روز که ظرفها را میشست گفت آبگوشت پختی، گفتم نه!، و بعد فهمیدم که اشاره‌اش به باقیمانده شیر‌کرنفلکس است؛ کلی خندیدم.&lt;br /&gt;مینشینم پشت لپتاپ و میخواهم بنویسم که به خود میگویم به دیگران چه این یک‌شبه‌هوایِ‌عاشقی‌کردنِ‌تو و جواب میدهم بگذار تکرار کنم براشان که زندگی هرچقدر هم که مزخرف باشد باز میشود دل داد. حتی به خاطرات، حتی به نبودها، حتی به خوابها و از همین دست مثبت اندیشیهایِ احمقانه که فردا صبح خودم هم به آن خواهم خندید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-2191806288713816730?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_25.html#comment-form' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2191806288713816730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2191806288713816730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_25.html' title='تو این شام مهتاب'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-2295145321453544524</id><published>2010-08-24T00:40:00.001+04:30</published><updated>2010-08-25T12:52:10.747+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خدا و انسان و زندگی و تمامِ آنچه که نمیفهممش'/><title type='text'>تا رنسانس اسلامی</title><content type='html'>شما یادتون نمیاد، ولی بیاید و یادتون بیاد، این جماعت آخوند که الان به "چنین" پستهایی رسیدند، کمی پیش جز به مراسمِ عزا و نوحه از سوراخهایِ حوزه‌هاشون در نمیومدند.&lt;br /&gt;کمی پیشتر از اینکه اون محمدرضایِ دست و پا چلفتی وا بده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-2295145321453544524?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2295145321453544524'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2295145321453544524'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_24.html' title='تا رنسانس اسلامی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-344577387886168571</id><published>2010-08-23T22:21:00.001+04:30</published><updated>2010-08-23T22:23:10.482+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>3 2 1</title><content type='html'>نشستیم داریم مخفیانه ناهار میخوریم، حرفِ حرص خوردن و اینها میشه. اینکه گلی خیلی زیاد حرص میخوره و بعد هم به اینجا میرسیم که عاطی کمتر حرص میخوره ولی وقتی ناراحت میشه دیگه میمیره. همکارم تعریف میکنه که اگر یک ماهی رو از آب بیرون بندازی شروع میکنه بال بال زدن تا یه زمانی، زمانی که هنوز نمرده اما اگر همون موقع هم بندازیش تو آب، باز میمیره، یعنی در اون لحظات بهترین اتفاق واسه ماهیه اینه که کشته بشه تا درد نکشه. همکارم میگه عاطفه اونجوری میشه.&lt;br /&gt;همه میخندیم، من زانوهام رو جمع میکنم رویِ کارتونِ کِیس که این روزها نقش صندلی رو داره، سرم رو میچپونم میونِ مقنعه و مانتو و فکر میکنم به اینکه تا حالا چند بار مردم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-344577387886168571?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/3-2-1.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/344577387886168571'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/344577387886168571'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/3-2-1.html' title='3 2 1'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-4596598436346531209</id><published>2010-08-19T12:41:00.003+04:30</published><updated>2010-08-19T12:50:26.356+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خدا و انسان و زندگی و تمامِ آنچه که نمیفهممش'/><title type='text'>خاطرنشان کنم</title><content type='html'>یک&lt;br /&gt;یکی از رفقا میگفت با خودش عهد دارد همواره نیمی از درآمدش را به خیریه میدهد. این کار را انجام میداد، به آن ایمان داشت، آنقدری که اگر روزی چنین نمیکرد منتظرِ بدآوردش بود، از انجامِ این کار سرمست میشد و متعالی*.&lt;br /&gt;دو&lt;br /&gt;سالها، هر هفته پنجشنبه‌ها کوه میرفتم، سالهایِ ابتدایی فقط کلکچال بود، تنها میرفتم، تنها هم برمیگشتم، بی امیدِ هیچ اتفاقی جز همین صعود و بازگشت این کار را میکردم. بارها ابتدایِ راه در مسیر همان پله‌هایِ داخلِ پارک جمشیدیه خسته میشدم و به خودم میگفتم که دیوانه‌ای ها! بعد به خودم میگفتم حالا که اینهمه راه آمدم تا ایستگاه دو میروم، پیش محمدآقا، نیمرو میخورم و برمیگردم.. همینجور میشد و یکهو میدیدم که رسیده‌ام پناهگاه، ایستگاه چهار، یعنی دقیقا همانجا که از قبل با خودم عهد کرده بودم، مغرور میشدم. این روال آنچنان بود که کم کم به کوه رفتن ایمان آوردم، یعنی اگر نمیرفتم میگفتم کم آورده‌ام انگار گناه کرده باشم، و اگر میرفتم خدا میداند چه نشاط و انرژی تا یک هفته در خود داشتم. اصلا متعالی میشدم.&lt;br /&gt;سه&lt;br /&gt;در کتابِ فرنی و زویی، یک بحثی هست: بیانِ ذکر. شما ذکر میگویید، به آن جمله ایمان دارید اما این دلیل آن نمیشود که هی بارها با خود تکرارش کنید، اما باید اینچنین کنید، فرنی این کار را میکند، هی ذکر میگوید، جمله را تکرار میکنید. &lt;br /&gt;البته که این امر در قریب به اتفاق آیینها مرسوم است. شما عبارتی که به آن ایمان دارید را بارها با خود تکرار میکنید، و باور دارید به آنکه تکرار این عبارت اثر آن را بر زندگیتان میسر میکند.&lt;br /&gt;چهار&lt;br /&gt;یک مدتی که با درمانیافته‌هایِ &lt;a href="http://www.na.org/"&gt;NA &lt;/a&gt;گفت و شنود داشتم عادتی پیشه کردم اینجور که شبها، یک ساعت میرفتم رویِ تراس، به آسمان نگاه میکردم و با باورِ آنکه آسمان به من کمک خواهد کرد –چرا که از طبیعت است و طبیعت اصلِ وجود- با آن سخن میگفتم. عباراتی از این دست که من اینگونه هستم و آنگونه میخواهم و حالا به وجودِ تو میخواهم که یاریم کنی.&lt;br /&gt;پنج&lt;br /&gt;یک شب، خیلی تازه پس از جدایی بود، دلتنگ بودم تلفن را برداشتم که به همسر سابقم بگویم بیاید ببینیم هم را، چنین نکردم، تلفن را کنار گذاشتم، روبرویِ عکسِ پدر که –هر جا بنشینی چشمانش تو را نگاه میکند- نشستم و گفتم پدر، به خوبیِ آنکه بودی ایمان دارم، و به لزومِ نبودِ فلانی، حالا امشب که میبینی دلتنگم، بیا و تو آرامم کن، هر جور، فقط آرامم کن، نگذار عاطفه‌ات ناچار از عملی شود که نباید.&lt;br /&gt;بالاخره آن شب، آرام خوابیدم.&lt;br /&gt;صبح قاب عکسش را از رویِ تخت برداشتم و باز به دیوار آویختم.&lt;br /&gt;شش&lt;br /&gt;سالِ قبل، شبِ قدر رفتم بهشت زهرا، با عمو رفتم، خیلی خوب بود، خیلی گرم بود، خیلی آرام بود. ساعتها میانِ قبور شهدایِ گمانم راه میرفتیم و عمو تعریف میکرد از دوستانیش که شاید در همان حوالی آرام گرفته باشند.&lt;br /&gt;صبح رسیدیم خانه. خوابیدم، بیدار که شدم خواستم روزه باشم، نزدیک ظهر بود که سیگاری روشن کردم، زن عمو از دستم گرفت و گفت مگر روزه نیستی؟ گفتم نه، روزه نگرفتم، من فقط خواستم به خودم بگویم میتوانم در زمانی مقرر نه بخورم نه بیاشامم، نماز هم که نمیخواندم. به نظرش مسخره آمد. چیزی نگفت. شب هم وقتی گفت قبول باشد خندیدم که یعنی بیخیال من که مسلمان نیستم. باورش ندارم. &lt;br /&gt;هفت&lt;br /&gt;عبادات ابزارند. شمایی که به نامِ اسلام، عبادت میکنید، حواستان باشد، نکند روزه بگیرید و نماز بخوانید و دمِ افطار شاد باشید که مسلمانیِ خود را تکمیل کرده‌اید، شما فقط ابزارِ مسلمان بودن را به دست گرفته‌اید، بلکه مسلمانگونه رفتار کنید. هنوز به جایی نرسیده‌اید، حتی از آتشِ جهنمِ پروردگارتان هم هنوز نجسته‌اید، شما فقط یک قدم پیش رفته‌اید، ابزار را بدست گرفته‌اید، راه هنوز دراز است، حواستان باشد، غره نشوید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*این مقال جایِ معنایِ واژه‌ی "متعالی" را نداشت. شاید وقتی دیگر.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-4596598436346531209?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_509.html#comment-form' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4596598436346531209'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/4596598436346531209'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_509.html' title='خاطرنشان کنم'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-1149148421272818935</id><published>2010-08-19T11:57:00.001+04:30</published><updated>2010-08-19T12:54:30.293+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>برایِ دخترم</title><content type='html'>BBC یک برنامه‌ای دارد به نامِ Top Geer (تخت گاز) که دو تا از همکارانِ من شیفته‌اش هستند. انقدری که یکی میرود برنامه را ضبط میکند برایِ دیگری که روی کانال پارازیت دارد و آن دیگری برایِ اولی نوشابه میخرد!&lt;br /&gt;امروز تکرار برنامه را میدیدم، دخترانه نیست، درباره اتومبیلها و عشقِ سرعتها و اینهاست، منتها قسمتی داشت که یکی گفت پدرِ پولداری است و برایِ حمایتِ فرزندانش اینگونه عمل میکند که یک صندوق در خانه تعبیه کرده و هر فرزند درآمد خودش را در صندوق خودش ذخیره میکند و پایانِ هر سال پدر به صندوق افراد مبلغی معادل مبلغ موجود در صندوق را اضافه میکند، یعنی که درآمد هر فرزند پایانِ هرسال دو برابر میشود.&lt;br /&gt;روش جالبی بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-1149148421272818935?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_7718.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1149148421272818935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/1149148421272818935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_7718.html' title='برایِ دخترم'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-363314301931869619</id><published>2010-08-19T11:48:00.003+04:30</published><updated>2010-08-19T11:56:44.505+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>خودبخشی</title><content type='html'>من محکومم به پذیرش گناهی که –خود- انجام داده‌ام، میپذیرم.&lt;br /&gt;منِ گناهکار نیازمندم به پذیرش دلیلِ عملکردِ ناشایستم، پذیرشِ کسی خارج از خودم، کسی جز خودم.&lt;br /&gt;"آیا کسی هست که مرا یاری کند؟"&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-363314301931869619?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_19.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/363314301931869619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/363314301931869619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_19.html' title='خودبخشی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-8291438363895789861</id><published>2010-08-18T22:24:00.000+04:30</published><updated>2010-08-18T22:27:14.311+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکی، درد داری؟'/><title type='text'>گریه کن سبک شی</title><content type='html'>اوایل اینگونه بود که فقط من ناله میکردم از جنسی که برایش تکراری بود، دیده بود امثالِ این بیمار را، شاید خنده‌دار بود، بدیهیست که حالِ دردم برایش معلوم‌ بود. پس از یک ساعت حرف زدنِ من، بالاخره آرام و بامنش تسبیحش را میگرداند و با یک صدایِ بمی میگفت "فلان"؛ و خدا میداند من با همین پیشنهادِ "فلان" چه کیفی میکردم و ساخته میشدم و میساختم تا دیداری دوباره.&lt;br /&gt;بعدتر مینشستیم مقابلِ هم و انگار کنار هم، گپ میزدیم. دیگر اگر میگفتم قرص نمیخورم نمیگفت "نه، باید بخوری"، میخندید، فقط میخندید. واضحتر بگویم اینجور بود که مثلا من میگفتم فلان، او میگفت بهمان، و من جواب میدادم. گاها جوابی میدادم که به فکر فرو میرفت، به نقطه‌ای خیره میشد. گاه حتی پیش میآمد یکی دو ساعت پس از دیدارمان تماس میگرفت که عاطفه، فکر کردم به حرفت و جوابش میشود چنین و چنان.&lt;br /&gt;بعدترش که میشود همین چند ماه قبل، اینطور بود که گاهی میگفت: "نمیدانم". و این "نمیدانم" هم یک دنیا لذت بود که ایول! دکتر هم با این همه دانسته و درایت و هوش "نمیداند" همانطور که من نمیدانم، حق دارم که ندانم. از سویِ دیگر این "نمیدانم" درد داشت. یعنی با خودت میگفتی ای بابا، ببین به چه روزی افتادیم! دکتر هم نمیداند!&lt;br /&gt;امشب اما گونه‌ی دیگری بود، هر چه فکر میکنم حدس میزنم این فاز، فازِ نهایی باشد. حرفی میزند که یکهو بغضم میترکد، لبهایم را به هم فشار میدهم و نگاهم را به زمین میدوزم اما بالاخره قطره اشک میچکد و او میبیند و در خود میپیچد که "چرا؟"؛ من در امتدادِ تلاشم برایِ رهایی از لرزش صدا، برایش شرح میدهم آنچه را که در من رخ داده، میگویمش که چقدر اشتباه کرده، شکایت میکنم که دکترجان، این طرز حرف زدن نیست، یا دکتر تو دیگر چرا نمیفهمی، و آنقدر توضیح میدهم تا با ابروانی گره شده، تقلا میکند که نه، اشتباه شد، حالا فهمیدم، حق با تو بود؛ التماس میکند که باورم کن، که باورش کنم.&lt;br /&gt;واژه‌هایم تهدید دارد که "اگر یک بار دیگر آمدم.." و میبینم که دلش به جوش میآید که "بیا، چرا که نه، بیا، عاطفه". من میبینم که به بودنِ من نیازمند است. دکتر، به مثابه پدری بادرایت، نیاز دارد به من که بروم برایش بگویم&lt;span style="font-weight:bold;"&gt; آدمیزاد گاه این شکلی میشود&lt;/span&gt;. و در آن بهت و شرم و نیاز رهایش کنم، فرصتش بدهم که بیندیشد، فرصتش بدهم که درگیر شود، فرصتش بدهم که حالش خوب شود.&lt;br /&gt;دکی، امشب درد داری، میدانم، تحمل کن، صبور میشوی، بزرگ میشوی، تحمل کن عزیز.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-8291438363895789861?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_18.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8291438363895789861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/8291438363895789861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_18.html' title='گریه کن سبک شی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-3322714066881245686</id><published>2010-08-14T01:11:00.000+04:30</published><updated>2010-08-14T01:12:21.308+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خدا و انسان و زندگی و تمامِ آنچه که نمیفهممش'/><title type='text'>قضاوت نکنیم.</title><content type='html'>ماشین را پلیس خوابانده. مادر هم که کماکان در ناز است. کافه هم که در این ماهِ مبارک، نامبارک‌وار خاموش است. این شد سبب خیر که امروز بالاخره دستی به سر و رویِ خانه کشیدم و کارهایِ ناتمام را تمام کردم. در این میان نشسته بودم چمدانی را بازنگری میکردم که خاطرات در آن بایگانیند. حالا نه که فقط کاغذ و نوشته، بلکه کارتهایِ تبریک و بعضی عکسها و دوتکه فلزی که بهم میچسبند و صدایِ چندش‌آوری میدهند و دو چوب درام و کلی از همین دست بایگانیها. &lt;br /&gt;در این میان دو نامه بود، یکی به تاریخ 30 خرداد 85، نوشته خودم، به خط خوش، که هر برگه‌ی آن شماره صفحه دارد به خط خودم، رو به یک مخاطب خاص، حاویِ مطالبی از این دست که فلانی بیا و کمی معتقد باش. یک نامه‌ی دیگر هم بود به تاریخ 18 خرداد 86، نوشته خودم، به خطی ناخوانا، که هر برگه‌ی آن به خودنویس قرمز رنگی شماره خورده بود و هنوز نمیدانم کارِ کدامیک از افرادیست که این نامه را از میانِ داشته‌هایم ربودند، خواندند، به دیگران نشان دادند و کردندش پیرهن عثمان؛ این نامه هم باز رو به همان مخاطب خاص است منتها با مضمونی کاملا متفاوت در این راستا که فلانی، من در این دو ماهِ اخیر، لگد به اعتقاداتِ خودم زدم و خودم را زدم و زدم و زدم.&lt;br /&gt;چروک نامه‌ها را باز کردم و کنارِ هم گذاشتمشان و همینجور خیره شدم به اینکه آدمیزاد چه ساده نابود میشود! یعنی آن کجا و این کجا! کجا خیال میکردم منِ سالِ 85 بشود منِ سالِ 86؟ جایِ شما خالی که سرم را در دستانتان بفشارید و بگویید آرام دخترجان، آرام، گذشته، فکرش را نکن، امروز را ببین که جستی، جایِ شما خالی، من نشستم، ساعتها، و خیره شدم به گذرِ عمر، به اتفاقات، به گناه‌ها، به مکافاتها، و بسیار افسوس خوردم وقتی به خودم نگاه کردم که سالِ 84 چطور جلوه کردم و سالِ 85 چطور تقلا کردم و سالِ 86 چطور باختم. سرِ بانیانش سلامت!&lt;br /&gt;اصلا آدم نمیداند به کجایِ این روزگار و گذر عمر دل ببندد، ایمان داشته باشد، باور کند، که آدمیزاد بسیـــــــــــــــــــــار وابسته‌ی روزگار است، وابسته‌ی محیط، اتفاقها، آدمها، خدا میداند کداممان فردا روز به عملی دست خواهد برد که امروز از آن به "محال" یاد میکند.&lt;br /&gt;یادم هم میاید مادرم که آدمی نیمه-مذهبی بود همیشه یک جمله میگفت که من خیلی دوستش داشتم: "خدایا ما را لحظه‌ای به خودمان وامگذار."&lt;br /&gt;راست حکایتی بود، حالا که خدایِ ما با ما سرِ یاری ندارد، شاید چاره آن باشد که به آینه خیره بمانیم. حذر کنیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-3322714066881245686?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_14.html#comment-form' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3322714066881245686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3322714066881245686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_14.html' title='قضاوت نکنیم.'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-3318724139240652016</id><published>2010-08-13T14:12:00.004+04:30</published><updated>2010-08-13T14:31:50.878+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='FeelingZ'/><title type='text'>ما را چه میشود؟</title><content type='html'>یکهو از خواب پریدم، سردم بود، هنوز منگِ خواب بودم، دیدمش ایستاده نگاهم میکند، سردم بود، آرام گفتم: "هانی، کولر رو خاموش کن" و باز چرتی زدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از وقتی بیدار شده‌ام درگیرم که چطور شد بالاخره کسی به زندگیم وارد شد و "هانی" صدایش کردم. این واژه تکراری هست، شاید هم ساده، برایِ خیلیها، اما برایِ من نه، برایِ من فقط یک نفر بود همیشه، که میتوانستم اینگونه بخوانمش، عادت شده بود یا حقیقتا بیانِ عشق بود نمیدانم، اما این را میدانم که او را زیاد دوست داشتم. خیلی خیلی زیاد. وقتی رفت، دیگر کسی را اینگونه صدا نزدم، شاید گفته باشم "عزیزم" یا "جانم" یا هر چیزی، اما "هانی" یک چیز دیگر بود، انگار مانده بود میانِ کاغذها، موزیکها، خاطراتِ دربسته. &lt;br /&gt;حالا ساعتهاست نشسته‌ام فکر میکنم به "دومین" کسی که آمده، "هانی" صدایش کرده‌ام و دارد میرود. اوهوم، دارد میرود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-3318724139240652016?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_5430.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3318724139240652016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/3318724139240652016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_5430.html' title='ما را چه میشود؟'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-6826219910965479666</id><published>2010-08-13T13:09:00.000+04:30</published><updated>2010-08-13T13:11:10.509+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Uncategorized'/><title type='text'>نمیگذرد</title><content type='html'>نمیدانم چه کسی ایده ی وبلاگ نویسی را مطرح کرد، اما بیشک آن روز، جمعه، بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-6826219910965479666?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_4737.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6826219910965479666'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/6826219910965479666'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_4737.html' title='نمیگذرد'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5724453389589290174.post-2925150131528256326</id><published>2010-08-13T13:04:00.000+04:30</published><updated>2010-08-13T13:05:01.907+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عاشقانه'/><title type='text'>هیچی</title><content type='html'>فقط تو یا چی؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5724453389589290174-2925150131528256326?l=mymainblogspot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_6088.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2925150131528256326'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5724453389589290174/posts/default/2925150131528256326'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mymainblogspot.blogspot.com/2010/08/blog-post_6088.html' title='هیچی'/><author><name>عاطفه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07110130522583427325</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_TDkVAOpWyJg/TRLPMgnfDoI/AAAAAAAAA6w/tUtaZk4XE7o/S220/Cig.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
